سعدی سخنوری است که در دو زمینه ادب غنایی (Lyric) و ادب تعلیمی ـ تمثیلی (Didactic) آثار واشعار زیبا، سحرانگیز، دلنشین و دلنشان پدید آورده است. بوستان و گلستان سعدی نمایش واقعی وآرمانی این جهان و عوالم هنری و معنوی و سیرِ دلربای آفاق و اَنفُس است. با مطالعه ژرف و دقیق هر دواثرِ بینظیر میتوان از گلستانِ عینیّت (objectivity) به زوایای (Subjectivity) سعدی رسید و با فهمکمال خواهی او، نسبتی بین حال و مقال و نیز گذشته و حال، برقرار ساخت. از غزلهای عاشقانه سعدی کهاز زیباترین نمونههای نوع۲ ادب غنایی است، میتوان به احساسات فردی و شخصی و احوال عاشقِصاحبدل پی برد؛ اشعاری که با تأثیرپذیری بسیار از سنّت شعرِ فارسی به شیوه سهل و ممتنع،۳ ساده وخوشنوا سروده شده است.
در آثار سعدی جنبههای آوایی۴ و موسیقایی،۵ نحو زبان،۶ همنشینی۷ واژگان و شگردهای بلاغی۸ وصناعات معنوی۹ به کار رفته، در سخن مجموعاً سبب شده است سبکِ سخن او از دیگران متمایز گردد. ازحیث موضوعات و مضامین نیز خصیصههایی در شعر او هست که تحلیل آنها برای رسیدن به «سبکشخصی»۱۰ شاعر ضرورت دارد. در چنین تحلیلی جنبههای معنایی شعر به کمک عناصر بازشناختهمیشود. در این جا از این منظر به یکی از خصیصههای غزل سعدی در حوزه معنایی واژگان اشاره خواهدشد.
در غزلهای سعدی واژه «چشم» (و نیز «دیده») و کلمات و ترکیبات مرتبط بدان نسبت به سایر واژگانبیشتر۱۱ و با تشخص و برجستگی خاصی به کار رفته است. در زیر به تعدادی از این واژهها و شواهدشعری اشاره میشود:
چشم:
به چشمهای تو کآن چشم کز تو برگیرند دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت
دیدار:
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی بازار خویش و آتش ما تیز میکنی
دیدن:
سعدیا! دیدن زیبا نه حرام است ولیکن نظری گر بِرُبایی، دلت از کف برباید
دیده:
دگر به روی کَسَم دیده بر نمیباشد خلیل من همه بتهای آزری بشکست
و ترکیباتی نظیر «دیده بر در بودن»، «دیده بستن»، «دیده پوشیدن»، «دیده دوختن»، «آبِ چشم»، «چشمتنگ»، «چشم فتّان»، «چشم مست»، «نرگس مست [ = نرگس استعاره به جای چشم]، «چشم سیه»، «چشمشوخ»، «چشم برگرفتن»، «چشم بر نهادن»، «چشم دوختن»:
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم گم کرده دل هر آینه در جست و جو بود
نظر:
به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست
***
گر بزنندم به تیغ، در نظرش بیدریغدیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست و ترکیباتی نظیر «نظر انداختن»، «نظر باختن»، «نظرباز»، «نظر بازی»، «نظر داشتن»، «تأمل کردن» وغیره.
