دو گویی را در موضوعی به دوگونه سخن گفتن و مطلبی را نفی کردن و همان مطلب را اثبات نمودن میدانند که آن را «جمع اضداد» نیز گفتهاند.
در شعر و ادب فارسی دو گویی فراوان است، چنان که شاعرانی داریم که درباره خوبیِ موضوعی دادسخن داده و برای آن فوایدی شمردهاند و در مقابل شاعرانی دیگر (و حتی همان شاعر) درباره مضرّت و بدیآن موضوع اشعار زیادی سرودهاند و بدین ترتیب انسان درمیماند که کدام را بپذیرد!
مثلاً شاعری درباره تقاضای حضرت موسی در کوه سینا از درگاه احدیّت و جواب باریتعالی چنینگفته:
چو رسی به کوی دلبر «اَرنی» بگوی و بگذر که رسد ز دوست هرچند جواب «لَن ترانی»
و شاعر دیگری عقیده مخالف دارد و میگوید:
چو رسی به کوی دلبر «اَرنی» نگفته بگذر که نیارزد این تمنّا به جواب «لن ترانی»
یا مثلاً شاعری دوست دارد معشوقش روبه روی او بنشیند تا از زیبایی چشم و ابرو و حُسن خدادادش لذت ببرد و میگوید:
هرکه را میل خَم ابرو بود روبهرو بودن به از پهلو بود
اما شاعر زیباپرست دیگری میگوید نه!
روبهرو بودن ندارد لذتی دلبر آن بهتر که در پهلو بود
و یا:
ابوعلی سینا که به عفو الهی ایمان راسخی داشته، میفرماید:
|
ماییم به عفو تو تمنا کرده
|
وز طاعت و معصیت تبرا کرده
|
|
آن جا که عنایت تو باشد، باشد
|
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده
|
و جواب او را هم ابوسعید ابیالخیر چنین میدهد:
|
ای نیک نکرده و بدیها کرده
|
و آن گه به خلاص خود تمنّا کرده
|
|
بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود
|
ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده
|
آیا سعدی نیز هم با آن همه عظمت و جلال در اشعار خود درباره یک پدیده، دو نوع تعبیر کرده و انسان مردّد میماند که کدام یک از آنها درست است. اما به نظر میرسد که هر دو تعبیر درست است.چرا که شاعر، شعر را از زبان دل و روح و احساس خود میسراید؛ زمانی که شاد و خُرّم است خنده و نشاط رامیستاید و غم را مردود میداند و میگوید:
میرود هر نفس از عمر گرانمایه دمی حیف باشد که دمی را گذرانی به غمی
اما هنگامی که در اثر پیشامدی ملول و غمگین است و سایه غصه و اندوه و نابسامانی بر او سایه گسترده، میگوید:
شادی ندارد آن که ندارد به دل غمی آن را که نیست عالم غم، نیست عالمی
پس شاعر هم زمان بیچارگی و گرفتاری خود را سروده و هم زمان نشاط و شادی و میبینیم که در هر دو حال او درست گفته.
خداوند سخن، سعدی ـ علیهالرحمه ـ در فواید خاموشی میفرماید:
نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرند که از زبان بَتَر اندر جهان، زیانی نیست
و یا میفرماید:
از این مرد دانا دهان دوخته است که بیند که شمع از زبان سوخته است
و باز در همین مقوله میفرماید:
نیاموزد بهایم از تو گفتار تو خاموشی بیاموز از بهایم
و بالاخره فرموده:
تو را خامشی ای خداوند هوش وقار است و نااهل را پردهپوش
و از این گونه اشعار در فواید خاموشی بسیار سروده، اما از طرفی هم این شاعر توانا انسان را به سخن گفتن و اظهار وجود در جمع دعوت میکند و میفرماید:
|
کنونت که امکان گفتار هست
|
بگو ای برادر به لطف و خوشی
|
|
که فردا که پیک اجل در رسد
|
به حکم ضرورت زبان درکشی
|
و در جای دیگر خاموشی را دلیل بیاطلاعی و جهل دانسته، میفرماید:
|
زبان در دهان ای خردمند چیست؟
|
کلید دَرِ گنج صاحب هنر
|
|
چو در بسته باشد چه داند کسی
|
که جوهر فروش است یا پیلهور
|
و باز میفرماید:
به نطق آدمی برتر است از دواب دواب از تو بِهْ گر نگویی صواب
و باز:
اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است به وقت مصلحت آن بِهْ که در سخن کوشی
سعدی اهل سفر و سیاحت بوده و سفرهای بسیار کرده، چنان که ابتدا به بغداد رفت و در انطاکیه بغداد به تکمیل معلومات خود پرداخت و پس از آن به شام، فلسطین، مکه، آسیای صغیر، دمشق،بیتالمقدس، طرابلس شرقی و حتی شمال آفریقا سفر کرد و معروف است که چهارده سفر حج به جای آورد.از همین رو درباره فواید مسافرت اشعاری سروده، از جمله:
بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی، تا درنکشد جامی
و باز فرموده:
|
تا به دکان و خانه در گروی
|
هرگز ای خام آدمی نشوی
|
|
برو اندر جهان تفرّج کن
|
پیش از آن روز کز جهان بروی
|
و هم چنین فرموده:
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار
و باز میفرماید:
همیشه بر سگ شهری جفا و جور آید از آن که چون سگ صیدی نمیرود به شکار
و استاد سخن سعدی در مضرّت سفر کردن هم اشعاری سروده که با اشعار فوِ در تضاد است:
تا تو در خانه صید خواهی کرد دست و پایت چو عنکبوت بود
و یا:
|
رزِ اگر چند بیگمان برسد
|
