مجمر و سعدی
شنیدم که یک وقت مجمر شاعر دربار فتحعلیشاه ادعا کرد که میتواند به خوبی سعدی غزل بسازد. بهجرم این بیادبی او را به زندان افکندند. از زندان برای ادبای وقت پیغام فرستاد که بهترین غزل سعدی راانتخاب کرده، برای او بفرستند تا جواب آن را بگوید. غزل سعدی که انتخاب کردند و غزلی که مجمر در جوابآن ساخت چنین است:
|
هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیش
|
من بیچاره گرفتار هوای دل خویش
|
|
هرگز اندیشه نکردم که تو با من باشی
|
چون به دست آمدی، ای لقمه از حوصلهبیش؟
|
|
این تویی با من و غوغای رقیبان از پس؟
|
واین منم با تو گرفته ره صحرا در پیش؟
|
|
همچنان داغ جدایی جگرم میسوزد
|
مگرم دست چو مرهم بنهی بر دل ریش
|
|
باور از بخت ندارم که تو مهمان منی
|
خیمه پادشه آن گاه فضای درویش؟
|
|
زخم شمشیر غمت را ننهد مرهم کس
|
طشت زرینم و پیوند نگیرم به سریش
|
|
عاشقان را نتوان گفت که باز آی از مهر
|
کافران را نتوان گفت که برگرد از کیش
|
|
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
|
خویشتن گو به در حجره بیاویز چو خیش
|
|
من خود از کید عدو باک ندارم لیکن
|
کژدم از خبث طبیعت بزند سنگ به نیش
|
|
تو به آرام دل خویش رسیدی، سعدی
|
می خور و غم مخور از شنعت بیگانه وخویش
|
|
ای که گفتی «به هوا دل منه و مهر مبند»
|
من چنینم، تو برو مصلحت خویش اندیش
|
(سعدی)
|
تو اگر صاحب نوشی و اگر ضارب نیش
|
دیگران راست، که من بیخبرم از تو زخویش
|
|
به چه عضو تو زنم بوسه؟ نداند چه کند
|
بر سر سفره سلطان چو نشیند درویش
|
|
از تو در شکوه و غافل که نشاید در عشق
|
طفل نادانم و آگه نه ز نادانی خویش
|
|
زلف بر دوش و سخن بر لب و غافل که
|
مراستمشگ بر سینه مجروح و نمک بر دل ریش
|
|
همه درخورد وصال تو و ما از همه کم
|
همه حیران جمال تو و ما از همه بیش
|
|
میزنی تیغ و ندانی که چه سان میگذریم
|
گرگ در گله ندارد خبر از حالت میش
|
|
آخر این قوم چه خواهند ز جانهای فکار؟
|
آخر این جمع چه جویند ز دلهای پریش؟
|
|
به رهی میروم اما به هزاران امید
|
قدمی مینهم اما به هزاران تشویش
|
|
تا چه با دردکشان میرود از آتش می
|
صوفیان را چو به افلاک برد دود حشیش
|
|
رفت مجمر به در شاه، بگو گردون را
|
هرچه کردی به من، آید پس از زینت در پیش
|
(مجمر)
به نظر من سعدی دهها غزل بهتر از این دارد ضمناً مجمر نتوانسته است حتی در مورد همین غزل باسعدی برابری کند.
بهترین غزل سعدی
آیا میتوانیم امروز همان مسئله ادبی قریب یک قرن و نیم بیش از این را مطرح کنیم و جواب مقتضی را به دست بیاوریم؟ طرح مسئله البته مانعی ندارد بلکه میتوان گفت لازم است که هر نسل متوالی ازدوستداران شعر فارسی به نوبت خود این مسئله را طرح کنند. ضمناً مسلم است که ذوق ادبی امروزه با آن دوره فرق کلی کرده است. مِن جمله تصور نمیتوانیم بکنیم که بتوان به آن سادگی و آسانی یک غزل رابهترین غزل سعدی خواند.
باری، دنبال محال رفتن بیلذت نیست و شکست در چنین کوششی ننگی ندارد. من به سهم خود کوشیدمتا ببینم بهترین غزل سعدی مطابق فهم و درک من کدام است، ولی چنان که قبلاً هم معلوم بود به علت تعددغزلهای عالی سعدی کوشش من برای انتخاب چنین غزلی منجر به آن شد که میان عده معتنابهی از غزلهایبسیار فصیح به کلی حیران ماندم.
