سخن درباره تهیدستی و توانگری، در ادبیات فارسی ـ و بی گمان در ادبیات همه ملتها و کشورها ـسابقهای کهن دارد. پیدایش سلسله مراتبِ ارباب و برده، همزمان با ابداع خط و استقرار جوامع (شهرنشینی)، به نظر مردم شناسان، پنج تا شش هزار سال پیش بود. کلود لوی اشتروس۱، مردم شناس وصاحب نظر معروف فرانسوی مینویسد: «… استفاده از خط در درجه اول، به مسئله قدرت و توانگری برمیگردد. وجود خط نشانهای از اعمال قدرت ـ چه برای سیاهه برداری از اموال و چه برای تحت تسلطداشتنِ انسانهای دیگر ـ از سوی گروهی از مردم بر دیگران و بر داراییها بود. توانگری و تنظیم قدرت وخط، در آغاز شهرنشینی که به بهرهکشی انسان از انسان استوار بود، ارتباط دایمی داشت».۲
این اختلاف اجتماعی اقتصادی و آموزشی خانوادههای توانگر و تهیدست را در آثار کهن چون «نامهتنسر»۳ و نیز اختصاص داشتن خط و آموزش به خانواده قدرتمندان را در شاهنامه فردوسی مییابیم۴ وناصرخسرو قبادیانی در این باره گوید:
|
بار خدایا، اگر ز روی خدایی
|
طینت انسان همه جمیل سرشتی
|
|
گیرم دنیا، ز بیمحلی دنیا
|
برِ گُرهی خربط و خسیس بهشتی
|
|
نعمت منعم چراست دریا دریا؟
|
محنت مفلس چراست کشتی کشتی؟۵
|
در حکایتها و تمثیلهای اخلاقی و اجتماعی ادبیات فارسی همواره به تهیدستان توصیه میشد کهصبور و قانع باشید و به فکر ذخیره برای فردا باشید، بیشتر کار کنید و خدا را شاکر باشید.
به توانگران سفارش میشد که با زیردستان، فقیران و درویشان مهربان باشید. به آنان کمک کنید. آنانانتظار انفاق و خیرات دارند، انفاق و خیرات وسیله آبادانی خانه آخرت است و کمتر شاعر یا نویسندهای راسراغ داریم که در این زمینه ارشاد و اخطار نکرده باشد.
در قرن نوزدهم، تفاوتها و اختلافهای توانگری و تهیدستی و مسایل مربوط به آن به فرضیه ونظریه منتهی شد، بحثهای «طبقات اجتماعی»، «تضاد طبقاتی» و «مبارزات طبقاتی» وارد زمینههایفلسفی و سیاسی و ادبی گردید و حکایتها و تمثیلها در جهت نصیحت باقی نماند.
در ادبیات فارسی قرن حاضر نیز، نشان دادن اختلاف و تضاد طبقاتی در شعرها و نمایشها وارد شد.دیگر توصیه صبر و بردباری به تهیدستان و سفارش بخشش و انفاق به توانگران در شعر و تمثیلها، بهندرت دیده میشود و در برههای از زمان هم خمیرمایه موضوعی انشای مدارس، نشان دادن و پررنگ کردنفاصلهها و اختلافات طبقاتی بود.
***
در این جستار که موضوع سخن گفتگوی توانگری و تهیدستی در گلستان سعدی است، زمینههایکاملاً متفاوتی مییابیم:
الف. بررسی و تحلیل مبحث «جدال سعدی با مدعی»، تمثیل، مناظره و گفت و شنودی که در ادبیاتفارسی ـ تا آن جا که سراغ داریم ـ منحصر به فرد است و با هیچ کدام از حکایتها و بابهای دیگر گلستاننیز شباهت و همخوانی ندارد و شاید به همین علت بین باب هفتم و هشتم قرار دارد. این گفت و شنود که بهدعوا میکشد، سرانجام با قضاوت و وساطت قاضی به آشتی و تفاهم میرسد.
ب. زمینهها و اشارههای گفتگوی توانگر و تهیدست که در حکایتهای بابهای دیگر گلستان آمده، بهشیوهای است که در حکایتها و تمثیلهای نویسندگان و شاعران دیگر نیز یافت میشود.
ج. در مواردی از تمثیلها، تهیدست دارای غرور و مناعت طبعی است که زیر بار منّت توانگر نمیرود.
