هرجا که‌ گل‌ است‌ خار هم‌ هست‌۱

ابراهیم‌ قیصری‌

سعدی‌شناسی دفتر ششم ۲۶ دقیقه مطالعه
            «ذکر جمیل‌ سعدی‌ که‌ در افواه‌ عوام‌ افتاده‌ است‌ وصیت‌ سخنش‌ که‌ در زمین‌ منتشر گشته‌… و رقعه‌منشآتش‌ که‌ چون‌ کاغذ زر می‌برند» به‌ او می‌برازد که‌ «سخن‌ ملکی‌ است‌ سعدی‌ را مسلّم‌». قرن‌هاست‌خواص‌ محققان‌ و اندیشمندان‌ ایران‌ و جهان‌ درباره‌ ذهن‌ و زبان‌ شیخ‌ اجل‌ می‌گویند و می‌نویسند و بی‌گمان‌آیندگان‌ نیز از بوستان‌ و گلستان‌ گل‌ها و ریحان‌ها خواهند چید و از ترّنم‌ «غزل‌»های‌ شورانگیز عشق ‌آمیزش‌ لذّت‌ خواهند برد.
            رنگارنگی‌ گل‌های‌ معنی‌ و عطر دلاویز اندیشه‌های‌ سعدی‌ در بوستان‌ و گلستان‌ چنان‌ است‌ که‌ کمترکسی‌ متوجه‌ خار بوته‌های‌ مزاحم‌ می‌شود که‌ در گوشه‌ و کنار این‌ گلزار روییده‌ است‌. در عالم‌ طبیعت‌ هم‌وضعیت‌ چنین‌ است‌. آن‌ که‌ برای‌ گلگشت‌ و تماشا به‌ سیر باغ‌ و صحرا می‌رود، بیشتر محو دیدن‌ سرو و گل‌و ریحان‌هاست‌ تا دیوار فرو ریخته‌ یا پرچین‌های‌ خار سر دیوار باغ‌ و برگ‌های‌ فرو افتاده‌ در جوی‌ آب‌.
            من‌ بنده‌ سال‌هاست‌ که‌ گفته‌های‌ ارجمند سعدی‌ را به‌ درس‌ می‌گوید و با دانشجویان‌ مشتاق به‌ بحث‌ ونکته‌یابی‌ می‌نشیند و در ریزه‌کاری‌ها و میناگری‌های‌ این‌ شاعر و نویسنده‌ بزرگ‌ دقیق‌ می‌شود و ازدقیقه‌هایی‌ که‌ ویژه‌ این‌ گونه‌ شاهکارهاست‌، بهره‌ها می‌گیرد و لذت‌ها می‌برد، ولی‌ این‌ دقت‌ها و تأمل‌ها،دغدغه‌ها و وسواس‌ خاطر هم‌ در پی‌ دارد.
            این‌ که‌ سعدی‌ را افصح‌المتکلمین‌ می‌گویند قولی‌ است‌ که‌ جملگی‌ برآنند. نثر زیبا و موزون‌ او درگلستان‌، سبک‌ سهل‌ و ممتنع‌اش‌ در بوستان‌ با محتوای‌ اندیشه‌های‌ بلند اخلاقی‌ و عرفانی‌ و لطف‌ و شورشعر دلپذیر وی‌ در غزلیات‌، نمونه‌ اعلای‌ سخن‌ فارسی‌ است‌ و هم‌ چنان‌ که‌ خود می‌گوید: «حد همین‌ است‌سخندانی‌ و زیبایی‌ را»، اما در میان‌ هزاران‌ تشبیه‌ و تعبیر شاعرانه‌ و گفته‌های‌ عالمانه‌ و عارفانه‌ حضرت‌شیخ‌، گاه‌ به‌ برخی‌ ابیات‌ و جملاتی‌ برمی‌خوریم‌ که‌ در مقایسه‌ با دیگر گفته‌های‌ او فرو دست‌ می‌نماید و آن‌درخشندگی‌ لفظ‌ و معنی‌ را که‌ انتظار داریم‌، ندارد. بدیهی‌ است‌ باید پذیرفت‌ به‌ جز کلام‌ حق‌ تعالی‌ وسخنان‌ پیامبران‌ و اولیاء، هیچ‌ گفته‌ای‌ بی‌عیب‌ و نقص‌ نیست‌. پس‌ از بابت‌ این‌ قبیل‌ نارسایی‌ها نمی‌توان‌بر سعدی‌ خرده‌ گرفت‌. طرح‌ این‌ مسئله‌ و نقد و بررسی‌موضوع‌ مورد اشاره‌ هم‌ از مقام‌ والای‌ این‌ شاعرنامدار چیزی‌ نمی‌کاهد. خود شیخ‌ ـ علیه‌الرحمه‌ ـ نیز از سر تواضع‌ و شکسته‌ نفسی‌ در مقدمه‌ بوستان‌ می‌فرماید:
… بماندست‌ با دامنی‌ گوهرم‌
هنوز از خجالت‌ سر اندر برم‌
که‌ در بحر لوءلوء صدف‌ نیز هست‌
درخت‌ بلند است‌ در باغ‌ و پست‌
قبا گر حریر است‌ و گر پرنیان‌
به‌ ناچار حشوش‌ بود در میان‌…
            با این‌ مقدمات‌ و به‌ جان‌ خریدن‌ این‌ ملامت‌ حافظ‌ که‌ می‌گوید: «چو مرد بی‌هنر افتد نظر به‌ عیب‌ کند»جسارت‌ می‌ورزد و به‌ چند نکته‌ درباره‌ برخی‌ نارسایی‌ها در آثار شیخ‌ می‌پردازد:
چنان‌ گرم‌ در تیه‌ قربت‌ براند
که‌ در سدره‌ جبریل‌ از او باز ماند۲
            این‌ بیت‌ از دیباچه‌ بوستان‌ است‌ در نعت‌ سیدالمرسلین‌ علیه‌ الصلوه‌ والسلام‌، آن‌ جا که‌ به‌ شب‌ معراج‌آن‌ حضرت‌ اشاره‌ می‌کند. «تیه‌» در لغت‌ به‌ معنی‌ بیابان‌ بی‌آب‌ و علف‌ است‌ که‌ در آن‌ سرگردان‌ می‌شوند. باتوجه‌ به‌ آیه‌ ۲۶ از سوره‌ مائده‌۳ تیه‌ را جایگاه‌ و وادیی‌ دانسته‌اند که‌ بنی‌اسراییل‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ در آن‌سرگردان‌ شده‌اند. بنابراین‌، ترکیب‌ «تیه‌ قربت‌» ترکیبی‌ است‌ ناهمگون‌. زیرا قرب‌ و وصال‌ طبیعتاً باید درمحیطی‌ سرشار از لطف‌ و صفا صورت‌ گیرد نه‌ در جایی‌ پرت‌ و دور افتاده‌ و خشک‌ که‌ موجب‌ سرگردانی‌ وحیرت‌ باشد. با این‌ توضیحات‌ معلوم‌ است‌ که‌ شیخ‌ در کاربرد واژه‌ «تیه‌» و اضافه‌ کردن‌ به‌ «قرب‌» تنها به‌مفهوم‌ «سرگردانی‌ و حیرت‌» توجه‌ داشته‌ و گرنه‌ شأن‌ و منزلت‌ پیامبر گرامی‌ اسلام‌ که‌ در شب‌ معراج‌میهمان‌ عزیز بارگاه‌ الهی‌ است‌ و عظمت‌ پیشگاه‌ حق‌ و تجلیات‌ جمال‌ و جلال‌ دوست‌ او را به‌ عالم‌ حیرت‌ فروبرده‌، بالاتر از آن‌ است‌ که‌ با حیرت‌ و سرگردانی‌ چهل‌ ساله‌ قوم‌ نافرمان‌ بنی‌اسراییل‌ در تیه‌، مقایسه‌ یاتشبیه‌ شود.