بهترین ده غزل سعدی
در وهله بعد مسئله را برای خودم به نحوی که ده برابر آسانتر باشد، طرح کردم؛ یعنی در صدد برآمدم که ببینم آیا میتوان ده غزل سعدی را مجتمعاً (بیتعین درجه ارجحیت هریک از آنها نسبت بهبقیه) به عنوان بهترین ده غزل او انتخاب کرد؟ متعجب نشدم وقتی که دیدم حتی جواب این مسئله نیز برای منبه منتها درجه مشکل است. علت باز همان علت فوق بود.
خواص غزل خوب
در این میان لزوم قطعی داشت که موازین انتقادی خود را حتیالمقدور روشن کنم و به عبارت دیگر تعریفی برای غزل خوب قایل شوم. البته در حدود معقول باید کوشید تا این موازین جامع و دقیق باشد وچون مطلب بر سر انتخاب بهترین گروه از میان قریب هفتصد و پنجاه غزل بسیارِ خوب است، میتوان پایهتوقع را خیلی بالا قرار داد. بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید منتظر بود که در حداقل اغلب خواص ذیل درهریک از غزلهای مورد نظر جمع باشد:
۱. حسن مطلع
۲. حسن مقطع
۳. روانی و فصاحت لفظی و به عبارت دیگر عاری بودن از لغات و عبارات ثقیل یا نامأنوس یا خارج از سبک
۴. سهلالفهم بودن
۵. شامل بودن بر لااقل هفت بیت گزیده
۶. ابتکار و دلنشینی مفاهیم و مضامین
۷. غزلوار بودن مطالب و به عبارت دیگر حاکی بودن از احساسات عمیق و صادقانه انفرادی
۸. درست بودن عکسالعملهای منطقی شاعر
۹. شایسته بودن غزل برای ترجمه به زبان خارجی یا تبدیل به نثر فارسی تا ثابت شود که حسن غزل منحصربه لفظ و وزن و قافیه آن نیست
۱۰. دارا بودن یک موضوع کلی مرکزی که به سرتاسر غزل وحدت ببخشد و انسجام ابیات آن را تأمین کند
یقین دارم که این فهرست محتاج تعدیل و تکمیل است ولی من به همین موازین اساسی و لازمالرعایه اکتفاکردم و تازه کار بسیار مشکل مطالعه غزلهای سعدی در جست و جوی بهترین گروه از میان آنها آغاز شد.
شعرشناسی
کیست که بتواند ادعا کند که همه غزلهای سعدی را چنان که باید و شاید از نظر انتقادی مطالعه کرده و سلیقه انتخابش درست کار کرده است؟ در وهله آخر هرکسی ناچار است که در این زمینه بر ذوق خود تکیه کند و نتیجه کارش را برای تصحیح و تعدیل به عامه گزارش بدهد. همه میدانیم که بعضی اشخاص بهتراز بعضی دیگر قادر به تشخیص شعر خوب هستند. به عبارت دیگر شعرشناسی فن مستقلی است که مستلزمشم ادبی خاصی است که بعضی اشخاص (حتی آنها که در فنون دیگر ادبی مانند نگارش تاریخ ادبیات یادستور زبان فارسی یا تحقیقات لغوی متخصص و متبحر هستند) فاقد آن میباشند. گمان میکنم بعد از همهاین حرفها بتوانیم بگوییم یک تعریف شعر خوب آن است که هر وقت خوانده یا شنیده شود، ایرانی عادیبیدرنگ آن را بفهمد و از آن لذت ببرد و با اشتیاق قلم و کاغذ درآورده، آن شعر را برای استفاده خودشیادداشت کند.
میزان استقلال بیت در غزل سعدی
یک نکته که در این میان برای من روشن شد آن است که میزان استقلال بیت درغزل سعدی بیشتر است تا در غزل حافظ و بالنتیجه اگر بیتی را که به علتی از علل همپایه ادبیات دیگر در غزل نیست ازغزل خارج کنیم، در ساختمان کلی غزل سعدی نسبتاً کمتر مؤثر واقع میشود.