نکته جالب تعابیری است که سعدی برای وصف دوست (= جانان، دلبر، دلارام، دلبند، دلستان، همدمو…) با توجه به اعضا و جوارح انسان به کار برده است، در حدود پنجاه کلمه متعدد است که از بین آنها«چشم / دیده» و «روی / چهره / رخ» سپس «سر»، «دست» و «دل» بیش از همه به کار رفتهاند. از بینموضوعات پربسامد در غزل سعدی نیز «نظر بازی» تشخص دارد، از جمله موتیوهای۱۲ اصلی شعر ـ کهتبلور عوالم وجودی و دلبستگیها و تمنّیات شاعر توانند بود، آنهایی که در ارتباط با معشوق، وصف یارو عضو چشم و دیده است، بیشتر است؛ از جمله:
نظر / معشوق:
چنین جمال نشاید که هر نظر بیند مگر که نام خدا گرد خویشتن بیند
***
میوه نمیدهد به کس، باغ تفرج است و بس جز به نظر نمیرسد، سیب درخت قامتش
چشم / دیدن / روی / نظر:
|
گویند نظر به روی خوبان
|
نهی است نه این نظر که ماراست
|
|
در روی تو سِّر صُنع بی چون
|
چون آب در آبگینه پیداست
|
|
چشم چپ خویشتن برآرم
|
تا چشم نبیندَت به جز راست
|
نگاه / معشوق:
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
دیده / عاشق:
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید کمینه دیده سعدی پیش خار کشم
توجه به مضامین غزلهای سعدی نیز باز مؤید این نکته است که عضو «چشم، دیده» تشخص وبرجستگی دارد.۱۳ به تعدادی از مضامین اصلی اشاره میکنیم:
اگر اختیار با معشوق است، عاشق خاک پا و جان نثار اوست:
همچو چنگم سرتسلیم و ارادت در پیش تو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
***
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
معشوق از همه مظاهر طبیعت (سرو، صنوبر، خورشید و ماه) زیباتر است، بنابراین عاشق جز بهمعشوق نگاه نمیکند و باغ و صحرا را به دیگران واگذار میکند و فقط با معشوق تفرج میکند:
|
ز رنگ و بوی تو ای سرو قد سیم اندام
|
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
|
|
یکی به حکم نظر پای در گلستان نِهْ
|
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
|
***
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
***
نگویمت که گلی برفراز سرو روان که آفتاب جهانتاب بر سر عَلَمی
دیدن صورت معشوق، عاشق را به یاد صنع خدا میاندازد (عاشق از ظاهر به باطن پی میبرد):
آننه خال است و زنخدان و سر زلفپریشان که دلِ اهل نظر برد، که سرّی است خدایی
***
هر صفتی را دلیل معرفتی هست روی تو بر قدرت خدای، دلایل
***
تو به سیمای شخص مینگری ما در آثار صنع حیرانیم
عاشق از نگاه کردن به معشوق، سرمست میشود و کسی که عاشق نیست باید چشمهایش را بر همبگذارد (= بدوزد، ببندد):
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول معاشران ز من و عارفان ز ساقی مست
***
خواهی که دل به کس ندهی دیدهها بدوز پیکانِ چرخ را سپری باید آهنی
دیدن:
نه تنها برای عاشق بلکه برای خود معشوق هم مسئلهساز است؛ معشوق اگر خود را در آیینه ببیند،شیفته خود میشود، بنابراین «ندیدن روی زیبا خطاست».
تو را در آیینه دیدن جمالِ طلعت خویش بیان کند که چه بوده است ناشکیبا را
***
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
***
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟ خطا بود که نبینند رویِ زیبا را
عاشق همیشه چشم به راه است. اصلاً عشق ازلی است و خیالِ معشوق همیشه همراه اوست و اینلطیفه و نکته را خودپرستان درنمییابند و عاقلان و اغیار قادر به درکِ عشق و معشوق و عاشق نیستند.آنان که عشق ندارند و عاشق نیستند، هوی’ و هوس را از «حقیقتِ دیدن» و «زیبا دیدن» و «حقیقتِ زیبایی»و «حقیقت» باز نمیشناسند و تشخیص نمیدهند.
نماز شام قیامت به هوش باز آید کسی که خورده بود می ز بامداد الست
***
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید که اختیار من ازدست رفت و تیر از شست
***
ما زبان اندر کشیدیم از حدیث خلق و روی گر حدیثی هست با یار است و با اغیارنیست
***
همه را دیده به رویت نگران است ولیکن خود پرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
بنابراین اگر این تعابیر، واژگان اصلی، مضامین و موتیوها را در پیوند با معشوق غزل بررسی کنیم،مهمترین عضو انسانی که این دلدادگی را تعیّن بخشیده، دیده و چشم است، عضوی که در غزل سعدی بهمثابه یک عنصر مسلّط (= غالب)۱۴ ظهور یافته است.
پس اگر سعدی در گلستان و بوستان از بین الگوها۱۵ و شخصیتهای۱۶ داستانی «صاحبدل»۱۷ را ـکه اهل شور و شوق و دانش و بینش و اعتدال و مداراست ـ برمیگزیند و خصوصیات و سجایای او رابرجسته و بر آن تأکید میکند، در غزل شاعری است نظر باز: «اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند» و اهلبَصَر:
بصر روشنم را سرمه خاکِ در توست قیمت خاک تو من دانم کاهلِ بَصَرم
و صاحب نظر و عاشق راستین:
هر کس را نتوان گفت که صاحب نظر است عشق بازی دگر و نَفْس پرستی دگر است
و نکته سنجان نیک میدانند دل و دیده چه سنخیتی با هم دارند.
