مگر این‌ پنج‌ روزه‌ در ترازو

اکبر نحوی‌

سعدی‌شناسی دفتر چهارم ۹۲ دقیقه مطالعه
تا پیش‌ از سال‌ ۱۳۷۵ زندگی‌ نامه‌ای‌ کم‌ و بیش‌ پذیرفته‌ شده‌، برای‌ سعدی‌ فراهم‌ آمده‌ بود که‌ خلاصه‌ آن‌بدین‌ قرار است‌: سعدی‌ در حدود ۶۰۶ در خاندانی‌ از عالمان‌ دین‌ در شیراز به‌ دنیا می‌آید. در همین‌ شهر به‌تحصیل‌ می‌پردازد. در جوانی‌ برای‌ تکمیل‌ تحصیلات‌ به‌ بغداد می‌رود و چند سالی‌ را در آن‌جا به‌ تلقین‌ و تکرارمی‌گذراند. سپس‌ به‌ شهرهای‌ شام‌ و حجاز… سفر می‌کند و به‌ هر گوشه‌ای‌ تمتعی‌ می‌یابد و از هر خرمنی‌خوشه‌ای‌ می‌چیند. حدود ۶۵۵ به‌ شیراز باز می‌گردد و در رباط‌ شیخ‌ کبیر ابوعبدالله خفیف‌ به‌ ارشاد و تألیف‌می‌پردازد. سرانجام‌ در ۶۹۱ در موطن‌ خود وفات‌ می‌کند.
در دی‌ ماه‌ ۱۳۷۵ آقای‌ ناصر پورپیرار در مجله‌ ایران‌ فردا (ش‌ ۲۹) مقاله‌ای‌ انتشار می‌دهد که‌ در بردارنده‌نکاتی‌ جالب‌ توجه‌ درباره‌ زندگی‌ سعدی‌ است‌ و کاملاً خلاف‌ آن‌ چه‌ که‌ تا آن‌ زمان‌ درباره‌ سعدی‌ نوشته‌بوده‌اند. در خرداد ۱۳۷۶ کتاب‌ «مگر این‌ پنج‌ روزه‌» منتشر می‌شود که‌ تفصیل‌ همان‌ مقاله‌ است‌. در ۱۳۷۷ چاپ‌دوم‌ این‌ کتاب‌ «با اضافات‌ و اشارات‌ تازه‌ بسیار» به‌ بازار کتاب‌ عرضه‌ می‌شود. این‌ چاپ‌ را گویا می‌توان‌ حاوی‌نظر نهایی‌ مؤلف‌ آن‌ دانست‌. بر طبق‌ دعاوی‌ مؤلف‌، سعدی‌ یکی‌ از «الواط‌» (ص‌ ۲۵۷) شهر شیراز بوده‌ است‌۱ ودوران‌ جوانی‌ را «در مجاورت‌ لوطیان‌ و بدنامان‌» (ص‌ ۲۵۱) در کاروانسراهای‌ این‌ شهر به‌ لهو و لعب‌ وشرابخواری‌ می‌گذارنده‌ و از بخت‌ نیک‌ او «شیراز معتدل‌ بوده‌ است‌ و بر گذر گاه‌ با چنان‌ جمال‌ دارانی‌!» (ص‌۲۴۸) ممکن‌ نبود که‌ کاروانی‌ «از قفر کرمان‌ یا خوزستان‌ بگذرد و هفته‌ای‌ در ارم‌ شیراز نیارامد» (ص‌ ۲۴۸) پس‌«شیخ‌ شوخ‌ الواط‌» ما شب‌ها با هم‌ پالکی‌ هایش‌ در کاروانسراهای‌ شهر به‌ جمع‌ «عالمان‌ عبوری‌، رندان‌،ملاحان‌، پیله‌وران‌، جهانگردان‌ِ بی‌ خانمان‌ِ خوش‌ گذران‌، حمالان‌، تاجران‌، حرامیان‌،…» (ص‌ ۲۴۸) می‌پیوست‌ واین‌ طایفه‌ رنگارنگ‌ «در بی‌ خودی‌ِ مستی‌ لاف‌ می‌زدند و خیال‌ می‌بافتند و از سرزمین‌های‌ دور می‌گفتند و ازقهرمانی‌هایی‌ که‌ کرده‌اند، عجایبی‌ که‌ دیده‌اند، پند و اندرزهایی‌ که‌ شنیده‌اند… تجارب‌ عمر رد و بدل‌ می‌شد… وشیخ‌ صالح‌ ]یعنی‌ سعدی‌[ در آن‌ میانه‌ می‌گذشت‌ و ذهن‌ تشنه‌ او در این‌ داستان‌های‌ غریب‌ از آدمیان‌ غریب‌ وسرزمین‌های‌ غریب‌تر آبشخوری‌ گوارا می‌یافت‌» (ص‌ ۲۴۹) و شیخ‌ ما نیز «به‌ سهم‌ خود خبیثات‌ می‌خواند ومجلسی‌ گرم‌ می‌راند» (ص‌ ۲۴۹) اما جوانی‌ نمی‌ماند و روزی‌ خواهد گذشت‌. لاجرم‌ جوانی‌ سعدی‌ نیز می‌گذردو کم‌ کم‌ «کسی‌ در او غلغله‌ می‌کرد که‌ کناره‌گیر و پنج‌ روزه‌ مانده‌ را دریاب‌ و چنان‌ که‌ عمر به‌ سردی‌ می‌رفت‌عطش‌ شب‌ زنده‌ داری‌ در او می‌نشست‌!» (ص‌ ۲۵۰) سرانجام‌ شیخ‌ صالح‌ (یعنی‌ سعدی‌) تصمیم‌ خود رامی‌گیرد و دچار تحول‌ روحی‌ می‌شود! (ص‌ ۲۵۰) و پای‌ در صراط‌ مستقیم‌ می‌گذارد. (ظاهراً ۱۵ سالی‌ پیش‌ ازتألیف‌ گلستان‌).
سعدی‌ «برای‌ گام‌ نهادن‌ در آینده‌ای‌ که‌ با گذشته‌اش‌ بی‌ ارتباط‌ باشد، نخست‌ نیازمند دوری‌ از مناظر ومردم‌ و فضایی‌ است‌ که‌ پیش‌ از این‌ تصمیم‌، در آن‌ می‌زیسته‌ است‌. او می‌خواهد با این‌ دوری‌، دو هدف‌ را نشانه‌بزند(!): اول‌ این‌ که‌ رفته‌ رفته‌ یاد آن‌ شیخ‌ صالح‌ را که‌ انگشت‌ نمای‌ خلق‌ است‌ در بد نامی‌ و قبای‌ زندگی‌ اش‌ ازفسق‌ و فجور و شراب‌ چندان‌ ملکوک‌(!!) است‌ که‌ نمی‌توان‌ یک‌ شبه‌ با آب‌ توبه‌ شست‌ و مردم‌ آن‌ را باور دارند،از اذهان‌ پاک‌ کند و دوم‌ این‌ که‌ نیازمند است‌ تا در کنجی‌ به‌ آموختن‌، یادگیری‌، تمرین‌ و تدوین‌ بپردازد تا بتواندآن‌ گنجینه‌ عظیم‌ خاطرات‌ و مواعظ‌ و پند و تجربه‌ را که‌ از مصاحبت‌ این‌ همه‌ آدم‌های‌ گوناگون‌ به‌ ذهن‌سپرده‌(!) به‌ دست‌ کلمات‌ بسپرد تا مرده‌ ریگ‌ و برگ‌ عیشی‌ برای‌ گور خویش‌ فراهم‌ کرده‌ باشد» (ص‌ ۲۵۰) پس‌به‌ «خود سازی‌» می‌پردازد. به‌ این‌ صورت‌: از مردم‌ کناره‌ می‌گیرد و کتاب‌های‌ «خواجه‌ عبدالله انصاری‌» و«دیوان‌ متنبی‌» و «دیوان‌ الوزیر بهاءالدین‌ زهیر» (در چاپ‌ اول‌ کتاب‌ و مقاله‌ ایران‌ فردا: بهاءالدین‌ ظهیر) رامی‌خواند و می‌شود سرآمد سخن‌ سرایان‌ زبان‌ فارسی‌! اما این‌ «شیخ‌ الواط‌» در صدد است‌ که‌ دوران‌ جاهلیت‌خود را از ذهن‌ مردم‌ شهر پاک‌ کند و مردم‌ نفهمند که‌ سعدی‌ نوظهور همان‌ شیخ‌ ناپاک‌ گذشته‌ است‌. گر چه‌اجرای‌ چنین‌ نمایش‌ نامه‌ای‌ به‌ آسانی‌ ممکن‌ نیست‌، ولی‌ شیخ‌ ما راهش‌ را پیدا می‌کند: سفرنامه‌ ابن‌ جبیر رامی‌خواند و همه‌ آن‌ چه‌ را که‌ او دیده‌ و شنیده‌ و در سفرنامه‌اش‌ شرح‌ داده‌؛ به‌ خود نسبت‌ می‌دهد و چنین‌وانمود می‌کند که‌ به‌ سفرهای‌ طولانی‌ رفته‌، در نظامیه‌ به‌ تلقین‌ و تکرار مشغول‌ بوده‌، در جامع‌ بعلبک‌ وعظ‌می‌گفته‌ ووو خلاصه‌ آن‌ که‌ «نزدیک‌ به‌ تمامی‌ ادعاهایش‌ را» از این‌ سفرنامه‌ استخراج‌ می‌کند و از آنهاسرپوشی‌ می‌سازد بر گذشته‌ آلوده‌ خود. بعد از مدتی‌ که‌ می‌خواهد از کنج‌ خلوت‌ بیرون‌ آید و خود را معلم‌اخلاق نشان‌ دهد با مشکلی‌ روبه‌رو می‌شود. مردم‌ شهر کم‌ و بیش‌ او را فراموش‌ کرده‌اند، اما اوباش‌ شهر که‌سالیانی‌ را با او به‌ ملاعبت‌ و عشرت‌ و عیاشی‌ گذرانیده‌اند به‌ این‌ زودی‌ که‌ سعدی‌ توهم‌ کرده‌، او را فراموش‌نمی‌کنند. روزی‌ یکی‌ از لوطی‌های‌ شهر پیش‌ او می‌آید و می‌گوید: «شیخ‌ کجاست‌ که‌ بی‌ او خوش‌ نمی‌گذرد!»(ص‌ ۲۵۲) وقتی‌ این‌ لوطی‌ بی‌ خبر متوجه‌ تغییر روحیه‌ سعدی‌ می‌شود «به‌ زبانی‌ عامیانه‌ و لوطی‌ وارمی‌گوید: بگو و بخند برادر، فردا که‌ مُردی‌ خود به‌ خودی‌ از نفس‌ خواهی‌ افتاد!» (ص‌ ۲۵۲) سعدی‌ به‌ اومی‌فهماند که‌ او «دیگر آن‌ شیخ‌ صالح‌ نیست‌. شیخ‌ اجل‌ سعدی‌ شیرازی‌ است‌ که‌ می‌خواهد خاموشی‌ گزیند وبقیه‌ عمر معتکف‌ باشد. بهتر است‌ صدای‌ قضیه‌ را بلند نکند (!) و سر خود گیرد!» (ص‌ ۲۵۲) اما هم‌ پیاله‌ زبان‌نفهم‌ شیخ‌ ول‌ کن‌ نیست‌ و «به‌ سلام‌ و علیک‌ قدیم‌ قسم‌ می‌خورد که‌ به‌ کسی‌ چیزی‌ نخواهد گفت‌ (!) تا با خودشیخ‌ گپی‌ نزند دست‌ بر نخواهد داشت‌» (ص‌ ۲۵۲) سعدی‌ در می‌ماند که‌ چه‌ کند. اما همچنان‌ که‌ در گذشته‌ برای‌هر مشکلی‌ راهی‌ یافته‌ بود این‌ بار نیز در نمی‌ماند پس‌ «شیخ‌ همراه‌ یار موافق‌ و ظاهراً کسی‌ دیگر (!) که‌ زبان‌فهم‌ترست‌ (!) احتمالاً برای‌ آخرین‌ بار (!) به‌ باغی‌ می‌روند که‌ موضعی‌ بسیار خوش‌ است‌ و همان‌ جا شیخ‌موفق‌ می‌شود که‌ دوستان‌ را مجاب‌ کند که‌ اگر او را به‌ حال‌ خود گذارند، می‌تواند گلستانی‌ فراهم‌ آورد چهارفصل‌ و جاودان‌ و برای‌ استحکام‌ صحبت‌ خویش‌ (!) و رفع‌ ناباوری‌ دوستان‌ همان‌ روز بخشی‌ را تمام‌ می‌کندکه‌ اتفاقاً در حسن‌ معاشرت‌ است‌ و بالاخره‌ دوستان‌ کجاوه‌ رضا می‌دهند او را به‌ حال‌ خود بگذارند تا به‌کارش‌ برسد!» (ص‌ ۲۵۲)
پس‌ سعدی‌ از کنج‌ خلوت‌ بیرون‌ می‌آید و می‌نمایاند که‌ معلم‌ اخلاق است‌، سیر و سفرها کرده‌، معلم‌هادیده‌، فلان‌ کرده‌، بهمان‌ کرده‌! ولی‌ سعدی‌ کور خوانده‌ است‌. اگر چه‌ به‌ گمان‌ خود موفق‌ می‌گردد که‌ گذشته‌خود را از ذهن‌ مردم‌ شیراز پاک‌ کند و رفقای‌ زبان‌ نفهم‌ را مجاب‌، «اما در عامه‌ ناس‌ (!) خردی‌ است‌ که‌ کرانه‌ندارد (!) این‌ حرف‌ها را می‌پذیرند و زیر لب‌ می‌خندند (!) شیخ‌ سعدی‌ را ستایش‌ می‌کنند ولی‌ مشهود است‌ که‌باور نمی‌کنند» (ص‌ ۲۵۷) بنابراین‌ افرادی‌ مثل‌ شمس‌ الدین‌ جوینی‌ و برادرش‌ عطاملک‌ با این‌ که‌ پایشان‌ به‌شیراز نرسیده‌، دورادور از گذشته‌ ناپاک‌ شیخ‌ خبر دارند، لذا به‌ او توجهی‌ نمی‌کنند. سعدی‌ هر چه‌ قصیده‌برایشان‌ می‌فرستد، آنان‌ بر بی‌ اعتنایی‌ خود می‌افزایند و حتی‌ در نوشته‌های‌ خود به‌ یک‌ بیت‌ سعدی‌ هم‌ استنادنمی‌کنند. هم‌ شهری‌های‌ سعدی‌ هم‌ بعضاً او را فراموش‌ نکرده‌اند. مثلاً وصّاف‌ فقط‌ یک‌ بار شعر سعدی‌ را درتاریخ‌ خود درج‌ می‌کند آن‌ هم‌ «از قول‌ سوم‌ شخص‌!».
جان‌ کلام‌ این‌ که‌ یکی‌ از لوطی‌ها موسوم‌ به‌ افصح‌ المتکلمین‌ از اهالی‌ شیراز روزی‌ تصمیم‌ می‌گیرد که‌ ازچاله‌ میدان‌ شهر از جمع‌ اراذل‌ و اوباش‌ بیرون‌ آید و با تردستی‌ و به‌ مدد افسون‌ کلام‌ خود به‌ مسند شیخی‌ وحکمت‌ آموزی‌ تکیه‌ زند، چنین‌ هم‌ می‌کند و هفت‌ صد سال‌ به‌ ریش‌ محققان‌ و دوستاران‌ خود خنده‌ می‌زند وکسی‌ متوجه‌ هویت‌ او نمی‌شود. «اما در این‌ عهدی‌ که‌ همه‌ گونه‌ مدد برای‌ تحقیق‌ِ درست‌، از دائره‌المعارف‌ها وکتابخانه‌ها تا ارتباط‌ بین‌ المللی‌ اینترنت‌ میسر است‌» (ص‌ ۱۲۵) دیگر دوره‌ نعل‌ وارونه‌ زدن‌ گذشته‌ است‌.دانشمندانی‌ هستند که‌ با استمداد از همین‌ کتابخانه‌ها و ارتباطات‌ اینترنتی‌ و ایضاً به‌ مدد نظر موی‌ شکاف‌خود سرنخ‌هایی‌ را که‌ سعدی‌ از گذشته‌ خود در نوشته‌هایش‌ به‌ جای‌ گذاشته‌ و تاکنون‌ از چشم‌ دیگرپژوهندگان‌ به‌ دور مانده‌ بود، از لابه‌لای‌ سطور گلستان‌ و بوستان‌ بیرون‌ کشند و با سر هم‌ کردن‌ آنها رد پای‌سعدی‌ را تا یکی‌ از چاله‌ میدان‌های‌ شیراز دنبال‌ کنند و بخیه‌ بر روی‌ کار افتد.
ممکن‌ است‌ کسانی‌ خرده‌ بگیرند که‌ چرا آدمی‌ باید عمر کوتاه‌ خود را صرف‌ خواندن‌ چنین‌ کتاب‌هایی‌ کند؟بنده‌ در مقام‌ دفاع‌ می‌گویم‌ خیر! موضوع‌ به‌ این‌ سادگی‌ نیست‌. این‌ کتاب‌ یکی‌ از آثار تحقیقی‌ است‌ و نویسنده‌آن‌ از برای‌ همه‌ آن‌ چه‌ را که‌ در این‌ کتاب‌ گفته‌ مدرک‌ و استدلال‌های‌ قوی‌ و خدشه‌ناپذیر ارایه‌ کرده‌ است‌ که‌نمی‌توان‌ به‌ آسانی‌ از آنها گذشت‌. مثلاً اگر سعدی‌ می‌گوید در «جامع‌ بعلبک‌» وعظ‌ می‌کرده‌، بلافاصله‌ با ارایه‌مدارک‌ و شواهد نشان‌ داده‌ می‌شود که‌ در بعلبک‌، جامعی‌ نبوده‌ که‌ سعدی‌ در آنجا وعظ‌ کند. اگر سعدی‌می‌گوید در مصر از پیلبانی‌ چنین‌ و چنان‌ شنیده‌، مؤلف‌ با این‌ استدلال‌ محکم‌ و دندان‌ شکن‌ که‌ مردم‌ مصر تا به‌امروز فیل‌ ندیده‌اند، دست‌ سعدی‌ را رو می‌کند. اگر سعدی‌ می‌گوید به‌ سومنات‌ رفته‌، ثابت‌ می‌شود که‌ به‌ هنگام‌شیر خوارگی‌ سعدی‌ علاءالدین‌ خلجی‌ بت‌ خانه‌ آن‌ جا را با خاک‌ یکسان‌ کرده‌ بود و دیگر بت‌ خانه‌ای‌ نبود که‌سعدی‌ در آن‌ قدم‌ گذارد…
ارایه‌ همین‌ مدارک‌ و برهان‌هاست‌ که‌ واجب‌ می‌کند این‌ کتاب‌ را بخوانیم‌ حتی‌ اگر موضوع‌ و لحن‌ نویسنده‌آن‌ را نپسندیم‌، دست‌ کم‌ روش‌ تحقیق‌ یاد بگیریم‌ و شیوه‌ استدلال‌ و در جنب‌ آن‌ با ده‌ پانزده‌ کتاب‌ و مقاله‌ که‌منابع‌ و مآخذ فاضل‌ دقیق‌ النظر را تشکیل‌ می‌دهند، آشنا شویم‌.
شاید این‌ پرسش‌ به‌ ذهن‌ برسد که‌ آقای‌ پور پیرار با چه‌ قرائن‌ و شواهدی‌ به‌ این‌ طرح‌ بدیع‌ و شگفت‌انگیزرسیده‌ است‌؟ با تأمل‌ در موضوعات‌ این‌ کتاب‌ و با در نظر داشتن‌ کتاب‌هایی‌ که‌ طی‌ پانزده‌ سال‌ اخیر درباره‌سعدی‌ انتشار یافته‌، می‌توان‌ تا حدودی‌، سیر شکل‌گیری‌ و تطور این‌ طرح‌ را به‌ شرح‌ زیر حدس‌ زد:
سال‌ها پیش‌ شرکتی‌ نسبی‌ کلیاتی‌ از سعدی‌ به‌ چاپ‌ می‌رساند و چند صفحه‌ هزلیات‌ سعدی‌ را نیز ازکلیات‌ سعدی‌ (چاپ‌ قدیم‌ تبریز) ضمیمه‌ آن‌ می‌کند. محقق‌ ما با خواندن‌ هزلیات‌ دریچه‌ای‌ پیش‌ چشمشان‌گشوده‌ می‌شود و تناسبی‌ بین‌ این‌ اشعار و دیگر سخنان‌ سعدی‌ نمی‌بیند. پس‌ به‌ این‌ فکر می‌افتد که‌ گویازندگی‌ سعدی‌ نیز مانند سنایی‌ دو مرحله‌ داشته‌ است‌. مرحله‌ای‌ را به‌ شاد خواری‌ و هزل‌ سرایی‌ گذرانیده‌ و درمرحله‌ بعد با یک‌ تحول‌ روحی‌ پای‌ در زندگی‌ جدید می‌گذارد و از هزل‌ به‌ پند و اخلاق روی‌ می‌آورد. آقای‌ پورپیرار با این‌ پندار به‌ حرکت‌ می‌آید و مقدمه‌ گلستان‌ را نیز می‌خواند و عبارتی‌ نظرش‌ را جلب‌ می‌کند: «… یک‌شب‌ تأمل‌ ایام‌ گذشته‌ می‌کردم‌ و بر عمر تلف‌ کرده‌ تأسف‌ می‌خوردم‌ و سنگ‌ سراچه‌ دل‌ را به‌ الماس‌ آب‌ دیده‌می‌سفتم‌ و این‌ بیت‌ها مناسب‌ حال‌ خود می‌گفتم‌:
هر دم‌ از عمر می‌رود نفسی
‌چون‌ نگه‌ می‌کنم‌ نماند بسی‌
ای‌ که‌ پنجاه‌ رفت‌ و در خوابی
‌مگر این‌ پنج‌ روزه‌ در یابی‌…»
پس‌ این‌ فکر چندان‌ هم‌ بی‌ اساس‌ نیست‌. سعدی‌ چرا بر «عمر تلف‌ کرده‌» تأسف‌ می‌خورد؟ پس‌ لابد پیش‌ ازتألیف‌ گلستان‌ از جاده‌ صواب‌ منحرف‌ بوده‌ است‌ که‌ بر آن‌ تأسف‌ می‌خورد و قرینه‌ محکم‌ آن‌ هم‌ هزلیاتی‌ است‌که‌ حی‌ و حاضر در کلیاتش‌ ضبط‌ است‌. در این‌ جا مشکلی‌ پیش‌ می‌آید زیرا سعدی‌ بوستان‌ را پیش‌ از تألیف‌گلستان‌ سروده‌، پس‌ چه‌ باید کرد؟ راه‌ حلش‌ به‌ دست‌ می‌آید: سعدی‌ گلستان‌ را پیش‌ از بوستان‌ نوشته‌ وگلستان‌ اولین‌ نوشته‌ سعدی‌ است‌ بعد از تحول‌ روحی‌. با این‌ که‌ سعدی‌ خود تصریح‌ می‌کند که‌ بوستان‌ را در۶۵۵ سروده‌ و گلستان‌ را در ۶۵۶ به‌ پایان‌ برده‌، ولی‌ چندان‌ اهمیتی‌ ندارد. پس‌ بی‌ رنگ‌ مؤلف‌ کشیده‌ می‌شود:سعدی‌ جوانی‌ را با اوباش‌ و الواط‌ به‌ سر برده‌ و هزلیات‌ می‌سروده‌، اما در یک‌ تحول‌ روحی‌ معلم‌ اخلاق می‌شود.
این‌ طرح‌ چنان‌ نارسا و شکننده‌ است‌ که‌ حتی‌ بر اساس‌ آن‌ مقاله‌ای‌ هم‌ نمی‌توان‌ نوشت‌. چند سالی‌ می‌گذردو محقق‌ ما البته‌ بی‌ کار نمی‌نشیند. چند کتاب‌ و چند مقاله‌ را از نظر می‌گذراند و موادی‌ را که‌ برای‌ طرحش‌مناسب‌ می‌افتاده‌ و یا به‌ نوعی‌ می‌توانسته‌ از آنها مددی‌ گیرد، جمع‌ می‌آورد و کم‌کم‌ رنگی‌ بر بی‌ رنگ‌ خودمی‌زند که‌ از بخت‌ نیک‌ ترجمه‌ رحله‌ ابن‌ جبیر (سفر نامه‌ ابن‌ جبیر) به‌ همت‌ استاد اتابکی‌ منتشر می‌شود. آقای‌پور پیرار حین‌ مطالعه‌ این‌ کتاب‌ به‌ کلمه‌ «کلّاسه‌» برمی‌خورد و به‌ یادش‌ می‌آید که‌ سعدی‌ هم‌ این‌ کلمه‌ را درگلستان‌ به‌ کار برده‌. پس‌ به‌ تخیلات‌ دور و درازی‌ می‌افتد و بی‌ آن‌ که‌ مقصود سعدی‌ و ابن‌ جبیر را از کلّاسه‌ دریابد، قصه‌ زندگی‌ سعدی‌ را کامل‌ می‌کند: سعدی‌ عمری‌ را با الواط‌ به‌ سر برده‌ و هزلیات‌ می‌سروده‌ ولی‌ دچارتحول‌ روحی‌ می‌شود و پای‌ در صراط‌ مستقیم‌ می‌گذارد. چون‌ می‌خواسته‌ با لباسی‌ جدید بین‌ مردم‌ هویداشود و گذشته‌ خود را از ذهن‌ مردم‌ پاک‌ کند، سفر نامه‌ ابن‌ جبیر را می‌خواند و سفرهای‌ او را به‌ خود نسبت‌می‌دهد و وانمود می‌کند که‌ به‌ بغداد و شام‌ و… سفر کرده‌ است‌ تا مردم‌ پی‌ نبرند که‌ معلم‌ امروز همان‌ لوطی‌ بدنام‌ سابق‌ است‌.
مؤلف‌ پیش‌ از آن‌ که‌ مبادا دیگری‌ در این‌ کشف‌ بر وی‌ سبقت‌ گیرد، مقاله‌ای‌ در مجله‌ ایران‌ فردا می‌نویسد وچندی‌ بعد مقاله‌ با انباشته‌ شدن‌ از نزدیک‌ به‌ دویست‌ نقل‌ قول‌ِ اغلب‌ غیر ضروری‌ از این‌ و آن‌، آماس‌ می‌کند وبه‌ صورت‌ کتابی‌ در می‌آید.