مطلب مرکزی غزل
نکته دیگری که به همین موضوع مربوط میشود آن است که عده غزلهایی که مطلب مرکزی مشخصی دارند در سعدی کمتر و در حافظ بیشتر است. در میان غزلهای سعدی آنها که مصرع اولمطلعشان ذیلاً نقل میشود، به نحوی واضح دارای مطلب مرکزی هستند.
در برابر هر مصرع کوشیدهام آن مطلب را که به نظر من به سرتاسر غزل وحدت و انسجام میبخشد، بهعبارت ساده و کوتاه بیان کنم. البته این فهرست اولیهای بیش نیست و باید بعدها با مطالعه دقیقتر تکمیلشود.
۱وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز رامحبوب خوش آواز
۲دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناختتفرقه افکندن روزگار میان دوستان
۳چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر استمهتاب و معشوقه خوابآلود
۴ای لعبت خندان لب لعلت که گزیده است؟هرزه شدن معشوقه
۵مقصود عاشقان دو عالم لقای توستتسلیم در برابر اراده خداوند و تکیه بر کرم او
۶که میرود به شفاعت که یار باز آرد؟رفتن قاصد نزد معشوقه به طلب آشتی
۷کی برست این گل خندان و چنین زیبا شد؟معشوقه تازه به حد بلوغ رسیده
۸ساعتی کز درم آن سرو روان باز آمدآشتی کنان
۹دوش بیروی تو آتشی به سرم بر میشدشب فراق و مشغولی با خیال دوست
۱۰عیبجویانم حکایت پیش جانان گفتهاندسعایت
۱۱نفسی وقت بهارم هوس صحرا بودتفرجی در صحرای شیراز
۱۲مرا راحت از زندگی دوش بودشب وصال
۱۳وقت آن است که ضعف آید و نیرو برودنزدیک شدن پیری و مرگ
۱۴سر و بالایی به صحرا میرودبه صحرا رفتن معشوقه
۱۵تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کارعذر تقصیر و امید به کرم پروردگار
۱۶گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباشقناعت و مناعت
۱۷ای روبهک چرا ننشستی به جای خویشنتیجه ستیزه کهتر با مهتر
۱۸هرکسی را هوسی در سر و کاری در پیشوصل نامنتظر
۱۹گو خلق بدانند که من عاشق و مستمتوبه شکنان
۲۰میروم وز سر حسرت به قفا مینگرمآغاز سفر و اظهار تأسف از جدا شدن ازمعشوقه
۲۱خرما نتوان خورد از این خار که کشتیمناشایستگی برای نیل به سعادت اخروی
۲۲فراق دوستانش باد و یارانفراق و تنهایی
۲۳چه خوش بود دو دلارام دست در گردنآشتی
۲۴ای چشم تو دلفریب و جادوالتزام کلمه چشم در هر مصرع
۲۵چه جرم رفت که با ما سخن نمیگوییمعشوقه قهر کرده
۲۶به پایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقیپایان دفتر
۲۷سرو سیمینا به صحرا میرویبه صحرا رفتن معشوقه و نبردن عاشق راهمراه خود
گروه دوم: بیست و نه غزل
در دیوان کامل سعدی که به کوشش آقای دکتر مظاهر مصفا در ۱۳۴۰ هجری شمسی به چاپ رسیده است، مجموعاً هفتصد و بیست و چهار غزل به سعدی منسوب است. از این میان من پس ازآزمایشهای متعدد، دیدم پنجاه و چهار غزل هست که جواب سئوال خود را به اغلب احتمال در میان آنهاخواهم یافت. این عده را پس از کوششهای بیشتر به دو گروه تقسیم کردم، اول بیست و نه غزل که مجموعاًآنها را نسبت به بقیه در درجه دوم قرار دادم و بالاخره بیست و پنج غزل که همه آنها را درجه اول یافتم. این جاذهناً متوقف شدم و انتخاب خود را برای بهترین غزلهای سعدی نتوانستم محدودتر بسازم. مصرع اول مطلعبیست و نه غزلی که فوقاً مورد اشاره واقع شد از این قرار است:
۱. ای که انکار کنی عالم درویشان را
۲. اول دفتر به نام ایزد دانا
۳. دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
۴. خرّم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست
۵. به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست
۶. آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
۷. مقصود عاشقان دو عالم لقای توست
۸. خوشتر از دوران عشق ایام نیست
۹. با فراغت چند سازم؟ برگ تنهاییم نیست
۱۰. ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
۱۱. آن شکر خنده که پرنوش دهانی دارد
۱۲. کدام چاره سگالم که با تو در گیرد
۱۳. بسیار سالها به سر خاک ما رود
۱۴. وقت آن است که ضعف آید و نیرو برود
۱۵. روی در مسجد و دل ساکن خمار چه سود؟
۱۶. تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار
۱۷. امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس
۱۸. گناه کردن پنهان به از عبادت فاش
۱۹. در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
۲۰. دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
۲۱. تو پس پرده و ما خون جگر میریزیم
۲۲. دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
۲۳. چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این؟
۲۴. خلاف سرو اروزی خرامان سوی بستان آی
۲۵. مکن سرگشته آن دل را که دستآموز غم کردی
۲۶. دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری؟
۲۷. تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی؟
۲۸. به پایان آمد این دفتر، حکایت هم چنان باقی
۲۹. ندانم از من خسته جگر چه میخواهی؟
گروه اول: بیست و پنج غزل