الف. مبحث یا گفتار «جدال سعدی با مدعی» که در واقع «گفت و شنود توانگر و تهیدست» است، در پایانباب هفتم گلستان، پس از ۱۹ حکایت و تمثیل در «تأثیر تربیت» آمده، ولی با هیچ کدام از بابهای گلستان وبا هیچ یک از حکایتهای سعدی ـ یا حکایتهای نویسندگان پیش یا پس از سعدی ـ در خور مقایسه وتشابه نیست، زیرا در جامعه و در فرهنگ زمان سعدی، تهیدست جرأت و حق صحبت کردن نداشت، تا چهرسد به مجادله.
در بحثها و اظهار نظرها و داستانهایی که درباره توانگری و تهیدستی در ادبیات فارسی سراغداریم، همواره یکی از آنها «تنها به قاضی» رفته است و هیچ گاه هر دو را با هم بر سر میز مذاکره و گفتگوندیدهایم، به ویژه آن که روایت کننده «افصح المتکلمین» و «سعدی آخرالزمان»۶ خود یکی از طرفهایدعوی’ است و میکوشد با آن که مدافع توانگران (و پرورده نعمت بزرگان) است، از تهیدستان نیز ـ نه کاملاًبا بیطرفی ـ دفاع نماید۷ و به قول استاد زرینکوب:
«… با آن که خود او در یک جدالی که با مدعی است، توانگری را بر فقر برتری داد، باز در موعظه او هرگزگریز از فقر توصیه نمیشد، اگر چه توانگری را مانع نیل به ملکوت آسمانی نمیدید، خود او با فقیران ودردمندان بیشتر همدلی داشت».۸
حکایت بدین شرح است که «یکی در صورت درویشان و نه بر صفت ایشان»۹ به عنوان مدافعتهیدستان و سعدی «پرورده نعمت بزرگان» به عنوان مدافع توانگران، به گفتگو مینشینند.
در این گفتگو ـ که بیگمان شرح آن را همگان به عنوان سند فصاحت و بلاغت بارها، در مدرسه و خانهخواندهاند ـ هر کدام شش بار سخن میگویند، ولی مدافع توانگران سه برابر مدافع تهیدستان سخنمیگوید و شش برابر او برای اثبات دلایل خود از شعر استفاده میکند.
گفت و شنود توانگر و تهیدست شامل سه مرحله است:
۱. مرحله بحث و استدلالها که نسبتاً با آرامش و منطق همراه است.
۲. مرحله ناآرامی و پرخاش و «اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانیدن» و سرانجام «دشنام دادن و«سقط گفتن» تا «گریبان دریدن» و «زنخدان گرفتن».
۳. مرحله سخن پیش قاضی بردن و به حکومت «عدل» راضی شدن که با «سر بر قدم یکدیگر نهادن» و«بوسه بر سر و روی هم دادن» پایان میپذیرد.
هر چند گویایی و رسایی (بلاغت و فصاحت) کلام سعدی اجازه تلخیص آن را نمیدهد، ولی به ناگزیرچکیده و بریدهای از بیان سعدی که هم در کسوت توانگر و هم در لباس تهیدست ظاهر میشود، در اینتحلیل و نگرش عرضه میگردد:
ـ تهیدست: در محفلی «دفتر شکایت باز کرده و ذم توانگران آغاز» که: «درویش را دست قدرت بستهاست و توانگر را پای ارادت شکسته» و «بیدست و پا» کاری از پیش نمیرود.
ـ توانگر: پاسخی را که در تمجید و تعریف از توانگران است با «ای یار…» شروع میکند و به آن جامیرساند که: «اگر قدرت جود است و اگر قوّت سجود، توانگر را به میسر شود» و در مقایسه توانگر وتهیدست با ظرافت و فصاحت میافزاید: «یکی تحرمه۱۰ عِشا بسته و دیگری منتظر عَشا۱۱ نشسته و اینبدان کی ماند؟»
ـ تهیدست: به جمله حضرت رسول(ص) استناد میکند که: «الفقر فخری».
ـ توانگر: سخن تهیدست را قطع کرده و با کلمه تحکّمآمیز: خاموش! توضیح میدهد که منظور آنحضرت کسانی هستند که: «مرد میدان رضایند و تسلیم تیر قضا» و به تدریج لحن و شیوه بیانش بهتحقیر و تکفیر میرسد که: «درویش بیمعرفت، نیارامد تا فقرش به کفر انجامد».
