درآمد سخن
بنا بر نظر و فرضیه پژوهشگران، سگ از اعقاب گرگها و از نخستین جانوران اهلی است که در جنوب غربی آسیا تکامل یافته است و انسان طی قرنها، با انتخاب و اصلاح نژاد، آن را برایاستفاده و کاروری تربیت کرد و امروز در جهان بیش از دویست نوع نژاد سگ پرورش یافته است.۱
در تاریخ و فرهنگ کهن ایران سگ به عنوان حیوانی مفید مورد توجه بوده و نگهداری و تیمار آن، کردارنیک به شمار میرفته، در کتاب وندیداد آمده: «کسی که سگ پاسبان گله را بزند که بیهوش شود و بمیردهشتصد ضربه چوب و هشتصد ضربه شلاِ سزای اوست».۲
در ادبیات عرفانی و صوفیانه نیز سگ مورد توجه و علاقه و عنایت است. در این زمینه روایتی است ازامام علی (ع) که سرمشقی نیکو در تیمار و نکوداشت سگان میباشد:
«… در زندگی سگان ده روش است که بایستی مؤمنان داشته باشند. اول: سگ را میان خلق مقداری نیست.دوم: سگ فقیر است و او را مالی نیست. سوم: همه زمین بساط اوست. چهارم: بیشتر اوقات گرسنه است.پنجم: اگر صاحبش او را صد تازیانه بزند، هرگز درِ او را ترک نمیکند. ششم: صاحبش و دوستش را نگهداریمیکند. با دشمن میستیزد و به دوست آزار نمیرساند. هفتم: صاحبش را در شب پاسبانی میکند ونمیخوابد. هشتم: بیشتر کارهایش با سکوت همراه است. نهم: به آن چه صاحبش او را میدهد، راضی است.دهم: چون بمیرد از وی میراثی به جای نمیماند».۳
در آثار عرفانی، چون تذکره الاولیاء فریدالدین عطار، کشف الاسرار رشیدالدین میبدی، نفحات الانسجامی، اسرار التوحید، مثنوی مولانا جلالالدین بلخی و بسیاری دیگر از آثار بزرگان عرفان و تصوف،شواهدی از صفتهای نیک سگان آمده است.۴
بیان صفاتهای نیک سگان در نوشتهها و تمثیلهای عرفانی و علمی برای نخستین جانور اهلی تاریخزیستشناسی، امری طبیعی است، ولی در خاورمیانه و نیز در زبان و ادب فارسی سگ جانوری پلید و ناپاک(نجس) هرزه، سرگردان و ولگرد است و در اثر این تنفر است که اصطلاح «سگِ نفس» برای خواهشهای نفسانسان به کار میرود. برای این که نفرت و بیزاری نسبت به کسی نشان داده شود او را «سگ» و «پدرسگ»میخوانند. این بیزاری به اندازهای است که ضربالمثل: «چو نام سگ بری چوبی به دست آر» یک اندرز وهشدار به شمار میآید. ۵
در این جستار از تمثیلها، اندرزها و حکایتهایی از مصلحالدین سعدی شیرازی (از گلستان و بوستان،غزلها و قصیدهها) مورد بحث قرار میگیرد که از سگ و باورهای مربوط به آن سخن رفته است.
الف: داستانهایی از بوستان سعدی با الهام از ادبیات عرفانی و در بیان نیکی به سگ و تواضع
حکایت آب دادن به سگ تشنه:
|
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
|
برون از رمق در حیاتش نیافت
|
|
کُله دلو کرد آن پسندیده کیش
|
چو حبل اندر آن بست دستار خویش
|
|
به خدمت میان بست و بازو گشاد
|
سگ ناتوان را دمی آب داد
|
|
خبر داد پیغمبر از حال مرد
|
که داور گناهان او عفو کرد
|
|
الا گر جفا کردی اندیشه کن
|
وفا پیش گیر و کرم پیشه کن
|
|
یکی با سگی نیکویی گُم نکرد
|
کجا گم شود خیر با نیک مرد
|
(باب دوم بوستان)
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
|
ز ویرانهای عارفی ژندهپوش
|
یکی را نُباح۶ سگ آمد به گوش
|
|
به دل گفت: کوی سگ این جا چراست؟
|
درآمد که درویش صالح کجاست؟
|
|
نشان سگ از پیش و از پس ندید
|
به جز عارف آن جا دگر کس ندید
|
|
خجل باز گردیدن آغاز کرد
|
که شرم آمدش بحث آن راز کرد
|
|
شنید از درون عارف آواز پای
|
هَلا گفت: بر در چه پایی؟ درآی!