***
کسی‌ ره‌ سوی‌ گنج‌ قارون‌ نبرد
وگر برد ره‌ باز بیرون‌ نبرد۴
            این‌ بیت‌ هم‌ از دیباچه‌ بوستان‌ است‌ و اشعار پس‌ و پیش‌ آن‌ با تعبیرات‌ و تشبیهات‌ گوناگون‌ از این‌معنی‌ خبر می‌دهد که‌ راه‌ وصل‌ حق‌ و قرب‌ درگاه‌ دوست‌ آسان‌ نیست‌. بسیار کسان‌ که‌ در این‌ راه‌ دویدند ونرسیدند و اگر کسی‌ رسید و محرم‌ راز گشت‌ و از اسرار حق‌ آگاه‌ شد، مُهر کردند و زبانش‌ دوختند. سعدی‌هم‌ در بیت‌ بالا همین‌ مفهوم‌ را در نظر داشته‌ است‌، اما تمثّل‌ به‌ «گنج‌ قارون‌» و تشبیه‌ معرفت‌ خداوند به‌ آن‌ ـبا سابقه‌ای‌ که‌ از گنج‌ قارون‌ در قرآن‌ مجید و داستان‌های‌ مذهبی‌ داریم‌ ـ تا حدودی‌ ترک‌ ادب‌ شرعی‌ به‌ نظرمی‌آید. قارون‌ از توانگران‌ بسیار مال‌ و معاصر حضرت‌ موسی‌(ع‌) است‌. چون‌ خیرش‌ به‌ مردم‌ نمی‌رسید ودلالت‌ و هدایت‌ موسی‌ هم‌ از این‌ بابت‌ بی‌نتیجه‌ ماند پیامبر بنی‌اسراییل‌ او را نفرین‌ کرد. خداوند، زلزله‌ای‌پدید آورد که‌ قارون‌، خانه‌ و گنجش‌ در زیر زمین‌ مدفون‌ شدند. در تشبیهات‌ و تمثیلات‌ شاعران‌ ـ از جمله‌خود سعدی‌ ـ گنج‌ قارون‌ نفرین‌ شده‌ است‌ و نماد مثبت‌ ندارد که‌ بتوان‌ اسرار حق‌ و معرفت‌ پروردگار رابدان‌ تشبیه‌ کرد.
***
دو رسته‌ دُرم‌ در دهان‌ داشت‌ جای
‌چو دیواری‌ از خشت‌ سیمین‌ به‌ پای‌
کنونم‌ نگه‌ کن‌ به‌ وقت‌ سخن‌
بیفتاده‌ یک‌ یک‌ چو سور کهن‌۵
            این‌ دو بیت‌ از زبان‌ دانشمندی‌ است‌ غریب‌ که‌ در سرزمین‌ غربت‌ به‌ خاطر فضل‌ و کمالش‌ به‌ مقام‌وزارت‌ می‌رسد. وزیر کهن‌ و دیگر حاسدان‌، خاک‌ تخلیط‌ در قدح‌ جاه‌ او می‌ریزند و به‌ پادشاه‌ خبر می‌برندکه‌ وزیر تو، شاهد باز است‌ و به‌ دو تن‌ از غلامان‌ خوب‌ روی‌ تو نظر دارد، این‌ سعایت‌ در پادشاه‌ می‌گیرد.وزیر را احضار می‌کند و ماجرا با او در میان‌ می‌گذارد. وزیر در پاسخ‌ می‌گوید:
در این‌ نکته‌ای‌ هست‌ اگر بشنوی‌
که‌ حکمت‌ روان‌ باد و دولت‌ قوی‌
نبینی‌ که‌ درویش‌ بی‌دستگاه‌
به‌ حسرت‌ کند در توانگر نگاه‌
مرا دستگاه‌ جوانی‌ برفت‌
به‌ لهو و لعب‌ زندگانی‌ برفت‌
ز دیدار اینان‌ ندارم‌ شکیب
‌که‌ سرمایه‌داران‌ حُسنند و زیب‌۶
            مخلص‌ کلام‌ این‌ است‌ که‌ زیبایی‌ این‌ دو غلام‌ مرا به‌ یاد دوران‌ جوانی‌ خود می‌اندازد و بعد اززیبایی‌های‌ جوانی‌ بر باد رفته‌اش‌ نشان‌ می‌دهد و می‌گوید:
مرا هم‌ چنین‌ چهره‌ گلپام‌ بود
بلورینم‌ از خوبی‌ اندام‌ بود…
مرا هم‌ چنین‌ جعد شبرنگ‌ بود
قبا در بر از فربهی‌ تنگ‌ بود
دو رسته‌ دُرم‌ در دهان‌ داشت‌ جای
‌چو دیواری‌ از خشت‌ سیمین‌ به‌ پای‌۷
            مصراع‌ اول‌ بیت‌ اخیر که‌ در تشبیه‌ دندان‌ها به‌ مروارید سروده‌ شده‌، زیباست‌ و در شعر فارسی‌پیشینه‌ای‌ دیرینه‌ دارد. از آن‌ جمله‌ رودکی‌ می‌گوید:
مرا بسود و فرو ریخت‌ هرچه‌ دندان‌ بود
نبود دندان‌، لابل‌ چراغ‌ تابان‌ بود
سپید سیم‌ زده‌ بود و درّ و مرجان‌ بود
ستاره‌ سحری‌ بود و قطره‌ باران‌ بود
            اما در مصراع‌ دوم‌ بیت‌ مورد نظر به‌ همان‌ رسته‌ دندان‌ها در تشبیهی‌ دیگر به‌ دیواری‌ برآورده‌ از خشت‌نقره‌ای‌ نمایان‌ می‌گردد. تشبیه‌ ردیف‌های‌ دندان‌ به‌ دیوار و به‌ تبع‌ ساخت‌ و ساز دیوار با خشت‌ دندان‌ ـهرچند سیمین‌ باشد ـ تشبیهی‌ چندان‌ زیبا و متناسب‌ نیست‌.
***
گر آید گنهکاری‌ اندر پناه
‌نه‌ شرط‌ است‌ کشتن‌ به‌ اول‌ گناه‌
چو باری‌ بگفتند و نشنید پند
دگر گوش‌ مالش‌ به‌ زندان‌ و بند
وگر پند و بندش‌ نیاید به‌ کار
درختی‌ خبیث‌ است‌ بیخش‌ برآر
چو خشم‌ آیدت‌ بر گناه‌ کسی
‌تأمل‌ کنش‌ در عقوبت‌ بسی‌
که‌ سهل‌ است‌ لعل‌ بدخشان‌ شکست‌
شکسته‌ نشاید دگر باره‌ بست‌۸
            در این‌ قطعه‌ سخن‌ از گناهکاری‌ است‌ که‌ نه‌ بند و زندان‌ او را از ارتکاب‌ گناه‌ باز می‌دارد و نه‌ پندناصحان‌ در او کارگر می‌افتد. شاعر این‌ گناهکار را به‌ درختی‌ خبیث‌ مثال‌ می‌زند که‌ قابل‌ اصلاح‌ نیست‌ وتأکید می‌کند چنین‌ درختی‌ را که‌ نه‌ ثمر و نه‌ سایه‌ دارد، باید از بیخ‌ و بن‌ برکند و از باغستان‌ جامعه‌ به‌ دورانداخت‌. به‌ فاصله‌ یک‌ بیت‌ ـ که‌ سفارش‌ به‌ تأمل‌ و تأخیر در عقوبت‌ گناهکاران‌ است‌ ـ گناهکار را به‌ لعل‌بدخشان‌ ـ نماد زیبایی‌ و گرانبهایی‌ ـ تشبیه‌ می‌کند که‌ تشبیهی‌ در خور آن‌ گناهکار یا هر گناهکاری‌ دیگر نیست‌.