کتاب‌ مگر این‌ پنج‌ روزه‌ بر خلاف‌ کتاب‌های‌ تحقیقی‌ از تبویب‌ و سامان‌ مشخص‌ برخوردار نیست‌، اما موادآن‌ را می‌توان‌ به‌ چند نوع‌ تقسیم‌ کرد:
۱. سفرهای‌ سعدی‌: این‌ موضوع‌ بخش‌ عمده‌ کتاب‌ را در بر می‌گیرد و اثبات‌ این‌ که‌ سعدی‌ مطلقاً به‌ سفرنرفته‌ و «نزدیک‌ به‌ تمامی‌ ادعاهایش‌» را از سفرنامه‌ ابن‌ جبیر (۵۴۰ ـ ۶۱۱) استخراج‌ کرده‌ است‌. مؤلف‌ تحت‌عناوینی‌ چون‌ بعلبک‌، مصر… این‌ سفرها را با مدارک‌ معتبر و استدلال‌های‌ بلیغ‌ رد می‌کند.
۲. مراودات‌ سعدی‌ با معاصران‌ خود: آقای‌ پور پیرار درباره‌ ملاقات‌ سعدی‌ با سهروردی‌ معتقد است‌ که‌کاتبی‌ این‌ داستان‌ را سروده‌ و به‌ بوستان‌ الحاق کرده‌ است‌ و در خصوص‌ جوینی‌ها می‌گوید که‌ عطاملک‌ وشمس‌ الدین‌ جوینی‌، از گذشته‌ ناپاک‌ سعدی‌ مطلع‌ بوده‌اند و به‌ او اعتنایی‌ نمی‌کرده‌اند. این‌ موضوع‌ را می‌توان‌از درج‌ نشدن‌ اشعار سعدی‌ در نوشته‌های‌ این‌ دو برادر به‌ خوبی‌ دریافت‌.
۳. امانت‌ نسخه‌ برداران‌: بخشی‌ از کتاب‌ به‌ هواداری‌ از کاتبان‌ قدیم‌ «که‌ بسیاری‌ از آنان‌ ادب‌ دوستانی‌فرهیخته‌ و دود چراغ‌ خوردگانی‌ روشن‌ اندیشه‌ بوده‌اند» اختصاص‌ یافته‌ و از آنان‌ در برابر «تهمت‌ غیرعادلانه‌» محققان‌ دفاع‌ می‌شود. در میان‌ این‌ دود چراغ‌ خوردگان‌، دو تن‌ شیر پاک‌ خورده‌ جاعل‌ هم‌ بوده‌اند. یکی‌کسی‌ است‌ که‌ در داستانی‌ از گلستان‌ «دیدم‌» را به‌ «دیدند» تبدیل‌ می‌کند و دیگری‌ داستان‌ ملاقات‌ سعدی‌ باسهروردی‌ را سروده‌ و به‌ بوستان‌ الحاق کرده‌ است‌.
۴. الحاقیات‌ کتاب‌ شد الازار: در این‌ بخش‌ مؤلف‌ روشن‌ ساخته‌ است‌ که‌ آن‌ چه‌ در کتاب‌ شدالازار جنیدشیرازی‌ درباره‌ سعدی‌ آمده‌، الحاقی‌ است‌. شیر پاک‌ خورده‌ سومی‌ هم‌ وجود داشته‌ که‌ دست‌ به‌ کاری‌ غریب‌زده‌ است‌ که‌ در تاریخ‌ نسخه‌ برداری‌ متون‌ فارسی‌ نمونه‌اش‌ را سراغ‌ نداده‌اند. وی‌ مطالبی‌ را که‌ جامی‌ به‌نفحات‌ درباره‌ سعدی‌ نوشته‌، به‌ عَربی‌ ترجمه‌ می‌کند و به‌ همه‌ نسخه‌های‌ شدالازار وارد می‌سازد. این‌ اقدام‌شگفت‌انگیز چند صد سال‌ در پرده‌ می‌ماند و حتی‌ علامه‌ قزوینی‌ هنگام‌ تصحیح‌ شدالازار به‌ این‌ موضوع‌ پی‌نمی‌برد تا دو سال‌ پیش‌ که‌ آقای‌ پورپیرار بعد از دو سه‌ روز آشنایی‌ با شدالازار پرده‌ را کنار می‌زند و رازبیرون‌می‌افتد. ایشان‌ به‌ هنگام‌ چاپ‌ اول‌ کتاب‌ خود هنوز با کتاب‌ شدالازار آشنا نبوده‌اند.
۵. عربی‌ ندانی‌ سعدی‌: بخشی‌ از کتاب‌ هم‌ داوری‌ درباره‌ میزان‌ مهارت‌ سعدی‌ در زبان‌ عربی‌ است‌ و تذکربه‌ این‌ نکته‌ که‌ اشعار عربی‌ او «متوسط‌» یا «ضعیف‌» است‌. هدف‌ غایی‌ مؤلف‌ از طرح‌ این‌ موضوع‌ که‌ علی‌الظاهر سنخیّتی‌ با دیگر مباحث‌ کتاب‌ ندارد، آن‌ است‌ که‌ متوسط‌ بودن‌ اشعار عربی‌ سعدی‌ دلالت‌ بر این‌ دارد که‌وی‌ به‌ سرزمین‌های‌ عربی‌ نرفته‌ والّا می‌بایست‌ زبان‌ عربی‌اش‌ بهتر از این‌ می‌بود که‌ هست‌. بنابراین‌ این‌موضوع‌ هم‌ به‌ نوعی‌ به‌ سفرهای‌ سعدی‌ ارتباط‌ می‌یابد.
آقای‌ پورپیرار بر این‌ باور است‌ که‌ سعدی‌ زبان‌ عربی‌ را در بزرگ‌ سالی‌ بعد از تحول‌ روحی‌ فرا گرفته‌، درحدی‌ که‌ بتواند رحله‌ ابن‌ جبیر را بخواند و گفته‌های‌ او را در جای‌ جای‌ آثارش‌ خاصه‌ خرجی‌ کند. چه‌ اگرسعدی‌ به‌ سرزمین‌های‌ عربی‌ رفته‌ بود ما «به‌ حق‌ متوقعیم‌ که‌ سعدی‌ هم‌ لااقل‌ در حد توانایی‌ مؤلف‌ کتاب‌تاریخ‌ و عقاید اسماعیلیه‌ در زبان‌ انگلیسی‌، به‌ فصاحت‌ زبان‌ عرب‌ دست‌ می‌یافت‌» (ص‌ ۶۱) نویسنده‌ ما ظاهراًبه‌ آن‌ حد از توانایی‌ در زبان‌ انگلیسی‌ و عربی‌ رسیده‌ است‌ که‌ بتواند درباره‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ آقای‌ دکتر فرهاددفتری‌، مؤلف‌ کتاب‌ مزبور، داوری‌ کند، چنان‌ که‌ همین‌ داوری‌ را بعینه‌ درباره‌ نثر ابن‌ جبیر کرده‌ است‌. در این‌بررسی‌ به‌ این‌ موضوع‌ که‌ از عهده‌ ما خارج‌ است‌، نپرداخته‌ایم‌.
اینک‌ نقدِ موضوعات‌ کتاب‌ «مگر این‌ پنج‌ روزه‌». با این‌ تذکر که‌ کوشش‌ شد تا نخست‌ سفرهای‌ سعدی‌مورد بررسی‌ قرار گیرد و سپس‌ موضوعات‌ دیگر. اگر چه‌ گاهی‌ از این‌ ترتیب‌ خارج‌ شده‌ایم‌ و این‌ ناشی‌ ازپریشانی‌ و بی‌ ترتیبی‌ طرح‌ موضوعات‌، در این‌ کتاب‌ بوده‌ است‌.
۱. بعلبک‌
سعدی‌ می‌گوید: «در جامع‌ بعلبک‌ وقتی‌ کلمه‌ای‌ چند به‌ طریق‌ وعظ‌ می‌گفتم‌…» آقای‌ پور پیرار در چاپ‌ نخست‌ کتاب‌ با نقل‌ عبارتی‌ از سفر نامه‌ ابن‌ بطوطه‌ به‌ این‌ نتیجه‌ رسیده‌ است‌ که‌: «یقین‌ کنید که‌ درسراسر بعلبک‌ هیچ‌ مسجد قابل‌ ذکری‌ که‌ ابن‌ بطوطه‌ بتواند در آن‌ وضویی‌ بگیرد و صف‌ّ مشتاقان‌ نماز راوصف‌ کند، ندیده‌ است‌» (ص‌ ۱۴۳). در چاپ‌ دوم‌ کتاب‌ خود در پی‌ آشنایی‌ با کتاب‌ «بعلبک‌ شهر آفتاب‌» متوجه‌می‌شود در این‌ شهر تا قرن‌ هفتم‌ دست‌ کم‌ هفت‌ مسجد وجود داشته‌ است‌، اما محقق‌ ما از آن‌ کسانی‌ نیست‌ که‌به‌ سادگی‌ از میدان‌ به‌ در رود. بنابراین‌ کوشیده‌ است‌ تا این‌ مساجد را حقیر و کم‌ اهمیت‌ جلوه‌ دهد.
ولی‌ در برابر مسجد بزرگ‌ شهر اندکی‌ توقف‌ می‌کند و می‌نویسد: «طاهری‌ ]مؤلف‌ کتاب‌ مزبور[ بزرگترین‌مسجد بعلبک‌ را چنین‌ وصف‌ کرده‌ است‌: مسجد کبیر، بزرگترین‌ مسجد بعلبک‌، بر ویرانه‌های‌ کنیسه‌ یوهنای‌(کذا) رومیان‌ بنا گردید. این‌ مسجد دارای‌ ۶۰ متر طول‌ و ۵۰ متر عرض‌ و ۸ متر ارتفاع‌، شبیه‌ مسجد اموی‌ دمشق‌می‌باشد. از مشایخ‌ این‌ مسجد، ابن‌ مبارک‌، ابن‌ ابی‌ المحضاء بعلبکی‌ و شیخ‌ خدیری‌ را می‌توان‌ نام‌ برد» (ص‌۱۶۶).
آقای‌ پورپیرار جهت‌ رفع‌ توهم‌ خواننده‌ که‌ ممکن‌ است‌ این‌ مسجد بزرگ‌ را که‌ شبیه‌ جامع‌ اموی‌ دمشق‌ساخته‌ بوده‌اند، همان‌ جامع‌ بعلبک‌ بداند، می‌نویسد: «ذکر نام‌ ابن‌ ابی‌ المحضاء به‌ عنوان‌ یکی‌ از شیوخ‌ این‌مسجد بنای‌ آن‌ را به‌ قبل‌ از قرن‌ پنجم‌ و تذکر تشابه‌ آن‌ با مسجد دمشق‌ به‌ پس‌ از قرن‌ دوم‌ هجری‌ می‌کشاند.هر چند طاهری‌ ذکری‌ از جامع‌ بعلبک‌ ندارد، اما اگر همین‌ مسجد را که‌ بزرگترین‌ مسجد بعلبک‌ بوده‌ است‌،جامع‌ بعلبک‌ بدانیم‌، پس‌ چرا هم‌ چنان‌ که‌ طاهری‌ تذکر داده‌ است‌، کس‌ دیگری‌ از بنای‌ این‌ مسجد و به‌ طور کلی‌از آثار اسلامی‌ بعلبک‌ یاد نکرده‌ است‌؟ از دلایل‌ معقول‌ و معتبر و محتمل‌ این‌ است‌ که‌ بگوییم‌ در قرن‌ پنجم‌ وششم‌ و هفتم‌ که‌ بعلبک‌ در میان‌ آشوب‌ دوران‌ دست‌ و پا می‌زده‌ (؟!!) این‌ مسجدها فعال‌ نبوده‌ است‌!» (ص‌ ۱۶۷).
محقق‌ نکته‌ سنج‌ که‌ منابع‌ اسلامی‌ را درباره‌ بعلبک‌ مطالعه‌ فرموده‌ است‌ از برای‌ «فعال‌ نبودن‌» این‌ مساجدبه‌ نقل‌ عبارتی‌ از سفرنامه‌ ابن‌ جبیر می‌پردازد که‌ در سال‌ ۵۸۰ از حوالی‌ بعلبک‌ می‌گذشته‌ و درباره‌ آن‌ گفته‌است‌: «خدای‌ به‌ دامان‌ اسلام‌ بازش‌ گرداند» (ص‌ ۱۶۷) سپس‌ با این‌ پندار که‌ منطقه‌ شام‌ در عصر سعدی‌ به‌دنبال‌ جنگ‌های‌ خوارزمشاهیان‌ با خاندان‌ ایوبی‌ ناامن‌ بوده‌، می‌نویسد: «تا آن‌ جا که‌ در دسترس‌ حقیر بوده‌،در هیچ‌ منبعی‌ که‌ سخنی‌ از بعلبک‌ رفته‌ یادی‌ از «جامع‌ بعلبک‌» نبوده‌ است‌. حال‌ خود ملاحظه‌ می‌کنید که‌ شیخ‌ما چطور می‌تواند ادعا کند در جامع‌ بعلبک‌ وعظ‌ می‌گفته‌، افسردگان‌ را آن‌ هم‌ در زمانی‌ که‌ بعلبک‌ و دمشق‌ و آن‌حوالی‌ از موی‌ زنگی‌ نیز آشفته‌تر بوده‌ است‌. جامع‌ بعلبک‌ زاییده‌ تصور سعدی‌ است‌ و چون‌ مسجد سنجار وبرکه‌ کلاسه‌ سجع‌ و آوایی‌ دارد که‌ شیخ‌ نمی‌توانسته‌ از آن‌ صرف‌ نظر کند» (ص‌ ۱۷۱).
آقای‌ پورپیرار وقتی‌ با مسجدی‌ بزرگ‌ در شهر بعلبک‌ آشنا می‌شود می‌کوشد تا با معرفی‌ یکی‌ از شیوخ‌این‌ مسجد تاریخ‌ ساخت‌ آن‌ را به‌ قرن‌ چهارم‌ و دوم‌ عقب‌ بکشد تا در ذهن‌ خواننده‌ چنین‌ القا کند که‌ این‌ مسجدبر فرض‌ جامع‌ بودنش‌ در عصر سعدی‌ وجود خارجی‌ نداشته‌ است‌. هم‌ چنین‌ بر این‌ نکته‌ تأکید می‌ورزد که‌آقای‌ طاهری‌ ذکری‌ از «جامع‌» بعلبک‌ نکرده‌ است‌. لذا ادعای‌ سعدی‌ بی‌اساس‌ است‌.
این‌ نوع‌ از نتیجه‌گیری‌های‌ ساده‌ انگارانه‌ در کتاب‌ «مگر این‌ پنج‌ روزه‌» امری‌ رایج‌ است‌. نویسنده‌ معمولاًبه‌ استناد یک‌ مأخذ دست‌ دوم‌ و سوم‌ به‌ نتایجی‌ قاطع‌ و بی‌ چون‌ و چرا می‌رسد و جایی‌ برای‌ یک‌ احتمال‌ هم‌باقی‌ نمی‌گذارد.
پیش‌ از معرفی‌ جامع‌ بعلبک‌ ذکر این‌ نکته‌ ضروری‌ است‌ که‌ بین‌ مسجد و مسجد جامع‌ فرقی‌ نیست‌ مگر دروسعت‌، در شریعت‌ اسلامی‌ می‌باید نماز جمعه‌ یک‌ شهر در یک‌ مسجد برگزار شود، لذا هر شهر جامعی‌ داشت‌که‌ به‌ ناچار مساحت‌ آن‌ از دیگر مساجد بیشتر بود. در شهرهای‌ بزرگ‌ مفتیان‌ رخصت‌ می‌دادند که‌ دو یا حتی‌ده‌ جامع‌ ساخته‌ شود. آقای‌ پورپیرار که‌ از وجنات‌ کتابش‌ پیداست‌ که‌ از میان‌ ده‌ها هزار منبع‌ و مأخذ تمدن‌اسلامی‌ فقط‌ با سفرنامه‌ ابن‌ بطوطه‌ و سفرنامه‌ ابن‌ جبیر و احیاناً چند کتاب‌ دیگر آشنایی‌ دارد، بدیهی‌ است‌ که‌نتواند از گمشده‌ خود اطلاعی‌ به‌ دست‌ آورد: «البعلبکی‌… هذه‌ النسبه‌ الی‌ بعلبک‌. مدینه‌ من‌ مدن‌ الشام‌، علی‌ اثنی‌عشر فرسخاً من‌ دمشق‌… و قیل‌ أنها مهر بلقیس‌ و بها قصر سلیمان‌ بن‌ داود صلوات‌ الله‌ علیهما فی‌ السوق نحوالمسجد الجامع‌. و یقال‌ لها باعلبک‌ ایضاً…»۲
این‌ «قصر سلیمان‌»ی‌ که‌ سمعانی‌ (م‌. ۵۶۲) از آن‌ سخن‌ می‌راند همان‌ معبد معروف‌ ژوپیتر است‌ که‌ به‌دستور امپراطور انطونیوس‌ در قرن‌ دوم‌ میلادی‌ ساخته‌ شد.۳ در گزارش‌ کتاب‌ بعلبک‌ شهر آفتاب‌، از این‌ معبدبه‌ «کنیسه‌» تعبیر شده‌ بود. هروی‌ (م‌ ۶۱۱) که‌ این‌ معبد را به‌ چشم‌ دیده‌ است‌، می‌گوید در عالم‌ اسلام‌ فقط‌خرابه‌های‌ نزدیک‌ اصطخر فارس‌ (یعنی‌ تخت‌ جمشید) می‌تواند در عظمت‌ و شکوه‌ با آن‌ برابری‌ کند.۴ بنابراین‌مسجد جامع‌ بعلبک‌ همان‌ مسجد سه‌ هزار متری‌ سابق‌الذکر است‌ که‌ بر روی‌ خرابه‌های‌ معبد ژوپیتر ساخته‌بوده‌اند.
هم‌ چنین‌ نام‌ صحیح‌ یکی‌ از شیوخ‌ این‌ مسجد «ابن‌ ابی‌ المضاء» است‌ که‌ در ۴۲۵ متولد شده‌ و در ۵۰۹ درگذشته‌ است‌.۵ آقای‌ پورپیرار که‌ حتی‌ با نام‌ درست‌ وی‌ آشنایی‌ نداشته‌، معلوم‌ نیست‌ که‌ از کجا پی‌ می‌برد که‌او «قبل‌ از قرن‌ پنجم‌» می‌زیسته‌ است‌؟
حال‌ که‌ تکلیف‌ مسجد جامع‌ بعلبک‌ روشن‌ شد، باید دید به‌ راستی‌ طبق‌ گفته‌ ایشان‌ منطقه‌ شام‌ در سال‌های‌۶۳۵ تا ۶۵۰ (که‌ احتمال‌ می‌رود سعدی‌ در این‌ سال‌ها به‌ منطقه‌ شام‌ رفته‌ باشد) در پی‌ جنگ‌های‌خوارزمشاهیان‌ با خاندان‌ ایوبی‌ چون‌ موی‌ زنگی‌ آشفته‌ بوده‌ است‌، یا این‌ آشفتگی‌ نتیجه‌ توهمّات‌ یا به‌ تعبیردقیق‌تر تحریفات‌ آقای‌ پورپیرار است‌. می‌نویسد: «این‌ مسلم‌ است‌ که‌ در محدوده‌ سال‌هایی‌ که‌ سعدی‌می‌توانسته‌ در شام‌ باشد یعنی‌ در فاصله‌ ۶۳۵ الی‌ ۶۵۰ صلیبی‌ها در آن‌ جا حضور نداشته‌اند و هیچ‌ جنگ‌صلیبی‌ در آن‌ محدوده‌ در جریان‌ نبوده‌ است‌ تا سعدی‌ در گیرو دار آن‌ به‌ دست‌ فرنگان‌ بیافتد (کذا) و به‌ کار گل‌برده‌ شود، اما جنگ‌ بین‌ خوارزمشاهیان‌ و ایوبیان‌ بر سر تصاحب‌ منطقه‌ (؟!) آرامش‌ و امنیتی‌ باقی‌ نمی‌گذاردتا سعدی‌ را که‌ در کشور خویش‌ از یک‌ جنگ‌ کوتاه‌ و محلی‌ چنان‌ دچار وحشت‌ شده‌ بود که‌ جهان‌ را چون‌ موی‌زنگی‌ در هم‌ ریخته‌ می‌دید، ازآن‌ آرامش‌ نصیبی‌ دهد تا در جامع‌ بعلبک‌ که‌ هرگز ذکری‌ از آن‌ در اطلاعات‌تاریخی‌ (!) نیامده‌ وعظ‌ گوید افسردگان‌ را» (ص‌ ۱۶۹).
محقق‌ ما مأخذ گفتار خود را ذکر نمی‌کند. علت‌ آن‌ نیز مشخص‌ است‌ زیرا هیچ‌ یک‌ از مورخان‌ ایران‌ واسلام‌ مطلقاً ذکری‌ از درگیری‌ بین‌ خوارزمشاهیان‌ و ایوبیان‌ نکرده‌اند. تنها خوارزمشاهی‌ که‌ در جنگ‌ و گریزبا مغولان‌ به‌ نواحی‌ تحت‌ تصرف‌ ایوبیان‌ نزدیک‌ شد، سلطان‌ جلال‌ الدین‌ بود که‌ از قضا با بعضی‌ از افرادخاندان‌ ایوبی‌ روابطی‌ دوستانه‌ داشت‌. آقای‌ پورپیرار که‌ برای‌ توجیه‌ دعاوی‌ خود نیازمند وضعی‌ غیر عادی‌ ونابه‌ هنجار در منطقه‌ شام‌ در میانه‌ قرن‌ هفتم‌ بوده‌ است‌ و البته‌ این‌ قدر می‌دانسته‌ که‌ این‌ زمان‌ برای‌ باز کردن‌پای‌ صلیبیان‌ به‌ منطقه‌ و انداختن‌ آنها به‌ جان‌ خاندان‌ ایوبی‌ مناسب‌ نیست‌؛ توجهش‌ به‌ خوارزمشاهیان‌معطوف‌ شده‌ و در مخیله‌ خود چنین‌ جنگی‌ را به‌ پا کرده‌ است‌ اما یک‌ دانش‌آموز دبیرستانی‌ ظاهراً تا این‌ حد به‌تاریخ‌ کشور خود آگاهی‌ دارد که‌ بداند جلال‌ الدین‌ ـ آخرین‌ خوارزمشاه‌ ـ در سال‌ ۶۲۸ کشته‌ شد و در سال‌های‌۶۳۵ تا ۶۵۰ دیگر خوارزمشاهی‌ در میان‌ نبود که‌ با ایوبیان‌ بجنگد.
بعد از مرگ‌ جلال‌ الدین‌، سربازانش‌ که‌ اغلب‌ از ترک‌های‌ زرد پوست‌ آسیای‌ مرکزی‌ بودند در ناحیه‌الجزیره‌ (شمال‌ عراق، غربی‌ دجله‌) سرگردان‌ شدند ولی‌ دو تن‌ از فرماندهان‌ جلال‌ الدین‌ یعنی‌ برکت‌ خان‌ وکشلو خان‌ این‌ سربازان‌ را گرد آوردند و سال‌ها برای‌ سیر کردن‌ شکم‌ خود به‌ راهزنی‌ و کشتار روستاییان‌این‌ منطقه‌ پرداختند. سرانجام‌ برکت‌ خان‌ (فرمانده‌ اصلی‌) در جنگ‌ با ملک‌ منصور ـ صاحب‌ حمص‌ ـ کشته‌ شدو گروهی‌ از سربازانش‌ به‌ مزدوری‌ نزد ملک‌ صالح‌ ـ پادشاه‌ مصر ـ رفتند و کشلوخان‌ هم‌ با سربازان‌ خود به‌مغولان‌ پیوست‌. (سال‌ ۶۴۴)۶ واضح‌ است‌ که‌ راهزنی‌ خوارزمیان‌ در الجزیره‌ نمی‌توانسته‌ است‌ اوضاع‌ دمشق‌و بعلبک‌ را چون‌ موی‌ زنگی‌ آشفته‌ کند. محقق‌ ما اگر به‌ یکی‌ از کتاب‌های‌ «النجوم‌ الزاهره‌» و «مفرج‌ الکروب‌ فی‌تاریخ‌ بنی‌ ایوب‌» و «کتاب‌ السلوک‌» مراجعه‌ می‌کرد، متوجه‌ امنیّت‌ این‌ منطقه‌ طی‌ سال‌های‌ ۶۳۵ تا ۶۵۰ می‌شد.شاید این‌ عبارت‌ ابن‌ جبیر که‌ در سال‌ ۵۸۰ (حدود ۲۶ سال‌ قبل‌ از تولد سعدی‌) درباره‌ شهر بعلبک‌ گفته‌ است‌ که‌خداوند آن‌ را «به‌ دامان‌ اسلام‌» باز گرداند در افسانه‌ سازی‌ آقای‌ پور پیرار مؤثر واقع‌ شده‌ باشد. اولاً ابن‌جبیرنگفته‌ است‌ که‌ خداوند این‌ شهر را «به‌ دامان‌ اسلام‌» بازگرداند وی‌ گفته‌ است‌: «اعادها الله».۷ دامان‌ اسلام‌تفسیری‌ است‌ که‌ استاد اتابکی‌ از این‌ عبارت‌ ابن‌ جبیر کرده‌اند. ثانیاً این‌ شهر در میان‌ سال‌های‌ ۵۶۸ تا ۶۵۸مرکز حکومت‌ یا پایتخت‌ شعبه‌ای‌ ازخاندان‌ ایوبی‌ بود و در طی‌ این‌ مدت‌ در امنیت‌ تمام‌ به‌ سر می‌برد. سالی‌ هم‌که‌ ابن‌ جبیر از حوالی‌ آن‌ می‌گذشته‌، بهرام‌ شاه‌ بن‌ فرخ‌ شاه‌ پادشاه‌ این‌ شهر بود که‌ حدود ۵۰ سال‌ در آن‌ جافرمانروایی‌ کرد. (۵۷۸ تا ۶۲۸)۸
از سال‌ ۱۶ هـ.. که‌ بعلبک‌ به‌ دست‌ ابوعبیده‌ بدون‌ جنگ‌ و خونریزی‌ فتح‌ گردید الی‌ یومنا هذا در دامان‌ اسلام‌بوده‌ است‌ مگر چند روزی‌ در سال‌ ۳۶۳ هـ. که‌ امپراطور یوحنّا زیمسکس‌ (John Tzimiskes) آن‌ را از دست‌ مسلمانان‌ خارج‌ کرد و دستور به‌ تخریب‌ شهر داد و گریخت‌.۹
آقای‌ پورپیرار در پایان‌ گفتار خود می‌نویسد: «جامع‌ بعلبک‌ زاییده‌ تصور سعدی‌ است‌ و چون‌ مسجدسنجار و برکه‌ کلاسه‌ سجع‌ و آوایی‌ دارد که‌ شیخ‌ نمی‌توانسته‌ است‌ از آن‌ صرف‌ نظر کند». (ص‌ ۱۷۱)
حقیقتاً سعدی‌ که‌ در عبارات‌ گلستان‌ نزدیک‌ به‌ چهار صد وزن‌ عروضی‌ را به‌ کار می‌بندد۱۰ چه‌ نیازی‌ به‌استفاده‌ از سجع‌ و آوای‌ برکه‌ کلاسه‌ و مسجد سنجار و مسجد بعلبک‌ داشته‌ است‌؟ کلاسه‌ و سنجار و بعلبک‌چه‌ آهنگ‌ خوشی‌ دارد که‌ سعدی‌ محتاج‌ به‌ استفاده‌ از آنها باشد؟ این‌ اظهار نظر خنک‌ و بی‌ مزه‌ را نباید ناشی‌از کژ ذوقی‌ محقق‌ ما دانست‌ بلکه‌ علت‌ در جایی‌ دیگر است‌. چون‌ در منابع‌ تاریخی‌ از مسجد سنجار و برکه‌کلاسه‌ سخن‌ رفته‌ است‌ ایشان‌ نمی‌توانسته‌اند آنها را از «تخیلات‌ سعدی‌» بدانند لذا از در دیگری‌ وارد می‌شوندکه‌ این‌ کلمات‌ آهنگ‌ خوشی‌ داشته‌ و سعدی‌ برای‌ سجع‌ و آوا به‌ کار برده‌ است‌. ولی‌ درباره‌ جامع‌ بعلبک‌ که‌زعم‌ ایشان‌ در منابع‌ ذکری‌ از آن‌ نشده‌، هفت‌ صفحه‌ از کتاب‌ خود را سیاه‌ کرده‌اند.