شرط عقل است جستن از درها
|
|
ور چه کس بی اجل نخواهد مرد
|
تو مرو در دهان اژدرها
|
و یا:
درون خانه خود هر گدا شهنشاهی است درون خانه خود باش و پادشاهی کن
سعدی در ستایش از عشق اشعاری سروده همان گونه که در مذّمت آن هم اشعاری سروده است:
خوشتر از دوران عشق ایام نیست بامداد عاشقان را شام نیست
یا میفرماید:
هر که را صورت نبندد سرّ عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست
و یا:
هر آدمی که بینی از سرّ عشق خالی در پایه جماد است او جانور نباشد
و هم چنین میفرماید:
آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار هر گیاهی که به نوروز نجنبد، حَطب است
و بالاخره فرموده:
|
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری
|
تو خود چه آدمیی، کز عشق بیخبری!
|
|
اُشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب
|
گر ذوِ نیست تو را، کژ طبع جانوری
|
و همین سعدی شیرین سخن در مذّمت عشق و عاشقی چنین سروده:
عنان عقل به دست هوای نفس مده که گرد عشق نگردند، مردم هوشیار
و یا:
بلای عشق خدایا ز جان من برگیر که جان من از این کار بر نمیدارد
و هم چنین فرموده:
عشق آمد آن چنان به دلم در زد آتشی کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد
و باز میفرماید:
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود هرکه بر چهره از این داغ نشانی دارد
و در آخر فرموده:
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاستکان که شد عاشق از او حکم سلامتبرخاست میگویند دوست مهمتر از برادر است، اما شیخ سعدی درباره دوستی و دوست گرفتن هم دوگوییهایی دارد:
دنیا خوش است و مال عزیز است و تنشریف لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
و باز میفرماید:
گر مخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
و هم چنین در تعریف دوستی میفرماید:
زنده شود هرکه پیش دوست بمیرد مرده دل است آن که هیچ دوست نگیرد
و باز فرموده:
مرا به علت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند
و یا:
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست، دوستتر از جانماست
اما در مذّمت دوست و دوستی میسراید:
|
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
|
که برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار
|
|
چه لازم است یکی شادمان و تو غمگین
|
یکی بخواب و تو اندر خیال او بیدار
|
و باز فرموده:
هرگز آن را به دوستی مپسند که رود جای ناپسندیده
و نیز:
|
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
|
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
|
|
کسی که از غم و تیمار من نیاندیشد
|
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار
|
و دوست نباید فرومایه و پست باشد:
|
اَبر اگر آب زندگی بارد
|
هرگز از شاخ بید بَر نخوری
|
|
با فرومایه روزگار مبر
|
کز نی بوریا شکر نخوری
|
و در آخر:
همره اگر شتاب کند، همرهِ تو نیست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست
سعدی درباره عفو و بخشش میسراید:
گر گزندت رسد تحمّل کن که به عفو از گناه پاک شوی
یا این بیت که فرموده:
عذر خواهان را خطا کاری ببخش زینهاری را به جان ده زینهار
و باز میفرماید:
گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
و هم چنین فرموده:
گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مُشتی بزنی بر دهنی
و در آخر فرموده:
گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند، زنهار ده
و همین شیخ اجل درباره عفو نکردن و سیاست کردن فرموده:
مکن صبر بر عالِم ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست
و هم چنین امر فرموده که:
اگر پند و بندش نیاید به کار درختی خبیث است، بیخش برآر
و باز فرماید:
که را شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک
و یا:
چو باری بگفتند و نشنید پند بده گوشمالش به زندان و بند
و در آخر میفرماید:
|
پسندیده است بخشایش ولیکن
|
منه بر ریش خلق آزار، مرهم
|
|
ندانست آن که رحمت کرد بر مار
|
که آن ظلم است بر فرزند آدم
|
راستگویی صفتی پسندیده و انسانی است و شخص دین دار هیچگاه گِرد دروغ نمیگردد. به همین دلیل است که استاد سخن سعدی نیز بر عمل به راستی و راستگویی تأکید بسیار دارد ومیفرماید:
راستی کن که راستان رستند در جهان راستان قوی دستند
و باز میفرماید:
راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گُم شد از ره راست
و باز تأکید دارد که:
گر راست سخن گویی و دربند بمانی به ز آن که دروغت دهد از بند رهایی
و نیز:
چشم چپ خویشتن درآرم تا دیده نبیندت به جز راست!