***
داستان‌ حضرت‌ ابراهیم‌ (ع‌) با پیرمرد گبر
            در این‌ داستان‌ حضرت‌ ابراهیم‌ خلیل‌، میزبانی‌ است‌ مهربان‌ که‌ هیچ‌گاه‌ بی‌حضور مهمان‌ بر سر خوان‌ نمی‌نشیند. اکنون‌ پیری‌ خسته‌ و فرسوده‌ از رنج‌ سفر را در بیابان‌ یافته‌ و به‌ مهمانسرای‌ خوددعوت‌ فرموده‌ است‌ و مهمانداران‌ مهمانسرای‌ خلیل‌، خوان‌ گسترده‌ الوانی‌ ترتیب‌ داده‌اند. نتیجه‌گیری‌سعدی‌ در این‌ داستان‌ بسیار عالی‌ است‌. ولی‌ در اجزای‌ داستان‌ و صحنه‌آرایی‌ آن‌ چند نارسایی‌ هست‌:
            الف‌. جواب‌ قافیه‌ «خلیل‌» در بیت‌ زیرین‌ موجب‌ شده‌ است‌ که‌ صفت‌ «ذلیل‌» در حق‌ مهمان‌ پیر آورده‌ شودو این‌ از مهمان‌نوازی‌ و کرامت‌ میزبانی‌ چون‌ خلیل‌ نمی‌زیبد:
رقیبان‌ مهمانسرای‌ خلیل
‌به‌ عزت‌ نشاندند پیر ذلیل‌
            و این‌ ترتیب‌ «به‌ عزّت‌ نشاندن‌» هم‌ در صحنه‌ دیگر به‌ هم‌ می‌خورد.
            ب‌. وقتی‌ حاضران‌ مجلس‌ دست‌ به‌ غذا می‌برند و علی‌الرّسم‌ «بسم‌الله» می‌گویند، حضرت‌ ابراهیم‌متوجه‌ می‌شود که‌ پیر نه‌ «بسم‌الله» می‌گوید و نه‌ ورد و دعایی‌ دیگر بر زبان‌ می‌آورد:
چنین‌ گفتش‌ ای‌ پیر دیرینه‌ روز
چو پیران‌ نمی‌بینمت‌ صدق و سوز
نه‌ شرط‌ است‌ وقتی‌ که‌ روزی‌ خوری‌
که‌ نام‌ خداوند روزی‌ بری‌؟
            این‌ گفتار تند و برخورد دل‌ آزار بر سر سفره‌ ـ آن‌ هم‌ از پیامبری‌ که‌ به‌ مهمان‌نوازی‌ و لطف‌ و مدارامشهور است‌، بعید به‌ نظر می‌رسد.
            ج‌. پاسخ‌ پیر این‌ است‌:
بگفتا نگیرم‌ طریقی‌ به‌ دست
‌که‌ نشنیدم‌ از پیر آذرپرست‌۹
            ناگفته‌ پیداست‌، شیخ‌ اجل‌ که‌ از فرهنگ‌ و آداب‌ و رسوم‌ ایرانیان‌ پیش‌ از اسلام‌ و دوران‌ اسلامی‌بی‌اطلاع‌ نیست‌؛ دانسته‌ یا ندانسته‌ از این‌ نکته‌ تغافل‌ فرموده‌. از قضا زردشتیان‌ قبل‌ از تناول‌ غذا، دعای‌سفره‌ می‌خوانند، پس‌ از آن‌ دست‌ به‌ غذا می‌برند.
            د. اما صحنه‌ ناراحت‌ کننده‌ این‌ جاست‌:
بدانست‌ پیغمبر نیک‌ فال‌
که‌ گبراست‌ پیرِ تبه‌ بوده‌ حال‌
به‌ خواری‌ براندش‌ چو بیگانه‌ دید
که‌ منکر بود پیش‌ پاکان‌ پلید۱۰
            آوردن‌ صفات‌ «تبه‌ بوده‌ حال‌»، «بیگانه‌» و «پلید» با «اکرم‌ الضیّف‌ و لوکان‌ کافراً» هیچ‌ سزاوار نیست‌؛اگرچه‌ به‌ زعم‌ سعدی‌، زردشتی‌ کافر باشد. البته‌، سه‌ بیت‌ آخر داستان‌ که‌ پیام‌ اصلی‌ سعدی‌ را در بردارد،پرده‌پوش‌ آمده‌ است‌:
سروش‌ آمد از کردگار جلیل
‌به‌ هیبت‌، ملامت‌کنان‌ کای‌ خلیل‌
منش‌ داده‌ صد سال‌ روزی‌ و جان‌
تو را نفرت‌ آمد از او یک‌ زمان‌
گر او می‌بَرَد پیش‌ آتش‌ سجود
تو واپس‌ چرا می‌کشی‌ دست‌ِ جود۱۱
***
حکایت‌ عیسی‌(ع‌) و عابد و ناپارسا
            سعدی‌ در این‌ حکایت‌، مرد ناپارسا را چنین‌ معرفی‌ می‌کند:
یکی‌ زندگانی‌ تلف‌ کرده‌ بودب
ه‌ جهل‌ و ضلالت‌ سرآورده‌ بود
دلیری‌ سیه‌نامه‌ سخت‌ دل
‌ز ناپاکی‌ ابلیس‌ در وی‌ خجل‌
به‌ سر برده‌ ایّام‌ بی‌حاصلی‌
نیاسوده‌ تا بوده‌ از وی‌ دلی‌
سرش‌ خالی‌ از عقل‌ و پر ز احتشام
‌شکم‌ فربه‌ از لقمه‌های‌ حرام‌
چو سال‌ بد از وی‌ خلایق‌ نفور
نمایان‌ به‌ هم‌ چون‌ مه‌ نو ز دور۱۲
            ایراد ما در بیت‌ اخیرست‌. خلایق‌، هر ماه‌ نویی‌ را از دور نشان‌ نمی‌دهند، بلکه‌ در پایان‌ ماه‌ مبارک‌رمضان‌ است‌ که‌ روزه‌داران‌ استهلال‌ می‌کنند و طلوع‌ ماه‌ شوال‌ را مبارک‌ می‌دارند و به‌ هم‌ نشان‌ می‌دهند. باتوجه‌ به‌ این‌ معنی‌ و صفات‌ منفی‌ که‌ سعدی‌ در ابیات‌ قبل‌ برای‌ این‌ مرد ناپارسا برشمرد، تشبیه‌ به‌ ماه‌ نوکه‌ در ادب‌ فارسی‌ سابقه‌ مثبت‌ دارد، با تشبیهات‌ و صفات‌ پیشین‌ که‌ در حکایت‌ آمده‌، متناسب‌ نیست‌.