۲. بغداد
سعدی‌ می‌گوید: «درویشی‌ مستجاب‌ الدعوه‌ در بغداد پدید آمد. حجاج‌ یوسف‌ را خبر کردند…» آقای‌ پورپیرار از صفحه‌ ۱۵۹ تا ۱۶۵ کتاب‌ خود را به‌ این‌ حکایت‌ اختصاص‌ داده‌ و مبلغی‌ از قساوت‌ حجاج‌سخن‌ گفته‌ است‌ و شرح‌ ملاقات‌ او را با حسن‌ بصری‌ (م‌ ۱۱۰) نقل‌ می‌کند. ایشان‌ در این‌ حکایت‌ دو اشکال‌ عمده‌دیده‌اند که‌ دلایل‌ محکمی‌ تواند بود بر این‌ که‌ سعدی‌ به‌ بغداد نرفته‌ است‌ والا می‌دانست‌ که‌ ۱. آیین‌ درویشی‌(تصوف‌) در زمان‌ حجاج‌ به‌ وجود نیامده‌ بوده‌ است‌. ۲. بغداد در زمان‌ حجاج‌ ساخته‌ نشده‌ بود. بر شارحان‌گلستان‌ نیز خرده‌ می‌گیرند که‌ چرا ذکری‌ از این‌ اشتباه‌ سعدی‌ نکرده‌اند «چه‌ شارحین‌ محترم‌ متوجه‌ مطلب‌نبوده‌، چه‌ از آن‌ به‌ تسامح‌ گذشته‌ باشند، محل‌ حیرت‌ است‌». (ص‌ ۱۶۴)
انصاف‌ را که‌ باید به‌ آقای‌ پور پیرار حق‌ داد که‌ از سخن‌ سعدی‌ حیرت‌ کند. زیرا سخنان‌ بی‌اساس‌ و به‌ قول‌ایشان‌ «خارج‌ از مقام‌ تحقیق‌» درباره‌ تاریخ‌ تصوف‌ فراوان‌ گفته‌اند. از جمله‌ تصوف‌ در اواخر قرن‌ دوم‌ به‌وجود آمد. نخستین‌ کسی‌ را که‌ صوفی‌ خواندند، عبدک‌ صوفی‌ (متوفی‌ حدود ۲۱۰ هـ.) بود… بر مبنای‌ این‌تحقیقات‌ می‌توان‌ بر حکایت‌ گلستان‌ انگشت‌ نهاد، اما حقیقت‌ امر چنین‌ نیست‌. خوشبختانه‌ مؤلف‌ ما شرح‌ملاقات‌ حجاج‌ را با حسن‌ بصری‌ نقل‌ کرده‌ است‌. واژه‌ صوفی‌ را نخستین‌ بار (تا آن‌ جا که‌ در حوزه‌ اطلاع‌نگارنده‌ است‌) حسن‌ بصری‌ به‌ کار برده‌ است‌: «رأیت‌ صوفیاً فی‌ الطواف‌، فاعطیته‌ شیئاً فلم‌ یأخده‌ و قال‌…»۱۱همین‌ حسن‌ بصری‌ نامه‌ای‌ بلند بالا و سراسر پند و اندرز به‌ عمر بن‌ عبدالعزیز (۹۶ ـ ۹۹) خلیفه‌ اموی‌ نوشته‌ ودر آن‌ قولی‌ از حضرت‌ مسیح‌ می‌آورد که‌ فرموده‌ است‌: «… و شعاری‌ الخوف‌، و لباسی‌ الصوف‌، و دابّتی‌رجلی‌…»۱۲
از سخنان‌ حسن‌ بصری‌ کاملاً آشکار است‌ که‌ در قرن‌ اول‌ هجری‌ آیین‌ درویشی‌ در میان‌ مسلمانان‌ شکل‌گرفته‌ بود و مسلمانان‌ با طایفه‌ مشهور به‌ «صوفی‌» آشنا بوده‌اند.
اما درباره‌ تاریخ‌ احداث‌ این‌ شهر. این‌ قول‌ که‌ بغداد در زمان‌ منصور خلیفه‌ عباسی‌ ساخته‌ شد، هیچ‌اساسی‌ ندارد. بغداد در زمان‌ منصور توسعه‌ یافت‌ و از یک‌ روستا به‌ شهری‌ بزرگ‌ مبدل‌ شد. بی‌ گمان‌ اگرمنصور این‌ شهر را بنیاد افکنده‌ بود، نامی‌ درشت‌ عربی‌ نیز برای‌ آن‌ بر می‌گزید. بغداد (یا به‌ تلفظ‌ قدیم‌ آن‌ که‌در برخی‌ از متون‌ عربی‌ دیده‌ می‌شود: بغداذ) از اسامی‌ قدیمی‌ است‌ که‌ اغلب‌ محققان‌ آن‌ را واژه‌ای‌ ایرانی‌می‌دانند. در یک‌ سند قضایی‌ که‌ مربوط‌ به‌ عهد حمورابی‌ (۱۸۰۰ ِ م‌) است‌ از شهر بگدادو ذکری‌ می‌رود که‌ همه‌محققان‌ آن‌ را شهر بغداد دانسته‌اند.۱۳ خطیب‌ بغدادی‌ درباره‌ قدمت‌ این‌ شهر می‌نویسد: «… کانت‌ بغداد فی‌ ایام‌مملکه‌ العجم‌ قریه‌ یجتمع‌ فیها رأس‌ کل‌ سنه‌ التجار و یقوم‌ بها للفرس‌ سوق عظیمه‌…»۱۴ با این‌ توضیحات‌ براین‌ حکایت‌ گلستان‌ هیچ‌ ایرادی‌ وارد نیست‌.
۳. مصر
سعدی‌ می‌گوید:
هم‌ چنان‌ در فکر آن‌ بیتم‌ که‌ گفت‌
پیلبانی‌ بر لب‌ دریای‌ نیل‌
زیر پایت‌ گر بدانی‌ حال‌ مور
همچو حال‌ توست‌ زیر پای‌ پیل‌
آقای‌ پورپیرار معتقد است‌ که‌ پای‌ سعدی‌ به‌ مصر نرسیده‌ است‌ و دیدن‌ پیلبان‌ بر لب‌ دریای‌ نیل‌، گزافه‌گویی‌ است‌. ایشان‌ پس‌ از نقل‌ مبلغی‌ از گفتار هانری‌ ماسه‌ درباره‌ سفر سعدی‌ به‌ مصر، اضافه‌ فرموده‌اند که‌:«اگر پروای‌ بهتان‌ِ کتاب‌ سازی‌ نبود، تمامی‌ یادهای‌ مصر را از پس‌ اسلام‌ (!) می‌آوردم‌ تا معلوم‌ شود که‌ مصرچنان‌ جایگاهی‌ نبوده‌ است‌ که‌ گذرنده‌ای‌ بر آن‌ بگذرد و از سحور طبیعت‌، مردم‌ و نعمت‌های‌ مصر و از صاحب‌اصلی‌ مصر یعنی‌ نیل‌ نگفته‌ باشد به‌ وجد و اعجابی‌ که‌ زبان‌ مشتاقان‌ را می‌گشاید (کذا) اما شیخ‌ ما از فیل‌ وفیلبان‌ در کناره‌ نیل‌ یاد کرده‌ است‌ که‌ گمان‌ نمی‌کنم‌ هیچ‌ مصر و مصر دیده‌ای‌ (کذا) تا به‌ امروز چنین‌ حیوانی‌در آن‌ کناره‌ دیده‌، یا چنین‌ شغلی‌ را در میان‌ حرفه‌های‌ مردم‌ مصر ثبت‌ کرده‌ باشند این‌ می‌رساند که‌ احتمالاًسعدی‌ هرگز (کذا) نه‌ فیل‌ دیده‌ و نه‌ رود نیل‌ را می‌شناخته‌ است‌». (ص‌ ۱۷۱)
مایه‌ بسی‌ تأسف‌ است‌ که‌ دانشمند ما این‌ خوانندگان‌ مصر ناشناس‌ را از «یادهای‌ مصر از پس‌ اسلام‌» که‌بی‌ گمان‌ اطلاعات‌ شگفت‌ انگیزی‌ بوده‌ است‌، محروم‌ داشته‌اند. با این‌ حال‌ در همین‌ عبارات‌ ناقابل‌ بسی‌نکته‌های‌ بدیع‌ را می‌توان‌ دید. از جمله‌، هنوز شغل‌ شریف‌ فیلبانی‌ در میان‌ حرفه‌های‌ مردم‌ مصر ثبت‌ نشده‌! و«هیچ‌ مصر و مصر دیده‌ای‌» هنوز به‌ شرف‌ دیدار این‌ حیوان‌ خوش‌ تراش‌ نایل‌ نیامده‌! اگر مورخان‌ فیل‌ ندیده‌ای‌چون‌ مسعودی‌ گفته‌اند که‌ زنگبار (در جنوب‌ مصر) معدن‌ فیل‌های‌ آفریقایی‌ است‌۱۵ و یا در محله‌ باب‌ الطاق بغداد فیل‌ها را آموزش‌ می‌داده‌اند؛۱۶ خدای‌ ناکرده‌ نباید اندک‌ تشکیکی‌ در صحت‌ قول‌ محقق‌ وطنی‌ ایجاد کند.زیرا بی‌ گمان‌ مسعودی‌ فیل‌ را نمی‌شناخته‌ و گویا آن‌ را با کرگدن‌ یا حیوانی‌ دیگر اشتباه‌ گرفته‌ است‌. خوشمزه‌این‌ جاست‌ که‌ مَقریزی‌ هم‌ که‌ عده‌ای‌ بی‌ خبر می‌گویند بهترین‌ کتاب‌ جغرافیای‌ مصر را نوشته‌ همین‌ مهملات‌مسعودی‌ را به‌ نوعی‌ دیگر تکرار کرده‌ و با بی‌شرمی‌، آغاز شغل‌ فیلرانی‌ را از زنگبار به‌ سوی‌ مصر، به‌ عصرفراعنه‌ رسانیده‌ و به‌ زعم‌ خود نخستین‌ فیلبانان‌ تاریخ‌ مصر را معرفی‌ کرده‌ است‌: «… بدارس‌ بی‌ صا… و هواحد ملوک‌ القبط‌ القدماء الذین‌ ملکوا مصر فی‌ الدهر الاول‌… و علی‌ رأس‌ ثلاثین‌ سنه‌ من‌ ملکه‌ طمع‌ السودان‌ من‌الزنج‌ و وَجَّه‌ قائداً یقال‌ له‌ بلاطس‌… ثم‌ خرج‌ فی‌ جیوش‌ کثیره‌ فلقی‌ جموع‌ السودان‌… فهزمهم‌ و قتل‌ اکثرهم‌…. واسرمنهم‌ خلقاً و تبعتهم‌ جیوشه‌ حتی‌ و صلوا الی‌ ارض‌ الفیله‌ من‌ بلاد الزنج‌ فاخذوا منها عده‌ً و من‌ النمور والوحوش‌ و ساقوها الی‌ مصر فذلّلها…»۱۷
این‌ به‌ اصطلاح‌ دانشمند ـ یعنی‌ مقریزی‌ ـ در جای‌ دیگر کتابش‌ گزافه‌ را به‌ نهایت‌ می‌رساند و می‌گوید که‌فیل‌ها در قسمت‌ علیای‌ رود نیل‌ به‌ آب‌ تنی‌ می‌پردازند و این‌ امر سبب‌ آلودگی‌ و گشتن‌ رنگ‌ آب‌ نیل‌ می‌شود: «…و من‌ عاده‌ نیل‌ مصر اذا کان‌ عند ابتداء زیاده‌ النیل‌ اخضّر ماؤه‌… و یقال‌ فی‌ سبب‌ اخضراره‌ أن‌ الوحوش‌ سیّماالفیله‌ ترد البطیحات‌ التی‌ فی‌ اعالی‌ النیل‌ و تستنقع‌ فیها مع‌ کثره‌ عددها لشده‌ الحرّ هناک‌ فیتغیّر ماء تلک‌البطیحات‌ فاذا وقع‌ المطر فی‌ الجهه‌ الجنوبیّه‌ فی‌ اوقاته‌ عندهم‌ تکاثرت‌ السیول‌ حینئذ فی‌ البطیحات‌ فخرج‌ ما کان‌فیها من‌ الماء الذی‌ قد تغیّر و مرّ الی‌ مصر…»۱۸ مقریزی‌ این‌ سخن‌ صد البته‌ بی‌ اساس‌ را تکرار هم‌ کرده‌است‌.۱۹ نیک‌ روشن‌ است‌ که‌ ترّهات‌ وی‌ نمی‌تواند تزلزلی‌ در ارکان‌ استوار بیانات‌ آقای‌ پورپیرار وارد آورد.اولاً این‌ مقریزی‌ کیست‌ که‌ چنین‌ ادعاهایی‌ بکند؟ ثانیاً مگر خدای‌ ناکرده‌ حس‌ وطنی‌ ما مرده‌ که‌ حرف‌ یک‌دانشمند هم‌ وطن‌ دائره‌ المعارف‌ خوانده‌ آشنا به‌ اینترنت‌ را زمین‌ بگذاریم‌ و برویم‌ سخن‌ یک‌ جغرافیا نگارقدیمی‌ اجنبی‌ را باور داریم‌. برای‌ دفاع‌ از «محصولات‌ وطنی‌» هم‌ که‌ شده‌ حق‌ نداریم‌ یک‌ سطر از تحقیقات‌موشکافانه‌ آقای‌ پورپیرار را با یک‌ خروار از کتاب‌های‌ کسانی‌ چون‌ مقریزی‌ مصری‌ عوض‌ کنیم‌.
۴. سومنات‌
آقای‌ پورپیرار می‌نویسد: «شاید یکی‌ از بزرگترین‌ دلایلی‌ که‌ معلوم‌ می‌کند سعدی‌ کمترین‌ اطلاع‌ درستی‌ از جهان‌ اطراف‌ خود نداشته‌، اشخاص‌ و ادیان‌ و امکنه‌ را نمی‌شناخته‌ لاجرم‌ اشاراتش‌ به‌ حضوردر این‌ جا و آن‌ جای‌ جهان‌ و یا نزد این‌ و آن‌ تماماً نادرست‌ از آب‌ در آمده‌ همین‌ داستان‌ سومنات‌ باشد. داستان‌سومنات‌ به‌ خوبی‌ مسلم‌ می‌کند که‌ سعدی‌ هر گاه‌ می‌خواهد کسی‌ را بیرون‌ از ادیان‌ الهی‌ معرفی‌ کند از آن‌ جاکه‌ جز زرتشتیان‌ اطلاع‌ دیگری‌ از جهان‌ نداشته‌ (کذا) همان‌ها را مثال‌ می‌زده‌. هر گاه‌ می‌خواسته‌ به‌ کتابی‌ جزقرآن‌، خارج‌ از کتب‌ آسمانی‌ اشاره‌ کند (کذا) اوستا و زند و پازند در ذهنش‌ مجسم‌ می‌شده‌ است‌… تقریباً به‌ جزسرگوزاوسلی‌ (!)، الطاف‌ حسین‌ حالی‌ و جان‌ بویل‌ که‌ نوشته‌های‌ خارج‌ از مقام‌ تحقیق‌ درباره‌ سعدی‌ دارند (!)از سوی‌ دیگر محققان‌ به‌ کلی‌ مردود شناخته‌ شده‌، آن‌ را در ردیف‌ تخیلات‌ و ناممکنات‌ شناخته‌اند (؟!) از جمله‌این‌ که‌ شیخ‌ در این‌ داستان‌ می‌گوید پس‌ از قتل‌ خادم‌ بت‌ خانه‌ از سومنات‌ به‌ هند گریخته‌ که‌ آشکار می‌سازدشیخ‌ ما حتی‌ نمی‌دانسته‌ سومنات‌ در کجای‌ جهان‌ قرار داشته‌ (!)…» (ص‌ ۱۵۶) مؤلف‌ سپس‌ مطلبی‌ را از دائره‌المعارف‌ مصاحب‌ نقل‌ می‌کند که‌ خلاصه‌ آن‌ بدین‌ قرار است‌: «سومنات‌… سلطان‌ محمود در سنه‌ ۴۱۶…سومنات‌ را فتح‌ کرد… مع‌ هذا استیلای‌ مسلمین‌ بر قلعه‌ و شهر سومنات‌ طولی‌ نکشید و سومنات‌ دوباره‌ به‌دست‌ هندوان‌ افتاد و عظمت‌ گذشته‌ آن‌ تجدید شد. در زمان‌ علاءالدین‌ خلجی‌ یک‌ چند به‌ تصرف‌ مسلمین‌ در آمدو ویران‌ شد.» (ص‌ ۱۵۸) آقای‌ پورپیرار می‌افزاید: «این‌ علاءالدین‌ خلجی‌ سلطان‌ گجرات‌ (؟) اتفاقاً امر ویران‌کردن‌ مجدد سومنات‌ را در اوایل‌ قرن‌ هفتم‌ و مصادف‌ با تولد سعدی‌… به‌ انجام‌ برده‌، چنین‌ پیداست‌ که‌ هندوهااز تجدید بنای‌ آن‌ پس‌ از ویرانی‌ مجدد صرف‌ نظر کرده‌اند و خرابه‌های‌ سومنات‌ که‌ امروز باقی‌ است‌ (!) بقایای‌همان‌ خرابی‌هایی‌ است‌ که‌ خلجی‌ به‌ بار آورد و در جایی‌ از تجدید بنای‌ سومنات‌ پس‌ از تخریب‌ مجدد خلجی‌سخنی‌ ندیدم‌ (!) الا در بوستان‌ که‌ سعدی‌ تمام‌ آن‌ خرابی‌ها را ترمیم‌ کرده‌، بت‌ هنرمندی‌ به‌ جای‌ آن‌ بت‌ خردشده‌ قدیمی‌ نهاده‌ خلفی‌ را به‌ پای‌ آن‌ در افکنده‌ اما نحوه‌ بیان‌ و اغلاط‌ فاحش‌ مذهبی‌ (!) و تاریخی‌ و جغرافیایی‌(!) آن‌ گواه‌ بر نادرستی‌ تمامی‌ ادعاهای‌ شیخ‌ اجل‌ در این‌ باره‌ است‌». (ص‌ ۱۵۸)
آقای‌ پور پیرار در جوابیه‌ای‌ که‌ در روزنامه‌ پارس‌ چاپ‌ شیراز (ش‌ ۵۲) نوشته‌اند بار دیگر عَلَم‌ ظفر نشان‌علاءالدین‌ خلجی‌ را بالا برده‌اند و می‌نویسند: «لطفاً در آن‌ چه‌ درباره‌ سومنات‌ و بغداد و بعلبک‌ و مصر نوشته‌شده‌، تأمل‌ کنند و بفرمایند آیا فی‌ المثل‌ سعدی‌ می‌توانسته‌ در سومناتی‌ که‌ در زمان‌ او ویرانه‌ بوده‌، کفاری‌ راکه‌ در آن‌ بت‌ خانه‌ نبوده‌اند به‌ نیت‌ ارشاد به‌ چاه‌ افکند».
افادات‌ نویسنده‌ را می‌توان‌ به‌ چند فقره‌ تقسیم‌ کرد:
۱. سومنات‌ در آغاز قرن‌ هفتم‌، مصادف‌ با تولد سعدی‌ به‌ دست‌ علاءالدین‌ خلجی‌ تخریب‌ شده‌ بود.
۲. سعدی‌ نمی‌دانسته‌ که‌ سومنات‌ در کجای‌ جهان‌ قرار داشته‌.
۳. سومنات‌ در عصر سعدی‌ ویرانه‌ بوده‌ است‌.
۴. سعدی‌ اطلاعات‌ اندکی‌ درباره‌ ادیان‌ دارد و به‌ جز قرآن‌، فقط‌ اوستا و زند را می‌شناسد که‌ این‌ هم‌ نتیجه‌سکونت‌ زرتشتیان‌ در شیراز بوده‌ است‌.
اینک‌ می‌پردازیم‌ به‌ نقد این‌ دعاوی‌.
۱. تاریخ‌ فتح‌ سومنات‌ نیز مانند جنگ‌ هولناک‌ خوارزمشاهیان‌ با ایوبیان‌ بدون‌ ذکر مأخذ مانده‌ است‌. گویامؤلف‌ ما بسیار به‌ این‌ در و آن‌ در زده‌ تا درباره‌ علاءالدین‌ خلجی‌ اطلاعی‌ به‌ دست‌ آورد. چون‌ سرانجام‌ ناکام‌می‌ماند، قوه‌ مخیله‌ خود را به‌ کار می‌اندازد و «اوایل‌ قرن‌ هفتم‌ و مصادف‌ با تولد سعدی‌» را برای‌ تاریخ‌ این‌ فتح‌بر می‌گزیند بلکه‌ ره‌ به‌ جایی‌ برد. در این‌ جا خلاصه‌ای‌ از گفتار مورخان‌ هند درباره‌ فتح‌ سومنات‌ نقل‌ می‌گرددتا با گفتار فاضل‌ دقیق‌ النظر ما مقایسه‌ شود. البته‌ نه‌ بدان‌ نیت‌ که‌ خدای‌ ناکرده‌ کسی‌ در اصابت‌ رأی‌ و صحت‌تخیلات‌ آقای‌ پور پیرار تردید کند بلکه‌ فقط‌ برای‌ آن‌ که‌ پرده‌ از روی‌ تحریفات‌ مورخان‌ هند کنار برود و معلوم‌گردد که‌ این‌ تاریخ‌ نویسان‌ نمک‌نشناس‌ چگونه‌ تاریخ‌ کشور خودشان‌ را تحریف‌ کرده‌اند. مورخان‌ هندمی‌گویند: علاءالدین‌ خلجی‌ چهاردهمین‌ پادشاه‌ سلاطین‌ دهلی‌ است‌. در ذیحجّه‌ ۶۹۵ (چهار سال‌ بعد از مرگ‌سعدی‌) حکومت‌ را در دهلی‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و سودای‌ دین‌ سازی‌ داشت‌. کوتوال‌ دهلی‌ به‌ علاءالدین‌ پیشنهادکرد تا به‌ جای‌ جعل‌ دیانت‌ سومنات‌ را فتح‌ کند. علاءالدین‌ که‌ مثل‌ بسیاری‌ از بنی‌ آدم‌ به‌ دنبال‌ شهرت‌ بود،پذیرفت‌ و در ۶۹۷ به‌ شبه‌ جزیره‌ گجرات‌ (کاتیاوارا) که‌ بندر سومنات‌ در آن‌ واقع‌ است‌ حمله‌ کرد، اما کاری‌ ازپیش‌ نبرد. بار دیگر در ۶۹۸ (هفت‌ سال‌ بعد از مرگ‌ سعدی‌) آماده‌ فتح‌ سومنات‌ شد، اما این‌ بار برادرش‌ را که‌ به‌سمت‌ الغ‌ خانی‌ منصوب‌ کرده‌ بود راهی‌ گجرات‌ کرد. سیهرندی‌، مورخ‌ قدیم‌ هند که‌ تاریخ‌ خود را در ۸۳۷ به‌پایان‌ برده‌، درباره‌ این‌ فتح‌ می‌نویسد: «… در سنه‌ ثمان‌ و تسعین‌ و ستمائه‌ الغ‌ خان‌ را با عساکر گردون‌ مآثرقاهره‌ طرف‌ گجرات‌ نامزد فرمود تا دمار از آن‌ دیار بر آرد. در آن‌ ایام‌ «کرن‌» رای‌ِ گجرات‌، سی‌ هزار جرّار وهشتاد هزار پیاده‌ نامدار و سی‌ زنجیر پیل‌ مهیب‌ سرخ‌رو و کوه‌ پیکر و عفریت‌ هیکل‌ داشت‌. چون‌ الغ‌ خان‌نزدیک‌ گجرات‌ رسید، رای‌ کرن‌ طاقت‌ مقاومت‌ نیاورد منهزم‌ گشت‌. الغ‌ خان‌ در گجرات‌ در آمد تمامی‌ ولایت‌ رانهب‌ و تاراج‌ کرد و بیست‌ زنجیر پیل‌ به‌ دست‌ آورد و تعاقب‌ رأی‌ کرن‌ مذکور تا سومنات‌ کرد. بت‌ خانه‌ که‌ درسومنات‌ بود از قدم‌ مَیْشُوم‌ او خراب‌ گشت‌ و آن‌ بت‌ خانه‌ که‌ قبله‌ گاه‌ هندوان‌ و رای‌ِ رایان‌ بود مستأصل‌ ومنهدم‌ گردانیده‌ و مسجدی‌ برآورده‌ از آن‌ جا به‌ سوی‌ حضرت‌ بازگشت‌».۲۰
بداؤنی‌ مورخ‌ نام‌ آور هند نیز تاریخ‌ فتح‌ سومنات‌ را در عصر علاءالدین‌ به‌ سال‌ ۶۹۸ ذکر می‌کند۲۱ و گویامأخذ هر دو مورخ‌ تاریخ‌ فیروز شاهی‌ نوشته‌ ضیاءالدین‌ بَرنی‌ (قرن‌ ۸) باشد که‌ کتابش‌ حین‌ تحریر این‌ مقاله‌در دسترس‌ بنده‌ نبود.۲۲ مؤلفان‌ کتاب‌ تاریخ‌ دولت‌های‌ اسلامی‌ و خاندان‌های‌ حکومتگر تاریخ‌ فتح‌ گجرات‌ رابه‌ غلط‌ ۶۹۶ نوشته‌اند.۲۳
۲. این‌ که‌ سعدی‌ نمی‌دانسته‌ سومنات‌ در کجای‌ جهان‌ قرار داشته‌ به‌ استناد این‌ بیت‌ اوست‌:
به‌ هند آمدم‌ بعد از آن‌ رستخیز
وز آن‌ جا به‌ راه‌ یمن‌ تا حجیز
پر واضح‌ است‌ که‌ آقای‌ پورپیرار نمی‌داند که‌ سومنات‌ در کجای‌ جهان‌ قرار دارد. ایشان‌ شنیده‌اند که‌سومنات‌ در هند واقع‌ گردیده‌، اما اگر یک‌ بار زحمت‌ ملاحظه‌ نقشه‌ هند را بر خود هموار می‌کردند، متوجه‌می‌شدند که‌ بندر سومنات‌ نه‌ در پیکره‌ اصلی‌ شبه‌ قاره‌ بلکه‌ در غرب‌ شبه‌ جزیره‌ گجرات‌ (غربی‌ هند به‌ طرف‌شمال‌) واقع‌ و از این‌ بندر (که‌ روی‌ به‌ دریای‌ فارس‌ دارد) تا شبه‌ قاره‌ هند فاصله‌ای‌ نسبتاً بعید است‌.