اینک متن کامل بیست و پنج غزل درجه اول سعدی را که انتخاب آنها نتیجه این کوشش انتقادی من است، ذیلاً عرضه میکنم و امیدوارم خوانندگان شعرشناس به سهم خود قضاوت مرا مورد قضاوت وتصحیح و تعدیل قرار دهند.
۱
|
لاابالی چه کند دفتر دانایی را
|
طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
|
|
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند
|
نتواند که کند عشق و شکیبایی را
|
|
دیده را فایده آن است که دلبر بیند
|
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
|
|
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن ودوست
|
یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
|
|
گر برانی نرود، ور برود باز آید
|
ناگزیر است مگس دکّه حلوایی را
|
|
بر حدیث من و حسن تو نیافزاید کس
|
حد همین است سخندانی و زیبایی را
|
|
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت
|
یا مگر روز نباشد شب تنهایی را؟
|
۲
|
وقتی دل شیدایی میرفت به بستانها
|
بیخویشتنش کردی بوی گل و ریحانها
|
|
گه نعره زدی بلیل، گه جامه دریدی گل
|
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
|
|
ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها
|
ای شور تو در سرها وی سرّ تو در جانها
|
|
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
|
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
|
|
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
|
کوتهنظری باشد رفتن به گلستانها
|
|
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
|
باید که فرو شوید دست از همه درمانها
|
|
گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید
|
چون عشق حرم باشد سهل است بیابانها
|
|
هر کاو نظری دارد با یار کمان ابرو
|
باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
|
|
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
|
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
|
۳
|
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
|
«کان که شد عاشق از او حکم برخاست»
|
|
هرکه با شاهد گلروی به خلوت بنشست
|
نتواند ز سر راه ملامت برخاست
|
|
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق
|
که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست؟
|
|
عشق غالب شد و از گوشهنشنیان صلاح
|
نام مستوری و ناموس کرامت برخاست
|
|
در گلستانی کان گلبن خندان بنشست
|
سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست
|
|
گل صد برگ ندانم به چه رونق بشکفت
|
یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست؟
|
|
دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست
|
فتنه بنشست، چو برخاست قیامتبرخاست
|
۴
|
شب فراق نداند که تا سحر چند است
|
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
|
|
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
|
کدام سرو به بالای دوست مانند است؟
|
|
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
|
به خاک پای تو و آن هم عظیم سوگند است
|
|
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
|
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
|
|
بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست
|
به جای خاک، که در زیر پایت افکنده است
|
|
خیال روی تو بیخ امید بنشانده است
|
بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده است
|
|
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
|
بیا و بر دل من نِهْ که کوه الوند است
|
|
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
|
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
|
۵
|
چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر است
|
طعم دهانت از شکر ناب خوشتر است
|
|
زنهار از آن تبسم شیرین که میکنی
|
کز خنده شکوفه سیراب خوشتر است
|
|
شمعی به پیش روی تو گفتم که بر کُنم
|
حاجت به شمع نیست، که مهتاب خوشتر است
|
|
دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان
|
امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است
|
|
در خوابگاه عاشق و سر بر کنار دوست
|
گیمخت خار پشت ز سنجاب خوشتر است
|
|
ز آن سوی بحر آتشی اگر خوانیام به لطف
|
رفتن به روی آتشم از آب خوشتر است
|
|
زآب روان و سبزه و صحرا و لاله زار
|
با من مگو، که چشم در احباب خوشتر است
|
|
زهرم مده به دست رقیبان تند خوی
|
از دست خود بده که ز جلاب خوشتر است
|
|
سعدی دگر به گوشه خلوت نمیرودجلوت
|
خوش است و صحبت اصحاب خوشتر است
|
|
هر باب ازین کتاب نگارین که بر کنی
|
همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است
|
۶
|
ای کآب زندگانی من در دهان توست
|
تیر هلاک ظاهر من در کمان توست
|
|
گر برقعی فر نگذاری بدین جمال
|
در شهر هر که کشته شد در ضمان توست
|
|
تشبیه روی تو کنم ار من به آفتاب
|
این مدح آفتاب، نه تعظیم شان توست
|
|
گر یک نظر به گوشه چشم عنایتی
|