اما همین سعدی به طور سربسته دروغ گفتن را نکوهش نمیکند و میفرماید:
دروغی که حالی دلت خوش کند به از راستی کت مشوّش کند
یا میفرماید:
|
غریبی گرت ماست پیش آوردد
|
و پیمانه آب است و یک چمچه دوغ
|
|
گر از بنده لغوی شنیدی مرنج
|
جهاندیده بسیار گوید دروغ
|
و در پارهای از مواقع در گذشتن و بخشیدن دروغگو را جایز شمرده چنان که میفرماید:
یکی را که عادت بود راستی خطایی رود در گذارند از او
اما درباره زن، سعدی نیز گاه به ستایش و گاه به مذمت پرداخته است:
|
زن خوب و فرمانبر و پارسا
|
کند مرد درویش را پادشاه
|
|
برو پنج نوبت بزن بر درت
|
که یار موافق بود در بَرَت
|
و باز میفرماید:
|
همه روز اگر غم خوری غم مدار
|
چو شب غمگسارت بود در کنار
|
|
خرابت کند شاهد خایه کن
|
برو خانه آبادگران به زن
|
و هم چنین فرموده:
|
چو مستور باشد زن خوب روی
|
به دیدار او در بهشت است، شوی
|
|
زنان را همین بس بود یک هنر
|
نشینند و زایند شیران نر
|
اما همین شاعر توانا و سخن سرای دانا در مذمّت زنان نیز چنین فرموده:
ای گرفتار پای بند عیال دگر آسودگی مبند خیال
و باز میفرماید:
زن بد در سرای مرد نکو هم در این عالم است دوزخ او
و هم چنین فرموده:
|
دل آرام باشد زن نیک خواه
|
ولیکن زن بد، خدایا پناه
|
|
درِ خُرّمی بر سرایی ببند
|
که بانگ زن از وی برآید بلند
|
اما گدایی و دست تمنّا به سوی دیگران دراز کردن کاری زشت و ناپسند است، اما سعدی ـ علیهالرحمه ـ گدای عشق و فقر را ستوده و میفرماید:
چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست مجموعتر از ملک رضا مملکتی نیست
یا میفرماید:
چو رَخت از مملکت بَربَست خواهی گدایی بهتر است از پادشاهی
و باز فرموده:
گدایان بینی اندر روز محشر به تخت ملک بَر چون پادشاهان
و هم چنین:
بیخانمان که هیچ ندارد به جز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
و بالاخره فرموده:
دست دراز، از پی یک حبّه سیم به که ببرّند به دانگی دو نیم
و خود در جایی دیگر میگوید:
تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مبر
و یا:
طمع در گدا، مرد معنی نبست نشاید گرفتن در افتاده، دست
هم چنین سعدی میفرماید:
چون به سختی در بمانی، تن به عجز اندرمدهدشمنان را پوست برکن، دوستان راپوستین یعنی اگر به سختی و نداری افتادی، عاجز مباش زیرا میتوانی از دوستان پوستین بخواهی و از دشمنان پوست برکنی! و برای گذاران زندگی نصیحت میکند که:
چرا نستانی از هریک جوی سیم که گرد آید تو را هر وقت گنجی
یعنی اگر از هرکس یک پول سیاه گدایی کنی، به زودی صاحب گنجی خواهی شد!