۳. گمان‌ می‌کنم‌ دیگر نیازی‌ به‌ بحث‌ درباره‌ آبادانی‌ بت‌ خانه‌ سومنات‌ در عصر سعدی‌ نباشد با این‌ حال‌ دونقل‌ قول‌ از معاصران‌ سعدی‌ را به‌ اختصار می‌آوریم‌. یکی‌ سخن‌ مارکوپولو جهانگرد ونیزی‌ است‌ که‌ در یکی‌از سال‌های‌ ۶۹۳ یا ۶۹۴ هجری‌ (سه‌ چهار سالی‌ پس‌ از درگذشت‌ سعدی‌ و چهار پنج‌ سالی‌ پیش‌ از فتح‌ دوباره‌آن‌) به‌ سومنات‌ رفته‌۲۴ و درباره‌ آن‌ جا می‌نویسد: «سمنات‌ ایالتی‌ است‌ بزرگ‌ در جهت‌ مغرب‌ با مردمی‌ بت‌پرست‌ که‌ با زبان‌ خاص‌ خود گفتگو می‌کنند. مردم‌ آن‌ به‌ هیچ‌ دولتی‌ باج‌ و خراج‌ نمی‌پردازند. در این‌ ایالت‌ نیزاز راهزنان‌ ]مراد راهزنان‌ دریایی‌ است‌[ خبری‌ نیست‌ و ساکنین‌ آن‌ از راه‌ تجارت‌ و دیگر کارها یعنی‌ راه‌های‌شرافتمندانه‌ زندگی‌ می‌کنند. این‌ جا ایالتی‌ است‌ با رفت‌ و آمد بسیار. تجار با کشتی‌هایی‌ که‌ از انواع‌ مال‌ التجاره‌مملو است‌ به‌ سمنات‌ آمده‌ و پس‌ از فروش‌ اجناس‌ خود در این‌ ایالت‌ محصولات‌ محلی‌ را می‌خرند. ساکنین‌ این‌ایالت‌ بت‌ پرستانی‌ مغرور و سنگ‌ دلند. موردی‌ دیگر برای‌ یادآوری‌ نیست‌ و به‌ همین‌ جهت‌ حرکت‌می‌کنیم‌…».۲۵
قزوینی‌ (م‌ ۶۸۲) در آثار البلاد (مؤلّف‌ به‌ سال‌ ۶۷۴) توصیفی‌ افسانه‌آمیز از بت‌ خانه‌ سومنات‌ دارد که‌بخشی‌ از آن‌ چنین‌ است‌: «… بتی‌ در میان‌ بت‌ خانه‌ آن‌ جا می‌باشد که‌ در وسط‌ هوای‌ آن‌ بت‌ خانه‌ ایستاده‌ و به‌هیچ‌ طرفی‌ از اطراف‌ ششگانه‌ متصل‌ نشده‌ و نچسبیده‌. هر که‌ این‌ بت‌ را می‌دید از مسلمان‌ و کافر تعجب‌می‌نمود و در شب‌های‌ خسوف‌ ماه‌ اهل‌ هند به‌ زیارت‌ آن‌ بت‌ می‌روند… زیاده‌ از ده‌ هزار قریه‌ وقف‌ آن‌ بت‌ خانه‌شده‌ است‌… این‌ بت‌ خانه‌ پانصد و شصت‌ ستون‌ دارد از ساج‌…»۲۶
۴. این‌ که‌ سعدی‌ به‌ جز قرآن‌ فقط‌ با اوستا و زند آشنایی‌ داشته‌ و این‌ هم‌ در نتیجه‌ سکونت‌ زرتشتیان‌ درشیراز بوده‌ است‌، سخن‌ بی‌ اساسی‌ است‌. زیرا در جنب‌ زرتشتیان‌ همیشه‌ گروهی‌ از کلیمیان‌ نیز در شیرازمی‌زیسته‌اند و سابقه‌ سکونت‌ گروه‌ اخیر اگر بر زرتشتیان‌ مقدم‌ نباشد مؤخر نیست‌. صرف‌ نظر از این‌ که‌سعدی‌ می‌توانست‌ با تورات‌ و انجیل‌ از طریق‌ قرآن‌ آشنایی‌ داشته‌ باشد. بی‌ خبری‌ سعدی‌ از ادیان‌ دیگر ظاهراًاز کلماتی‌ چون‌ مغ‌ (که‌ به‌ جای‌ برهمن‌ به‌ کار برده‌) و «مطران‌ آذر پرست‌» استنباط‌ شده‌ که‌ شاید در نتیجه‌ بی‌اطلاعی‌ آقای‌ پورپیرار از دیدگاه‌ مسلمانان‌ قدیم‌، از مرز بندی‌ اعتقادی‌ دنیا باشد. مسلمانان‌ (اعم‌ از سنی‌ یاشیعه‌) دنیا را به‌ دارالاسلام‌ و دارالحرب‌ (دارالکفر) تقسیم‌ می‌کردند. دارالاسلام‌ جایگاهی‌ بود که‌ مردمش‌مسلمان‌ بودند و حکومت‌ نیز در دست‌ مسلمانان‌ بود. و دارالکفر به‌ سرزمینی‌ اطلاق می‌شد که‌ در آن‌ جا غیرمسلم‌ زندگی‌ می‌کرد و حکومت‌ نیز در دست‌ غیر مسلم‌ بود. هر نوع‌ تغییری‌ که‌ در این‌ تقسیم‌ بندی‌ پیش‌ می‌آمددر فقه‌ مسلمانان‌ احکام‌ خاص‌ خود را داشت‌. مثلاً حکم‌ کشوری‌ که‌ مردمش‌ مسلمان‌ ولی‌ حکومت‌ در دست‌ غیرمسلمان‌ است‌ چیست‌؟ و کشوری‌ که‌ بخشی‌ از مردمش‌ مسلم‌ ولی‌ حکومت‌ در دست‌ غیر مسلم‌ است‌چیست‌؟۲۷ و مانند این‌.
براساس‌ این‌ دیدگاه‌ ساکنان‌ دارالحرب‌ از هر ملت‌ و مذهبی‌ با یکدیگر تفاوت‌ نداشتند. لذا بین‌ «مطران‌» و«آذر پرست‌» تباینی‌، چنان‌ که‌ آقای‌ پورپیرار توهم‌ کرده‌اند، نیست‌. چنانکه‌ عطار نیز درباره‌ شیخ‌ صنعان‌، بعداز بازگشت‌ او از مسیحیت‌ به‌ اسلام‌ می‌گوید:
هم‌ فکنده‌ بود ناقوس‌ مغان
‌هم‌ گسسته‌ بود زنّار از میان‌
هم‌ کلاه‌ گبرکی‌ انداخته
‌هم‌ ز ترسایی‌ دلی‌ پرداخته‌
این‌ تقسیم‌ بندی‌ بعینه‌ در میان‌ مسیحیان‌ صلیبی‌ نیز رواج‌ داشت‌.۲۸ شاید این‌ پرسش‌ مطرح‌ شود که‌ گوینده‌بنی‌ آدم‌ اعضای‌ یک‌ پیکرند چگونه‌ ممکن‌ است‌ بر این‌ آراء بوده‌ باشد؟ این‌ باز می‌گردد به‌ نوسان‌هایی‌ که‌ دراندیشه‌ سعدی‌ وجود دارد و به‌ حد کافی‌ درباره‌ آن‌ بحث‌ شده‌ است‌.۲۹
در این‌ جا جسارتاً درباره‌ این‌ داستان‌، مطلبی‌ به‌ عرض‌ می‌رساند، فقط‌ به‌ این‌ نیّت‌ که‌ نظر خوانندگان‌ به‌نکته‌ای‌ ظریف‌ در این‌ داستان‌ جلب‌ شده‌ باشد. چنان‌ که‌ آمد سعدی‌ در پایان‌ این‌ داستان‌ می‌گوید:
به‌ هند آمدم‌ بعد از آن‌ رستخیزوز آن‌ جا به‌ راه‌ «یمن‌» تا «حجیز»
بیتی‌ تأمل‌ برانگیز است‌ زیرا مسیری‌ را که‌ سعدی‌ برای‌ خروج‌ از هند بیان‌ می‌کند، درست‌ مطابق‌ یکی‌ ازمسیرهایی‌ است‌ که‌ در رهنامه‌های‌ قدیم‌ برای‌ خروج‌ از سواحل‌ هند نوشته‌اند. تا پیش‌ از اختراع‌ موتورهای‌بخار، مسیر کشتی‌ها ثابت‌ و حتی‌ روزهای‌ حرکت‌ آنها (که‌ با مبدأ نوروز سنجیده‌ می‌شد) مشخص‌ بود. ازمسیرهای‌ بسیار پر رفت‌ و آمد بین‌ هند و عربستان‌ یکی‌ شبه‌ جزیره‌ گجرات‌ بود که‌ خروج‌ از آن‌ معمولاً ازبندر سومنات‌ و بیشتر از آن‌ از بندر دیو که‌ در دماغه‌ شبه‌ جزیره‌ در اقیانوس‌ قرار داشت‌، انجام‌ می‌گرفت‌ ومسیر دیگر از بندرهای‌ غربی‌ شبه‌ قاره‌ به‌ ویژه‌ از ایالت‌ کنکن‌ (کنکان‌) و ملیبار (مالابار) بود که‌ کشتی‌ها از این‌دو جایگاه‌ به‌ سواحل‌ شرقی‌ عربستان‌ وارد می‌شدند. ابن‌ ماجد، یکی‌ از معروف‌ترین‌ رهبانان‌ (ربّانان‌) قدیم‌درباره‌ بهترین‌ زمان‌ خروج‌ از سواحل‌ هند می‌نویسد: «آن‌ کس‌ که‌ هند را در یکصدمین‌ روز پس‌ از نوروز وصد و دهمین‌ روز پس‌ از نوروز ترک‌ کند در امان‌ خواهد بود، اما آن‌ کس‌ که‌ در یکصد و بیستمین‌ روز پس‌ ازنوروز سفرش‌ را آغاز کند، احتمال‌ گرفتاری‌های‌ دریایی‌ را دارد» وی‌ پس‌ از توضیح‌ درباره‌ مشکلات‌ کشتی‌نشینانی‌ که‌ در غیر موعد مقرر از سواحل‌ هند خارج‌ شده‌اند، می‌گوید: «… و گفته‌ایم‌ که‌ بهترین‌ موسم‌ برای‌ورود به‌ خشکی‌ها و سواحل‌ و غیره‌ در اقلیم‌ شمالی‌ این‌ است‌ که‌ در صدمین‌ روز پس‌ از نوروز حرکت‌ نمایی‌.آن‌ کس‌ که‌ به‌ «یمن‌» می‌رسد به‌ «حجاز» هم‌ خواهد رسید چون‌ قلزم‌ العرب‌ بسته‌ نیست‌…».۳۰
آیا عبارت‌ اخیر ابن‌ ماجد با بیت‌ سعدی‌ منطبق‌ نیست‌ که‌ می‌گوید: وز آن‌ جا به‌ راه‌ یمن‌ تا حجیز؟ آیامطابقت‌ قول‌ ابن‌ ماجد با قول‌ سعدی‌ اتفاقی‌ است‌؟ در این‌ جا دو احتمال‌ می‌توان‌ داد: یا سعدی‌ این‌ راه‌ را پیموده‌و یا از سر بیکاری‌ رهنامه‌ می‌خوانده‌ و مسیرهای‌ دریایی‌ را به‌ خاطر می‌سپرده‌، احتمال‌ دوم‌ عقلاً باطل‌ است‌.پس‌ باید احتمال‌ اول‌ را پذیرفت‌، اما پر واضح‌ است‌ شاهکارهایی‌ که‌ سعدی‌ در سومنات‌ کرده‌ حاصل‌ تخیلات‌این‌ مرد نرمخوی‌ِ نازک‌ دل‌ است‌. می‌توان‌ تصور کرد که‌ سعدی‌ از شبه‌ جزیره‌ گجرات‌ (که‌ بندر سومنات‌ در آن‌واقع‌ است‌) به‌ بنادر غربی‌ هند خاصه‌ ایالت‌ ملیبار (مالابار، که‌ مردمانش‌ مانند سعدی‌ بر مذهب‌ امام‌ شافعی‌بوده‌اند)۳۱ آمده‌ و از یکی‌ از دو بندر بسیار پر رفت‌ و آمد آن‌ جا یعنی‌ شجر یا قندریه‌۳۲ به‌ عربستان‌ واردمی‌شود. با این‌ حال‌ بنده‌ معتقدم‌ این‌ دعوی‌ سعدی‌ را یا باید پذیرفت‌ و به‌ قول‌ او اعتماد کرد (مانند الطاف‌ حسین‌و سرجان‌ بویل‌) و یا در برابر آن‌ سکوت‌ کرد (مانند علامه‌ قزوینی‌ و مجتبی‌ مینوی‌) و یا دلایلی‌ استوار مبنی‌ برغیر ممکن‌ بودن‌ این‌ سفر ارایه‌ داد. برای‌ مورد سوم‌ فعلاً هیچ‌ مدرک‌ و دلیلی‌ در دست‌ نیست‌. بر عکس‌ مطلبی‌ که‌عرض‌ شد ظاهراً این‌ سفر را تأیید می‌کند.
اینک‌ می‌پردازیم‌ به‌ مراودات‌ سعدی‌ با معاصران‌ خود. اگر چه‌ بار دیگر به‌ سفرهای‌ سعدی‌ باز خواهیم‌گشت‌.
نظامیه‌، مستنصریّه‌، ابن‌ جوزی‌
آقای‌ پورپیرار ۴۸ صفحه‌ از کتاب‌ خود را به‌ ابن‌ جوزی‌ِ مذکور در گلستان‌ اختصاص‌ داده‌ و توضیحات‌ ایشان‌ چنان‌ دراز دامن‌ گردیده‌ که‌ شاید اشخاص‌ علاقه‌مند به‌ این‌ نوع‌ مباحث‌ نیز پس‌ از خواندن‌مکرر بتوانند از مراد و مقصود آقای‌ پورپیرار سر در بیاورند. کوشش‌ شد تا این‌ موضوع‌ِ پر طول‌ و تفصیل‌ به‌اختصار مطرح‌ شود و چنان‌ که‌ ملاحظه‌ خواهد شد یک‌ خبط‌ مضحک‌ که‌ از فاضل‌ دقیق‌ النظر ما سر زده‌، باعث‌گردیده‌ است‌ تا موضوع‌ این‌ حکایت‌ گلستان‌ که‌ مرحوم‌ عباس‌ اقبال‌ و مرحوم‌ علامه‌ قزوینی‌ ۶۵ سال‌ پیش‌درباره‌ آن‌ به‌ حد کافی‌ بحث‌ کرده‌ و گره‌ِ آن‌ را گشوده‌اند، بار دیگر مطرح‌ و ۴۸ صفحه‌ درباره‌ آن‌ قلم‌ فرسایی‌شود.
سعدی‌ در باب‌ دوم‌ گلستان‌ می‌گوید: «چندان‌ که‌ مرا شیخ‌ اجل‌ّ ابوالفرج‌ بن‌ جوزی‌ رحمه‌ الله علیه‌ به‌ ترک‌سماع‌ فرمودی‌ و به‌ خلوت‌ و عزلت‌ اشارت‌ کردی‌، عنفوان‌ شبابم‌ غالب‌ آمدی‌ و هوی‌ و هوس‌ طالب‌، ناچار به‌خلاف‌ رأی‌ مربی‌ قدمی‌ چند برفتمی‌ و از سماع‌ و مجالست‌ حظی‌ بر گرفتمی‌ و چون‌ نصیحت‌ شیخم‌ یاد آمدی‌،گفتمی‌:
قاضی‌ ار با ما نشیند بر فشاند دست‌ را
محتسب‌گر می‌ خورد معذور دارد مست‌ را»
این‌ ابن‌ جوزی‌ کیست‌؟ تذکر نگاران‌ و شارحان‌ قدیم‌ گلستان‌ بر این‌ باور بوده‌اند که‌ وی‌ همان‌ ابوالفرج‌ بن‌جوزی‌ بزرگ‌ (عبدالرحمن‌ بن‌ علی‌) صاحب‌ کتاب‌ المنتظم‌ است‌ که‌ در ۵۹۷ (حدوداً ۹ سال‌ پیش‌ از تولد سعدی‌)در گذشته‌ است‌. بنابراین‌ تذکره‌ نگاران‌ برای‌ آن‌ که‌ مجالست‌ سعدی‌ را با وی‌ امری‌ ممکن‌ جلوه‌ دهند، عمری‌صد ساله‌ و حتی‌ بیشتر برای‌ سعدی‌ قایل‌ می‌شوند و سال‌ تولد او را که‌ حدود ۶۰۶ هـ. بوده‌ به‌ ۵۸۰ عقب‌ می‌برندتا چنین‌ وانمود کنند که‌ سعدی‌ در ۱۵ ـ ۱۶ سالگی‌ (یعنی‌ حدود ۵۹۶) خدمت‌ این‌ مرد دانشمند رسیده‌ و از وی‌نصیحتی‌ شنیده‌ است‌.
در سال‌ ۱۳۱۱ شادروان‌ عباس‌ اقبال‌ مقاله‌ای‌ نوشتند و با استناد به‌ یک‌ مأخذ مهم‌ تاریخی‌ قرن‌ هفتم‌ متذکرشدند که‌ این‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزی‌ مذکور در گلستان‌ در واقع‌ ابوالفرج‌ عبدالرحمن‌ بن‌ یوسف‌ نوه‌ ابن‌ جوزی‌بزرگ‌ است‌ که‌ در سال‌ ۶۵۶ در واقعه‌ بغداد همراه‌ پدرش‌ به‌ قتل‌ رسید و نوه‌ و پدر بزرگ‌ هر دو کنیه‌ ابوالفرج‌داشته‌اند و همین‌ امر سبب‌ اشتباه‌ تذکره‌ نگاران‌ شده‌ است‌. این‌ موضوع‌ مورد تأیید علامه‌ قزوینی‌ قرار گرفت‌ ودر کتاب‌ها و مقالات‌ خود مکرر به‌ آن‌ تصریح‌ کردند.
پیش‌ از طرح‌ بیانات‌ آقای‌ پورپیرار مناسب‌ می‌داند که‌ شجره‌ نامه‌ خاندان‌ ابن‌ جوزی‌ را در حدی‌ که‌ به‌ کارما می‌آید، نقل‌ شود و از خوانندگان‌ گرامی‌ استدعا دارد که‌ به‌ افرادی‌ که‌ با شماره‌ ۲ و ۳ مشخص‌ شده‌اند، توجه‌بیشتر مبذول‌ فرمایند.