با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست
|
|
هر روز خلق را سر یاری و صاحبی است
|
ما را همین سر است که بر آستان توست
|
|
بسیار دیدهایم درختان میوه دار
|
زاین به ندیدهایم که در بوستان توست
|
|
گر دست نرسد باغ را چه جرم؟
|
منعی که میرود گنه از باغبان توست
|
|
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
|
نقشی که نمیرود از دل، نشان توست
|
|
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
|
ای دوست هم چنان دل من مهربان توست
|
|
سعدی، به قدر خویش تمنای وصل کن
|
سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست؟
|
۷
|
ای یار ناگزیر که دل در هوای توست
|
جان نیز اگر قبول کنی هم برای توست
|
|
غوغای عارفان و تمنای عاشقان
|
حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
|
|
گر تاج میدهی، غرض ما قبول تو
|
ور تیغ میزنی طلب ما رضای توست
|
|
گر بنده مینوازی و گر بنده میکشی
|
زجر و نواخت هر چه کنی رأی، رأی توست
|
|
تنها نه من به قید تو درماندهام اسیر
|
کز هر طرف شکسته دلی مبتلای توست
|
|
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند
|
قومی هوای عقبی و ما را هوای توست
|
|
شاید که در حساب نیاید گناه ما
|
آنجا که فضل و رحمت بی منتهای توست
|
|
هر جا که پادشاهی و صدری و سروری است
|
موقوف آستانِ درِ کبریای توست
|
|
سعدی ثنای تو نتواند به شرح گفت
|
خاموشی از ثنای تو حد ثنای توست
|
۸
|
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
|
یا شب و روز به جز فکر توأم کاری هست
|
|
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
|
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
|
|
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
|
در و دیوار گواهی بدهد کآری هست
|
|
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
|
تا ندیده است تو را بر منش انکاری هست
|
|
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
|
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
|
|
نه من خام طمع عشق تو میورزم و بس
|
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
|
|
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
|
آب هر طیب که در طبله عطاری هست
|
|
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟
|
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
|
|
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
|
داستانی است که بر هر سر بازاری هست
|
۹
|
خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند
|
به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
|
|
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
|
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
|
|
نظری کن به من خسته که ارباب کرم
|
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
|
|
عاشقان را ز بَرِ خویش مران، تا بر تو
|
سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند
|
|
گر کند میل به خوبان دل من، عیب مکن
|
کاین گناهی است که در شهر شما نیز کنند
|
|
نام من گر به زبان تو بر آید چه زیان؟
|
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند
|
|
سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج
|
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند؟
|
۱۰
|
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود؟
|
سر نه چیزی است که شایسته پای تو بود
|
|
ذرهای در همه اجزای من مسکین نیست
|
که نه آن ذره معلق به هوای تو بود
|
|
تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
|
هیچ کس مینپسندم که به جای تو بود
|
|
به وفای تو که گر خشت زنند از گل من
|
هم چنان در دل من مهر و وفای تو بود
|
|
سالها قبله صاحبنظران خواهد بود
|
بر زمینی که نشان کف پای تو بود
|
|
غایت آن است که سر در سر کار تو کنیم
|
مرگ ما باک نباشد چو بقای تو بود
|
|
من پروانه صفت پیش تو ای شمع چگل
|
گر بسوزم، گنه من، نه خطای تو بود
|
|
عجب است آن که تو را دید و حدیث تو شنید
|
که همه عمر نه مشتاق لقای تو بود
|
|
خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد
|
خاصه دردی که به امیدی دوای تو بود
|
|
ملک دنیا همه با همت سعدی هیچ است
|
پادشاهیش همین بس که گدای تو بود
|
۱۱
|
گر مرا دنیا نباشد خاکدانی گو مباش
|
باز عالی همتم، زاغ آشیانی گو مباش
|
|
گر همه کامم برآید نیم نانی خورده گیر
|
ور جهان بر من سرآید نیم جانی گو مباش
|
|
من سگ اصحاب کهفم بر در مردان مقیم
|
گرد هر در مینگردم، استخوانی گو مباش
|
|
چون طمع یکسو نهادم، پایمردی گو مخیز
|
چون زبان اندر کشیدم ترجمانی گو مباش
|
|
وه که آتش در جهان زد عشق شورانگیز من
|
چون من اندر آتش افتادم جهانی گو مباش
|
|
گر به دوزخ در بمانم خاکساری گو بسوز
|
ور بهشت اندر نیایم، بوستانی گو مباش
|
|
من چهام؟ در باغ ریحان خشک برگی گو بریز!