***
پهلوان‌ گنجشک‌
            سعدی‌ را در سپاهان‌ یاری‌ بوده‌ است‌ جنگاور، شوخ‌ و عیّار که‌:
پلنگانش‌ از زور سرپنجه‌ زیر
فرو برده‌ چنگال‌ در مغز شیر
دلاور به‌ سر پنجه‌ گاو زور
ز هولش‌ به‌ شیران‌ درافتاده‌ شور…
نزد تارک‌ جنگجویی‌ به‌ خشت‌
که‌ خوُد و سرش‌ را نه‌ درهم‌ سرشت‌
            و اوصاف‌ و تشبیهاتی‌ از این‌ دست‌. ولی‌ ناگهان‌ این‌ پهلوان‌ را می‌بینیم‌ که‌ در هیأت‌ گنجشکی‌ ظاهرمی‌شود که‌ به‌ خیلی‌ از ملخ‌ حمله‌ می‌کند:
چو گنجشک‌ روز ملخ‌ در نبرد
به‌ کشتن‌ چو گنجشک‌ پیشش‌ چه‌ مرد۱۳
***
کمربند و دستش‌ تهی‌ بود و پاک‌
که‌ زر برفشاندی‌ به‌ رویش‌ چو خاک‌۱۴
            این‌ که‌ «زر» را از نظر صاحبدلان‌ در بی‌ارزشی‌ به‌ «خاک‌» تشبیه‌ کردن‌ تعبیری‌ است‌ موجه‌، حرفی‌نیست‌، ولی‌ بی‌آن‌ که‌ فاصله‌ و میانجی‌ دیگر در صحنه‌ داستان‌ در کار باشد، همان‌ زر خاک‌ مثال‌ را به‌ روی‌کسی‌ برفشانند، تصویر زر در تشبیه‌ محو می‌شود و خاک‌ نمایان‌تر بر سر و روی‌ سائل‌ می‌نشیند.بنابراین‌، جانب‌ معنی‌ سالم‌ است‌ ولی‌ طرف‌ تشبیه‌ سقیم‌ می‌نماید.
***
شکر خنده‌ای‌ انگبین‌ می‌فروخت
‌که‌ دل‌ها ز شیرینی‌اش‌ می‌بسوخت‌
نباتی‌ میان‌ بسته‌ چون‌ نیشکر
بر او مشتری‌ از مگس‌ بیشتر۱۵
            فراهم‌ آوردن‌ شکر، انگبین‌، نبات‌ و نیشکر در صحنه‌ داستان‌ برای‌ وصف‌ زیبایی‌ صاحب‌ جمال‌خوشخوی‌ و مقدمه‌ قرار دادن‌ این‌ صُوَر و اسباب‌ به‌ خاطر این‌ که‌ عاشقان‌ و دوستدارانش‌ را به‌ «مگس‌» ـ که‌به‌ این‌ گونه‌ حلاوت‌ علاقه‌ دارد ـ تشبیه‌ کنند، تشبیهی‌ دلنشین‌ و شیرین‌ نیست‌. دو نقص‌ تصویری‌ ومعنایی‌ هم‌ دارد:
            الف‌. گرد آمدن‌ مگس‌ بر روی‌ انگبین‌، شکر و نبات‌، نه‌ تنها زیبا نیست‌ که‌ بدمنظر هم‌ هست‌ و رغبت‌دست‌ زدن‌ و خوردن‌ از چنان‌ عسل‌ و نباتی‌ را در بیننده‌ از بین‌ می‌برد و متنفر می‌سازد.
            ب‌. تشبیه‌ مشتریان‌ عاشق‌ به‌ «مگس‌» هم‌ ـ که‌ بارها در نزد سعدی‌ تکرار شده‌ ـ دلپذیر نمی‌نماید.
***
نگه‌ کرد رنجیده‌ در من‌ فقیه
نگه‌ کردن‌ عاقل‌ اندر سفیه‌۱۶
            این‌ بیت‌ از داستان‌ معروف‌ «قحط‌ سالی‌ دمشق‌» است‌ در بوستان‌ که‌ سعدی‌ با دوست‌ صاحب‌ مکنت‌قوی‌ حال‌ و خداوند زر و مال‌ خود به‌ گفت‌ وگو می‌پردازد. در نشانی‌هایی‌ که‌ گوینده‌ داستان‌ از این‌ دوست‌می‌دهد، هیچ‌ جا به‌ دانش‌ و فقاهت‌ آن‌ مرد دولتمند اشاره‌ ندارد. ظاهراً آوردن‌ صفت‌ «فقیه‌» ـ هرچند لغوی‌باشد ـ با صفات‌ قبلی‌ که‌ یاد شده‌، متناسب‌ نیست‌ و فقط‌ ضرورت‌ قافیه‌، شاعر را به‌ ذکر این‌ صفت‌ وادارکرده‌ است‌.
***
جوانا ره‌ طاعت‌ امروز گیر
که‌ فردا جوانی‌ نیاید ز پیر
فراغ‌ دلت‌ هست‌ و نیروی‌ تن‌
چو میدان‌ فراخ‌ است‌ گویی‌ بزن‌
من‌ این‌ روز را قدر نشناختم‌
بدانستم‌ اکنون‌ که‌ درباختم‌
چو کوشش‌ کند پیر خر زیر بار
تو می‌رو که‌ بر بادپایی‌ سوار۱۷
            نکته‌ انتقادی‌ در بیت‌ چهارم‌ است‌. با توجه‌ به‌ سه‌ بیت‌ پیش‌تر، بیت‌ چهارم‌ این‌ معنی‌ را در تقدیر دارد که‌پیر گناهکارِ روزگار جوانی‌ از کف‌ داده‌ طاعت‌ نکرده‌، هم‌چون‌ خری‌ پیر است‌ که‌ زیر بار گناهان‌ از حرکت‌ بازایستاده‌ است‌. جوان‌ که‌ اکنون‌ بر اسب‌ تیز تک‌ جوانی‌ سوار است‌ باید در میدان‌ عبادت‌ و طاعت‌ پروردگاربتازد. یعنی‌ نیروی‌ جوانی‌ را صرف‌ عبادت‌ خداوند بنماید تا در ضعف‌ پیری‌، حسرت‌ دوران‌ جوانی‌ رانخورد و نگوید:
من‌ این‌ روز را قدر نشناختم
‌بدانستم‌ اکنون‌ که‌ درباختم‌
            ناگفته‌ معلوم‌ است‌ که‌ تشبیه‌ «پیر گناهکار» به‌ «خر پیر» تشبیهی‌ است‌ ناخوشایند.
