ز خاک سعدی شیراز بوی عشق آید هزار سال پس از مرگ او گرش بویی
در این شب فرخنده و در این فضای دلنشین و در این هوای عطرآگین که به قول سعدی «صولت برد آرمیده و ایام دولت ورد فرا رسیده است»، به سهم خود مقدم میهمانان ارجمند بزرگداشت یادروزسعدی را گرامی میدارم و به همه حضار محترم، خانمها و آقایان، اساتید و صاحب نظران، ادیبان و سعدیپژوهان و ارادتمندان و علاقهمندان به فرهنگ و ادب پارسی خیر مقدم گفته و تلاش ارزنده و کوشش مستمربرگزار کنندگان این روز را ارج مینهم و به خصوص از هَمِّ بلیغ و سعیِ قویم مدیر شایسته و فاضل مرکزسعدیشناسی جناب آقای کمالی سروستانی، تشکر و تقدیر میکنم و امیدوارم که سنت میمون برگزاری اینروز همه ساله بر دوام و پررونق بماند.
در یادروزهای پیشین پیرامون حکمت، معرفت، زبان و زیبایی کلام سعدی سخن گفتهاند و محققان درآثار گرانبار خود در این زمینه مطالبی نگاشتهاند و امسال موضوع «عقل و عشق در آثار سعدی» توسطاندیشمندان و سعدیشناسان برجسته کشور بررسی خواهد شد.
دوستان میدانند که بنده پیش از این که کسوت خدمت در این استان بر تن کنم نیز از سر شوِ به ادبفارسی و به سبب ارادت به ساحت حضرت سعدی، در مراسم یادروز شیخ اجل شرکت میکردم و از وقتی توفیق خدمت در شیراز و فارس را پیدا کردم، بوی خاک سعدی و بوی عشقسوزانی که هنوز پس از هزار سال از خاک او به مشام میرسد، این شوِ و ارادت را دو چندان کرده و اغراِنیست اگر بگویم سالی را به انتظار سپری میکنم تا مشتاقانه در چنین روزی توفیق حضور داشته باشم. درسالهای پیشین به جز سال گذشته، به اندازه وسع خویش و نه در شأن و مقام شیخ و مجلس یاد کرد او،مطالبی عرضه کردم و امشب نیز میکوشم در حد توان خود و نه درخور شما فرهیختگان، نگاهی گذرا بهعشق از نظر سعدی داشته باشم.
عشق برای همه ما واژهای آشنا و دلرباست. آن را مجازی و حقیقی دانستهاند و زمینی و آسمانیاش خواندهاند.
گویی از ازل بوده و تا ابد نیز خواهد بود. به راستی عشق چیست؟ چگونه آغاز میشود؟ چگونه قواممیگیرد؟ چگونه ادامه مییابد؟ چگونه فراموش میشود؟ رابطه عشق و عقل، عشق و تجربه، عشق و جهل،عشق و رنج، عشق و عرفان، عشق و آگاهی، عشق و شعور، عشق و خشونت و عشق و مرگ چیست؟
آیا مقولهای در معرفت به نام «عشقشناسی» وجود دارد یا اصلاً میتواند وجود داشته باشد؟ آیا از عشقبا زبان معمولی و عرفی میتوان سخن گفت؟ آیا عشق قابل مفاهمه است و میتوان تجربیات عاشقانه را انتقالداد؟
«در سراسر زندگی انسان به اجماعِ همه، عشق از هر چیز جالب توجهتر است و شگفت این است که فقطعده کمی درباره ریشه و مبانی آن بحث کردهاند، در هر زبانی و تقریباً از قلم هر نویسندهای دریایی از کتب ومقالات درباره عشق پیدا شده است و حماسهها و نمایشنامهها و اشعار شورانگیزی درباره آن پدید آمدهاست، با این همه مایه تعجب اینجاست که تحقیقات و پژوهشهای علمی درباره این امر عجیب و اصل طبیعیآن و علل تکامل و بسط آن از سادهترین نمونههای ظاهری آن که عشقهای مجازی است تا صورتهای بسیارمتعالی و آسمانیاش که عشقهای حقیقی است، بسیار ناچیز است.۱
حتی اگر در سادهترین اشکال عشق و صورتهای مجازی و این جهانی آن، قدری تأمل کنیم، بازپیچیدگیها و ظرافتهایی را میتوان در آن سراغ گرفت که در کمتر پدیدهای چنین است. در میان اعمال انسانیهیچ چیز عجیبتر از این نیست که مردان پیرانه سر به دنبال زنان بیفتند و زنان تا دم گور از معشوِ شدن ومحبوب شدن استقبال کنند. در رفتار انسانی امری پایدارتر و همیشگیتر از نگاه مردان به زنان نیست.