ابن‌ جوزی‌ کبیر۳۳
عبدالرحمن‌ بن‌ علی‌
(م‌ ۵۹۷)
 (۱)علی‌
محیی‌ الدین‌ یوسف‌
(۵۸۰ ـ ۶۵۶)
محتسب‌ بغداد
(۳)(۲)(۴)
شرف‌ الدین‌ عبداللهابوالفرج‌ عبدالرحمن‌تاج‌ الدین‌
محتسب‌ بغداد(ابن‌ جوزی‌ دوم‌)آخرین‌ محتسب‌ بغداد
معلم‌ مدرسه‌ بشریه‌محتسب‌ بغداد، مربی‌ سعدی‌
(۶۰۰ ـ ۶۵۶)
منظور عباس‌ اقبال‌ و به‌ تبع‌ ایشان‌ علامه‌ قزوینی‌ از ابن‌ جوزی‌ دوم‌ و معلم‌ سعدی‌ شخصی‌ است‌ ک‌ باشماره‌ «۲» مشخص‌ شده‌ است‌ و تذکر داده‌اند که‌ مراد سعدی‌ از محتسب‌ در بیتی‌ که‌ به‌ دنبال‌ این‌ حکایت‌می‌آورد، مربی‌اش‌ ابن‌ جوزی‌ دوم‌ بوده‌ است‌ که‌ شغل‌ احتساب‌ در خاندانش‌ موروثی‌ بود. مورخان‌ نوشته‌اندکه‌ این‌ سه‌ برادر (شماره‌های‌ ۲، ۳، ۴) و پدرشان‌ (شماره‌ ۱) در واقعه‌ بغداد به‌ قتل‌ رسیده‌اند، اما در پایان‌ جلدسوم‌ تاریخ‌ جهانگشای‌ جوینی‌ رساله‌ای‌ به‌ چاپ‌ رسیده‌ در شرح‌ فتح‌ بغداد که‌ به‌ خواجه‌ نصیرالدین‌ طوسی‌منسوب‌ است‌. در جایی‌ از این‌ رساله‌ آمده‌ است‌: «پادشاه‌ ]یعنی‌ هلاکو[ خشم‌ گرفت‌ و فرمود که‌ خویشتن‌ بیا واگر خود نمی‌آیی‌ از سه‌ کس‌ یکی‌ را بفرست‌. یا وزیر یا… خلیفه‌ هیچ‌ کدام‌ نکرد… کرتی‌ ابن‌ الجوزی‌ پسر محیی‌الدین‌ را بفرستاد…» (ص‌ ۲۸۱) از این‌ جا و از جایی‌ دیگر از این‌ رساله‌ پیداست‌ که‌ این‌ ابن‌ جوزی‌ مذکور دررساله‌ خواجه‌ نصیر در واقعه‌ بغداد به‌ قتل‌ نرسیده‌ و همراه‌ هلاکو به‌ شوشتر هم‌ رفته‌ است‌. شادروان‌ علامه‌قزوینی‌ در تعلیقات‌ تاریخ‌ جهانگشا درباره‌ این‌ ابن‌ جوزی‌ می‌نویسد: «ابن‌ جوزی‌، مراد شرف‌ الدین‌ عبدالله بن‌محیی‌ الدین‌ ]شماره‌ ۳ در شجره‌ نامه‌[… است‌ و پدرش‌ محیی‌ الدین‌ یوسف‌ ابن‌ الجوزی‌ ]شماره‌ ۱[ استاذ الدارمستعصم‌ بود… شرف‌الدین‌ عبدالله ]شماره‌ ۳[… نیز محتسب‌ بغداد و مدرس‌ مدرسه‌ بشریه‌ همان‌ شهر بوده‌…به‌ روایت‌ صاحب‌ الحوادث‌ الجامعه‌ وی‌ نیز مانند پدرش‌ و برادران‌ ]شماره‌ ۲ و ۴[ در جزو مقتولین‌ لایعد ولایحصای‌ فتح‌ بغداد به‌ قتل‌ رسیده‌ ولی‌ به‌ تصریح‌ خواجه‌ نصیرالدین‌ طوسی‌ که‌ خود شخصاً در فتح‌ بغدادحاضر… بوده‌… و هم‌ چنین‌ به‌ روایت‌ رشید الدین‌ در جامع‌ التواریخ‌… بوقاتیمور از امراء مغول‌ شرف‌ الدین‌مذکور را در اثناء محاصره‌ بغداد همراه‌ خود به‌ خوزستان‌ و ششتر برد تا آن‌ نواحی‌ را ایل‌ کند… بنابراین‌ پس‌صاحب‌ ترجمه‌ در موقع‌ فتح‌ بغداد… در آن‌ شهر حاضر نبوده‌ است‌». (ج‌ ۳ ص‌ ۴۶۳)
آقای‌ پورپیرار با نقل‌ مفصل‌ همین‌ گفتار علامه‌ قزوینی‌، افاده‌ فرموده‌اند که‌: «حقیر را حیرت‌ از علامه‌ است‌که‌ با وجود چنین‌ تذکرهایی‌ در اسناد تاریخی‌، به‌ آن‌ حدت‌ و شدت‌ از سمت‌ استادی‌ ابن‌ جوزی‌ دوم‌ درمستنصریه‌ و از قتل‌ او در حادثه‌ بغداد سخن‌ گفته‌، حال‌ آن‌ که‌ خود روایت‌ خواجه‌ نصیر و رشیدالدین‌ را درتأکید بر حیات‌ وی‌ در حادثه‌ بغداد آورده‌. ابن‌ جوزی‌ دوم‌ را مدرس‌ بشریه‌ بغداد شناخته‌، نه‌ مدرسه‌مستنصریه‌، به‌ واقع‌ هم‌ در سراسر کلیات‌ نشانه‌ای‌ نمی‌یابیم‌ که‌ شیخ‌ اشاره‌ای‌ به‌ حضور خود در مستنصریه‌یا بشریه‌ کرده‌ باشد. و این‌ شاگردی‌ سعدی‌ در مستنصریه‌ از به‌ هم‌ بافتن‌ چند احتمال‌ به‌ وسیله‌ سعدی‌شناسان‌ ما اختراع‌ شده‌». (ص‌ ۱۲۱)
خوانندگان‌ گرامی‌ خود متوجه‌ پریشان‌ گویی‌های‌ محقق‌ ما شده‌اند. مرحوم‌ قزوینی‌ درباره‌ شرف‌ الدین‌عبدالله (شماره‌ ۳) توضیح‌ می‌دهد و سعدی‌ شناس‌ روزگار ما او را با شخص‌ شماره‌ (۲) یعنی‌ برادرش‌ (مربی‌سعدی‌) اشتباه‌ گرفته‌ است‌ و به‌ دنبال‌ این‌ اشتباه‌ مضحک‌ خوشمزگی‌ها کرده‌ است‌ که‌ بیا و ببین‌! علی‌ رغم‌ این‌که‌ علامه‌ قزوینی‌ در ادامه‌ تعلیقات‌ خود به‌ ابن‌ جوزی‌ دوم‌ (مربی‌ سعدی‌) اشاره‌ می‌کند و می‌نویسد: «به‌ این‌مناسبت‌ این‌ نکته‌ را یادآوری‌ می‌کنم‌ که‌ در حکایت‌ معروف‌ گلستان‌… مرادِ شیخ‌ از ابوالفرج‌ بن‌ جوزی‌ بدون‌هیچ‌ شک‌ و شبهه‌ همین‌ ابوالفرج‌ بن‌ الجوزی‌ دوم‌ است‌ نه‌ جد مشهور او…» باز آقای‌ پورپیرار به‌ هوش‌ نمی‌آیدو متوجه‌ دسته‌ گلی‌ که‌ به‌ آب‌ داده‌ نمی‌شود. می‌نویسد: «در سراسر کلیات‌ نشانه‌ای‌ نمی‌یابیم‌ که‌ شیخ‌ اشاره‌ای‌به‌ حضور خود در مستنصریه‌ یا بشریه‌ کرده‌ باشد» چنان‌ که‌ ملاحظه‌ شد علامه‌ قزوینی‌ نوشته‌اند که‌ شرف‌الدین‌ عبدالله معلم‌ بشریه‌ بوده‌ است‌. چون‌ آقای‌ پورپیرار او را با برادرش‌ (ابن‌ جوزی‌ دوم‌) اشتباه‌ گرفته‌، توقع‌دارد که‌ سعدی‌ به‌ این‌ مدرسه‌ در کلیات‌ خود اشاره‌ کرده‌ باشد. باز در جایی‌ می‌نویسد: «ابن‌ جوزی‌ مورد نظرهر چند به‌ روایت‌ تاریخ‌، صحیح‌ و سالم‌ و در معیت‌ بوقاتیمور به‌ شوشتر رفته‌ ولی‌ در اندیشه‌ شیخ‌ ما در قیدحیات‌ نبوده‌ است‌». (ص‌ ۱۲۳)
چنان‌ که‌ آمد؛ شرف‌ الدین‌ عبدالله به‌ شوشتر رفته‌ بود نه‌ برادرش‌ معلم‌ سعدی‌. آقای‌ پور پیرار تا پایان‌ این‌فصل‌ از کتاب‌ خویش‌ به‌ پیش‌ می‌رود و آخر هم‌ متوجه‌ نمی‌شود که‌ شرف‌الدین‌ عبدالله معلم‌ سعدی‌ نبوده‌ است‌.مثلاً در جایی‌ می‌نویسد: «روایت‌ صحیح‌ ناظر رویداد بغداد یعنی‌ خواجه‌ نصیر و نیز روایت‌ یک‌ ناظر دیگرحادثه‌ یعنی‌ رشیدالدین‌ فضل‌ الله… افضل‌ (!) واصح‌ روایات‌ است‌ در این‌ باره‌ که‌ ابوالفرج‌ بن‌ الجوزی‌ دوم‌ درماجرای‌ فتح‌ بغداد از به‌ قتل‌ رسیدگان‌ نبوده‌، به‌ فرض‌ صحت‌ این‌ امر باید پس‌ از سفارت‌ شوشتر رخ‌ می‌داده‌ که‌سعدی‌ خبر آن‌ را در هنگام‌ کتابت‌ گلستان‌ نمی‌توانسته‌ دریافت‌ کرده‌ باشد». (ص‌ ۱۲۳)
آدمی‌ انگشت‌ به‌ دهان‌ می‌ماند که‌ چطور ممکن‌ است‌ کسی‌ ۴۸ صفحه‌ از کتاب‌ خود را درباره‌ شخصی‌ سیاه‌کند ولی‌ نداند که‌ این‌ شخص‌ نامش‌ چیست‌؟ نام‌ پدرش‌ چیست‌؟ لقبش‌ چیست‌؟ حاصل‌ بحث‌ آقای‌ پورپیرار به‌این‌ نکته‌ ختم‌ می‌شود که‌ مراد سعدی‌ از ابوالفرج‌ بن‌ الجوزی‌ مذکور در گلستان‌، همان‌ ابوالفرج‌ بن‌ الجوزی‌بزرگ‌ (م‌ ۵۹۷) صاحب‌ المنتظم‌ و تلبیس‌ ابلیس‌ است‌. زیرا سعدی‌ همه‌ ادعاهای‌ خود را از سفرنامه‌ ابن‌ جبیراستخراج‌ کرده‌ و چون‌ ابن‌ جبیر شرح‌ مفصلی‌ در مقامات‌ این‌ ابن‌ جوزی‌ دارد، سعدی‌ هم‌ چنین‌ وانمود کرده‌ که‌شاگردی‌ او را کرده‌ است‌! به‌ راستی‌ حیف‌ از این‌ همه‌ نبوغ‌ که‌ در این‌ موضوعات‌ کم‌ اهمیت‌ خرج‌ شده‌. گمان‌می‌کنم‌ دیگر با توضیحات‌ روشنگر علامه‌ قزوینی‌ و عباس‌ اقبال‌ پرداختن‌ به‌ این‌ ادعا بی‌ خردی‌ باشد.
اما در این‌ داستان‌ گلستان‌ یک‌ نکته‌ سؤال‌ برانگیز وجود دارد و آن‌ این‌ است‌ که‌ اگر ابن‌ جوزی‌ دوم‌ در سال‌۶۵۶ به‌ قتل‌ می‌رسد، چرا سعدی‌ که‌ در همین‌ سال‌ گلستان‌ را نوشته‌ به‌ دنبال‌ نام‌ او قید «رحمه‌ الله علیه‌» آورده‌است‌؟ سعدی‌ خبر مرگ‌ او را از کجا فهمیده‌ بود؟ در این‌ جا به‌ اختصار توضیحی‌ عرض‌ می‌شود.
بغداد در چهارم‌ صفر ۶۵۶ قمری‌ مطابق‌ چهارم‌ اسفند ماه‌ سال‌ ۱۷۹ جلالی‌ فتح‌ می‌شود. خانواده‌ ابن‌جوزی‌ باید در این‌ روز یا چند روزی‌ پس‌ از آن‌ به‌ قتل‌ رسیده‌ باشند. سعدی‌ می‌گوید که‌ در اردیبهشت‌ ماه‌جلالی‌ مشغول‌ به‌ بیاض‌ بردن‌ گلستان‌ بوده‌ است‌ و «از گل‌ بستان‌ هنوز بقیّتی‌ مانده‌ بود که‌ گلستان‌ تمام‌ شد»چنین‌ به‌ نظر می‌رسد که‌ سعدی‌ در آغاز اردیبهشت‌ ماه‌ سال‌ ۱۸۰ جلالی‌ کتابت‌ گلستان‌ را شروع‌ می‌کند وحدود ۱۵ خرداد ماه‌ همان‌ سال‌ به‌ پایان‌ می‌برد. در ۱۵ خرداد ماه‌ آن‌ سال‌ ۱۰۶ روز از فتح‌ بغداد می‌گذشته‌ (بااحتساب‌ پنجه‌ دزدیده‌ در پایان‌ سال‌ ۱۷۹ جلالی‌) این‌ فرصت‌ برای‌ رسیدن‌ خبر مرگ‌ آن‌ خاندان‌ به‌ سعدی‌ کافی‌بوده‌ است‌ زیرا از قرن‌ چهارم‌ ارتباط‌ بین‌ دو شهر بغداد و شیراز (دو مرکز قدرت‌ عضدالدوله‌) مداوم‌ بوده‌،چنان‌ که‌ ابن‌ جوزی‌ در المنتظم‌ می‌گوید که‌ عضدالدوله‌ مأمورانی‌ گماشته‌ بود تا اخبار روزانه‌ شیراز ومیوه‌های‌ تر و تازه‌ آن‌ را پیوسته‌ ظرف‌ هفت‌ روز به‌ بغداد برسانند.۳۴ وصاف‌ نیز می‌گوید که‌ اموال‌ غارت‌شده‌ بغدادیان‌ بعد از فتح‌ این‌ شهر، در شیراز در معرض‌ خرید و فروش‌ قرار گرفته‌ بود: «بغداد خراب‌ و ممالک‌عالم‌ به‌ ذخایر نفایس‌ آن‌ معمور شد. مغولان‌ اثاث‌ و اوانی‌ زرّین‌ و سیمین‌ که‌ از مطبخ‌ و بیت‌ الشراب‌ خلیفه‌یافته‌ بودند در اطراف‌ به‌ قیمت‌ شبه‌ و رصاص‌ بفروختند و از این‌ جنس‌ در شیراز بسیار اتفاق افتاد و چند کس‌از حضیض‌ فقر و فاقت‌ به‌ اوج‌ ثروت‌ و نعمت‌ رسیدند».۳۵ و البته‌ می‌دانیم‌ که‌ گروهی‌ از شیرازیان‌ در معیّت‌محمد شاه‌ بن‌ سلغور (برادر زاده‌ ابوبکر سعد) در فتح‌ بغداد به‌ هلاکو یاری‌ رسانده‌اند.۳۶ این‌ گزارش‌ها ازارتباط‌ مستمر بین‌ این‌ دو شهر حکایت‌ می‌کند. پس‌ غریب‌ نیست‌ اگر خبر قتل‌ عام‌ خاندان‌ ابن‌ جوزی‌ که‌ فوق العاده‌ نام‌ آور و مشهور بوده‌اند و در بسیاری‌ از منابع‌ قرن‌ ۷ و ۸ از اعضای‌ این‌ خاندان‌ ذکری‌ می‌رود، سریعاًبه‌ شیراز برسد و سعدی‌ هم‌ که‌ از قبل‌ با این‌ خانواده‌ آشنا بوده‌، حداقل‌ ۱۰۶ روز بعد از قتل‌ عام‌ آنان‌، هنگام‌کتابت‌ گلستان‌، رحمه‌الله علیه‌ را به‌ دنبال‌ نام‌ ابوالفرج‌ بیافزاید. هم‌ چنین‌ این‌ موضوع‌ را باید به‌ خاطر داشت‌ که‌گلستان‌ در سال‌ ۶۵۶ نوشته‌ می‌شود اما سعدی‌ حداقل‌ تا یازده‌ سال‌ بعد از آن‌ تاریخ‌ مطالبی‌ را به‌ گلستان‌افزوده‌ و حتی‌ اشعاری‌ را که‌ سعدی‌ در یکی‌ از سال‌های‌ ۶۸۶ تا ۶۸۸ (یعنی‌ حداقل‌ سی‌ سال‌ بعد از تألیف‌گلستان‌) سروده‌، در گلستان‌ دیده‌ می‌شود. این‌ افزوده‌ها یا از سعدی‌ است‌ یا از کاتبان‌ و مدرسان‌ گلستان‌، هریک‌ از این‌ دو می‌توانسته‌اند رحمه‌ الله علیه‌ را نیز به‌ گلستان‌ افزوده‌ باشند.
جوینی‌ها
این‌ مبحث‌ کسالت‌ آورترین‌ بخش‌ کتاب‌ «مگر این‌ پنج‌ روزه‌» است‌. مؤلف‌ ۳۰ صفحه‌ از کتاب‌ را به‌ مراودات‌ سعدی‌ با جوینی‌ها اختصاص‌ داده‌ و با نقل‌ ده‌ها بیت‌ از قصاید سعدی‌ در مدح‌ علاءالدین‌ عطا ملک‌جوینی‌ و شمس‌ الدین‌ جوینی‌ به‌ این‌ نتایج‌ رسیده‌ است‌:
۱. این‌ که‌ نوشته‌اند شمس‌ الدین‌ و عطاملک‌ جوینی‌، شیخ‌ سعدی‌ را حرمت‌ می‌نهاده‌اند و برای‌ او هدیه‌های‌گرانبها ارسال‌ می‌کرده‌اند، سخنان‌ مهملی‌ است‌ که‌ نخستین‌ بار علی‌ بن‌ احمد بیستون‌ گرد آورنده‌ کلیات‌سعدی‌ از خود جعل‌ کرده‌ و به‌ کلیات‌ سعدی‌ افزوده‌ است‌.
۲. خلاف‌ گفته‌ علی‌ بن‌ احمد بیستون‌، این‌ دو برادر هیچ‌ اعتنایی‌ به‌ سعدی‌ نداشته‌اند و دلیل‌ آن‌ هم‌ درج‌نشدن‌ حتی‌ بیتی‌ از سعدی‌ در تاریخ‌ جهانگشای‌ جوینی‌ است‌ که‌ هر صفحه‌ آن‌ «به‌ شعری‌ و مقالی‌ و نقلی‌ وحدیثی‌(!) از شعرای‌ زمانه‌ به‌ فارسی‌ و عربی‌» مزین‌ شده‌ است‌.
۳. سعدی‌ خود علت‌ بی‌ اعتنایی‌ جوینی‌ها را نمی‌دانسته‌: «شیخ‌ تا بدان‌ جا در کشف‌ علت‌ بی‌ توجهی‌علاءالدین‌ نسبت‌ به‌ خویش‌ درمانده‌ بوده‌ است‌ که‌ گمان‌ برده‌، علاءالدین‌ بیان‌ و کلام‌ و اثر او را نمی‌پسندد» (ص‌۱۸۵)
گویا سعدی‌ تا روزی‌ که‌ قالب‌ تهی‌ می‌کند به‌ این‌ راز بزرگ‌ یعنی‌ بی‌ اعتنایی‌ جوینی‌ها نسبت‌ به‌ خود پی‌نمی‌برد، اما خوشبختانه‌ آقای‌ پورپیرار گره‌ همه‌ ابهامات‌ زندگی‌ سعدی‌ را حتی‌ نکاتی‌ که‌ سعدی‌ هم‌ به‌ آنهاوقوف‌ نداشته‌ به‌ اتکاء دقت‌ نظر و فضل‌ بی‌ پایان‌ خود گشوده‌ و جامعه‌ اهل‌ تحقیق‌، خاصه‌ سعدی‌ شناسان‌ رارهین‌ امتنان‌ خود ساخته‌ است‌. راز بی‌ اعتنایی‌ جوینی‌ها در این‌ بخش‌ از کتاب‌ سر به‌ مُهر می‌ماند و در پایان‌کتاب‌ معلوم‌ می‌گردد که‌ این‌ دو برادر چون‌ می‌دانسته‌اند که‌ سعدی‌ «شیخ‌ الواطی‌» بوده‌ و گذشته‌ آلوده‌ای‌ راپشت‌ سر نهاده‌، شایسته‌ اعتنا و توجه‌ نیست‌ «حتی‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ خواجه‌ علاءالدین‌ از شیخ‌ پرهیز می‌کرده‌است‌!» (ص‌ ۲۶۰)
خواننده‌ که‌ اعتماد خود را به‌ گفته‌های‌ محقق‌ به‌ کلی‌ از دست‌ داده‌ است‌ به‌ یکی‌ از قصایدی‌ که‌ سعدی‌ درمدح‌ عطاملک‌ سروده‌ مراجعه‌ می‌کند و این‌ ابیات‌ را می‌خواند:
من‌ این‌ سخن‌ نه‌ سزاوار قدر او گفتم ‌که‌
سعی‌ در همه‌ یابی‌ به‌ قدر وسع‌ و توان‌
چو مصطفی‌ که‌ عبارت‌ به‌ فهم‌ وی‌ نرسد
ولی‌ مبالغه‌ خویش‌ می‌کند حسان‌
بضاعت‌ من‌ و بازار علم‌ و حکمت‌ او
مثال‌ قطره‌ و دجله‌ است‌ و دجله‌ و عمان‌
سر خجالتم‌ از پیش‌ بر نمی‌آید
که‌ دُر چگونه‌ به‌ دریا برند و لعل‌ به‌ کان‌
اگر نه‌ بنده‌ نوازی‌ از آن‌ طرف‌ بودی‌
من‌ این‌ شکر نفرستادمی‌ به‌ خوزستان‌
متاع‌ من‌ که‌ خرد در بلاد فضل‌ و ادب
‌حکیم‌ راه‌ نشین‌ را چه‌ وقع‌ در یونان‌
ولیک‌ با همه‌ جرمم‌ امید مغفرت‌ است
‌که‌ ترّه‌ نیز بود بر مواید سلطان‌
مرا قبول‌ شما نام‌ در جهان‌ گسترد
مرا به‌ صاحب‌ دیوان‌ عزیز شد دیوان‌
ملاذ اهل‌ دل‌ امروز خاندان‌ شماست
‌که‌ باد تا به‌ قیامت‌ به‌ دولت‌ آبادان‌…
و متوجه‌ می‌شود که‌ خوشبختانه‌ سعدی‌ ناکام‌ از دنیا نرفته‌ و از لطف‌ و توجهات‌ جوینی‌ها برخورداربوده‌ است‌ والا نمی‌گفت‌: مرا قبول‌ شما نام‌ در جهان‌ گسترد. البته‌ محقق‌ ما هم‌ این‌ ابیات‌ را نقل‌ می‌کند امابیت‌های‌ دوم‌ و هشتم‌ و نهم‌ را که‌ با طرح‌ از پیش‌ ساخته‌اش‌ جور نمی‌آمده‌، حذف‌ می‌کند و نتیجه‌ می‌گیرد که‌:«معلوم‌ نیست‌ چرا سعدی‌ در این‌ قصیده‌ به‌ ناتوانی‌ سخن‌ خویش‌ اشاره‌ دارد، آن‌ عذر خواهی‌ از جرم‌ و موضع‌بسیار ضعیفی‌ که‌ نسبت‌ به‌ آثار خود می‌گیرد، تا حد اظهار این‌ مصرع‌ «که‌ تره‌ نیز بود بر عواید ]مواید[سلطان‌» در کلیات‌ شیخ‌ مانند ندارد… شاید هم‌ شیخ‌ تا بدان‌ جا در کشف‌ علت‌ بی‌ توجهی‌ علاءالدین‌ نسبت‌ به‌خویش‌ درمانده‌ است‌ که‌ گمان‌ برده‌، علاءالدین‌ بیان‌ و کلام‌ و اثر او را نمی‌پسندد!» (ص‌ ۱۸۵)
این‌ بخش‌ از کتاب‌ آکنده‌ از این‌ نوع‌ امانت‌ داری‌ها در نقل‌ قصاید سعدی‌ است‌ و از نتیجه‌گیری‌های‌ مؤلف‌کاملاً آشکار است‌ که‌ ایشان‌ با این‌ نوع‌ ادبی‌ و مضامین‌ رایج‌ در آن‌ به‌ کلی‌ بیگانه‌اند. پرداختن‌ به‌ این‌ موضوع‌جز اتلاف‌ وقت‌ حاصل‌ دیگری‌ ندارد. بنابراین‌ به‌ یک‌ نمونه‌ دیگر از امانتداری‌های‌ محقق‌ اکتفا می‌کنیم‌ و سپس‌به‌ دیگر افادات‌ ایشان‌ در این‌ بخش‌ از کتاب‌ می‌پردازیم‌.
در صفحه‌ ۱۹۰ کتاب‌ هفده‌ بیت‌ از یکی‌ از قصاید سعدی‌ با مطلع‌:
تبارک‌ الله از آن‌ نقش‌ بند ماء معین‌که‌نقش‌ روی‌ تو بسته‌ است‌ و چشم‌ و زلف‌ وجبین‌نقل‌ می‌شود که‌ ابیات‌ پایانی‌ آن‌ چنین‌ است‌:
دوام‌ عیش‌ تو بادا پس‌ از هلاک‌ عدو
چنان‌ که‌ پیش‌ تو دف‌ می‌زنند و خصم‌ دفین‌
ز دوستان‌ تو آواز رود و بانگ‌ سرود
بر آسمان‌ شده‌ وز دشمنان‌ زفیر وانین‌
هزار سال‌ جلالی‌ بقای‌ عمر تو باد
شهور آن‌ همه‌ اردیبهشت‌ و فروردین‌
محقق‌ ما مضامینی‌ از این‌ قصیده‌ را توضیح‌ می‌دهد و این‌ غزل‌ سعدی‌ را با حذف‌ چند بیت‌ مهم‌ آن‌ به‌ دنبال‌آن‌ قصیده‌ می‌آورد (ابیاتی‌ که‌ حذف‌ شده‌ داخل‌ قلاب‌ افزوده‌ایم‌):
تو خود به‌ صحبت‌ امثال‌ ما نپردازی‌
نظر به‌ حال‌ پریشان‌ ما نیاندازی‌
وصال‌ ما و شما دیر متفق‌ گردد
که‌ من‌ اسیر نیازم‌ تو صاحب‌ نازی‌
کجا به‌ صید ملخ‌ همتت‌ فرو آید؟ب
دین‌ صفت‌ که‌ تو باز بلند پروازی‌
به‌ راستی‌ که‌ نه‌ همبازی‌ تو بودم‌ من
‌تو شوخ‌ دیده‌ مگس‌ بین‌ که‌ می‌کند بازی‌
]ز دست‌ ترک‌ ختایی‌ کسی‌ جفا چندان
‌نمی‌برد که‌ من‌ از دست‌ ترک‌ شیرازی‌[
]وگر هلاک‌ منت‌ در خور است‌ باکی‌ نیست
‌قتیل‌ عشق‌ شهید است‌ و قاتلش‌ غازی‌[
]کدام‌ سنگ‌ دل‌ است‌ آن‌ که‌ عیب‌ ما گوید
گر آفتاب‌ ببینی‌ چو موم‌ بگدازی‌[
]میسرت‌ نشود سرّ عشق‌ پوشیدن
‌که‌ عاقبت‌ بکند رنگ‌ روی‌ غمازی‌[
چه‌ جرم‌ رفت‌ که‌ با ما سخن‌ نمی‌گویی
‌چه‌ دشمنی‌ است‌ که‌ با دوستان‌ نمی‌سازی‌
من‌ از فراق تو بیچاره‌ سیل‌ می‌رانم
‌مثال‌ ابر بهار و تو خیل‌ می‌تازی‌
هنوز با همه‌ بد عهدیت‌ دعا گویم‌
که‌ گر به‌ قهر برانی‌ به‌ لطف‌ بنوازی‌
تو همچو صاحب‌ دیوان‌ مکن‌ که‌ سعدی‌ را
به‌ یک‌ ره‌ از نظر خویشتن‌ بیاندازی‌
از این‌ غزل‌ چنین‌ نتیجه‌ گرفته‌ است‌: «هر چند در این‌ غزل‌ و قصیده‌ نهایی‌ (!!) نیز هنوز هیچ‌ بیت‌ امیدوارکننده‌ای‌ که‌ نشانه‌ توجه‌ خواجه‌ علاءالدین‌ نسبت‌ به‌ شیخ‌ باشد، نمی‌بینیم‌، ولی‌ دو بیت‌ آخر قصیده‌ حکایت‌ ازیک‌ واقعه‌ بزرگ‌ تاریخی‌ دارد و آن‌ قتل‌ خواجه‌ مجدالملک‌ یزدی‌، بزرگترین‌ دشمن‌ علاءالدین‌ است‌…» (ص‌ ۱۹۲)سپس‌ دو صفحه‌ از مقدمه‌ مرحوم‌ علامه‌ قزوینی‌ بر تاریخ‌ جهانگشای‌ جوینی‌ درباره‌ قتل‌ مجدالملک‌ نقل‌گردیده‌ که‌ آسمان‌ و ریسمان‌ کردن‌ مؤلف‌ را جهت‌ آماساندن‌ کتاب‌، به‌ خوبی‌ نشان‌ می‌دهد. واضح‌ است‌ که‌غزل‌ سعدی‌ هیچ‌ ارتباطی‌ با آن‌ قصیده‌ ندارد. ولی‌ محقق‌ ما در کمال‌ امانت‌ داری‌ با حذف‌ بیت‌های‌ پنجم‌ تا هشتم‌غزل‌، گلایه‌ سعدی‌ را از ترک‌ شیرازی‌، شکوه‌ سعدی‌ از بی‌ اعتنایی‌های‌ عطاملک‌ جوینی‌ قلمداد فرموده‌ است‌!