***
… شنیدم‌ که‌ نشنید و خونش‌ بریخت
‌ز فرمان‌ داور که‌ داند گریخت‌۱۸
            بیت‌ از حکایت‌ نیکمردی‌ است‌ که‌ اکرام‌ حجاج‌ یوسف‌ نکرد و آن‌ ظالم‌ دستور داد خونش‌ را بریزند.خیرخواهان‌ به‌ شفاعت‌ برمی‌خیزند و از آن‌ میان‌:
پسر گفتش‌: ای‌ نامور شهریار
یکی‌ دست‌ از این‌ مرد صوفی‌ بدار
که‌ خلقی‌ بدو روی‌ دارند و پشت
‌نه‌ رای‌ است‌ خلقی‌ به‌ یکبار کشت‌
بزرگی‌ و عفو و کرم‌ پیشه‌ کن
‌ز خردان‌ اطفالش‌ اندیشه‌ کن‌
شنیدم‌ که‌ نشنید و خونش‌ بریخت
‌ز فرمان‌ داور که‌ داند گریخت‌۱۹
            بدین‌ ترتیب‌، سعدی‌ قتل‌ آن‌ نیکمرد بی‌گناه‌ را که‌ گناهش‌ احترام‌ نکردن‌ به‌ حجّاج‌ ستمگر بود، اجرای‌فرمان‌ خداوند به‌ دست‌ حجاج‌ می‌داند و تأکید می‌ورزد که‌ چاره‌ و گریزی‌ جز این‌ نبوده‌ است‌. نتیجه‌گیری‌داستان‌ این‌ معنی‌ را ابلاغ‌ می‌کند که‌ اگر حجاج‌ شفاعت‌ و پایمردی‌ نیکخواهان‌ را می‌پذیرفت‌ و از سر خون‌ آن‌کس‌ می‌گذشت‌، گویی‌ از فرمان‌ داور سرپیچی‌ کرده‌ است‌. زیرا بر قلم‌ تقدیر چنین‌ رفته‌ که‌ این‌ شخص‌ بایدبه‌ دست‌ حجاج‌بن‌ یوسف‌ کشته‌ شود. بنابراین‌ در حکم‌ ازلی‌ مشخص‌ بود که‌ هم‌ آن‌ نیکمرد باید بابی‌اعتنایی‌ و اکرام‌ نکردن‌ حجاج‌ خشم‌ آن‌ ستمگر را برانگیزد تا اسباب‌ قتل‌ خویش‌ را فراهم‌ سازد و هم‌حجاج‌ باید مجری‌ فرمان‌ داور برای‌ کشتن‌ آن‌ مرد باشد و این‌ نتیجه‌گیری‌ درست‌ نیست‌.
***
            «عبدالقادر گیلانی‌ را ـرحمه‌الله علیه‌ ـ دیدند در حرم‌ کعبه‌ روی‌ بر حصبا نهاده‌، همی‌ گفت‌: «ای‌ خداوند!ببخشای‌ وگر هر آینه‌ مستوجب‌ عقوبتم‌، در روز قیامتم‌ نابینا برانگیز تا در روی‌ نیکان‌ شرمسارنشوم‌».۲۰ چون‌ عبارت‌ «وگر هر آینه‌ مستوجب‌ عقوبتم‌ در روز قیاتم‌ نابینا برانگیز» ممکن‌ است‌ این‌ آیه‌شریفه‌ را: «وَ من‌ کان‌َ فی‌ هذه‌ِ اَعمی‌ فَهُوَ فی‌الاخره‌ِ اعمی‌ وَ اضل‌َّ سبیلاً»۲۱ به‌ یاد آورد که‌ در حق‌ گناهکاران‌واقعی‌ است‌، چه‌ خوب‌ بود سعدی‌ مضمونی‌ دیگر را از زبان‌ عبدالقادر گیلانی‌ ـ که‌ از پارسایان‌ و عارفان‌بزرگ‌ است‌ ـ می‌آورد.
***
            «توانگر زاده‌ای‌ را دیدم‌ بر سر گور پدر نشسته‌ و با درویش‌ بچه‌ای‌ مناظره‌ در پیوسته‌ که‌ صندوق تربت‌ ما سنگین‌ است‌ و کتابه‌ رنگین‌ و فرش‌ رخّام‌ انداخته‌ و خشت‌ پیروزه‌ در او به‌ کار برده‌. به‌ گور پدرت‌چه‌ مانَد: خشتی‌ دو فراهم‌ آورده‌ و مشتی‌ دو خاک‌ بر آن‌ پاشیده‌. درویش‌ پسر این‌ بشنید و گفت‌: تا پدرت‌زیر آن‌ سنگ‌های‌ گران‌ بر خود بجنبیده‌ باشد، پدر من‌ به‌ بهشت‌ رسیده‌ باشد».
            صحنه‌ مناظره‌ بسیار جالب‌ ترتیب‌ داده‌ شده‌ و حرف‌های‌ هر دو طرف‌ مطابق‌ با روحیه‌ و شخصیت‌طبقاتی‌ طرفین‌ است‌. به‌ ویژه‌ پاسخ‌ درویش‌ بچه‌ که‌ طنز شیرین‌ و مؤدبانه‌ در آن‌ نهفته‌ است‌، ولی‌ بیتی‌ که‌سعدی‌ برای‌ چاشنی‌ مطلب‌ به‌ دنبال‌ می‌آورد، لطف‌ سخن‌ پسر درویش‌ را به‌ کلی‌ از میان‌ می‌برد، آن‌ جا که‌ اززبان‌ وی‌ می‌گوید:
خر که‌ کمتر نهند بر وی‌ بار
بی‌شک‌ آسوده‌تر کند رفتار۲۲
این‌ بیت‌ غیر مستقیم‌، تمثیل‌ گونه‌ای‌ است‌ درباره‌ پدر متوفای‌ درویش‌ بچه‌ که‌ گوری‌ ساده‌ دارد و بارسنگ‌ سنگین‌ و لوح‌ کتیبه‌ رنگین‌ و خشت‌ پیروزه‌ چون‌ گور توانگر بر دل‌ و دوش‌ او نیست‌؛ سبک‌ بار است‌و آسوده‌ رفتار. همان‌ بهتر که‌ ارکان‌ و اجزای‌ تشبیه‌ و تشابه‌ را بیشتر از این‌ نشکافیم‌ و نبش‌ قبر معنی‌نکنیم‌ و سربسته‌ بگذاریم‌ و بگذریم‌.
***
مثال‌ اسب‌ الاغند مردم‌ سفری‌نه‌ چشم‌ بسته‌ و سرگشته‌ همچو گاوعصار۲۳        این‌ دهمین‌ بیت‌ از قصیده‌ معروف‌ سعدی‌ است‌ در ستایش‌ شمس‌الدین‌ محمد جوینی‌ صاحبدیوان‌ بامطلع‌:
به‌ هیچ‌ یار مده‌ خاطر و به‌ هیچ‌ دیار
که‌ برّ و بحر فراخ‌ است‌ و آدمی‌ بسیار
            که‌ نه‌ بیت‌ مطلع‌ در عرف‌ قصیده‌سرایی‌ مناسب‌ حال‌ و اقتضای‌ مقام‌ است‌ و نه‌ بیت‌ دوم‌ این‌ قصیده‌ که‌می‌گوید:
همیشه‌ بر سگ‌ شهری‌ جفا و سنگ‌ آمداز آن‌ که‌ چون‌ سگ‌ صیدی‌ نمی‌رود به‌شکار          در بیت‌ مورد نقد مردم‌ اهل‌ سیر و سفر در سرعت‌ نقل‌ و انتقال‌ به‌ «اسب‌ الاغ‌» تشبیه‌ شده‌اند و آدم‌های‌یکجانشین‌ و تنبل‌ به‌ گاو عصاری‌. تشبیه‌ انسان‌ و مثل‌ زدن‌ کار و کردار او به‌ خر و گاو و اسب‌ الاغ‌ ـ هرچنددر مثل‌ مناقشه‌ نباشد ـ باز هم‌ دلپسند نیست‌. تازه‌ اگر مخاطبان‌ و خوانندگان‌ قصیده‌ معنی‌ «اسب‌ الاغ‌»۲۴را ندانند، بیت‌ به‌ حیث‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ هم‌ رسا نخواهد بود.
