به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
آن چه امروز در این همایش باشکوه گذشته است، از سویی مایه شادمانی من است و از دیگر سوی مایهشگفتی. آن شگفتی و شادمانی این است که من دیدم بسیاری از سخنوران پژوهنده و اندیشمند در همانزمینهای سخن گفتهاند که من امروز میخواستم اندکی آن را برای شما بکاوم و بررسم، یعنی«شیوهشناسی سخن سعدی». از این روی من بر آن نیستم که آن چه را آنان گفتهاند، باز گویم. به ناچار پایهبررسی خود را بر نگرشی بر شیوه سخن سعدی مینهم که آن را فرنگیان «پدیدارشناسی» میخوانند.سخن در این زمینه بود که سعدی شاعری است که به پاس شیوه ساده و بیآلایش خویش در شاعریآوازه برآورده است. دو دیگر این بود که آیا این سادگی، سختگی و ستواری که ویژگیهای شیوه شاعریدر سعدی است، از دید زیباشناسی از آن شیوههای دیگر که شاید ما ایرانیان بدانها بیشتر خوگیر هستیم،یعنی از شیوه هنرورزانه در سخن کمتر ارج و ارز و فرّ و فروغ دارد. این آن دو زمینهای است که دوستانکم و بیش در گفتارهای خود بدانها پرداختند. من بر آنم که در این گفتار کوتاه آن چنان که گفته آمد، بهشیوهای دروننگر، گوهرین، پدیدار شناختی این پُرسمان را بکاوم. همه آن چه ما آن را زیباشناسی سخنمیخوانیم، یا هنرورزی؛ از دید من در دامنهای میگذرد که یک سوی آن آرایه است، سوی دیگر هم آواز باخواجه بزرگ شیراز میگویم «آن». «آن» در آن معنایی نغز و باریک که خواجه در چند بیت خود آن را به کاربرده است: «بنده طلعت آن باش که «آنی» دارد».
بیهوده نیست که خواجه این واژه را برای بازنمود اندیشه خویش به کار برده است. خواست او از «آن»که برای نمونش، (= اشارت) در زمان ما به کار برده میشود، آن گونه از زیبایی هنری است که دریافتنیاست، اما بازگفتنی نیست. هر زیباپسندی به ویژه هر زیباپرستی این زیبایی نغزِ نابِ رازآلودِ فسونکار رادر درون خود میآزماید، میشناسد، با آن پیوند میگیرد، اما اگر از او بپرسیم که راز این زیبایی در چیست؟درمیماند، میداند که زیباست اما بر چرایی آن آگاه نیست. به سخنی دیگر «آن»، آن گونه از زیبایی است کهما نمیتوانیم دانشورانه، سخنسنجانه و ادبشناسانه راز آن را بکاویم. پیمانههای ما، ابزارهای ما ویافتههای دانشورانه ما آن چنان کارآیی و توان ندارند که بتوانند راز این زیبایی را بُسنبند و بکاوند و ازپرده به دراندازند. این زیبایی برترین گونه زیبایی در هنر است. جان مایه آفرینش و ارزش هنری است. بهسخن دیگر هر پدیدهای اگر هنری است، از آن روی است که از این گونه از زیبایی برخوردار است. اگر ما باپدیدهای هنری روباروی باشیم که بتوانیم به یاری دانشهای زیباشناسی، همه رازها و فسونها وشِگردها و ترفندهای زیباشناختی را در آن بشناسیم و باز بشناسانیم، آن اثرهنری در همان زمان بهفرجام خود خواهد رسید، خواهد مُرد، زیرا فسونی، فریبی در آن، از آن پس نهفته نخواهد بود. این که ما دربرابر اثری هنری سخت به شگفت میآییم، آن اثر بر ما کارگر میافتد، نگاه ما را، اندیشه ما را، حسهای ما رابه خود درمیکشد، به شیوهای که از آن پس روزها و شاید ماهها و شاید سالها بدان میاندیشیم، در دام آنمیافتیم از آن جاست که همواره در آن اثر رازی هست که از شناخت ما در میگذرد، فرا دستمان نمیآید. این،آن «آنِ» خواجه بزرگ است.