سعدی ما را به تأمل در درست دیدن، زیبا دیدن و دوست داشتن زیبایی و زیبایی آفرینی دعوت کردهاست و اگر به چنین بینش و نگرشی برسیم، دلها به هم گره میخورد و نگاهها به ژرفای وجود امتدادمییابد.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی به صد دفتر نشاید گفت حسب حالمشتاقی
پینوشت:
۱. الف. در این مقاله به منظر سعدی در غزلیات از لحاظ معنیشناسی و سبکشناسی توجه شده است.
ب. سعدی در غزلیات خود را «دیدهور» نامیده است:
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت کاوّل نظر به دیدن او دیدهور شدم
از جمله تعاریف سبک (Style) یا اسلوب، نگاه هنرمند و شاعر به جهان درون و بیرون است که در شیوهبیان خاصی آشکار میشود. ن.ک: سیروس شمیسا، کلیات سبک شناسی؛ تهران، انتشارات فردوس، جچهارم ۱۳۷۵، ص ۱۵ به بعد.
ج. شواهد شعری براساس نسخه مرحوم فروغی است از نقل شماره صفحه، غزل و بیت خوداری شدهاست. ن.ک: سعدی؛ کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، ویراسته بهاءالدین خرمشاهی، تهران،امیرکبیر، ج هفتم ۱۳۶۷.
۲. نوع یا ژانر ]به بررسی اقسام سخن از حیث ماهیت و عناصر ادبی میپردازد[.
۳. سهل و ممتنع یا سهلِ ممتنع آن است که وقتی شنونده شعر یا سخن را میشنود، خیال میکند میتواندمثل آن را بگوید. ن.ک: همایی، جلالالدین، فنون بلاغت و صناعات ادبی، تهران، دانشگاه سپاهیان انقلابایران، ۱۳۵۴، در نقد ادبی به شعری سهلِ ممتنع میگویند که هنرورزیهای شاعر دیده نشود. ن.ک: شمیسا،سیروس؛ نقد ادبی، تهران، فردوس، ۱۳۷۸، ص ۳۴۳.
۴. آوایی: فونولوژی.
۵. موسیقایی: مجموعه آرایههای لفظی و وزن عروضی که کلام را آهنگین میسازند.
۶. نحو (Syntax).
۷. همنشینی (Syntagmatic).
۸. بلاغی (Rhetorical).
۹. صناعات معنوی (Fifures of Npeech).
۱۰. سبک شخصی (Individual Style).
۱۱. ن.ک: صدیقیان، مهین دخت، فرهنگ واژه نمای غزلیات سعدی به انضمام فرهنگ بسامدی، ۳ جلد، تهران،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، ۱۳۷۸.
۱۲. بن مایه یاموتیو (Motif).
۱۳. ایران زاده، نعمتالله، ویژگیهای سبک غزلیات سعدی (رساله دکتری)، تهران، دانشگاه تربیت مدرس،۱۳۸۰.
۱۴. عنصر مسلط (deminant) از اصطلاحات موکارفسکی است. عنصر غالب یا مسلط، برجسته سازیسازمان یافته عناصر یک اثر ادبی است. ن.ک: مقدادی، بهرام، فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی (از افلاطون تاعصر حاضر)، تهران، فکر روز ۱۳۷۸، ص ۳۶۶ تا ۳۶۸.
۱۵. الگو یا تیپ (Type).
۱۶. شخصیت (Character).
۱۷. سعدی صاحبدل را در گلستان و بوستان به صورت شخصیت ممتاز توصیف کرده است؛ از جمله درباب دوم بوستان، حکایت سوم، صاحبدل را با صفت «فرخ نهاد» و در حکایت بعدی، صاحبدل را با صفتهوشیار و آزاده و جوانمرد وصف میکند. صاحبدل اهل سخا، کرم و غیرت است و در بند آسایش خلقاست.
ن.ک: سعدی، بوستان؛ انتشارات بینالمللی المهدی، ص ۱۳۳ تا ۱۳۹، هم چنین «صاحبدل» به دفعات درگلستان به کار رفته است، از جمله در باب دوم میخوانیم:
«عابدی را حکایت کنند که شبی دَه من طعام بخوردی و تا سَحَر ختم قرآن بکردی، صاحبدلی شنید و گفت:
اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضلتر بودی:
|
اندرون از طعام خالی دار
|
تا در او نور معرفت بینی
|
|
تُهی از حکمتی به علت آن
|
که پُری از طعام تا بینی».
|