***
وقت‌ آن‌ است‌ که‌ داماد گل‌ از حجله‌ غیب
‌به‌ در آید که‌ درختان‌ همه‌ کردند نثار۲۵
            این‌ بیت‌ هم‌ از قصیده‌ معروف‌ دیگری‌ است‌ به‌ مطلع‌:
بامدادان‌ که‌ تفاوت‌ نکند لیل‌ و نهار
خوش‌ بود دامان‌ صحرا و تماشای‌ بهار
            تشبیه‌ گل‌ به‌ «داماد» در شعر فارسی‌ غرابت‌ دارد. گل‌ نماد معشوق است‌ که‌ می‌تواند «عروس‌» باشد نه‌«داماد». ترکیباتی‌ چون‌ عروس‌ باغ‌، عروس‌ بهار، عروس‌ چمن‌، عروس‌ مرغزار، عروس‌ نباتی‌ و تعبیراتی‌ ازاین‌ قبیل‌ در تشبیهات‌ شاعران‌ بسیار آمده‌ که‌ همه‌ کنایه‌ از «گل‌» است‌:
سحاب‌ تا نشود پرده‌دار شام‌ فلک‌
عروس‌ باغ‌ نیارد ز پرده‌ بیرون‌ سر
(سید حسن‌ غزنوی‌، دیوان‌، ص‌ ۷۹)
نگاران‌ بهشتی‌ را نقاب‌ از چهره‌ بگشاید
عروسان‌ بهاری‌ را حجاب‌ از روی‌ بردارد
(عمعق‌ بخارایی‌، دیوان‌، ص‌ ۱۳۷)
نوروز پیش‌ از آن‌ که‌ سراپرده‌ زد به‌ دربا لعبتان‌ باغ‌ و عروسان‌ نوبهار
(منوچهری‌ دامغانی‌، دیوان‌، ص‌ ۲۹)
آسمان‌ فرش‌ زمرّد به‌ زمین‌ باز کشید
تا برآیند عروسان‌ نباتی‌ ز خیام‌
(خواجوی‌ کرمانی‌، دیوان‌، ص‌ ۲۶۶۷۳
            و حافظ‌ «غنچه‌» را هم‌ «عروس‌» کرده‌ است‌:
عروس‌ غنچه‌ رسید از حرم‌ به‌ طالع‌ سعد
بعینه‌ دل‌ و دین‌ می‌برد به‌ وجه‌ حسن‌
            در این‌ قصیده‌ بهاریه‌، طبع‌ خاطر سعدی‌، میوه‌های‌ گونه‌گون‌ و گل‌های‌ رنگارنگ‌ و بویا، بوی‌ تمام‌فصل‌ها را در باغ‌ بهاری‌ شاعرانه‌ خود یک‌ جا به‌ بار آورده‌ است‌: در یک‌ طرف‌ نسرین‌، قرنفل‌، لاله‌، سمن‌،بیدمشک‌، گل‌ سرخ‌ و نرگس‌ ]که‌ به‌ یک‌ جا نشکفند به‌ هم‌[، خیری‌، ختمی‌، نیلوفر، بستان‌افروز و ارغوان‌روییده‌ و سوی‌ دیگر خوشه‌ زرّین‌ عنب‌، بندهای‌ آویزان‌ رطب‌، سیب‌ دو رنگ‌، آمرود، به‌، انجیر، نارنج‌، بادام‌و ترنج‌۲۷ ـ که‌ هر کدام‌ مخصوص‌ فصلی‌ است‌ ـ به‌ ثمر نشسته‌اند. جمع‌ آمدن‌ این‌ همه‌ گل‌ و میوه‌ دربهارطبیعت‌ ممکن‌ نیست‌ جز این‌ که‌ از ابداعات‌ و اختیارات‌ شاعری‌ باشد که‌ «یجوز للشاعر ما لا یجوز لغیره‌».
***
تو دانی‌ که‌ چون‌ دیو جست‌ از قفس
‌نیاید به‌ «لاحول‌» کس‌ باز کس‌۲۸
            «لاحول‌ و لا قوه‌ الّا بالله» گفتن‌ برای‌ فراری‌ دادن‌ دیو و حذر از مهالک‌ و مخاوف‌ است‌ نه‌ برای‌ بازگرداندن‌دیو جسته‌ از قفس‌ و دوباره‌ در قفس‌ کردن‌ او. خود شیخ‌ در همین‌ متن‌، جای‌ دیگر فرماید:
ز «لاحول‌»م‌ آن‌ دیو هیکل‌ بجست‌
پری‌ پیکر اندر من‌ آویخت‌ سخت‌۲۹
***
درِ دو لختی‌ چشمان‌ شوخ‌ دلبندت‌
چه‌ کرده‌ام‌ که‌ به‌ رویم‌ نمی‌گشایی‌ باز؟۳۰
            با آن‌ همه‌ تشبیهات‌ و تصویرهای‌ زیبا و لطیفی‌ که‌ در غزل‌ فارسی‌ ـ و از جمله‌ غزل‌های‌ دلکش‌ سعدی‌ ـداریم‌ تشبیه‌ پلک‌های‌ نازک‌ و ظریف‌ چشمان‌ شوخ‌ دلبند معشوق به‌ دو لنگه‌ در زمخت‌ خانه‌، خوش‌نمی‌نماید.
ساربان‌آهسته‌ ران‌، کآرام‌ جان‌ در محمل‌است‌چار پایان‌ بار بربستند و ما را بر دل‌است‌۳۱     از غزل‌ سرای‌ عاشق‌ پیشه‌ و شاعری‌ خوش‌ قریحه‌ چون‌ سعدی‌ انتظار نمی‌رود که‌ بار غم‌ عشق‌ وغصّه‌ هجران‌ معشوق کاروانی‌ را با محموله‌ای‌ چون‌ جو و گندم‌ که‌ بر چارپایان‌ بار کنند، مقایسه‌ کنند. این‌بی‌لطفی‌ مضمون‌ وقتی‌ آشکارتر می‌شود که‌ آن‌ را با بیتی‌ تقریباً مشابه‌ از این‌ شاعر بسنجیم‌، آن‌ جا که‌ درغزلی‌ فراقی‌ می‌فرماید:
ای‌ ساربان‌ آهسته‌ رو، کآرام‌ جانم‌ می‌رود
و آن‌ دل‌ که‌ با خود داشتم‌ با دلستانم‌می‌رود
***
عشق‌ سیاه‌!
ملامت‌ از دل‌ سعدی‌ فرو نشوید عشق ‌سیاهی ‌از حبشی‌ چون‌ رود که‌ خود رنگ‌است‌عشق‌ از دل‌ سعدی‌ به‌ ملامت‌ نتوان‌ برد
گر رنگ‌ توان‌ برد به‌ آب‌ از رخ‌ هندوی‌۳۲          شیخ‌ اجل‌ در این‌ دو بیت‌ می‌خواهد بگوید عشق‌ در وجود من‌ ذاتی‌ است‌ و با هیچ‌ ملامت‌ و شماتتی‌ ازبین‌ نمی‌رود. اگر بشود ـ فی‌المثل‌ ـ رنگ‌ سیاه‌ را که‌ جزو ذات‌ و طبیعت‌ حبشی‌ و هندی‌ است‌ از میان‌ برد ـ که‌نمی‌شود ـ با عشق‌ هم‌ چنین‌ توان‌ کرد. در اصل‌ معنی‌ حرفی‌ نیست‌، بلکه‌ ایراد ما بر سر نوع‌ تشبیه‌ وتمثیلی‌ است‌ که‌ برای‌ ابلاغ‌ این‌ معنی‌ انتخاب‌ شده‌. عشق‌ را که‌ آن‌ همه‌ زیبایی‌ می‌آفریند و به‌ جمال‌ و زیبایی‌نظر خاص‌ دارد، در چهره‌ سیاه‌ حبشی‌ و هندو فرا نمودن‌؛ از جلال‌ و جلوه‌ انداختن‌ عشق‌ است‌.