اما صبر کردن در هر کاری عاقلانه است که «الصّبرُ مفتاح الفرج» و استاد سخن نیز هم در تأیید این امر و هم در نفی آن اشعاری نغز سروده:
پس از دشواری، آسانی است ناچار ولیکن آدمی را صبر باید
و یا:
رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس
و باز میفرماید:
گنج صبر اختیار لقمان است هر که را صبر نیست، حکمت نیست
و هم چنین فرموده:
صبر کن ای دل که صبر، سیرت اهلصفاست چاره عشق احتمال، شرط محبت وفاست
و سعدی صبر را شیرین میداند که :
منشین ترش تو از گردش ایام که صبر گرچه تلخ است، ولیکن بَرِ شیرین دارد
و یا:
مِن بَعد حکایت نکنم تلخی هجران کان میوه که در صبر برآمد شکری بود
اما سعدی شیرازی درباره صبر نظر مخالف هم دارد:
صبر هم سودی ندارد کآب چشم درد پنهان، آشکارا میکند
و یا فرموده:
گفتم که عشق را به صبوری دوا کنم هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است
و هم چنین فرموده:
به صبر خواستم احوال عشق پوشیدن ولی به گِل نتوانستم آفتاب اندود
و یا صریحاً فرموده که:
قرار بر کف آزادگان نگیرد مال نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال
یاری و کمک کردن به دیگران قدم اول جوانمردی و انسانیت است. سعدی ـ علیهالرحمه ـنیز اکیداً فرموده:
چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است
و یا:
|
ره نیک مردان آزاده گیر
|
چو استادهای، دست افتاده گیر
|
|
خدا را بر آن بنده بخشایش است
|
که خلق از وجودش در آسایش است
|
و هم چنین فرموده:
خواهی که خدای بر تو بخشد با خلق خدای کن نکویی
و باز فرموده:
خویشتن را خیر خواهی، خیرخواه خلقباش زان که هرگز بد نباشد نفس نیک اندیش را
و چه زیبا فرموده که:
با بداندیش هم نکویی کن دهن سگ به لقمه دوخته به!
و در جایی دیگر نیز میسراید:
خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
و باز فرموده:
نکویی با بدان کردن وبال است ندانند این سخن جز هوشمندان
و چه نیکو فرموده:
|
چاه است و راه و دیده بینا و آفتاب
|
تا آدمی نگاه کند، پیش پای خویش
|
|
چندین چراغ دارد و بیراه میرود
|
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش
|
و باز فرموده:
چو از چاهش برون آری و نشناخت اگر واجب کند در چاهش انداخت
و هم چنین فرموده:
نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به جای نیکمردان
همه صلح و صفا و دوستی و برادری را دوست دارند و هیچ کس مایل به جنگ و خونریزی نیست مگر جاهلان و از خدا بیخبران. استاد سخن سعدی هم در این جا صلح را برگزیده،میفرماید:
اگر پیل زوری و گر شیر چنگ به نزدیک من صلح بهتر که جنگ
و باز فرموده:
|
لطافت کن آن جا که بینی ستیز
|
نبّرّد قَزّ نرم را تیغ تیز
|
|
به شیرین زبانی و لطف و خوشی
|
توانی که پیلی به مویی کشی
|
و باز میفرماید:
با مردم سهل خوی، دشخوار مگوی با آن که در صلح زند، جنگ مجوی
و هم چنین فرموده:
چو کاری برآید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردنکشی
اما همین سعدی صلح دوست، در چند مورد دوگویی کرده، میفرماید:
چو دست از همه حیلتی درگذشت حلال است بردن به شمشیر دست
و یا:
تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینهور مهربانی خطاست
و نیز:
به لطافت چو برنیاید کار سر به بیحرمتی کشد ناچار
وی در مذّمت و زیان پرخوری فرموده:
|
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
|
چو سختی پیش آید سهل گردد
|
|
وگر تنپرور است اندر فراخی
|
چو تنگی بیند از سختی بمیرد
|
و باز میفرماید:
غذا گر لطیف است و گر سرسری چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
و پرخوری این ضرر را هم دارد:
معده چو پُر گشت و شکمدرد خاست سود ندارد همه اسباب راست
و باز میفرماید:
اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب شبی ز معده سنگین، شبی ز دل تنگی
و هم چنین فرموده:
به اندازه خور، زاد، اگر مردمی چنین پرشکم، آدمی یا خُمی؟
و بالاخره:
تنور شکم دم به دم تافتن مصیبت بود روز نایافتن
اما در مقابل هم پیرامون کم خوردن و قناعت و لاغری هم اشعاری سروده که دوگویی را کامل میکند:
خردمند مردم هنرپروراند که تنپروران از هنر لاغرند
و یا:
قناعت کن ای نفس بر اندکی که سلطان و درویش بینی یکی
و درباره قناعت باز هم فرموده:
قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را
و در همین زمینه فرموده:
بلاجوی باشد گرفتار آز من و خانه مِن بعد و نان و پیاز
و در آخر:
فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم، بیوفتد چو جماد
پینوشت:
. حضرت موسی در کوه سینا به عرض رسانید که: «اَرَنی» و ندا آمد که: «لَن تَرانی».
. در نسخه دیگر «اگر راست میخواهی از من شنو».
. یعنی اگر به خاطر یک سکه گدایی کنی، بهتر است از این که برای دزدی همان سکه دست تو را قطع کنند.
. قَزّ به فتح اول: ابریشم.
. دشخوار: دشوار، مشکل، سخت.