یک سوی دامنه دانشهای زیباشناسی در هنر یا در سخن آرایه است که برونیترین، آشکارترین وپیکرینهترین ترفند شاعرانه است. به آن زیورهایی میماند که زیباروی سخن را بدانها میآراییم. زیورهرگز زیبایی نمیآفریند، زیور بر زیبایی افزوده میشود. به سخن دیگر زیبایی سرشتین، گوهرین،ناشناخته، «آن گونه» را در زیباروی به گونهای بر ما آشکار میگرداند، اما هیچ زیوری مایه زیبایی نیست.زیور، زیبایی برساخته برونی است که بر آن زیبایی درونی سرشتین افزوده میآید. آرایهها از این گونهزیورها هستند. به سخن دیگر شعر باید از آن پیش زیبا باشد، به آن فسون و فریبایی و دلربایی رازآلودرسیده باشد که ما بتوانیم آن را با این زیورها اندکی بیاراییم، اما گاه آن زیبایی رازآلود که زیبایی هنریاست آن چنان شگرف است، آن چنان کارساز و هوش رباست که این زیورها در سایه آن میمانند. از آنجاست که سعدی سترگ فرمود:
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را تو سیمینتن چنان خوبی که زیورهابیارایی
زیورها زیبایی خود را از زیبایی دلدار سعدی میستانند که همان دلدار سخن است. این سوی دامنهزیباشناسی، نه زیبایی، آرایه است و آن سوی «آن». میتوان گفت دانش بدیع که دانش آرایههاست در اینآغاز جای میگیرد و بیان که دانش ترفندهای شاعران است، کمابیش در میانه و معانی هم که دانش زیباییدر جمله است، نحو ادب است، در مرزی نزدیک به «آن». هر چه ما از آرایه میگسلیم و به «آن» میپیوندیم، ازبرون به درون، از آشکار به نهان، از پیکره یا قالب به پیام یا محتوا، ـ محتوای زیبایی ـ نزدیک میشویم.خوب این دامنه زیباشناسی است؛ یعنی دانش ما در شناخت زیبایی سخن در این دامنه انجام میپذیرد، بهکار میآید. این سوی آرایه چیست؟ قلمرویی است که من آن را «نه شعر» میخوانم. آن جا ما با زبان خامروبهرو هستیم. زبانی که هنوز مایهای برای آفرینش هنری در آن که ادب است، شعر است، نشده است، اماآن سوی «آن» چیست؟ قلمرویی رازآلود، ناشناخته، ناپسوده. قلمرو آن زیبایی سرشتین. آن زیبایی که ماآن را درمییابیم، اما دانشورانه به راز آن راه نمیبریم. هرچه سخن بیش به آن بگراید، بیش از آرایه بگسلد،هنریتر است زیرا پایه آفرینش در «آن» بر آن زیبایی نغز نهان ناب نهاده شده است، نه بر آن زیباییزیورینه برونی که به آسانی میتوان آن را از پیکر زیبا روی گسیخت. قلمرو آفرینش هنری در سعدیقلمرویی است که بیشتر به آن سوی «آن» باز میگردد. به سخنپدیدارشناسی سخن سعدیدیگر زیبایی او در شعر زیبایی سرشتین و گوهرین است، نه آن زیبایی برساخته برونی است. خوب شایدشما گرامیان بگویید به سزا، به درست که اگر ما از آن سوی «آن» آگاهی نداریم، پس چگونه میتوانیم آن رابشناسیم؟ اگر آن جا دانش ما، ما را یاری نمیرساند، چاره کار چیست؟ نکته نغزی در این جاست که زماننیست من آن را بشکافم تنها آن را فراپیش شمایان مینهم. آن نکته این است که آن جا که ما در آن دامنه بهشعر مینگریم و میاندیشیم و آن را میکاویم و برمیرسیم، کار ما با سر است، برخوردمان برخوردیاست دانشورانه و بهسر باهنر شعر، اما آن جا که اثر هنری ژرفای نهاد ما را میکاود، در دل ما کارگرمیافتد، پایه پیوند ما با آن دل است. دل کار خود را میکند، از سر فرمان نمیبرد، برای همین زمانی که ماغزلهای سعدی را یا بیتهای بلند و ارجمند و دلپسند او را در بوستان میشنویم، پیش از آن که بیندیشیمکه سعدی چه آرایهای، چه ترفندی، چه شگردی شاعرانه در آنها به کار برده است، آن سرودهها بر دل ماکارگر میافتد. اگر ما بخواهیم دانشورانه بدانها بنگریم، دستاورد ما بسیار اندک است، زیرا که آن جا کار بادل است. این نکته را هم بگویم که هنر در سرشت و ساختار خویش زاده دل است. از نگاهی فراگیر میتوانگفت آن چه فرازنگان و نهانگرایان کهن ما دل خواندهاند، به گونهای با آن چه روانکاوان و روانشناسانامروز ناخودآگاهی میخوانند، سنجیدنی است. هنر فرزند دل یا ناخودآگاهی است.
ساز و کار این آفرینش بر آفریننده هم پوشیده است. از دل برمیجوشد، به ناچار، خواه ناخواه بر دلاثر مینهد. گفتارم را با این جمله به پایان میبرم که؛ هر چه سخن از زیورها گسسته باشد و به آن زیباییدرونی که آماجگاه آن دل است نه سر، آراسته شده باشد، شورانگیزتر و شررخیزتر و هنریتر است.
سعدی بزرگترین هنرمند و سخنور ایران است در آن شعری که در آن سوی «آن» میگذرد.
پینوشت:
۱. این مقاله متن چاپ شده سخنرانی است که از نوار به کاغذ آورده شده است.