ذیلاً چند بیت‌ِ یکی‌ از غزلیات‌ سعدی‌، که‌ با این‌ بحث‌ ارتباط‌ دارد و واضح‌ است‌ که‌ نباید نظر محقق‌ ما را به‌خود جلب‌ کرده‌ باشد، نقل‌ می‌شود. صرف‌ نظر از این‌ که‌ شأن‌ سعدی‌ اجل‌ّ از آن‌ بوده‌ که‌ جوینی‌ها به‌ او توجهی‌بکنند یا نکنند:
من‌ از آن‌ روز که‌ در بند توأم‌ آزادم
‌پادشاهم‌ که‌ به‌ دست‌ تو اسیر افتادم‌
همه‌ غم‌های‌ جهان‌ هیچ‌ اثر می‌ نکند
در من‌ از بس‌ که‌ به‌ دیدار عزیرت‌ شادم‌…
ور تحمل‌ نکنم‌ جور زمان‌ را چه‌ کنم‌؟
داوری‌ نیست‌ که‌ از وی‌ بستاند دادم‌
دلم‌ از صحبت‌ شیراز به‌ کلی‌ بگرفت
‌وقت‌ آن‌ است‌ که‌ پرسی‌ خبر از بغدادم‌
هیچ‌ شک‌ نیست‌ که‌ فریاد من‌ آن‌ جا نرسد
عجب‌ ار صاحب‌ دیوان‌ نرسد فریادم‌
سعدیا حب‌ّ وطن‌ گر چه‌ حدیثی‌ است‌ صحیح
‌نتوان‌ مُرد به‌ سختی‌ که‌ من‌ این‌ جا زادم‌
اما نکته‌ای‌ که‌ باید به‌ آن‌ پرداخت‌، قاعده‌ای‌ است‌ که‌ آقای‌ پورپیرار وضع‌ کرده‌ است‌. یعنی‌ درج‌ نشدن‌اشعار سعدی‌ در نوشته‌های‌ جوینی‌ها دلیل‌ بر بی‌ اعتنایی‌ آنان‌ به‌ سعدی‌ بوده‌ است‌.
آیا صرف‌ این‌ که‌ جوینی‌ها به‌ اشعار سعدی‌ استناد نکرده‌اند (که‌ البته‌ سخن‌ مهملی‌ است‌) می‌تواند دلیل‌ بربی‌ توجهی‌ آنان‌ به‌ سعدی‌ باشد؟ اگر ملاک‌ و معیاری‌ که‌ ایشان‌ وضع‌ کرده‌اند پذیرفته‌ شود، سؤالات‌ بی‌شماری‌ پیش‌ خواهد آمد. مثلاً چرا سعدی‌ به‌ نام‌ سیف‌ فرغانی‌ در کلیات‌ خود اشاره‌ نمی‌کند و ما تا پنجاه‌ سال‌پیش‌ نمی‌دانستیم‌ که‌ چنین‌ شاعری‌ در زبان‌ فارسی‌ وجود داشته‌ است‌ در حالی‌ که‌ سیف‌ با سعدی‌ مکاتبه‌می‌کرده‌ و چندین‌ قصیده‌ بلند غرّا در مدحش‌ سروده‌ و بسیار مکرر نام‌ سعدی‌ و تمثل‌ به‌ اشعار او در دیوانش‌دیده‌ می‌شود؟ با این‌ حال‌ برای‌ آن‌ که‌ بی‌اساسی‌ سخن‌ محقق‌ ما آشکار شود، مطلبی‌ از شادروان‌ علامه‌ قزوینی‌نقل‌ می‌شود که‌ گویی‌ پنجاه‌ شصت‌ سال‌ پیش‌ در پاسخ‌ به‌ این‌ مهملات‌ نوشته‌ است‌: «در مجموعه‌ منشآت‌ عهدسلجوقیه‌ و خوارزمشاهیه‌ و اوایل‌ مغول‌ که‌ در لنین‌ گراد است‌ و اگر چه‌ تاریخ‌ ندارد ولی‌ به‌ قرائن‌ عدیده‌ مؤخراز حدود ۷۰۰ نیست‌ بلکه‌ اندکی‌ هم‌ قبل‌ از این‌ تاریخ‌ است‌. ظاهراً در قسمت‌ اخیر یعنی‌ در قسمت‌ منشآت‌ اوایل‌عهد مغول‌ که‌ اغلب‌ آنها از منشآت‌ شمس‌ الدین‌ جوینی‌ و برادرش‌ عطاملک‌ است‌ مکرر به‌ شعر سعدی‌ دربعضی‌ مراسلات‌ ـ که‌ فعلاً چون‌ آن‌ مجموعه‌ حاضر نیست‌ نمی‌دانم‌ از کیست‌ ]یعنی‌ کدام‌ یک‌ از دو برادر[ ولی‌به‌ احتمال‌ قوی‌ از انشای‌ شمس‌ الدین‌ جوینی‌ شاید باشد ـ استشهاد شده‌ است‌. از جمله‌ در ورق ۱۴۶ به‌ این‌مصراع‌: ای‌ کاشکی‌ به‌ جای‌ تو من‌ بودمی‌ رسول‌. و در ورق ۱۴۹ به‌ این‌ مصراع‌: ای‌ کاشکی‌ همه‌ بر سر زبانند وتو در میان‌ جانی‌. و در ورق ۱۵۰ در مبدأ مراسله‌ای‌ به‌ این‌ دو بیت‌ شیخ‌:
به‌ قلم‌ راست‌ نیاید صفت‌ مشتاقی‌
سادتی‌ احترق القلب‌ من‌ الاشواقی‌
نشود دفتر درد دل‌ مجروح‌ تمام
‌لو اضاقوا صحف‌ الدهر الی‌ الاوراق»۳۷
مطلبی‌ که‌ شادروان‌ علامه‌ قزوینی‌ مرقوم‌ فرموده‌اند براساس‌ چند برگ‌ از منشآت‌ شمس‌ الدین‌ و عطاملک‌جوینی‌ است‌ که‌ ویکتور بارون‌ روزن‌ در فهرست‌ نسخ‌ خطی‌ کتابخانه‌ لنین‌گراد گراور کرده‌ است‌. واضح‌ است‌که‌ اگر منشآت‌ جوینی‌ها که‌ خوشبختانه‌ نسخ‌ فراوانی‌ از آنها موجود است‌، روزی‌ به‌ چاپ‌ برسد به‌ مواردبیشتری‌ از تمثل‌ به‌ شعر سعدی‌ باز خواهیم‌ خورد.
حاصل‌ تحقیقات‌
آقای‌ پورپیرار پس‌ از به‌ پایان‌ بردن‌ بحث‌هایی‌ که‌ گذشت‌، نتایج‌ تحقیقات‌ خود را چنین‌ خلاصه‌ می‌کند: «باری‌ شیخ‌ صالح‌ پیشن‌ ]یعنی‌ سعدی‌[ از آن‌ پس‌ ]یعنی‌ بعد از تحول‌ روحی‌[ سالیانی‌ را به‌ خودسازی‌، بی‌ آن‌ که‌ سوادی‌ از خود ظاهر کند (!) می‌گذراند. بسیار محتمل‌ است‌ که‌ این‌ همان‌ دورانی‌ باشد که‌می‌گویند شیخ‌ قبل‌ از بازگشت‌ به‌ شیراز در بقعه‌ و جوار ابن‌ خفیف‌ به‌ سر برده‌ است‌. در این‌ ایام‌ کلام‌ را به‌شیوایی‌ و استادی‌ آرایش‌ می‌دهد. متنبی‌ را می‌خواند، خواجه‌ عبدالله انصاری‌ را می‌خواند و دیوان‌ الوزیربهاءالدین‌ زهیر شاعر مکی‌ قرن‌ ششم‌ و هفتم‌ را که‌ بیشترین‌ تأثیر را از آنها گرفته‌ است‌ و نیز چند متنی‌ ازاوضاع‌ و احوال‌ جغرافیایی‌ و فرهنگی‌ آن‌ دوران‌. نزدیک‌ترین‌ کس‌ به‌ زمان‌ او که‌ خبری‌ از حوزه‌های‌ درسی‌،اشخاص‌ و ارتباط‌ جغرافیایی‌ آن‌ حوالی‌ می‌دهد ابن‌ جبیر است‌. رحله‌ ابن‌ جبیر را می‌خواند که‌ نزدیک‌ به‌ تمامی‌ادعاها و اطلاعات‌ سعدی‌: تربت‌ یحیی‌، برکه‌ کلّاسه‌، مقام‌ ابن‌ جوزی‌، معرفی‌ نظامیه‌ و بسیاری‌ دیگر از آن‌استخراج‌ شده‌ است‌. اضافه‌ بر این‌ نثر ابن‌ جبیر شاهکاری‌ است‌ که‌ سعدی‌ نمی‌توانسته‌ است‌ از تأثیر آن‌ برکناربماند (ص‌ ۲۵۴) ملاحظه‌ می‌شود که‌ سعدی‌ شدن‌ چقدر ساده‌ و سهل‌ الوصول‌ است‌؟ می‌نویسد از جمله‌کتاب‌هایی‌ که‌ سعدی‌ را سعدی‌ ساخته‌، دیوان‌ بهاءالدین‌ زهیر است‌، پیش‌ از نقد این‌ مطلب‌ ذکر نکته‌ای‌ ضروری‌است‌ که‌ مؤلف‌ ما در مقاله‌ سابق‌ الذکر در مجله‌ ایران‌ فردا و در چاپ‌ اول‌ کتاب‌ خود (ص‌ ۲۰۲) نام‌ این‌ شاعر رابهاءالدین‌ ظهیر ضبط‌ کرده‌ است‌. به‌ نظر می‌آید که‌ این‌ سخن‌ مضحک‌ را کسی‌ به‌ زبان‌ رانده‌ و مؤلف‌ ما هم‌ بی‌آن‌ که‌ به‌ املای‌ صحیح‌ نام‌ شاعر آشنایی‌ داشته‌ باشد، آن‌ را به‌ کارنامه‌ تحقیقات‌ درخشان‌ خود وارد می‌کند.متأسفانه‌ ایشان‌ نمونه‌هایی‌ از تأثیر پذیری‌ سعدی‌ را از بهاءالدین‌ زهیر ارایه‌ نکرده‌ است‌. این‌ که‌ نگارنده‌ بر این‌موضوع‌ تأکید می‌ورزد از این‌ روست‌ که‌ تأثیر پذیری‌ سعدی‌ از متنبی‌ و خواجه‌ عبدالله انصاری‌، حدیثی‌ است‌قدیم‌. اما «بیشترین‌» تأثیر پذیری‌ سعدی‌ از بهاءزهیر از نکاتی‌ است‌ که‌ جای‌ داشت‌ درباره‌ آن‌ توضیحی‌ داده‌می‌شد. بی‌ پایه‌ بودن‌ این‌ سخن‌ نیاز به‌ بحث‌ فراوان‌ ندارد. آقای‌ محفوظ‌ که‌ در کتاب‌ «متنبی‌ و سعدی‌» با ولعی‌عجیب‌ می‌کوشد تا رد پای‌ بسیاری‌ از مضامین‌ شعری‌ سعدی‌ را حتی‌ آن‌ مضامینی‌ را که‌ مِلک‌ مشاع‌ همه‌شعرای‌ غرب‌ و شرِق عالم‌ است‌ در ادب‌ عرب‌ پیدا می‌کند؛ در خصوص‌ تأثیر پذیری‌ سعدی‌ از بهاءزهیر به‌ همین‌حد اکتفا کرده‌ است‌ که‌ سعدی‌ در این‌ بیت‌:
بیا که‌ نوبت‌ صلح‌ است‌ و دوستی‌ و عنایت‌به‌ شرط‌ آن‌ که‌ نگوییم‌ از آن‌ چه‌ رفت‌حکایت‌از این‌ بیت‌ بهاء زهیر متأثر شده‌ است‌:
من‌ الیوم‌ تعارفناو نطوی‌ ماجرا منا
و لا کان‌ و لا صارو لا قلتم‌ و لا قلنا۳۸
بر خلاف‌ نظر محفوظ‌، مرحوم‌ فروزانفر معتقد است‌ که‌ سعدی‌ در آن‌ بیت‌ و این‌ دو بیت‌:
مرغ‌ زیرک‌ که‌ می‌رمید از دام
‌با همه‌ زیرکی‌ به‌ دام‌ افتاد
شب‌ بر آنم‌ که‌ مگر روز نخواهد بودن
‌بامدادت‌ چو ببینم‌ طمع‌ شامم‌ نیست‌
از این‌ ابیات‌ فخرالدین‌ اسعد گرگانی‌ تأثیر پذیرفته‌:
من‌ آن‌ مرغم‌ که‌ زیرک‌ بود نامم
‌به‌ هر دو پای‌ افتاده‌ به‌ دامم‌
به‌ شب‌ گویم‌ نمانم‌ زنده‌ تا بام‌
چو بام‌ آید ندارم‌ طمع‌ با شام‌
بیا تا هر دوان‌ دل‌ شاد داریم
‌به‌ نیکی‌ یکدگر را یاد داریم‌
حدیث‌ رفته‌ را دیگر نگوییم
‌به‌ آب‌ مهر دل‌ها را بشوییم‌۳۹
از مشابهت‌ بین‌ لفظ‌ و معنی‌ کاملاً آشکار است‌ که‌ حق‌ با استاد فروزانفر است‌. حال‌ ببینیم‌ ادعای‌ جدید تاچه‌ حد از واقعیت‌ برخوردار است‌. اگر آقای‌ پورپیرار زحمت‌ مطالعه‌ دیوان‌ و شرح‌ سوانح‌ احوال‌ این‌ شاعر رابر خود هموار می‌کردند و چند کتاب‌ رجال‌ را از نظر می‌گذرانیدند، بی‌ تردید بر این‌ اظهار نظر واهی‌ که‌ یقیناً ازفلتات‌ شخص‌ بی‌ خبری‌ است‌ خنده‌ می‌زدند. بهاءزهیر در یکشنبه‌ چهارم‌ ذیقعده‌ سال‌ ۴۰۶۵۶ برابر ۲۴ آبان‌ماه‌ سال‌ ۱۸۰ جلالی‌ در مصر در گذشته‌ است‌. سعدی‌ چنان‌ که‌ گذشت‌ در آغاز اردیبهشت‌ سال‌ ۱۸۰ جلالی‌گلستان‌ را از سواد به‌ بیاض‌ می‌برد. بنابراین‌ بهاءزهیر هفت‌ ماه‌ بعد از شروع‌ کتابت‌ گلستان‌ روی‌ در نقاب‌خاک‌ کشیده‌. آقای‌ پورپیرار معتقد است‌ که‌ سعدی‌ هنگام‌ تحول‌ روحی‌ (متأسفانه‌ تاریخ‌ آن‌ را تعیین‌ نکرده‌است‌ ظاهراً ۱۵ سالی‌ پیش‌ از تألیف‌ گلستان‌) یک‌ نسخه‌ از دیوان‌ بهاءزهیر را پیش‌ چشم‌ داشته‌ و با ممارست‌در آن‌ «خود سازی‌» می‌کرده‌ است‌. اگر فرض‌ کنیم‌ نسخه‌ای‌ از دیوان‌ بهاءزهیر که‌ ۱۵ سال‌ پیش‌ از تألیف‌گلستان‌ (= ۶۴۱) در دست‌ سعدی‌ بوده‌، ۵ سال‌ از کتابتش‌ می‌گذشته‌، پس‌ آن‌ نسخه‌ در ۶۳۶ (۲۰ سال‌ پیش‌ ازتألیف‌ گلستان‌) کتابت‌ شده‌ بوده‌ است‌. در سال‌ ۶۳۶ بهاءزهیر هنوز نصف‌ دیوان‌ ۳۷۰۰ بیتی‌ خود را نسروده‌بود۴۱ و در میانه‌ راه‌ شعر و شاعری‌ به‌ سر می‌برده‌ است‌. واهی‌ بودن‌ این‌ ادعا از این‌ محاسبه‌ کاملاً آشکارمی‌شود.
این‌ که‌ می‌نویسد سعدی‌ «نزدیک‌ به‌ تمامی‌ ادعاهایش‌» را از رحله‌ ابن‌ جبیر استخراج‌ کرده‌ به‌ جای‌ آن‌سخن‌ خواهیم‌ گفت‌. ایشان‌ در پایان‌ این‌ بخش‌ از گفتار خود می‌گویند: «نثر ابن‌ جبیر شاهکاری‌ است‌ که‌ سعدی‌نمی‌توانسته‌ است‌ از تأثیر آن‌ بر کنار بماند.» آقای‌ پورپیرار در مقاله‌ خود در مجله‌ ایران‌ فردا سخن‌ را با«شرف‌ المکان‌ بمکین‌» آغاز می‌کند که‌ میزان‌ وقوف‌ ایشان‌ را به‌ زبان‌ عربی‌ نشان‌ می‌دهد. به‌ گمان‌ بنده‌ ایشان‌که‌ از ترجمه‌ رحله‌ ابن‌ جبیر استفاده‌ کرده‌اند بهتر بود درباره‌ نثر متن‌ اصلی‌ آن‌ داوری‌ نکنند. چرا که‌ آدمی‌ممکن‌ است‌ به‌ اشتباه‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ مترجم‌ یک‌ کتاب‌ را به‌ مؤلف‌ کتاب‌ تسری‌ بدهد.
اکنون‌ می‌پردازیم‌ به‌ بررسی‌ مطالبی‌ که‌ به‌ زعم‌ آقای‌ پورپیرار، سعدی‌ از سفرنامه‌ ابن‌ جبیر استخراج‌کرده‌ است‌.
می‌نویسد: «نزدیک‌ به‌ تمامی‌ ادعاها و اطلاعات‌ سعدی‌: تربت‌ یحیی‌، برکه‌ کلاسه‌، مقام‌ ابن‌ جوزی‌، معرفی‌نظامیه‌ و بسیاری‌ دیگر از آن‌ استخراج‌ شده‌ است‌» ای‌ کاش‌ محقق‌ ما به‌ جای‌ لفظ‌ عافیت‌ طلبانه‌ «و بسیاری‌دیگر» دقیقاً موارد آن‌ را مشخص‌ می‌کرد. با این‌ حال‌ همین‌ موارد را بررسی‌ می‌کنیم‌ و «بسیاری‌ دیگر» رامی‌توان‌ با آن‌ قیاس‌ کرد:
تربت‌ یحیی‌
سعدی‌ در باب‌ اول‌ گلستان‌ می‌گوید: «بر بالین‌ تربت‌ یحیی‌ پیغامبر(ع‌) معتکف‌ بودم‌ در جامع‌ دمشق‌ که‌ یکی‌ از ملوک‌ عرب‌ که‌ به‌ بی‌ انصافی‌ معروف‌ بود. به‌ زیارت‌ آمد و نماز و دعا کرد و حاجت‌خواست‌…».
ابن‌ جبیر درباره‌ زیارتگاه‌های‌ دمشق‌ و مزار حضرت‌ یحیی‌ می‌گوید: «نخستین‌ آنها زیارتگاه‌ سر یحیی‌بن‌ زکریاء علیهماالسلام‌ است‌ که‌ در این‌ مسجد آدینه‌ گرامی‌ در شبستان‌ سمت‌ قبله‌، برابر پایه‌ راست‌ مقصوره‌اصحاب‌ رضی‌ الله عنهم‌ به‌ خاک‌ سپرده‌ شده‌ و بر آن‌ صندوقی‌ چوبین‌ استوانه‌وار نهاده‌ و بر فراز صندوق قندیلی‌ که‌ به‌ بلوری‌ میان‌ تهی‌ ماند و چون‌ قدحی‌ بزرگ‌ باشد آویخته‌اند و معلوم‌ نیست‌ که‌ جنس‌ آن‌ قندیل‌ ازشیشه‌ عراقی‌ یا صوری‌ یا چیز دیگر است‌»۴۲.
این‌ همه‌ مطالب‌ ابن‌ جبیر است‌ درباره‌ تربت‌ یحیی‌، اکنون‌ خوانندگان‌ خود داوری‌ کنند که‌ سعدی‌ خاطره‌خود را از این‌ سفرنامه‌ استخراج‌ کرده‌ است‌ یا خیر. جای‌ شکرش‌ باقی‌ است‌ که‌ محقق‌ ما با تاریخ‌های‌ دمشق‌ وده‌ها کتابی‌ که‌ در قرن‌های‌ چهارم‌ تا هشتم‌ درباره‌ این‌ مسجد و تربت‌ یحیی‌ توضیحات‌ مفصل‌ به‌ دست‌می‌دهند، آشنایی‌ ندارد والا احتمالاً مأخذ ادعای‌ سعدی‌ را در کتاب‌ دیگری‌ هم‌ می‌یافت‌.
برکه‌ کلّاسه‌
سعدی‌ در باب‌ دوم‌ گلستان‌ می‌گوید: «یکی‌ از صلحای‌ لبنان‌ که‌ مقامات‌ او در دیار عرب‌ مذکور بود و کرامات‌ مشهور به‌ جامع‌ دمشق‌ در آمد و در کنار برکه‌ کلّاسه‌ طهارت‌ می‌ساخت‌. پایش‌ بلغزید، به‌ حوض‌در افتاد و به‌ مشقت‌ بسیار از آن‌ جا رهایی‌ یافت‌. چون‌ از نماز بپرداخت‌ یکی‌ از یاران‌ گفت‌: مرا مشکلی‌ هست‌.گفت‌: آن‌ چیست‌. گفت‌: یاد دارم‌ که‌ شیخ‌ بر روی‌ دریای‌ مغرب‌ برفت‌ و قدمش‌ تر نشد امروز چه‌ حالت‌ بود که‌ دراین‌ یک‌ قامت‌ آب‌ از هلاک‌ چیزی‌ نمانده‌ بود؟…»
و ابن‌ جبیر درباره‌ این‌ حوض‌ می‌گوید: «در میان‌ صحن‌ آن‌ مسجد حوضی‌ است‌ بزرگ‌ و مرمرین‌ و مدوّرکه‌ همواره‌ آب‌ از کاسه‌ واری‌ مرمرین‌ و سپید و هشت‌ بَر که‌ در میان‌ آن‌ حوض‌ بر آورده‌اند، جاری‌ است‌ ودرون‌ آن‌ از سوراخی‌ که‌ بر سر ستونی‌ تعبیه‌ شده‌ آب‌ بیرون‌ می‌زند و بدان‌ کاسه‌ وار می‌ریزد. این‌ جایگاه‌ رابه‌ نام‌ کلّاسه‌ خوانند و امروز دوست‌ فقیه‌ زاهد محدث‌ ما، ابوجعفر فنکی‌ قرطبی‌ در آن‌ مسجد نماز می‌گزارد ومردم‌ برای‌ نماز گزاری‌ پشت‌ سر او انبوه‌ می‌شوند تا بانگ‌ خوش‌ قرائت‌ و تلاوت‌ او را بشنوند و از انفاسش‌برکت‌ جویند».۴۳
این‌ هم‌ همه‌ مطالب‌ ابن‌ جبیر درباره‌ کلاسه‌. محقق‌ ما در صفحه‌ ۲۳۶ کتاب‌ خود ضمن‌ نقل‌ عبارات‌ گلستان‌و سفرنامه‌ ابن‌ جبیر می‌نویسد: «اینک‌ آن‌ کلاسه‌ که‌ برکه‌ شده‌ است‌، خبری‌ از ظرافت‌ و زیبایی‌ توصیف‌ ابن‌جبیر در آن‌ نیست‌ و می‌تواند مصلحی‌ را در کام‌ خویش‌ غرقه‌ کند. این‌ مصلح‌ هر چند کرامتی‌ دارد چنان‌خوفناک‌ که‌ هول‌ می‌آورد: بر روی‌ دریای‌ مغرب‌ راه‌ می‌رود، بی‌ آن‌ که‌ پایش‌ نم‌ بگیرد (!) ولی‌ نام‌ ندارد و فقط‌یکی‌ از صلحاست‌، اما پیش‌ نماز ابن‌ جبیر نام‌ مطولی‌ دارد با کنیه‌: ابو جعفر فنکی‌ قرطبی‌. زیرا که‌ ابن‌ جبیر درآن‌ مقام‌ بوده‌ و از مشهوداتش‌ سخن‌ گفته‌ ولی‌ سعدی‌ از نقل‌ آن‌ دیدار کپی‌ برداشته‌ (!!) در خیال‌».
این‌ که‌ می‌نویسد: «کلاسه‌ که‌ برکه‌ شده‌ است‌ و می‌تواند مصلحی‌ را در کام‌ خویش‌ غرقه‌ کند» نشان‌ می‌دهدکه‌ محقق‌ ما نه‌ معنی‌ برکه‌ را می‌داند و نه‌ کلّاسه‌ را می‌شناسد. معلوم‌ نیست‌ کسی‌ با این‌ میزان‌ از درک‌ و فهم‌مطالب‌ گلستان‌ چگونه‌ به‌ خود اجازه‌ می‌دهد که‌ درباره‌ موضوعات‌ آن‌ اظهار نظر کند؟ از قضا این‌ حکایت‌قرینه‌ محکمی‌ است‌ که‌ رفتن‌ سعدی‌ را به‌ دمشق‌ تأیید می‌کند. نخست‌ باید دو کلمه‌ برکه‌ و کلّاسه‌ برای‌ سعدی‌شناس‌ نو ظهور توضیح‌ شود.
برکه‌: به‌ نوعی‌ از حوض‌ اطلاق می‌شود که‌ پایین‌تر از سطح‌ زمین‌ قرار داشته‌ باشد. (مثل‌ استخرهای‌امروزی‌) به‌ عبارت‌ دیگر دیواره‌های‌ این‌ نوع‌ حوض‌ نباید بالاتر از سطح‌ زمین‌ قرار گیرد.