ـ تهیدست: که طاقت تحمل را از دست میدهد، خطاب به توانگر: «… چندان سخنهای پریشان بگفتی کهوهم تصور کند که تریاقند۱۲، یا کلید خزانه ارزاق!» و حال آن که این توانگران «مشتی متکبر مغرور ومنفورند که سخن نگویند الّا به سفاهت و نظر نکنند الّا به کراهت، علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را بهبیسر و پایی معیوب و…».
ـ توانگر: «مذمت ایشان روا مدار که خداوند کرمند».
ـ تهیدست: «غلط گفتی که بنده درمند. قدمی بهر خدا ننهد. مالی به مشقت فراهم آورند، به خسّت نگهدارند و به حسرت بگذارند، چنان که حکیمان گویند: سیم بخیل از خاک وقتی بر آید که وی در خاک رود».
ـ توانگر: «بر بخل خداوندان نعمت، وقوف نیافتهای الّا به علت گدایی، گدا داند که ممسک کیست».
ـ تهیدست: «به تجربه دانستم. متعلقان بر دَر گمارند، که بگوید: کس در خانه نیست و راست گویند کهاینان «کس» نیستند!».
ـ توانگر: «… و این که گفتی در بر مسکینان میبندند، حاتم طایی که بیابان نشین بود، اگر شهری بودی،از جوش گدایان «بیچاره» شدی و جامه بر او پاره کردندی».
ـ تهیدست: «من بر حال ایشان رحمت نمیبرم».
توانگر: «نه، تو بر مال ایشان حسرت میخوری».
سعدی که نقش دشوار بیان کننده داستان و مدافع توانگران را بر عهده دارد، این گفتگو و مجادله را کهبه «دست به گریبان شدن» میرسد، چنین بیان میکند:
«ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار (…) تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدّی درازکرد و بیهده گفتن آغاز. دشنامم داد، سقطش گفتم. گریبانم درید، زنخدانش گرفتم:
|
او در من و من در او فتاده
|
خلق از پی ما دوان و خندان
|
|
انگشت تعجب جهانی
|
از گفت و شنید ما به دندان».
|
سعدی این گفتگو و مرافعه و مجادله را چون همه حکایتهای اخلاقی و تربیتی، به آشتی میرساند:«القصّه، مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم… قاضی چو حیلت ما بدید ومنطق ما بشنید».
به توانگر گفت: «… مقرّبان حق جلّ و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همّت و مهینِتوانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد».
و به تهیدست گفت: «… درست گفتی، طایفهای هستند بر این صفت که بیان کردی، قاصر همّت، کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند… و طایفهای خوان نعمت نهاده و دستِ کرم گشاده و طالب نامندو معرفت و صاحب دنیا و آخرت».
و سرانجام: «قاضی چون سخن بدین غایت رسانید و از حد قیاس، اسب مبالغه درگذرانید، به مقتضایحکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا، طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدمیکدیگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود».
در «جدال سعدی با مدعی»، توانگر و تهیدست ضمن گفت و شنود، هر یک دیگری را به ویژگیها وداشتن صفتهایی متصف میسازند:
توصیف توانگر از زبان تهیدست
ـ مشتی متکبر، مغرور، معجب و منفور.
ـ مشتغل مال و نعمت.
ـ متفنن جاه و ثروت.
ـ سخن نگویند الّا به سفاهت.
ـ نظر نکنند الّا به کراهت.
ـ فقرا را به بیسرو پایی معیوب کنند.
ـ علما را به گدایی منسوب کنند.
ـ برتر از همه نشیند.
ـ خود را بهتر از همه ببینند.
ـ بنده درمند.
ـ چون ابر آذارند۱۳ و نمیبارند.
ـ چشمه آفتابند و بر کس نمیتابند.
ـ قدمی بهر خدا ننهد.
ـ درمی بی منّ و اذی’ ندهند.
ـ متعلقان بر درگمارند که بار عزیزان ندهند.
توصیف تهیدست به بیان توانگر
ـ از دست تهی چه مروّت؟
ـ از دست گرسنه چه خیر؟
ـ فراغت با فاقه نپیوندد.
ـ درویشِ «بیمعرفت» نیارامد تا فقرش به کفر انجامد.
ـ مشغول کفاف، از دولت عفاف محروم است.
ـ بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافتهای، الّا به گدایی.
ـ گدا داند که ممسک کیست.