***
رو به‌ عشق‌؛
ز درد رو به‌ عشقت‌ چو شیر می‌نالم‌
اگر چه‌ همچو سگم‌ هرزه‌ لای‌ می‌داند۳۳
            تشبیه‌ «عشق‌» به‌ «روباه‌» که‌ نماد داستان‌ و حیله‌گری‌ است‌ و عاشق‌ به‌ سگ‌ هرزه‌ لای‌، دون‌ شأن‌ عشق‌و مقام‌ عاشق‌ به‌ نظر می‌رسد. جایی‌ که‌ حافظ‌ عشق‌ را «کیمیاکار»۳۴ می‌گوید، حیف‌ است‌ که‌ سعدی‌ بر اندام‌زیبا و برازنده‌ عشق‌، پوستین‌ روباه‌ بپوشاند!
***
لجم‌ عشق‌ یا وحل‌ عشق‌
حکیم‌ بین‌ که‌ برآورد سر به‌ شیدایی‌
حکیم‌ را که‌ دل‌ از دست‌ رفت‌، شیدایی‌ است‌
ولیک‌ عذر توان‌ گفت‌ پای‌ سعدی‌ رادراین‌لجم‌چو فرو شد نه‌ اولین‌ پایی‌است‌۳۵       منظور سعدی‌ این‌ است‌ که‌ تنها من‌ نیستم‌ که‌ پایم‌ به‌ عشق‌ کشیده‌ شده‌، اما این‌ منظور را به‌ شیوه‌ای‌بس‌ نازل‌ بیان‌ کرده‌ است‌؛ تشبیه‌ عشق‌ به‌ گودال‌ لجن‌! خود واژه‌ لجم‌ (= لجن‌) یا به‌ ضبط‌ دیگر «وحل‌» هم‌ که‌کلمه‌ای‌ دور از ذهن‌ است‌، از ارزش‌ بیت‌ به‌ طریقی‌ دیگر کاسته‌.
***
            شیخ‌ ـ علیه‌ الرحمه‌ ـ در برخی‌ از غزلیات‌ خود واژگانی‌ می‌آورد که‌ برای‌ ذهن‌ درس‌ خوانندگان‌ هم‌ درنگاه‌ اول‌ غریبه‌ می‌نماید و دیریاب‌. مانند لغات‌ مأمول‌ از ماده‌ اَمَل‌ و درمعنی‌ معشوق مورد آرزو، مشاهده‌یعنی‌ شاهد بازی‌، عدیم‌ به‌ مفهوم‌ محتاج‌ و نیازمند، ورزیدن‌ در معنی‌ کاشتن‌:
شب‌ دراز دو چشمم‌ بر آستان‌ امید
که‌ بامداد در حجره‌ می‌زند مأمول‌
بستان‌ بی‌ مشاهده‌ دیدن‌ مجاهده‌ است
‌ور صد درخت‌ گل‌ بنشانی‌ به‌ جای‌ یار
عدیم‌ را که‌ تمنای‌ بوستان‌ باشد
ضرورت‌ است‌ تحمل‌ ز بوستان‌بانش‌
هر که‌ می‌ورزد درختی‌ در سرا بستان‌معنی
‌بیخش‌اندردل‌نشاند،تخمش‌ اندر جان‌بکارد۳۶
***
            «بی‌هنران‌، هنرمندان‌ را نتوانند که‌ ببینند، هم‌ چنان‌ که‌ سگان‌ بازاری‌ سگ‌ صید را. مشغله‌ برآرند وپیش‌ آمدن‌ نیارند. یعنی‌ سفله‌ چون‌ به‌ هنر با کسی‌ برنیاید به‌ خبثش‌ در پوستین‌ افتد».۳۷
            تشبیه‌ بی‌هنر به‌ سگ‌ بازاری‌ شاید وجهی‌ داشته‌ باشد، ولی‌ هنرمند را به‌ سگ‌ شکاری‌ ـ که‌ از او کاری‌ وهنری‌ بر می‌آید ـ تشبیه‌ کردن‌ جفاست‌ در حق‌ هنرمند و روا نباشد. وفاداری‌ سگ‌ ضرب‌المثل‌ است‌، اما اگربر پایه‌ این‌ شناخت‌ کسی‌ را در وفاداری‌ به‌ سگ‌ مثل‌ زنند آیا توهین‌ به‌ آن‌ شخص‌ وفادار نیست‌؟
***
نبشته‌ است‌ بر گور بهرام‌ گور
که‌ دست‌ کرم‌ به‌ ز بازوی‌ زور۳۸
            داستان‌ مرگ‌ بهرام‌ گور، پادشاه‌ معروف‌ ساسانی‌ و ناپدید شدن‌ او در چاهی‌ بیابانی‌ یا مرداب‌،مشهورتر از آن‌ است‌ که‌ در این‌ جا حاجت‌ به‌ ذکر ماجرا باشد.۳۹ بنابراین‌ بهرام‌ را گوری‌ نبوده‌ است‌ که‌ برروی‌ سنگ‌ آن‌، این‌ مطلب‌ سعدی‌ یا مطلب‌ دیگر نوشته‌ باشند. حافظ‌ در این‌ معنی‌ چه‌ خوش‌ گفته‌ است‌:
کمند صید بهرامی‌ بیفکن‌ جام‌ می‌ بردار
که‌من‌پیمودم‌ این‌ صحرا نه‌ بهرام‌ است‌ و نه‌گورش‌
پی‌نوشت‌:
۱. عنوان‌ مقاله‌، اقتباسی‌ است‌ از این‌ عبارت‌ سعدی‌ که‌ می‌گوید: «هرجا گل‌ است‌ خار است‌ و با هر خمری‌خمار و بر سر گنج‌ مار و آن‌ جا که‌ درّ شاهسوار است‌ نهنگ‌ مردم‌خوار».
۲. بوستان‌ سعدی‌، به‌ تصحیح‌ و توضیح‌ دکتر غلامحسین‌ یوسفی‌ (چاپ‌ دوم‌) انتشارات‌ خوارزمی‌، ۳۶.
۳. قال‌ فانّها محرّمه‌ علیهم‌ اربعین‌ سنه‌ً یتهیون‌َ فی‌ الارض‌ فَلا تأس‌َ عَلی‌ القوم‌ِ الفاسقین‌.
۴. بوستان‌، ص‌ ۳۵.
۵. همان‌، ص‌ ۵۰.
۶. همان‌.
۷. همان‌.
۸. همان‌، ص‌ ۴۶ـ۴۵.
۹. همان‌، ص‌ ۸۱ـ۸۰.
۱۰. همان‌.
۱۱. همان‌.
۱۲. همان‌، ص‌ ۱۱۷.
۱۳. همان‌، ص‌ ۱۳۷.
۱۴. همان‌، ص‌ ۱۲۶.
۱۵. همان‌، ص‌ ۱۸۳.
۱۶. همان‌، ص‌ ۱۵۸.
۱۷. همان‌، ص‌ ۱۸۴.
۱۸. همان‌، ص‌ ۶۳.
۱۹. همان‌.
۲۰. گلستان‌، به‌ تصحیح‌ محمدعلی‌ فروغی‌، چاپ‌ اقبال‌، ص‌ ۵۴.
۲۱. قرآن‌ کریم‌، سوره‌ الاسراء، آیه‌ ۷۲.
۲۲. گلستان‌، ص‌ ۱۷۳.
۲۳. قصاید سعدی‌، به‌ تصحیح‌ محمدعلی‌ فروغی‌، چاپ‌ اقبال‌، ص‌ ۲۳.