|
من کهام؟ در کاخ سلطان پاسبانی، گو مباش!
|
|
سعدیا در گاه عزت را چه میباید سجود؟
|
گرد خاک آلودهای بر آستانی گو مباش
|
۱۲
|
ای روبهک چرا ننشستی به جای خویش
|
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
|
|
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
|
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
|
|
از دست دیگران چه شکایت کند کسی؟
|
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
|
|
دزد از جفای شحنه چه فریاد میکند؟
|
گو «گردنت نمیزند الا جفای خویش
|
|
خونت برای قالی سلطان بریختند
|
«ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش؟»
|
|
گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق
|
بهتر ز دیدهای که نبیند خطای خویش
|
|
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
|
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
|
|
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد
|
تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
|
|
گر گوش دل به گفته سعدی کند کسی
|
اول رضای حقطلبی پس رضای خویش
|
۱۳
|
روزگاری است که سودا زده روی توام
|
خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
|
|
به دو چشم تو که شوریدهتر از بخت من است
|
که به روی تو من آشفتهتر از موی توام
|
|
نقد هرعقل که در کیسه پندارم بود
|
کمتر از هیچ بر آمد به ترازوی توام
|
|
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت
|
محرمی نیست که آرد خبری سوی توام
|
|
چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی
|
لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام
|
|
دست موتم نکند بیخ سرا پرده عمر
|
گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام
|
|
سعدی از پرده عشاق چه خوش میگوید
|
«تُرک من، پرده برانداز، که هندوی توام»
|
۱۴
|
یک امشبی که در آغوش شاهد شکّرم
|
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
|
|
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
|
کجاست تیر بلا؟ گو بیا، که من سپرم
|
|
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
|
بر آفتاب، که امشب خوش است با قمرم
|
|
ندانم این شب قدر است یا ستاره روز
|
تویی برابر من یا خیال در نظرم
|
|
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
|
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
|
|
بدین دو دیده که امشب تو را همی بینم
|
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
|
|
روان تشنه برآساید از وجود فرات
|
مرا فرات ز سر بر گذشت و تشنهترم
|
|
چو می ندیدمت از شوق بیخبر بودم
|
کنون که با تو نشستم ز ذوق بیخبرم
|
|
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
|
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
|
|
میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود
|
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
|
|
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
|
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم؟
|
۱۵
|
میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم
|
خبر از پای ندارم که زمین میسپرم
|
|
میروم بی دل و بی یار و یقین میدانم
|
که من بی دل بی یار نه مرد سفرم
|
|
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست
|
سازگاری نکند آب و هوای دگرم
|
|
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم
|
غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
|
|
پای میپیچم و چون پای دلم میپیچد
|
بار میبندم و از بار فرو بسته ترم
|
|
چه کنم؟ دست ندارم به گریبان اجل
|
تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
|
|
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
|
بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم
|
|
به هوای سر زلف تو در آویخته بود
|
از سر شاخ زبان برگ سخنهای ترم
|
|
خار سودای تو آویخته در دامن دل
|
ننگم آید که به اطراف گلستان گذرم
|
|
بصر روشنم از سرمه خاک در توست
|
قیمت خاک تو من دانم کاهل بصرم
|
|
گر چه در کلبه خلوت بودم نور حضور
|
هم سفر به، که نمانده است مجال حضرم
|
|
سرو بالای تو در باغ تصور بر پای
|
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
|
|
گر به دوری سفر از تو جدا خواهم ماند
|
شرم بادم، که همان سعدی کوته نظرم
|
|
به قدم رفتم و ناچار به سر باز آیم
|
گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم
|
|
شوخ چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
|
به مگس ران ملامت ز کنار شکرم
|
|
از قفا سیر نگشتم من بدبخت هنوز،
|
میروم وز حسرت به قفا مینگرم
|
۱۶
|
من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم؟
|
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
|
|
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
|
که من آن مایه ندارم که خریدار تو باشم
|
|
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