ـ اگر ریگ بیابان دُر شود، کی چشم گدایان پُر شود.
ـ تهیدستان دامن عصمت به معصیت آلایند.
ـ گرسنگان نان ربایند.
ـ پریشان و پراکنده خاطرند.
ـ خرقه ابرار پوشند و لقمه۱۴ ادرار فروشند.
ـ از عقوبت ایزد نهراسند.
ـ حلال از حرام نشناسند.
و سرانجام آن که در راه خشنودی خداوند:
|
توانگران را دقت است و نذر و مهمانی
|
زکاه و فطره و اعتاق۱۵ و فَدی و قربانی
|
|
تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی
|
جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی
|
توصیف توانگران از زبان توانگر
ـ توانگران دخل مسکینانند، ذخیره گوشه نشینان، مقصد زایران و کهف مسافران.
ـ متحمل بار گران از بهر راحت دیگران.
ـ دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل وپیران و اقارب و جیران رسیده باشد.
ـ قدرت جود و قوت سجود توانگران را میسر شود. (که مال مزّکا دارند و جامه پاک و عِرض مصون و دلفارغ).
ـ خداوندان کرمند.
ـ صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ.
ـ مواجب سکون و جمعیت درون مر توانگران را میسر میشود.
ـ هر شب صنمی در برگیرد، که هر روز بدو جوانی از سر گیرد. (و محال است که با حسن طلعت او گِردمناهی گردد یا قصد تباهی کند).
ـ پس عبادت اینان به قبول اولیتر است که جمعند و حاضر، اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادتپرداخته.
ـ مرد میدان رضایند و تسلیم تیر قضا.
***
تهیدست، در توصیف تهیدست حرفی برای گفتن ندارد.
ب. سعدی سهمی از علتهای تهیدستی را ناشی از این میداند که تهیدست آن چه امروز به دستمیآورد، بدون اندیشه به هزینههای زندگی فردا و روزهای دیگر خرج میکند و اگر سلطان نیز به او کمککند، باز فردا تهیدست خواهد بود.
۱. حکایت گفتگوی «درویش برهنه» و سلطان، نمونهای از آن است که قسمتی از آن را از زبان سعدی میشنویم: «یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:
|
ما را به جهان خوشتر از این یکدم نیست
|
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
|
درویشی برهنه به سرما، برون خفته بود و گفت:
|
ای آن که به اقبال تو در عالم نیست
|
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست
|
ملک را خوش آمد، صرّهای هزار دینار از روزن برون داشت که: دامن بدار، ای درویش.
گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم؟
ملک را بر حال ضعیف او، رقت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد، درویش مرآن نقدو جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان گردید و باز آمد».
۲. این باور را که تهیدست «ظرفیت» داشتن ثروت و نعمت را ندارد، سعدی در حکایت «موسی و درویشبرهنه» بیان کرده و نتیجه میگیرد که اگر کسی توانگر نیست، «مصلحت» نبود که بهتر از این باشد.
«موسی علیهالسلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده، دعا کرد تا خدای عزّوجّل مر او رانعمتی داد. پس از چند روز دیدش گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده. گفت: این چه حالت است؟ گفتند: خَمرخورده است و عربده کرده و کسی را کشته، قصاصش همی کنند.
|
آن کس که توانگرت نمیگرداند
|
او مصلحت تو از تو بهتر داند».
|
ج. در گلستان حکایتهایی به گفت و شنودهای تهیدستان نیازمند اشاره دارد که با بینیازی وجوانمردی و همّت، کمکهای ترحمآمیز را نمیپذیرند و از جمله است:
۱. گفتگوی حاتم طایی و مرد خار کن:
«حاتم طایی را گفتند: از خود بزرگ همتتر در جهان دیده یا شنیدهای؟ گفت: بلی. روزی چهل شتر قربانکرده بودم، امرای عرب را، پس به گوشه صحرایی خارکنی را دیدم پشتهای فراهم آورده. گفتمش: به مهمانیحاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:
|
هر که نان از عمل خویش خورد
|
منّت از حاتم طایی نبرد
|
من او را به همّت و جوانمردی از خود برتر دیدم».
۲. گفتگوبا درویش تهیدست بزرگ همّت:
«درویشی بود که در آتش فاقه میسوخت و خرقه بر خرقه همی دوخت. کسی گفتش: چه نشینی کهفلان در این شهر طبعی کریم دارد؟ گفت: خاموش که در پستی مردن به که حاجت پیش کسی بردن».