۲۴. الاغ‌، در اصل‌ به‌ معنای‌ قطاری‌ از اسبان‌ ،گروهی‌ از اسبان‌ برای‌ کرایه‌ و به‌ کار گرفتن‌ و در دوره‌ نخست‌بیشتر به‌ معنای‌ گروهی‌ و خیلی‌ از اسبان‌ بوده‌ است‌ تا یک‌ اسب‌، اما این‌ مفهوم‌ خیلی‌ زود منسوخ‌ و متروک‌و سپس‌ به‌ معنای‌ اسب‌، اسبی‌ برای‌ حمل‌ بار و سواری‌ و به‌ ویژه‌ کرایه‌ای‌ و اسب‌ چاپار و پیک‌، اسکدار به‌کار رفت‌. کاشغری‌ الاغ‌ را چنین‌ تعریف‌ می‌کند: «اسبی‌ که‌ اسکدار (پیک‌ = بریدالمسرع‌) به‌ فرمان‌ امیرمی‌گیرد و سوار می‌شود تا اسب‌ تازه‌ نفس‌ دیگری‌ بیابد». (جامع‌ التواریخ‌ رشیدالدین‌ فضل‌ الله همدانی‌، به‌تصحیح‌ و تحشیه‌ محمد روشن‌ ـ مصطفی‌ موسوی‌، یادداشت‌های‌ جلد سوم‌، ۲۳۰۴).
۲۵. قصاید سعدی‌، ص‌ ۲۳.
۲۶. فرهنگ‌ شعری‌ تألیف‌ دکتر رحیم‌ عفیفی‌.
۲۷.
باد گیسوی‌ درختان‌ چمن‌ شانه‌ کند
بوی‌ نسرین‌ و قرنفل‌ بدمد در اقطار
خیری‌ و خطمی‌ و نیلوفر و بستان‌ افروز
نقش‌هایی‌ که‌ در او خیره‌ بماند ابصار
باد بوی‌ سمن‌ آورد و گل‌ و نرگس‌ و بید
در دکّان‌ به‌ چه‌ رونق‌ بگشاید عطار؟
ارغوان‌ ریخته‌ بر دکّه‌ خضرای‌ چمن
‌هم‌ چنان‌ است‌ که‌ بر تخته‌ دیبا دینار
این‌ هنوز اول‌ آواز جهان‌ افروز است
‌باش‌ تا خیمه‌ زند دولت‌ نیسان‌ و ایار
شاخ‌ها دختر دوشیزه‌ باغند هنوز
باش‌ تا حامله‌ گردند به‌ انواع‌ ثمار
عقل‌ حیران‌ شود از خوشه‌ زرین‌ عنب
‌فهم‌ عاجز شود از حقّه‌ یاقوت‌ انار
بندهای‌ رطب‌ از نخل‌ فرو آویزند
نخلبندان‌ قضا و قدر شیرین‌ کار
سیب‌ را هر طرفی‌ داده‌ طبیعت‌ رنگی
‌هم‌ بر آن‌ گونه‌ که‌ گلگونه‌ کند روی‌ نگار
شکل‌ امرود تو گویی‌ که‌ ز شیرینی‌ و لطف‌
کوزه‌ای‌ چند نبات‌ است‌ معلّق‌ بر بار
هیچ‌ در به‌ نتوان‌ گفت‌ چو گفتی‌ که‌ به‌ است
‌به‌ از این‌ فضل‌ و کمالش‌ نتوان‌ کرد اظهار
حشو انجیر چو حلواگر استاد که‌ او
حب‌ّ خشخاش‌ کند در عسل‌ شهد به‌ کار
آب‌ در پای‌ و به‌ و بادام‌ روان‌
همچو در زیر درختان‌ بهشتی‌ انهار
گو نظر باز کن‌ و خلقت‌ نارنج‌ ببین‌
ای‌ که‌ باور نکنی‌ فی‌ الشجر الاخضر نار…
۲۸. بوستان‌ به‌ تصحیح‌ و توضیح‌ دکتر غلامحسین‌ یوسفی‌، چاپ‌ اول‌ (انجمن‌ استادان‌ زبان‌ و ادبیات‌فارسی‌)، ص‌ ۱۴۸.
۲۹. همان‌.
۳۰. غزلیات‌ سعدی‌، به‌ تصحیح‌ محمدعلی‌ فروغی‌، چاپ‌ اقبال‌، ص‌ ۲۳۹.
۳۱. همان‌، ص‌ ۶۲.
۳۲. همان‌، ص‌ ۶۰ و ۵۱۹.
۳۳. همان‌.
۳۴. حافظ‌ می‌گوید:
خرد هر چند نقد کاینات‌ است‌چه‌ سنجد پیش‌ عشق‌ کیمیاکار
به‌ نقل‌ از دیوان‌ حافظ‌ قدسی‌.
۳۵. کلیات‌ سعدی‌ به‌ تصحیح‌ محمدعلی‌ فروغی‌، ص‌ ۸۹.
۳۶. همان‌، ص‌ ۲۷۴ و ۲۲۹ و ۱۲۴.
۳۷. گلستان‌، تصحیح‌ دکتر غلامحسین‌ یوسفی‌، ص‌ ۱۷۸.
۳۸. همان‌.
۳۹. «… روزی‌ به‌ صید بیرون‌ شد و اسب‌ از پی‌ گوری‌ همی‌ تاخت‌ تا بر راه‌ به‌ چاهی‌ آمد با زمین‌ هموار چنان‌که‌ چاه‌ بیابانیان‌ نه‌ او دیدند و نه‌ اسب‌. چون‌ اسب‌ بر سر چاه‌ رسید اسب‌ را پای‌ به‌ چاه‌ فرو شد و بهرام‌ ازاسب‌ جدا شد و به‌ چاه‌ اندر افتاد و کس‌ بدان‌ چاه‌ فرو نتوانست‌ شدن‌ از بزرگی‌ و بهرام‌ آن‌ جا بمرد و مادرش‌را خبر بردند و بر سر چاه‌ آمد و آن‌ جا بنشست‌ با خروارها خواسته‌ که‌ او را از چاه‌ برکشند و در گور کنند.چهل‌ روز بر سر چاه‌ نشسته‌ بود تا هر چه‌ در چاه‌ آب‌ بود بر کشیدند و بهرام‌ را نیافتند…». (تاریخ‌ بلعمی‌،به‌ تصحیح‌ ملک‌الشعراء بهار، چاپ‌ زوار، ج‌ ۲، ص‌ ۹۵۰).

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر ششم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. در آیین‌ نکوداشت‌ سعدی‌
  3. تخلص‌ سعدی‌
  4. گفت‌ و شنودهای‌ توانگر و تهیدست‌ به‌ روایت‌ گلستان‌ سعدی‌
  5. حکایت‌ تناقض‌ گویی‌های‌ سعدی‌
  6. شگردهای‌ هنری‌ سعدی‌
  7. سعدی‌ و سیف‌ فرغانی‌: کامیابی‌ و ناکامی‌
  8. پدیدارشناسی‌ سخن‌ سعدی‌۱
  9. نگاه‌ سعدی‌ در غزل‌۱ (تأملی‌ سبک‌ شناختی‌)
  10. سعدی‌شناسی‌ در ژاپن‌
  11. همه‌ گویند ولی‌ گفته‌ سعدی‌ دگر است‌
  12. سعدی‌ و مکتب‌ وقوع‌
  13. دیباچه‌ گلستان‌
  14. ساختمان‌ آرامگاه‌ سعدی‌۱
  15. سعدی‌ در اینترنت‌
  16. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۸۱