کلّاسه‌: گویا در اواخر قرن‌ پنجم‌ یا اوایل‌ قرن‌ ششم‌ قسمت‌ شمالی‌ مسجد جامع‌ دمشق‌ را گسترش‌ دادند وچند بنا به‌ آن‌ الحاق کردند که‌ عبارت‌ بودند از «الزاویه‌ الحلبیه‌» و «التربه‌ الکاملیه‌» و «کلّاسه‌».۴۴ کلّاسه‌ نام‌جایگاهی‌ (یا دقیق‌تر: مدرسه‌ای‌) بود در این‌ مسجد، که‌ در آن‌ نماز می‌گزاردند و دو امام‌ و دو مؤذن‌ خاص‌ خودداشت‌. بعدها پیکر صلاح‌ الدین‌ ایوبی‌ را در همین‌ کلّاسه‌ به‌ خاک‌ سپردند.۴۵ حوض‌ معروف‌ (برکه‌) که‌ سعدی‌ وابن‌ جبیر و برخی‌ از جغرافیانگاران‌ از آن‌ سخن‌ گفته‌اند، در همین‌ کلّاسه‌ ساخته‌ شده‌ بود. پس‌ بر خلاف‌ توهم‌محقق‌ ما اسم‌ این‌ حوض‌، کلاسه‌ نبوده‌ که‌ بتواند مصلحی‌ را در کام‌ خویش‌ کشد و سعدی‌ کلّاسه‌ را به‌ برکه‌تبدیل‌ نکرده‌، بلکه‌ برکه‌ حوضی‌ بوده‌ که‌ در جایگاه‌ کلّاسه‌ قرار داشته‌ است‌. اگر سعدی‌ خود به‌ این‌ مسجدنرفته‌ بود و مطالب‌ خود را از سفر نامه‌ ابن‌جبیر استخراج‌ کرده‌ بود احتمالاً مثل‌ آقای‌ پورپیرار تصور می‌کردکه‌ نام‌ آن‌ حوض‌ کلّاسه‌ بوده‌ است‌. پس‌ این‌ که‌ می‌گوید «برکه‌ کلّاسه‌» کاملاً روشن‌ می‌سازد که‌ هم‌ برکه‌ و هم‌کلّاسه‌ را به‌ چشم‌ دیده‌ است‌.
مقام‌ ابن‌ جوزی‌
مقصود آقای‌ پورپیرار آن‌ است‌ که‌ آن‌ چه‌ را که‌ ابن‌ جبیر درباره‌ مقامات‌ ابن‌ جوزی‌ بزرگ‌ صاحب‌ المنتظم‌، در سفرنامه‌ خود نوشته‌، سعدی‌ به‌ خود نسبت‌ داده‌ و وانمود کرده‌ که‌ شاگردی‌ ابن‌ جوزی‌ راکرده‌ است‌. سابقاً درباره‌ این‌ ادعای‌ مضحک‌ سخن‌ گفته‌ آمد به‌ بحث‌ ابن‌ جوزی‌ مراجعه‌ شود.
معرفی‌ نظامیه‌
سعدی‌ می‌گوید:
مرا در نظامیه‌ ادرار بود
شب‌ و روز تلقین‌ و تکرار بود
آقای‌ پورپیرار معتقد است‌ که‌ سعدی‌ ادعای‌ بودن‌ در نظامیه‌ را از این‌ عبارات‌ ابن‌ جبیر استخراج‌ کرده‌است‌: «… مدارس‌ آن‌ شهر سی‌ مدرسه‌ باشد… بزرگترین‌ و نامدارترین‌ آنها مدرسه‌ نظامیه‌ است‌ که‌ نظام‌ الملک‌آن‌ را ساخته‌ و در سال‌ پانصد و چهار نوسازی‌ شده‌ است‌. این‌ مدارس‌ را اوقافی‌ است‌ بزرگ‌ و املاکی‌ بر آنهااختصاص‌ یافته‌ که‌ در آمد حاصل‌ از آن‌ املاک‌ به‌ فقیهان‌ مدرس‌ تأدیه‌ می‌شود و به‌ مصرف‌ مستمری‌ طالبان‌علم‌ برای‌ گذران‌ معاش‌ ایشان‌ می‌رسد».۴۶
آقای‌ پورپیرار در ص‌ ۹۹ کتاب‌ درباره‌ نظامیه‌ می‌نویسد: «شاگردان‌ نظامیه‌ بغداد از آن‌ جا که‌ نفس‌شاگردی‌ در این‌ مدرسه‌ منصب‌ شناخته‌ می‌شد (!) مسلّح‌ به‌ سندی‌ اثباتی‌ (!) درباره‌ حضور خود در نظامیه‌بغداد از زبان‌ مورخان‌ و تذکره‌ نویسان‌ زمان‌ خویش‌ شده‌اند، اما درباره‌ حضور سعدی‌ در نظامیه‌، هرگز و اززبان‌ هیچ‌ مورخ‌، تذکره‌ نویس‌… کوچک‌ترین‌ اشاره‌ای‌ نیامده‌ است‌ و تا امروز سندی‌ که‌ درباره‌ شاگردی‌ شیخ‌در مدرسه‌ نظامیه‌ یافت‌ شده‌ است‌ فقط‌ و فقط‌ همین‌ تک‌ بیت‌ خود اوست‌ در بوستان‌: مرا در نظامیه‌…» (ص‌۱۰۰).
پاسخ‌ به‌ این‌ سخنان‌ را به‌ نقل‌ عباراتی‌ از کتاب‌ «مدارس‌ نظامیه‌» نوشته‌ دکتر کسایی‌ وا می‌گذاریم‌ که‌محقق‌ ما همه‌ معلومات‌ خود را درباره‌ نظامیه‌ بغداد از آن‌ استخراج‌ کرده‌ اما چون‌ این‌ عبارات‌ با آرائش‌ سازگارنمی‌آمده‌، از مطالعه‌ آن‌ صرف‌ نظر کرده‌ است‌: «… از این‌ مطلب‌ معلوم‌ می‌شود که‌ طلبه‌ مقیم‌ نظامیه‌ و کسانی‌که‌ از راتبه‌ و مستمری‌ برخوردار بوده‌اند، بالغ‌ بر صدها نفر بوده‌. این‌ تعداد با وجود کثرت‌ و قلّتی‌ که‌ دردوره‌های‌ ممتد نظامیه‌ داشته‌ همان‌ رقم‌ تقریبی‌ شش‌ هزار نفری‌ را تشکیل‌ می‌دهد که‌ بسیاری‌ از نویسندگان‌معاصر به‌ نقل‌ از مستر گیبن‌ نوشته‌اند، اما این‌ رقم‌ تقریبی‌ و تخمینی‌ است‌ و سهو تاریخ‌ یا دستبرد حوادث‌ وگذشت‌ ایام‌ بر آثار و منابع‌ قدیمه‌ یا اصولاً عدم‌ توجه‌ مورخان‌ و تذکره‌ نویسان‌ نسبت‌ به‌ ضبط‌ اسامی‌ دانش‌آموختگان‌ نظامیه‌ موجب‌ شده‌ است‌ که‌ اکنون‌ نتوانیم‌ از آن‌ عده‌ کثیر جز معدودی‌ را که‌ در شرح‌ احوالشان‌ به‌صراحت‌ نامی‌ از نظامیه‌ برده‌ شده‌ است‌، مشخص‌ نماییم‌».۴۷
آقای‌ دکتر کسایی‌ از این‌ شش‌ هزار نفر تخمینی‌ توانسته‌اند ۱۱۲ نفر را شناسایی‌ کنند. محقق‌ ما در ادامه‌افاضاتشان‌ می‌نویسد: «… هر کس‌ می‌تواند در ذهن‌ خود عدم‌ توازن‌ و تطبیق‌ مقررات‌ خشک‌ و جامد و سخت‌گیر مدرسه‌ نظامیه‌ را که‌ نوه‌ مؤسس‌ آن‌ با همه‌ اعتبار خانوادگی‌ و ارزش‌ مدرسی‌ (!) به‌ صرف‌ یک‌ انکار درازدواج‌، از کرسی‌ استادی‌ به‌ زیر کشیده‌ می‌شود با این‌ ادعای‌ شیخ‌ سعدی‌ بسنجد که‌ می‌گوید: در مقام‌شاگردی‌ نظامیه‌ شب‌ها به‌ مجلس‌ لهو و لعب‌ و سماع‌ (!!) می‌رفته‌ و استادش‌ ابوالفرج‌ بن‌ جوزی‌ او را فقط‌نصیحت‌ می‌کرده‌، او نیز اعتنایی‌ به‌ نصیحت‌ استاد نداشته‌ است‌» (ص‌ ۱۰۰).
بی‌ غرضی‌ و امانت‌ داری‌ ایشان‌ یک‌ بار دیگر از همین‌ نقل‌ قول‌ معلوم‌ می‌شود و شاید هم‌ که‌ محقق‌ ما معنی‌«سماع‌» را نمی‌داند. به‌ همه‌ حال‌ از برای‌ آن‌ که‌ ذهنیّت‌ محقق‌ ما از قوانین‌ و مقررات‌ مدرسه‌ نظامیه‌ تغییر یابد،اندکی‌ از شرح‌ احوال‌ خطیب‌ تبریزی‌ (م‌ ۵۰۲) شارح‌ بزرگ‌ ادبیات‌ عرب‌ و رییس‌ کتابخانه‌ نظامیه‌ بغداد نقل‌می‌شود که‌ به‌ خواندش‌ می‌ارزد: «… ما کان‌ بمرضی‌ِّ الطریقه‌ کان‌ یدمن‌ شرب‌ الخمر و یلبس‌ الحریر و العمامه‌المذهبه‌ و کان‌ الناس‌ یقرؤن‌ علیه‌ تصانیفه‌ و هو سکران‌…».۴۸
این‌ هم‌ یک‌ نمونه‌ دیگر از شیرین‌ کاری‌های‌ رییس‌ کتابخانه‌ نظامیه‌: «… چون‌ خواجه‌ از ساختن‌ نظامیه‌بغداد فارغ‌ شد، خازنی‌ دارالکتب‌ را به‌ شیخ‌ ابوزکریا خطیب‌ تبریزی‌ داد و او هر شب‌ شراب‌ خوردی‌ و شاهدآوردی‌ و امثال‌ این‌ حرکات‌. بوّاب‌ مدرسه‌ چنان‌ که‌ رسم‌ است‌ به‌ خواجه‌ مطالعه‌ای‌ بنوشت‌ و حال‌ شیخ‌ابوزکریا بنمود. خواجه‌ گفت‌ من‌ هرگز این‌ معنی‌ باور نکنم‌. پس‌ در شبی‌ از شب‌ها برخاست‌ و متنکر وار به‌مدرسه‌ آمد و بر بام‌ دارالکتب‌ رفت‌ و از روزن‌ فرو نگریست‌. شیخ‌ ابوزکریا به‌ همان‌ معامله‌ معلوم‌ مشغول‌ بود.خواجه‌ هیچ‌ نگفت‌ و به‌ خانه‌ رفت‌ و بامداد دفتر نظامیه‌ بخواست‌ و مشاهره‌ ]ماه‌ مزد[ و میاومه‌ ]روز مزد[ شیخ‌ابوزکریا مضاعف‌ گردانید و برات‌ها بفرستاد. موصل‌ ]رساننده‌[ را گفت‌: شیخ‌ را از من‌ خدمت‌ برسان‌ و بگوی‌به‌ خدای‌ که‌ من‌ ندانستم‌ که‌ شیخ‌ را اخراجات‌ بسیار است‌ و اگر نه‌ بدین‌ قدر مشاهره‌ و میاومه‌ راضی‌ نبودمی‌.شیخ‌ ابوزکریا بدانست‌ که‌ خواجه‌ بر حال‌ او وقوف‌ یافته‌ است‌. در خجالت‌ افتاد و توبه‌ نصوح‌ کرد».۴۹
کشفیات‌ بی‌ شمار
در پایان‌ مقال‌ چند کشف‌ خرد و بزرگ‌ آقای‌ پورپیرار توضیح‌ می‌شود. ایشان‌ به‌ هنگام‌ چاپ‌ اول‌ کتاب‌ خود با کتاب‌ دم‌ دستی‌ شدالازار آشنایی‌ نداشته‌اند. بعدها مطلع‌ می‌شوند که‌ شخصی‌ به‌ نام‌ جنیدشیرازی‌ در حدود ۷۹۱ کتابی‌ به‌ عربی‌ در شرح‌ حال‌ بزرگانی‌ که‌ در قبرستان‌های‌ شیراز مدفونند، نوشته‌ به‌نام‌ شدالازار و پسرش‌ نیز کتاب‌ را به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرده‌ و نامش‌ را ملتمس‌ الاحباء (معروف‌ به‌ هزار مزار)گذاشته‌ است‌. ایشان‌ متن‌ عربی‌ و ترجمه‌ فارسی‌ آن‌ را تهیه‌ می‌کنند و پس‌ از مطالعه‌ زندگی‌ نامه‌ سعدی‌ متوجه‌می‌شوند که‌ مطالب‌ جنید (که‌ خود اهل‌ شیراز بوده‌ و آشنا به‌ علم‌ رجال‌) همه‌ بافته‌هایش‌ را پنبه‌ کرده‌ است‌. پس‌در صدد رفع‌ و رجوع‌ بر می‌آیند و چه‌ کنم‌ چه‌ کنم‌ شروع‌ می‌شود. ناگهان‌ برقی‌ در ذهنشان‌ می‌زند و مشکل‌حل‌ می‌شود: مطالب‌ کتاب‌ جنید الحاقی‌ است‌. چرا؟ چون‌ مطالب‌ جنید دقیقاً عربی‌ شده‌ عباراتی‌ است‌ که‌ جامی‌در نفحات‌ الانس‌ درباره‌ سعدی‌ گفته‌ است‌! به‌ عبارت‌ ساده‌، شخص‌ بیکاری‌، سخنانی‌ را که‌ جامی‌ درباره‌سعدی‌ گفته‌، اندکی‌ دستکاری‌ می‌کند و به‌ تمام‌ نسخه‌های‌ ترجمه‌ شدالازار (هزار مزار) می‌افزاید و سپس‌ آن‌عبارات‌ را به‌ عربی‌ ترجمه‌ کرده‌ و به‌ تمام‌ نسخه‌های‌ شدالازار الحاق کرده‌ است‌!
شگفتا از علامه‌ قزوینی‌ که‌ در واپسین‌ سال‌های‌ عمر پر برکت‌ خود شدالازار را با آن‌ دقت‌ شگفت‌انگیز و باآن‌ تعلیقات‌ نفیس‌، تصحیح‌ می‌کند ولی‌ متوجه‌ الحاقی‌ بودن‌ این‌ مطالب‌ نمی‌شود و افتخار این‌ کشف‌ محیرالعقول‌ نصیب‌ کسی‌ می‌شود که‌ به‌ تازگی‌ با این‌ کتاب‌ آشنا شده‌. آقای‌ پورپیرار اگر متن‌ این‌ کتاب‌ را با نفحات‌الانس‌ مقایسه‌ می‌کرد متوجه‌ می‌شد که‌ این‌ الحاقیات‌ یکی‌ دو تا نیست‌. ده‌ پانزده‌ مورد است‌.
شد الازار در حدود ۷۹۱ تألیف‌ شده‌ و نفحات‌ در حدود ۸۸۱ (تقریباً ۹۰ سال‌ بعد) شدالازار یکی‌ از منابع‌جامی‌ در تألیف‌ نفحات‌ بوده‌ است‌. مرحوم‌ علامه‌ قزوینی‌ در تعلیقات‌ خود مکرر به‌ موارد استفاده‌ جامی‌ ازشدالازار اشاره‌ کرده‌ است‌. آقای‌ دکتر عابدی‌ نیز در مقدمه‌ خود بر چاپ‌ نفحات‌ الانس‌، یکی‌ از منابع‌ جامی‌ راشدالازار ذکر می‌کند.۵۰
محقق‌ ما در حاشیه‌ این‌ کشف‌ بزرگ‌، مرتکب‌ شیعه‌ تراشی‌ با نمکی‌ هم‌ شده‌ است‌: جنید شیرازی‌ اهل‌ تسنن‌نبوده‌، شیعی‌ بوده‌ است‌. (ص‌ ۲۶۹) به‌ چه‌ دلیل‌؟ زیرا مرحوم‌ آقا بزرگ‌ طهرانی‌، کتاب‌ شدالازار را در الذریعه‌الی‌ تصانیف‌ الشیعه‌ معرفی‌ کرده‌ است‌!!
معین‌ الدین‌ جنید بن‌ محمود عمری‌ شیرازی‌، نسبتش‌ به‌ عمر بن‌ الخطاب‌ خلیفه‌ دوم‌ می‌رسید و در فروع‌پیرو امام‌ شافعی‌ بود. مذهب‌ جنید از سراپای‌ کتاب‌ شدالازار هویداست‌. با این‌ حال‌ جای‌ داشت‌ محقق‌ ما به‌مقدمه‌ مرحوم‌ سعید نفیسی‌ بر دیوان‌ جنید ص‌ ۱۴ به‌ بعد و نیز به‌ رساله‌ «با کوره‌ الادب‌» که‌ جنید به‌ قلم‌ خوددر «بیاض‌ تاج‌ الدین‌ احمد وزیر» نگاشته‌ به‌ ویژه‌ ص‌ ۲۴ سطر ۶ مراجعه‌ می‌کرد تا مذهب‌ جنید را بداند. این‌ نکته‌را هم‌ به‌ آقای‌ پورپیرار یادآوری‌ کنیم‌ که‌ الذریعه‌ اختصاص‌ به‌ کتب‌ شیعه‌ ندارد.
هم‌ چنین‌ می‌نویسد که‌ چرا جنید شیرازی‌ ترجمه‌ احوال‌ سعدی‌ را در آخر کتاب‌ خود آورده‌ و مقام‌ و شأن‌شیخ‌ اجل‌ را مراعات‌ نکرده‌ است‌؟ احتمالاً جنید می‌دانسته‌ که‌ سعدی‌ چگونه‌ شخصی‌ بوده‌ لذا ترجمه‌ او را درانتهای‌ کتاب‌ خود آورده‌ است‌!
از این‌ احتمال‌ سعدی‌ شناس‌ روزگار ما پیداست‌ که‌ به‌ ساختار کتاب‌ جنید آگاهی‌ ندارد. این‌ کتاب‌ درترجمه‌ کسانی‌ است‌ که‌ در گورستان‌های‌ هفتگانه‌ شیراز مدفون‌ بوده‌اند. چون‌ آرامگاه‌ سعدی‌ خارج‌ از این‌گورستان‌ها بوده‌، ترجمه‌ او را در آخر کتاب‌ خود آورده‌ است‌.
هم‌ چنین‌ کشف‌ کرده‌اند که‌ اسم‌ سعدی‌ «صالح‌» بوده‌ است‌. چرا؟ چون‌ آقای‌ دکتر موحد مترجم‌ رحله‌ ابن‌بطوطه‌، این‌ عبارت‌ ابن‌ بطوطه‌ را: «و من‌ المشاهد بخارج‌ شیراز قبر الشیخ‌ الصالح‌ المعروف‌ بالسعدی‌»۵۱چنین‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌: «از مشاهدی‌ که‌ در بیرون‌ شهر شیراز واقع‌ شده‌، قبر شیخ‌ صالح‌، معروف‌ به‌ سعدی‌است‌».۵۲
کسی‌ که‌ اندکی‌ به‌ زبان‌ تازی‌ آشنا باشد، می‌داند که‌ «الشیخ‌ الصالح‌» به‌ اصطلاح‌ دستوریان‌ خودمان‌ صفت‌و موصوف‌ است‌. اگر آقای‌ دکتر موحد «الصالح‌» را به‌ نیکوکار ترجمه‌ می‌کرد معلوم‌ نبود که‌ نام‌ سعدی‌ درضمن‌ تحقیقات‌ آقای‌ پورپیرار به‌ چه‌ تبدیل‌ می‌شد.
یکی‌ دیگر از کشفیات‌ خواندنی‌ آن‌ است‌ که‌ وصاف‌ فقط‌ یک‌ بار اشعار سعدی‌ را در کتاب‌ خود آورده‌ است‌،آن‌ هم‌ از قول‌ «سوم‌ شخص‌»؛ یعنی‌ از سر ناچاری‌ و این‌ امر «موجب‌ حیرت‌ و پرسش‌ بسیار» محقق‌ ما شده‌است‌: «… به‌ علاوه‌ در تحریر تاریخ‌ وصاف‌ فقط‌ دو سطر شعر از سعدی‌ دیده‌ شده‌ (!) که‌ استاد قریب‌ حتی‌ آن‌ رانیز منکر است‌ (؟!): جای‌ تعجب‌ است‌ وصاف‌الحضره‌ با آن‌ که‌ اهل‌ فارس‌ و هم‌وطن‌ و معاصر شیخ‌ سعدی‌ ومدت‌ها بعد از وی‌ نیز زندگانی‌ کرده‌ است‌ به‌ هیچ‌ وجه‌ ذکری‌ از زندگانی‌ شیخ‌ سعدی‌ نمی‌کند (گلستان‌،تصحیح‌ استاد قریب‌، ص‌ مب‌) وصاف‌ حتی‌ همین‌ دو بیت‌ را از زبان‌ خویش‌ نمی‌آورد و اشعار سعدی‌ را ازسوم‌ شخص‌ نقل‌ می‌کند» (ص‌ ۲۶۰).
در نقد این‌ پژوهش‌ بی‌مانند باید گفت‌ که‌: اولاً، استاد قریب‌ سال‌ها پیش‌ از انتشار «تحریر تاریخ‌ وصاف‌»در گذشته‌ است‌ و طبعاً نمی‌توانسته‌ مطلبی‌ از این‌ کتاب‌ را منکر شود. ثانیاً، ایشان‌ منکر چیزی‌ نشده‌اند. استادقریب‌ انتظار داشته‌ است‌ که‌ وصاف‌ همشهری‌ خود را باید در کتاب‌ خود معرفی‌ می‌کرد و صد البته‌ استاد قریب‌چنین‌ انتظاری‌ نباید می‌داشت‌؛ زیرا کتاب‌ وصاف‌ «تاریخ‌» است‌ نه‌ «کتاب‌ رجال‌ یا تذکره‌». اگر قرار می‌بود که‌وصاف‌ به‌ معرفی‌ کسی‌ بپردازد، اولی‌ واحق‌ از سعدی‌، شمس‌الدین‌ و عطاملک‌ جوینی‌ بودند که‌ هم‌ حقی‌ برگردن‌ وصاف‌ داشته‌اند و هم‌ پرداختن‌ به‌ زندگینامه‌ آنان‌ گوشه‌ای‌ از تاریخ‌ این‌ مرز و بوم‌ را روشن‌ترمی‌ساخت‌ و معرفی‌ آن‌ دو با موضوعات‌ کتاب‌ وصاف‌، سنخیت‌ هم‌ پیدا می‌کرد.
ثالثاً، اگر آقای‌ پورپیرار به‌ جای‌ مراجعه‌ به‌ «تحریر تاریخ‌ وصاف‌» به‌ اصل‌ آن‌ کتاب‌ مراجعه‌ می‌کرد،متوجه‌ می‌گردید که‌ وصاف‌ مکرر به‌ اشعار سعدی‌ استناد جسته‌ است‌ آن‌ هم‌ از قول‌ اول‌ شخص‌! از جمله‌جایی‌ می‌گوید (تاریخ‌ وصاف‌، چاپ‌ بمبئی‌، ص‌ ۲۴۳): «شیخ‌ سعدی‌ راست‌ در این‌ معنی‌ تمثیلی‌ لایق‌:
گلی‌ خوشبوی‌ در حمام‌ روزی
‌رسید از دست‌ محبوبی‌ به‌ دستم‌
بدو گفتم‌ که‌ مشکی‌ یا عبیری‌؟
که‌ از بوی‌ دلاویز تو مستم‌!