|
|
نپنداری ای دیده روشنم
|
کز ایدَر سگ آواز کرد، این منم
|
|
چو دیدم که بیچارگی میخرد
|
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
|
|
چو سگ بر درش بانک کردم بسی
|
که مسکینتر از سگ ندیدم کسی
|
|
چو خواهی که در قدر والا رسی
|
ز شیبِ تواضع به بالا رسی
|
(باب چهارم بوستان)
حکایت جنید و سیرت او در تواضع
|
شنیدم که در دشت صنعا، جنید۷
|
سگی دید برکنده دندان صید
|
|
ز نیروی سرپنجه شیر گیر
|
فرو مانده عاجز چو روباه پیر
|
|
پس از غرم۸ و آهو گرفتن به پی
|
لگد خوردی از گوسفندان حَی
|
|
چو مسکین و بیطاقتش دید و ریش
|
بدو داد یک نیمه از زاد خویش
|
|
شنیدم که میگفت و خوش میگریست
|
که داند که بهتر ز ما هر دو کیست؟
|
|
به ظاهر من امروز از این بهترم
|
دگر تا چه راند قضا بر سرم
|
|
گَرَم پای ایمان نلغزد ز جای
|
به سر برنهم تاج عفو خدای
|
|
و گر کسوت معرفت در برم
|
نماند به بسیار از این کمترم
|
|
که سگ با همه زشت نامی چو مُرد
|
مر او را به دوزخ نخواهند برد
|
|
ره این است سعدی که مردان راه
|
به عزّت نکردند در خود نگاه
|
|
از آن بر ملایک شرف داشتند
|
که خود را به از سگ نپنداشتند
|
(باب چهارم بوستان)
ب. سگ اصحاب کهف
در تمثیلهای سعدی غیر از حکایتهای مربوط به رفتار بزرگان عرفان با سگ ـ که بایستی ملهم از آثارعطار باشد ـ اشارههای به «سگ اصحاب کهف»۹ نیز با تعریف و تمجید از سگ است و در موردی سعدیصفت «مردم شدن» را برای آن سگ به کار برده است:
سگ اصحاف کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد
***
من سگ اصحاب کهفم بر درِ مردان مقیم گرد هر در مینگردم، استخوانی گو مباش
و در معرفی مالداری که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم، آمده: «… نانی به جایی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمهای ننواختی و سگ اصحاب کهف را استخوانی نینداختی…»(باب سوم گلستان).
ج. سگ شکاری و سگ بازاری
در شعر سعدی، سگها بر دو دسته تقسیم شدهاند: سگ صید و سگ بازاری یا شهری و سگ شهری یابازاری است که به عنوان سگ ولگرد مورد نفرت و آزار قرار میگیرد.
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید از آن که چون سگ صیدی نمیرود به شکار
***
راست خواهی سگان بازارند کاستخوان از تو دوستتر دارند
***
شهربند هوای نفس مباش سگ شهر استخوان شکار کند
بیهنران هنرمند را نتوانند که ببینند هم چنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند، یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد.
(باب هشتم گلستان)
نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رَمد شیر نادیده جنگ
د. سگ از مردمِ مردم آزار بِهْ
سعدی هنگامی که در تمثیلها بخواهد برای بدی رفتار یا کردار کسی معیار و حدّ تعیین کند، سگ را بهتراز او یا مانند او میداند.
سگ از مردم مردم آزار به.(باب اول بوستان)
نخورد شیر، نیم خورده سگ ور بمیرد به سختی اندر غار
(باب سوم گلستان)
سگ بر آن آدمی شرف دارد کاو دل دوستان بیازارد
(در پند و اخلاِ)
همه فرزند آدمند بشر میل بعضی به خیر و بعضی به شر
(در پند و اخلاِ)
این یکی مور از او نیازارد وآن دگر سگ بر او شرف دارد
(در پند و اخلاِ)
گر انصاف خواهی سگ حقشناس به سیرت بِهْ از مردم ناسپاس
(باب چهارم بوستان)
|
سگی را لقمهای هرگز فراموش
|
نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ
|
|
و گر عمری نوازی سفلهای را
|
به کمتر تندی آید با تو در جنگ
|
(باب هشتم گلستان)
با بداندیش هم نکویی کن دهن سگ به لقمه دوخته بِهْ
(باب اول گلستان)
بدان را نوازش کن ای نیک مرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
(باب دوم بوستان)
نیاید نکوکاری از بد رگان محال است دوزندگی از سگان
(باب پنجم بوستان)
|
نکویی گرچه با ناکس نشاید