|
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
|
|
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
|
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
|
|
گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
|
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم
|
|
گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
|
گو بیامرز، که من حامل او زار تو باشم
|
|
مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
|
چون نباشند؟ که من عاشق دیدار تو باشم
|
|
چه من شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
|
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
|
|
گر چه دانم که به وصلت نرسم، باز نگردم
|
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
|
|
نه در این عالم دنیا، که در آن عالم عقبی
|
هم چنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
|
|
خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
|
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
|
۱۷
|
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
|
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
|
|
بر حرف معاصی خط عذری نکشیدیم
|
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
|
|
ما کشته نفسیم و بس آوخ که بر آید
|
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
|
|
افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت
|
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم
|
|
دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است
|
نامرد که ماییم، چرا دل بسرشتیم؟
|
|
ایشان چو ملخ در پس زانوی ریاضت
|
مأمور میان بسته روان بر در و دشتیم
|
|
پیری و جوانی پی هم شب و روزند
|
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
|
|
چون مرغ بر این کنگره تا چند توان خواند؟
|
یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم
|
|
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
|
کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
|
|
باشد که عنایت برسد، ورنه مپندار
|
با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم
|
|
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
|
یک خوشه ببخشند، که ما تخم نکشتیم
|
۱۸
|
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
|
روی خلاص نیست به جهد از کمند او
|
|
مستوجب ملامتی ای دل، که چند بار
|
عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او
|
|
آن بوستان میوه شیرین که دست جهد
|
دشوار میرسد به درخت بلند او
|
|
سر در جهان نهادمی از دست او ولیک
|
از شهر او چگونه رود شهر بند او؟
|
|
چشمم بدوخت از همه عالم به اتفاق
|
تا جز در او نظر نکند مستمند او
|
|
گر خود به جای مروحه شمشیر میزند
|
مسکین مگس کجا رود از پیش قند او
|
|
نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
|
ورنه به هیچ به نشود دردمند او
|
|
او خود مگر به لطف خداوندیی کند
|
ورنه ز ما چه بندگی آید پسند او؟
|
|
سعدی چو صبر ازوت میسر نمیشود
|
اولیتر آن که صبر کنی بر گزند او
|
۱۹
|
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
|
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
|
|
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
|
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
|
|
دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده است
|
کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی
|
|
امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
|
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی
|
|
زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش
|
آن کس نظری باشد با قامت زیبایی
|
|
در پارس که تا بوده است از ولوله آسوده است
|
بیم است که برخیزد از حسن تو غوغایی
|
|
من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
|
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی
|
|
گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
|
جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی
|
۲۰
|
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
|
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
|
|
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
|
باید اول به تو گفتن که چنین خوپ چرایی؟
|
|
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
|
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟
|
|
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
|
که دل اهل نظر برد، که سرّی است خدایی
|
|
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
|
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
|
|
حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
|
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
|
|
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