۳. گفتگوی توانگر زاده با فرزند یک تهیدست:
در این حکایت سعدی فرزند توانگر و فرزند تهیدست را در گورستان به مناظره مینشاند، هر دو برمزار پدرشان آمده بودند:
ـ توانگر زاده: «صندوق تربت ما سنگین است و کتابه (کتیبه) رنگین و فرش رخام انداخته و خشتپیروزه در او ساخته، به گور پدرت چه ماند؟ خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده».
ـ تهیدست زاده: «تا پدرت زیر آن سنگهای گران بر خود بجنبیده باشد، پدر من به بهشت رسیده بُوَد».
پینوشت:
۱. Claude Levi-Strauss مردم شناس معاصر فرانسوی متولد ۱۹۰۸.
۲. در کتاب انسانشناسی ساختی (Anthropologie Structurale) فصل دوم و نیز در مصاحبه با ژرژشابورنیه. (به کتاب گفت و شنودی با لوی اشتروس ترجمه حسین معصومی همدانی، نشر گفتار، ۱۳۷۲،نگاه کنید).
۳. نامه تنسر به گشنسب، در پاسخ به پرسشهای اجتماعی زمان اردشیر، به تصحیح مجتبی مینوی،انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۴.
۴. مردی کفشگر در زمان انوشیروان، ذخیره چند سالهاش را برای هزینه سپاه داد مشروط به این کهپسرش را «دبیری و فرهنگ» بیاموزند، انوشیروان نپذیرفت. نوشتن و دبیری در حد کفشگر نیست که دبیرشود:
چو فرزند ما برنشیند به تختدبیری ببایدش پیروز بخت
هنر باید ار، مرد موزه فروشسپارد بدو چشم بینا و گوش
به دست خردمند مردم نژادنماند جز از حسرت و سرد باد
به ما بر پس از مرگ نفرین بودچو آیین این روزگار این بود
«شاهنامه پادشاهی انوشیروان»
۵. دیوان ناصرخسرو، با تصحیح سید نصرالله تقوی، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۵۵، ص ۵۰۹.
۶. مصراعی از شعر سعدی است: من سعدی آخرالزمانم.
۷. در دبستان ده معلمی داشتیم که عاشق آثار سعدی بود، میگفت: کاش سعدی این «جدال» را هم مانندبسی از حکایتهای دیگر از زبان دو نفر دیگر میآورد.
۸. کتاب حدیث خوش سعدی تألیف عبدالحسین زرینکوب، انتشارات سخن، ۱۳۷۹، ص ۵۲.
۹. واژه درویش در زبان و ادب فارسی به معنی: فقیر، تهیدست، ژندهپوش و نیز صوفی، عارف متواضع وبیاعتنا به مال و جاه دنیوی. شاید منظور سعدی از عبارت «در صورت درویشان و نه بر صفت ایشان»این باشد که لباس فقر و ظاهر تهیدستی داشت ولی در حرفها، بیاعتنا به مال و جاه دنیوی نبود و به گفتهحافظ «گفتگو آیین درویشی نبود».
۱۰. تحرمه عِشا یعنی گفتن تکبیره الاحرام شب هنگام.
۱۱. منتظر عَشا یعنی منتظر طعام شبانگاهی.
۱۲. تریاق به معنی داروی شفابخش در ادبیات آمده: «تا تریاق از عراق آرند، مار گزیده مرده باشد».
۱۳. ابر آذاری، ابر ماه آذر، در ادبیات به ابر و فصل باران معروف است.
۱۴. لقمه ادرار: نان و غذای مقرری.
۱۵. آزاد کردن بنده.
منابع
۱. گلستان سعدی، تصحیح فروغی ذکاء الملک، محمدعلی.
۲. انسانشناسی ساختی، اشتروس، کلود لوی (به زبان فرانسه).
۳. نامه تنسر به گشنسب، تصحیح مینوی، مجتبی، انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۴.
۴. شاهنامه فردوسی، به کوشش مول، ژَول، جلد ششم، انتشارات امیرکبیر.
۵. دیوان ناصر خسرو، تصحیح تقوی، سیدنصرالله، انتشارات امیر کبیر، ۱۳۵۵، ص ۵۰۹.
۶. حدیث خوش سعدی، تألیف زرینکوب، عبدالحسین، انتشارات سخن، ۱۳۷۹، ص ۵۲.