|
برای مصلحت گه گه بباید
|
|
سگ درنده چون دندان کند تیز
|
تو در حال استخوانی پیش او ریز
|
|
به عرف اندر جهان از سگ بتر نیست
|
نکویی با وی از حکمت به در نیست
|
(در پند و اخلاِ)
|
سگ بر آن آدمی شرف دارد
|
کاو دل دوستان بیازارد
|
|
آدمی با تو دست در مطعوم
|
سگ به بیرون آستان محروم
|
|
حیف باشد که سگ وفا دارد
|
و آدمی دشمنی روا دارد
|
(در پند و اخلاِ)
ـ به اتفاِ خردمندان، سگ حقشناس به از آدمی ناسپاس. (باب هشتم گلستان)
|
سگی پای صحرانشینی گزید
|
به خشمی که زهرش ز دندان چکید
|
|
شب از درد بیچاره خوابش نبرد
|
به خیل اندرش دختری بود خرد
|
|
پدر را جفا کرد و تندی نمود
|
که آخر تو را نیز دندان نبود؟
|
|
پس از گریه مردِ پراکنده روز
|
بخندید: کای مامک دلفروز
|
|
مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش
|
دریغ آمدم کام و دندان خویش
|
|
محال است اگر تیغ بر سر خورم
|
که دندان به پای سگ اندر برم
|
|
توان کرد با ناکسان بدرگی
|
ولیکن نیاید ز مردم سگی
|
(باب چهارم بوستان)
و. اَذّل موجودات
سگ و دربان چو یافتند غریب این گریبانش گیرد، آن دامن
(باب اول گلستان)
اگر برکهای پر کنند از گلاب سگی در وی افتد کند منجلاب
(باب دوم گلستان)
سگ به دریای هفتگانه مشوی که چو تر شد پلیدتر گردد
(باب هفتم گلستان)
سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوان است
(باب هفتم گلستان)
چون سگ درنده گوشت یافت، نپرسد کاین شتر صالح است، یا خر دجّال
(باب هفتم گلستان)
ده آدمی بر سفرهای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند.(بابهشتم گلستان)
اجّل کاینات از روی ظاهر، آدمی است و اَذّل موجودات سگ. (باب هشتم گلستان)
سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند
(باب دوم بوستان)
|
تا سگان را وجوه پیدا نیست
|
مشفق و مهربان یکدگرند
|
|
لقمهای در میانشان انداز
|
تا تهی گاه یکدگر بدرند
|
(مواعظ)
نجس ار پیراهن شبلی و معروف بپوشد همه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی
(در نصیحت)
سگ هم از کوچکی پلید بود اصل ناپاک از او پدید بود
***
چو سگ را بخت تاریک است و شبرنگ هم از خردی زنندش کودکان سنگ
***
|
مرا حاجیی شانه عاج داد
|
که رحمت بر اخلاِ حجاج داد
|
|
شنیدم که باری سگم خوانده بود
|
که از من به نوعی دلش مانده بود
|
|
بینداختم شانه: «کاین استخوان
|
نمیبایدم، دیگرم سگ مخوان!»
|
(باب ششم بوستان)
پینوشت:
۱. لغتنامه دهخدا.
۲. کتاب وندیداد، باب سیزدهم، بند ۱.
۳. روضات الجنان ابن کربلایی، صفحه ۴۱۴.
۴. به کتاب سگ از دیدگاه صفویان تألیف دکتر جواد نوربخش، انتشارات خانقاه نعمتاللهی، ۱۳۶۶ مراجعهشود.
۵. در تشبیههای تحقیرآمیز، اصطلاحهایی چون: سگ جان (سخت جان). سگ دو زدن (بیهوده و به هرجا سرزدن)، سگ پا سوخته (هرزه گرد) سگ خور شدن (کنایه از حرام خور شدن) و… در ادبیات شفاهی کم نیست.
۶. نُباح: صدای سگ.
۷. ابوالقاسم جنید بن محمد بغدادی عالم و عارف مشهور که در ۲۹۷ ه..ِ. درگذشت.
۸. غُرم: میش کوهی، قوچ جنگی.
۹. داستان «اصحاب کهف» از داستانهای مسیحی قرن ششم میلادی است: در شهری از بتپرستان چند نفرخداپرست بودند، به غاری پناه بردند. سگی نیز همراهشان بود. به خواست خداوند در آن غار به خواب رفتند.پس از ۳۰۹ سال بیدار شدند. دقیانوس پادشاه بتپرست چون نتوانست به غار برود و آنان را گوشمال دهد،فرمان داد در غار را محکم بستند، بالاخره چوپانی برای پناه دادن گوسفنداش در را باز کرد. سگ هیچگاه ازآنان جدا نشد، با آنان زیست و با آنان مرد. پس از مرگ بر گور ایشان کلیسایی ساختند. محل کهف را (غار) درشهر البوس (نام امروز پرپوز واقع در ترکیه) میدانند. برخی کلمه رقیم را که در قرآن (سوره کهف) آمده، نامسگ میدانند و نام سگ اصحاب کهف «قطمیر» نیز آمده.