بگفتا من‌ گلی‌ ناچیز بودم
‌ولیکن‌ مدتی‌ با گل‌ نشستم‌
کمال‌ هم‌ نشین‌ در من‌ اثر کرد
وگرنه‌ من‌ همان‌ خاکم‌ که‌ هستم‌
تعریب‌ این‌ ابیات‌ وقتی‌ کرده‌ بودم‌:
اذا هو فی‌الحمام‌ طین‌ مطیب
‌توصل‌ من‌ ایدی‌ کریم‌ الی‌ یدی‌…»
وصاف‌ اشعار سعدی‌ را در ۴ بیت‌ به‌ عربی‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌. هم‌ چنین‌ این‌ بیت‌ گلستان‌ را در حالات‌انکیانو درج‌ کرده‌ (چاپ‌ بمبئی‌، ص‌ ۱۹۴):
بسا نام‌ نیکوی‌ پنجاه‌ سال
‌که‌ یک‌ نام‌ زشتش‌ کند پایمال‌
رابعاً، روابط‌ وصاف‌ با سعدی‌ بسیار حسنه‌ و گرم‌ بوده‌ است‌. مرحوم‌ عباس‌ اقبال‌ حدود ۶۰ سال‌ پیش‌ دراین‌ خصوص‌ مقاله‌ای‌ در مجله‌ ایران‌ امروز (سال‌ ۱۳۲۰، ش‌ ۱، ص‌ ۱۴) نوشته‌ است‌ که‌ جهت‌ اطلاع‌ آقای‌پورپیرار چند سطر آن‌ را نقل‌ می‌کنیم‌:
«… در آخر یک‌ نسخه‌ قدیم‌ بسیار نفیسی‌ از دو جلد اول‌ از تاریخ‌ وصاف‌ که‌ تاریخ‌ آن‌ ۷۴۹ـ ۷۵۰ است‌…خواننده‌ای‌ در تاریخ‌ ۱۰۹۱ قسمتی‌ از دیوان‌ شعر مؤلف‌ کتاب‌، یعنی‌ وصاف‌ را که‌ شرف‌ تخلص‌ می‌کرده‌، جمع‌آورده‌ و به‌ این‌ نسخه‌ ملحق‌ نموده‌ است‌. در این‌ قسمت‌ قطعه‌ شعری‌ است‌ از سعدی‌ خطاب‌ به‌ وصاف‌ و جوابی‌از وصاف‌ به‌ سعدی‌ که‌ برای‌ معرفت‌ احوال‌ این‌ دو سخندان‌ شیرازی‌ هم‌ عصر و اثبات‌ رابطه‌ دوستی‌ بین‌ ایشان‌در نهایت‌ اهمیت‌ است‌. این‌ است‌ آن‌ دو قطعه‌ که‌ عیناً نقل‌ می‌شود. حضرت‌ شیخ‌ سعدی‌ در باب‌ مصلحتی‌ به‌ وی‌نوشته‌:
شرف‌ِ دین‌ و دولت‌، ای‌ که‌ هنر
همچو دین‌ و جهان‌ شرف‌ ز تو یافت‌
چرخ‌ اطلس‌ به‌ کارخانه‌ بخت
کسوت‌ مردمی‌ به‌ قد تو بافت‌
تیر چرخ‌ از کمان‌ زه‌ آن‌ دم‌ گفت‌
که‌ ضمیرت‌ به‌ تیر موی‌ شکافت‌
آفتاب‌ وجودت‌ از سر جود
سایه‌ انداخت‌ هرکجا که‌ بتافت‌
مسرع‌ رأی‌ تو برای‌ رهی‌
هیچ‌ در راه‌ اصطناع‌ شتافت‌؟
یا خود از راه‌ آن‌ که‌ ذکر کند
رایض‌ رای‌ تو عنان‌ برتافت‌؟
در جواب‌ قطعه‌ شیخ‌ سعدی‌ گفته‌:
ای‌ کمالت‌ مصون‌ ز عین‌ کمال
‌این‌ چه‌ الفاظ‌ عذب‌ روح‌ فزاست‌
این‌ نه‌ شعر است‌ آب‌ حیوان‌ است‌
واین‌ نه‌ لفظ‌ است‌، لؤلؤ لالاست‌
غنچه‌ فضل‌ از او شکفته‌ شده‌ است‌
در لطافت‌ مگر نسیم‌ صباست‌…
به‌ کرم‌ یاد کرده‌ای‌ چاکر
وآن‌ هم‌ از لطف‌ بیکران‌ شماست‌
آن‌ مصالح‌ که‌ در مشافهه‌ گفت
‌عرض‌ کرد آن‌ چنان‌ که‌ شرط‌ ولاست‌…»
این‌ قطعه‌ وصاف‌ ۱۳ بیت‌ است‌. مرحوم‌ عباس‌ اقبال‌ در توضیح‌ قطعه‌ وصاف‌ می‌نویسد: «از این‌ مکاتبه‌شعری‌ چنین‌ معلوم‌ می‌شود که‌ وقتی‌ سعدی‌ برای‌ انجام‌ مصلحتی‌ به‌ وصاف‌ متوسل‌ شده‌ و شفاهاً به‌ او گفته‌که‌ آن‌ را از جانب‌ او به‌ مقامی‌ به‌ عرض‌ برساند و به‌ او یادآوری‌ می‌کند که‌ آن‌ را به‌ عرض‌ رسانیده‌ یا فراموش‌کرده‌؟ وصاف‌ در جواب‌ می‌گوید که‌ مصلحتی‌ را که‌ سعدی‌ در مشافهه‌ به‌ او گفته‌ چنان‌ که‌ شرط‌ دوستی‌ است‌،به‌ عرض‌ رسانده‌ و با این‌ که‌ به‌ علت‌ گرفتاری‌ و کثرت‌ مشغله‌ بس‌ پریشان‌ و مضطرب‌ است‌، باز در انجام‌مقصود اهتمام‌ خواهد ورزید و از خیال‌ آن‌ بیرون‌ نخواهد رفت‌، چه‌ وظیفه‌ هر سعادت‌طلبی‌ است‌ که‌ در راه‌کمال‌ این‌ مقصود بکوشد.» (مقالات‌ عباس‌ اقبال‌، ج‌ ۲ ص‌ ۱۸۰)
حیرت‌ خواننده‌
آقای‌ پورپیرار، در صفحات‌ ۷۰ تا ۹۲ کتاب‌ خود (۲۲ صفحه‌) تحت‌ عنوان‌ «گناه‌ کاتبان‌ و نسخه‌ برداران‌» به‌ دفاع‌ از نسخه‌ برداران‌ برخاسته‌اند و فصلی‌ مشبع‌ در فضل‌ بی‌کران‌ آنان‌ سخن‌ می‌رانند و از جمله‌می‌نویسند: «وسعت‌ این‌ تهمت‌های‌ غیر عادلانه‌ (!) به‌ کاتبان‌ و نسخه‌ برداران‌ گاه‌ از حد عادی‌ بسیار فراترمی‌رود!» (ص‌ ۷۴) و ایضاً می‌نویسند: «من‌ بر سر آنم‌ که‌ فهرستی‌ از خدماتی‌ که‌ نسخه‌ برداران‌ و کاتبان‌ درویرایش‌ ناموزونی‌های‌ متون‌ شیخ‌ (!) انجام‌ داده‌اند بیاورم‌ و روشن‌ سازم‌ که‌ علی‌ رغم‌ افتراهای‌ متعدد به‌کاتبان‌، یعنی‌ به‌ واسطه‌های‌ انتقال‌ فرهنگ‌، از دستی‌ به‌ دست‌ دیگر (!) و از قرنی‌ به‌ قرن‌ بعد، اتفاقاً بسیاری‌ ازآنان‌ ادب‌ دوستانی‌ فرهیخته‌ و دود چراغ‌ خوردگانی‌ روشن‌ اندیشه‌ بوده‌اند» (ص‌ ۷۹).
شاید خواننده‌ای‌ که‌ یکی‌ از متون‌ انتقادی‌ ادبیات‌ گذشته‌، مثلاً شاهنامه‌ چاپ‌ مسکو را از نظر گذرانیده‌باشد و آن‌ همه‌ تصرفات‌ تا به‌ جای‌ کاتبان‌ را ملاحظه‌ کرده‌ باشد از دفاعیات‌ آقای‌ پورپیرار تعجب‌ کند. علتش‌در این‌ جاست‌: در گلستان‌ حکایتی‌ است‌ که‌ می‌گوید: «عبدالقادر گیلانی‌ را در حرم‌ کعبه‌ دیدند، روی‌ بر حصبانهاده‌ همی‌ گفت‌…» در بعضی‌ از نسخه‌های‌ گلستان‌ در عوض‌ «دیدند» دارد: «دیدم‌». آقای‌ پورپیرار معتقد است‌همین‌ ضبط‌ صحیح‌ است‌ و «دیدند» از جمله‌ خدماتی‌ است‌ که‌ نسخه‌ برداران‌ به‌ شیخ‌ سعدی‌ کرده‌اند. با این‌ که‌عبدالقادر جیلانی‌ سال‌ها پیش‌ از تولد سعدی‌ در گذشته‌ و سعدی‌ نمی‌توانسته‌ است‌ او را ببیند با این‌ حال‌«دیدم‌» صحیح‌ است‌. چرا؟ چون‌ سعدی‌ همه‌ ادعاهای‌ خود را از این‌ جا و آن‌ جا استخراج‌ کرده‌ و به‌ خود نسبت‌داده‌ است‌. پس‌ ناچار داستان‌ شیخ‌ عبدالقادر را نیز در جایی‌ خوانده‌ و وانمود کرده‌ است‌ که‌ او را در حرم‌ مکه‌دیده‌ ولی‌ متوجه‌ نبوده‌ است‌ که‌ شیخ‌ عبدالقادر سال‌ها پیش‌ از تولدش‌ در گذشته‌ است‌. اما یکی‌ از کاتبان‌خدمتگزار «دیدم‌» را به‌ «دیدند» تبدیل‌ می‌کند تا بی‌اساسی‌ دعوی‌ سعدی‌ آشکار نشود. این‌ چند سطر را که‌حاصل‌ ۲۲ صفحه‌ از کتاب‌ محقق‌ ماست‌ باید به‌ خاطر سپرد.
اکنون‌ به‌ سراغ‌ بخش‌ دیگری‌ از این‌ کتاب‌ می‌رویم‌. از صفحه‌ ۱۴۱ تا ۱۵۴ یعنی‌ ۱۴ صفحه‌، به‌ بحث‌ درباره‌ملاقات‌ سعدی‌ با شیخ‌ شهاب‌ الدین‌ سهروردی‌ اختصاص‌ یافته‌ است‌. در بوستان‌ می‌گوید:
مرا شیخ‌ دانای‌ مرشد شهاب‌                      دو اندرز فرمود بر روی‌ آب‌
شارحان‌ بوستان‌ می‌گویند که‌ مراد از این‌ شخص‌، شهاب‌ الدین‌ سهروردی‌ صاحب‌ عوارف‌ المعارف‌متوفی‌ ۶۳۲ است‌. آقای‌ پورپیرار متوجه‌ هستند که‌ اگر این‌ ملاقات‌ را تأیید کنند باید به‌ سفرهای‌ سعدی‌ به‌خارج‌ از شیراز تن‌ در دهند و این‌ به‌ کلی‌ خلاف‌ طرحی‌ است‌ که‌ از پیش‌ ریخته‌اند. چون‌ سعدی‌ در ۲۰ تا ۲۵سالگی‌ می‌توانسته‌ با شهاب‌ الدین‌ سهروردی‌ ملاقات‌ کرده‌ باشد آن‌ هم‌ فقط‌ در خارج‌ از شیراز. بنابراین‌ چه‌باید کرد؟ ناگهان‌ دیوار کوتاه‌ کاتبان‌ به‌ خاطر محقق‌ ما می‌رسد و می‌نویسد که‌ کاتبی‌ این‌ اشعار آبکی‌ راسروده‌ و به‌ بوستان‌ الحاق کرده‌ است‌: «انصافاً به‌ آن‌ شیر پاک‌ خورده‌ای‌ که‌ معلوم‌ نیست‌ در چه‌ زمان‌ این‌ چندشعر آبکی‌ را در باب‌ دیدار این‌ دو شیخ‌ بر روی‌ آب‌، وارد کلیات‌ کرده‌، آفرین‌ گفت‌ که‌ گویا خلق‌ و خوی‌ سعدی‌شناسان‌ متعصب‌ ما را راجع‌ به‌ شیخ‌ اجل‌ نیک‌ می‌شناخته‌، می‌دانسته‌ که‌ همان‌ یک‌ اشاره‌ او کافی‌ است‌ تاادیبان‌ ما این‌ همه‌ راجع‌ به‌ مطلبی‌ که‌ آب‌ جعلی‌ بودن‌ از سراپای‌ آن‌ می‌چکد، ذوق کنا ن‌ سخن‌ بسرایند». (ص‌۱۵۴)
گمان‌ می‌رود که‌ اکنون‌ نوبت‌ خوانندگان‌ باشد که‌ برای‌ چندمین‌ بار از افادات‌ سعدی‌ شناس‌ غیر متعصب‌حیرت‌ کنند و بپرسند که‌ شما برای‌ توجیه‌ یکی‌ از دعاوی‌ خود ۲۲ صفحه‌ از کتاب‌ را به‌ دفاع‌ از کاتبان‌اختصاص‌ داده‌اید، چه‌ شد که‌ حالا یقه‌ کاتبان‌ صد البته‌ بی‌ گناه‌ و دود چراغ‌ خورده‌ را گرفته‌اید، برای‌ توجیه‌ادعایی‌ دیگر؟ چه‌ شد که‌ از خیل‌ این‌ کاتبان‌ درستکار، یکی‌ داستان‌ ملاقات‌ سعدی‌ با سهروردی‌ را ساخت‌.دومی‌، «دیدم‌» را به‌ «دیدند» تبدیل‌ کرد. سومی‌ مطالبی‌ را به‌ شد الازار الحاق کرد. چهارمی‌ شرح‌ ارادت‌جوینی‌ها را به‌ سعدی‌ جعل‌ کرد…؟
مطالبی‌ که‌ عرض‌ شد تمامی‌ دعاوی‌ سعدی‌ شناس‌ روزگار ما بود که‌ مهمل‌ بودن‌ آنها بر همگان‌آشکارست‌. «مگر این‌ پنج‌ روزه‌» را می‌توان‌ «نقد ناشیانه‌» آثار سعدی‌ دانست‌ که‌ برهان‌ها و استدلال‌های‌ مؤلف‌آن‌ سست‌ و واهی‌ و بر پایه‌ تحریف‌ حقایق‌ بنا گردیده‌ که‌ هر یک‌ با تلنگری‌ فرو می‌ریزد. حسن‌ ختام‌ را، بانقل‌عبارتی‌ از محقق‌ بی‌ مثالمان‌ سخن‌ را به‌ پایان‌ می‌بریم‌.
تجاوز به‌ عنف‌!
در بحث‌ ابن‌ جوزی‌ می‌نویسد: «این‌ تجاوز به‌ عنف‌ به‌ حقایق‌ مسلم‌ تاریخی‌ و این‌ اصرار و اهتمام‌ درخوراندن‌ مطالب‌ مجعول‌ به‌ اذهان‌ جوانان‌ ما معلوم‌ نیست‌ تا چه‌ وقت‌ امری‌ است‌ مصطلح‌ (!!)، عادی‌ و قابل‌اغماض‌ و این‌ نیست‌ مگر آن‌ را به‌ ضعف‌ بزرگانی‌ حوالت‌ دهیم‌ که‌ متصدی‌ چنین‌ نقد و موشکافی‌ها در مطالبی‌هستند که‌ این‌ جا و آن‌ جا مسوده‌ و مسطور است‌!». (ص‌ ۱۱۲)
خوانندگان‌ نیز ملاحظه‌ کردند که‌ چگونه‌ محقق‌ نوظهور ما خوارزمشاهیان‌ را به‌ جان‌ ایوبیان‌ انداختند وآن‌ جنگ‌ خانمانسوز را به‌ پا کردند و چگونه‌ فتح‌ سومنات‌ نود سالی‌ به‌ عقب‌ رفت‌ و چگونه‌ بین‌ سعدی‌ وجوینی‌ها خصومتی‌ برقرار شد و چگونه‌ سومنات‌ به‌ هند کشیده‌ شد. چگونه‌ جنید شیرازی‌ شیعی‌ شد وکلّاسه‌، حوض‌! چگونه‌ دیوان‌ بهاء زهیر کتاب‌ درسی‌ سعدی‌ شد و جامع‌ بعلبک‌ محو!
ظاهراً جای‌ آن‌ است‌ که‌ ما نیز آقای‌ پورپیرار را از متجاوزین‌ به‌ عنف‌ به‌ حقایق‌ مسلم‌ تاریخی‌ و البته‌جغرافیایی‌ بدانیم‌ و به‌ ایشان‌ توصیه‌ کنیم‌ که‌ نبوغ‌ خارق العاده‌ خود را در موضوعات‌ دیگر به‌ کار گیرد.
پی‌ نوشت‌:
۱. همه‌ ارجاعات‌ به‌ چاپ‌ دوم‌ کتاب‌ است‌ مگر آن‌ که‌ به‌ چاپ‌ اول‌ تصریح‌ شود.
۲. سمعانی‌، الأنساب‌، تصحیح‌ عبدالله عمرالبارودی‌، بیروت‌، ۱۴۰۸، ج‌ ۱ ص‌ ۳۷۰. نیز چاپ‌ حیدرآباد دکن‌،۱۳۸۳، ج‌ ۲ ص‌ ۲۶۶.
۳. دائره‌ المعارف‌ اسلام‌ (نشر جدید) و ترجمه‌ عربی‌ آن‌، ذیل‌ بعلبک‌.
۴. هروی‌، ابوالحسن‌، کتاب‌ الاشارات‌ الی‌ معرفه‌ الزیارات‌، تصحیح‌ جان‌ سور دل‌، دمشق‌، ۱۹۵۳، ص‌ ۱۰.
۵. یاقوت‌ حموی‌، معجم‌ البلدان‌، بیروت‌، دار صادر، ذیل‌ بعلبک‌.
۶. ابن‌ تغری‌ بردی‌، النجوم‌ الزاهره‌ فی‌ ملوک‌ مصر و القاهره‌، مصر، ج‌ ۶ ص‌ ۶۳۸ به‌ بعد.
۷. رحله‌ ا بن‌ جبیر، بریل‌، ۱۹۰۷، ص‌ ۲۵۸. چاپ‌ بیروت‌، ۱۳۸۴، ص‌ ۲۳۲.
۸. جهت‌ اطلاع‌ از وقایع‌ و سرگذشت‌ پادشاهان‌ این‌ شهر رجوع‌ شود به‌: ابن‌ شداد، الاعلاق الخطیره‌ فی‌ ذکر امراءالشام‌ و الجزیره‌، تصحیح‌ سامی‌ الدهان‌، دمشق‌، ۱۳۸۲، صفحات‌ ۴۲ ـ ۵۴؛ ابن‌ واصل‌، مفرج‌ الکروب‌ فی‌ اخبار بنی‌ایوب‌، مصر، ج‌ ۳ و ۴؛ ابن‌ تغری‌ بردی‌، النجوم‌ الزاهره‌، ج‌ ۶ و ۷ (وقایع‌ ۵۶۷ به‌ بعد)؛ زامباور، نسب‌ نامه‌ خلفا و شهریاران‌، ترجمه‌ دکتر مشکور، ص‌ ۱۵۲؛ مقریزی‌، کتاب‌ السلوک‌، مصر، ۱۹۵۷، جزء اول‌، قسم‌ ثانی‌، ص‌ ۳۲۳ و قسم‌اول‌، ص‌ ۲۴۴ به‌ بعد (وقایع‌ سال‌های‌ ۶۳۰ به‌ بعد).
۹. دائره‌ المعارف‌ اسلام‌، ذیل‌ بعلبک‌.
۱۰. نجفی‌، ابوالحسن‌، سمیعی‌، احمد، «پاره‌های‌ موزون‌ گلستان‌» نامه‌ فرهنگستان‌، ش‌ ۱ تا ۴، و ش‌ ۶ ص‌ ۱۳۶.
۱۱. سراج‌ طوسی‌، ابونصر، اللمع‌ فی‌ التصوف‌، تصحیح‌ نیکلسون‌، بریل‌، ۱۹۱۴، ص‌ ۲۲.
۱۲. اصفهانی‌، ابونعیم‌، حلیه‌ الاولیاء، بیروت‌، ۱۴۰۷، ج‌ ۲ ص‌ ۱۳۷.
۱۳. دائره‌ المعارف‌ اسلام‌، ذیل‌ بغداد.
۱۴. خطیب‌ بغدادی‌، تاریخ‌ بغداد، ج‌ ۱ ص‌ ۲۵.
۱۵. مسعودی‌، مروج‌ الذهب‌، ترجمه‌ پاینده‌، ج‌ ۱ ص‌ ۳۷۰ و ۳۷۴.
۱۶. مسعودی‌، همان‌، ص‌ ۳۷۵.
۱۷. مقریزی‌، المواعظ‌ و الاعتبار فی‌ خطط‌ و الآثار، چاپ‌ گاستون‌ ویت‌، ۱۹۱۰، ج‌ ۲ ص‌ ۲۹۸.
۱۸. مقریزی‌، همان‌، ص‌ ۳۶۳.
۱۹. مقریزی‌، همان‌، ص‌ ۲۴۱.
۲۰. سیهرندی‌، یحیی‌، تاریخ‌ مبارکشاهی‌، کلکته‌، ۱۹۳۱، ص‌ ۷۶.
۲۱. بداؤنی‌، منتخب‌ التواریخ‌، کلکته‌، ۱۸۶۸، ج‌ ۱ ص‌ ۱۸۲.
۲۲. رجوع‌ شود به‌ تاریخ‌ هند، الیوت‌، ج‌ ۳ ص‌ ۱۶۵.
۲۳. لین‌ پول‌ و بار تولد و دیگران‌، تاریخ‌ دولت‌های‌ اسلامی‌ و خاندان‌های‌ حکومتگر، ترجمه‌ صادق سجادی‌، ج‌ ۲ص‌ ۵۰۵. نیز، لین‌ پل‌، طبقات‌ سلاطین‌ اسلام‌، ترجمه‌ عباس‌ اقبال‌، ص‌ ۲۶۶ (در اینجا تاریخ‌ فتح‌ سومنات‌ در ۶۹۷نوشته‌ است‌ و هر دو غلط‌).
۲۴. این‌ سال‌ استنباط‌ بنده‌ است‌. مارکوپولو در ۶۹۲ هـ. از چین‌ به‌ سوی‌ ونیز حرکت‌ می‌کند و از طریق‌ دریا، ازبندر زیتون‌، سوماترا، جاوه‌، سواحل‌ هند، هرمز، ایران‌… به‌ ونیز باز می‌گردد. وی‌ در ۶۹۵ در ونیز بوده‌. بنابراین‌ در یکی‌از سال‌های‌ ۶۹۳ یا ۶۹۴ به‌ سومنات‌ رسیده‌ است‌.
۲۵. سفر نامه‌ مارکوپولو، ترجمه‌ منصور سجادی‌، ص‌ ۲۱۴.
۲۶. قزوینی‌، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه‌ جهانگیر میرزا، تصحیح‌ هاشم‌ محدث‌، ص‌ ۱۴۴.
۲۷. خنجی‌، سلوک‌ الملوک‌، تصحیح‌ دکتر موحد، ص‌ ۳۹۴ به‌ بعد.
۲۸. مینوی‌، تاریخ‌ و فرهنگ‌، ص‌ ۷۳ به‌ بعد.
۲۹. دشتی‌، قلمرو سعدی‌، ص‌ ۲۶۷ به‌ بعد.
۳۰. ابن‌ ماجد، کتاب‌ الفوائد فی‌ اصول‌ علم‌ البحر و القواعد، تحقیق‌ ابراهیم‌ خوری‌، دمشق‌، ۱۳۹۰، ص‌ ۳۱۹ و ۳۲۱.استاد اقتداری‌ این‌ کتاب‌ را به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرده‌اند و آنچه‌ در متن‌ آمده‌ ترجمه‌ ایشان‌ است‌. (چاپ‌ انجمن‌ آثار ومفاخر فرهنگی‌، ص‌ ۴۳۵ به‌ بعد).
۳۱. هندو شاه‌ استرآبادی‌، تاریخ‌ فرشته‌، بمبئی‌، ۱۲۴۷ / ۱۸۳۲، ج‌ ۲ ص‌ ۷۰۵.
۳۲. همان‌، ج‌ ۲ ص‌ ۷۰۲ به‌ بعد. این‌ فصل‌ از کتاب‌ محمد قاسم‌ هندوشاه‌ اطلاعات‌ ارزشمندی‌ درباره‌مسافرت‌های‌ دریایی‌ بین‌ ملیبار و ظفار و حجاز به‌ دست‌ می‌دهد.
۳۳. ابن‌ رجب‌، ذیل‌ طبقات‌ الحنابله‌، مصر، ۱۳۷۲، ص‌ ۲۵۸ ـ ۲۵۹، ۲۶۱ ـ ۲۶۲؛ ابن‌ الفوطی‌، مجمع‌ الآداب‌ فی‌ معجم‌الالقاب‌، چاپ‌ ایران‌، ج‌ ۱ ص‌ ۲۴۳، ج‌ ۵ ص‌ ۱۲۱.
۳۴. ابن‌ جوزی‌، المنتظم‌، حیدر آباد دکن‌، ۱۳۵۸، ج‌ ۷ ص‌ ۱۱۴.
۳۵. وصاف‌، تاریخ‌ وصاف‌، بمبئی‌ (افست‌ ایران‌) ص‌ ۳۸.
۳۶. علامه‌ قزوینی‌، مقالات‌ قزوینی‌، ج‌ ۳ ص‌ ۵۶۰.
۳۷. علامه‌ قزوینی‌، یادداشت‌ها، ج‌ ۵ ص‌ ۱۰۹.
۳۸. محفوظ‌، حسینعلی‌، متنبی‌ و سعدی‌، ص‌ ۲۰۷.
۳۹. فروزانفر، سخن‌ و سخنوران‌، چاپ‌ خوارزمی‌، ص‌ ۳۷۱.
۴۰. ابن‌ الوردی‌، تتمه‌ المختصر فی‌ اخبار البشر، بیروت‌، ۱۳۸۹، ج‌ ۲ ص‌ ۲۸۷؛ ابن‌ تغری‌ بردی‌، النجوم‌ الزاهره‌، ج‌۷ ص‌ ۶۲.
۴۱. دیوان‌ بهاءالدین‌ زهیر، بیروت‌، ۱۳۸۳، حدود ۳۷۲۰ بیت‌ دارد.
۴۲. سفر نامه‌ ابن‌ جبیر، ترجمه‌ پرویز اتابکی‌، ص‌ ۳۳۵.
۴۳. همان‌، ص‌ ۳۲۹.
۴۴. منجد، صلاح‌ الدین‌، مدینه‌ دمشق‌، بیروت‌، ۱۹۶۷، ص‌ ۲۴۰ (به‌ نقل‌ از مسالک‌ الابصار، چاپ‌ احمد زکی‌ پاشا،ج‌ ۱ ص‌ ۱۸۷ به‌ بعد).
۴۵. هروی‌، ابوالحسن‌، همان‌، ص‌ ۱۶.
۴۶. سفر نامه‌ ابن‌ جبیر، همان‌، ص‌ ۲۷۹.
۴۷. کسایی‌، مدارس‌ نظامیه‌، ص‌ ۱۸۶.
۴۸. یاقوت‌ حموی‌، معجم‌ الادبا، مصر، ج‌ ۲۰ ص‌ ۲۷.
۴۹. نخجوانی‌، هندو شاه‌، تجارب‌ السلف‌، چاپ‌ عکسی‌ اصفهان‌، ص‌ ۲۳۶. ابن‌ الفوطی‌ (همان‌، ج‌ ۳ ص‌ ۲۲۵) درسال‌ ۶۷۹ در نظامیه‌ بغداد با هندو شاه‌ ملاقات‌ کرده‌ است‌.
۵۰. جامی‌، نفحات‌ الانس‌، چاپ‌ دکتر عابدی‌، صفحه‌ سی‌ و یک‌.
۵۱. رحله‌ ابن‌ بطوطه‌، بیروت‌، ۱۳۷۹، ص‌ ۲۱۶.
۵۲. سفر نامه‌ ابن‌ بطوطه‌، ترجمه‌ دکتر موحد، ج‌ ۱ ص‌ ۲۴۳.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر چهارم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. سعدی‌ نو اندیش‌
  3. حافظ‌ و سعدی‌، دو آفتاب‌ در یک‌ سرزمین‌
  4. نکته‌ای‌ از شعر سعدی‌
  5. سعدی‌ و زبان‌ فارسی‌
  6. تساهل‌ و تحرک‌ دو صفت‌ بارز سعدی‌
  7. فراخی‌ها و تنگناهای‌ سخن‌ سعدی‌
  8. سعدی‌ غزل‌سرایی‌ حکایت‌پرداز
  9. مرثیه‌های‌ سعدی‌ و چارچوب‌ ارتباط‌ زبانی‌
  10. تنزیه‌ قدرت‌ از دیدگاه‌ سعدی‌
  11. سعدی‌ و سلغریان‌
  12. سنت‌ مدیحه‌پردازی‌ ضمن‌ غزل‌ با اشاره‌ای‌ به‌ جایگاه‌ سعدی‌
  13. جستجویی‌ برای‌ بهترین‌ غزل‌ سعدی‌۱
  14. جولان‌ سرخوشانه‌ در جهان‌ قدیم‌!
  15. عرض‌ خود می‌بری‌ و زحمت‌ ما می‌داری‌
  16. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۷۹