|
همه سهل است، تحمل نکنم بار جدایی
|
|
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
|
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
|
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
|
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی؟
|
|
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
|
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
|
|
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
|
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
|
۲۱
|
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
|
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
|
|
گفتم نهایتی بود این درد عشق را
|
هر بامداد میکند از تو بدایتی
|
|
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
|
با تو مجال آن که بگویم حکایتی
|
|
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
|
کردیم و عشق را نه پدید است غایتی
|
|
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند
|
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
|
|
زآن گه که عشق دست تطاول دراز کرد
|
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
|
|
ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی
|
چون در میان لشکر منصور رایتی
|
|
عیبت نمیکنم، که خداوند امر و نهی
|
شاید که بندهای بکشد بی جنایتی
|
|
من در پناه لطف تو خواهم گریختن
|
فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
|
|
درماندهام که از تو شکایت کجا برم
|
هم با تو، گر ز دست تو دارم شکایتی
|
|
سعدی، نهفته چند بماند حدیث عشق؟
|
این ریش اندرون بکند هم سرایتی
|
۲۲
|
دیدی که وفا به جا نیاوردی؟
|
رفتی و خلاف دوستی کردی؟
|
|
بیچارگی ام به چیزی نگرفتی
|
درماندگی ام به هیچ نشمردی
|
|
من با همه جوری از تو خشنودم
|
تو بی گنهی ز من بیازردی
|
|
خود کردن و جرم دوستان دیدن
|
رسمی است که در جهان تو آوردی
|
|
گفتم که نریزم آب رخ ز این بیش
|
بر خاک درت، که خون من خوردی
|
|
این عشق تو در من آفریدستند
|
هرگز نرود ز زعفران زردی
|
|
این ذره تو در مقابل خورشید
|
بیچاره چه میکنی بدین خردی؟
|
|
سعدی سپر از جفا نیاندازد
|
گل با گیه است و صاف با دردی
|
۲۳
|
کس در نیامده است بدین خوبی از دری
|
دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری
|
|
خورشید، اگر تو روی نپوشی فرو رود
|
گوید «دو آفتاب نگنجد به کشوری»
|
|
هرگز نبردهام به خرابات عشق راه
|
امروزم آرزوی تو در داد ساغری
|
|
یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهان
|
یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری
|
|
روی تو روز روشن اگر برکشد نقاب
|
پرتو دهد چنان که شب تیره اختری
|
|
همراه من مباش که غیرت برند خلق
|
در دست مفلسی چو ببینند گوهری
|
|
من کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوست
|
ور میزند به هر بن موییم نشتری
|
|
روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی
|
تا در رهت به هر قدمی مینهد سری
|
۲۴
|
چرا به سرکشی از من عنان بگردانی؟
|
مکن، که بی خودم اندر جهان بگردانی
|
|
ز دست عشق تو یک روز دین بگردانم
|
چه گردد ار دل نامهربان بگردانی!
|
|
گر اتفاق بیافتد قدم که رنجه کنی
|
به ذکر ما چه شود گر زبان بگردانی
|
|
گمان مبر که بداریم دستت از فتراک
|
بدین قدر که تو از ما عنان بگردانی
|
|
وجود من چو قلم سر نهاده بر خط توست
|
بگردم ار به سرم هم چنان بگردانی
|
|
اگر قدم ز من ناشکیب برگیری
|
وگر نظر ز من ناتوان بگردانی
|
|
ندانمت ز کجا آن سپر به دست آید
|
که تیر آه من از آسمان بگردانی
|
|
سر ارادت سعدی گمان مبر هرگز
|
که تا قیامت از این آستان بگردانی
|
۲۵
|
فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی
|
فیروز روز آن که تو بر وی گذر کنی
|
|
آزاد بندهای که بود در رکاب تو
|
خرم ولایتی که تو آن جا سفر کنی
|
|
ای آفتاب روشن و ای سایه همای
|
ما را نگاهی از تو تمناست گر کنی
|
|
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
|
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
|
|
مقدور من سری است که در پایت افکنم
|
گر ز آن که التفات بدین مختصر کنی
|
|
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
|
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
|
|
گفتی که «دیر و زود به حالت نظر کنم»
|
آری کنی، چو بر سر خاکم گذر کنی
|
|
شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
|
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
|
|
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
|
تا از خدنگ غمزه خوبان حذر کنی
|
غزل محبوب من
بالاخره اگر از من خواسته شود در میان همین بیست و پنج غزل آن یکی را که به میزان خاصی دوست میدارم نشان بدهم خواهم گفت:
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزی است که شایسته پای تو بود
پی نوشت:
۱. برگرفته از مجله خرد و کوشش، دوره دوم، دفتر دوم، مرداد ماه ۱۳۴۹، ص ۴۸۶.