این که چرا جوان از دیدن موهای مجعد دختری که بر طاِ ابروانش ریخته است بر خود میلرزد، هرگزدریافته نشده است. آیا برای زیبایی دختر است؟ یا عشق در ایجاد زیبایی و جذابیت همان قدر دخیل است کهزیبایی و جذابیت در ایجاد عشق. این مسایل هرگز مورد توجه و التفات خود عشاِ هم نبوده است.
عشق گرچه یکی از مهمترین مسایل بشر در کنار جنگ، فقر، عدالت، آزادی و جاودانگی بوده است، امامردم بیشتر عشق ورزیدهاند تا از آن و در باب آن سخنی بگویند.
بیشتر عشق ورزیدهاند تا دوست داشتنهای خویش را به مقام شعور و نظر برسانند و تجربههایعاشقانه را در قالب تحلیل بریزند.
آری، سخن گفتن از عشق هم دلانگیز است و هم دشوار. دلانگیز از آن رو که حدیثش زخمه بر تار دلمیزند و نغمه بیقرار جان را به پرواز در میآورد و دشوار از آن رو که عشق پدیدهای نفسانی و به عبارتدیگر حالتی روحی است که تجربهای شخصی محسوب میشود و دشوارتر آن که این حالات و تجاربروحانی از آن عارفانی باشد که از لحظههای گداختن خویش به هنگام همآغوشی با مهر سخن گفته باشند.
در تاریخ ادبیات ایران، ادبیات عاشقانه اعم از زمینی یا آسمانی جایگاه ویژهای دارد. ادبیات عاشقانه،همانند متون فلسفی و علمی، دفتر ثبت آزمایشهای بزرگ بشری است و از خلال آن میتوان به جستجویزوایای انسان پرداخت و سعدی در این میدان، کاری کارستان کرده است. سعدی از معدود شاعرانی است کهعشق را به معنای زمینی و آسمانی آن به اوج رسانده است.
به تعبیر یکی از عارفان: «گوینده آتش و داننده آتش، سوخته آتش نیست» اما سعدی هم گوینده عشقاست، هم داننده عشق و هم سوخته عشق.
|
شب فراِ که داند که تا سحر چند است؟
|
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
|
|
گرفتم از غم دل، راه بوستان گیرم
|
کدام سرو به بالای دوست مانند است؟
|
و یا:
|
در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم
|
به آن امید دهم جان، که خاک کوی تو باش
|
|
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
|
به گفتگوی تو خیزم، به جست و جوی توباشم
|
و یا:
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی۲
سعدی و غزلیات او با زیبایی عینی و معنای محسوس و عشق زمینی در لحظات گداخته و جانفرسای قرن هفتم روابط انسانی را تلطیف میکرد.
ترسیم چهرههای عاشق و بیقرار و تصویر جانهای شیفته و لبریز از فداکاری و عشق و ایثار، جانمایههای حیاتی بود که ملت ایران در آن دورانِ سرشار از خشونت و تاریکی و نومیدی بدان نیازمند بوده و ازاین رو سعدی بر صلح، مهر و عشق تأکید میکرد. غزلها و حکایات سعدی در آن دوران دهشتناک مانع از آنشد که روح عشق جلای خود را از دست بدهد و کلام عشقآمیز زنگ بزند و نگذاشت که رؤیاها و آرزوهایانسانی ایرانیان از تغزل و غنا تهی گردد و روحش از جلوه و حرارت بیفتد و این بزرگترین خدمت سعدی بهفرهنگ ایران زمین بود.
اما سعدی وقتی از عشق آسمانی سخن میگوید نیز لحن و کلامش متفاوت است و در آن جذبه خاصینهفته است. سعدی ایمان را هم از مسیر عشق میجوید.
تفاوت خدای فیلسوفان و حکیمان و خدای سعدی عارف در این است که خدای سعدی را میتوان عاشقانه خواند، اما درباره خدای فیلسوفان و حکیمان باید فقط جدال و جنجال کرد.
فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمای ریاضی مشغولند، گره از کار فرو بسته خدامیگشایند، اما سعدی عارف همچون پیامبران و مانند عاشقانی که با معشوِ نازنین خود عشق میبازند،سخن از لطف و لطافت آن محبوب جمیل میگوید و دست مردم را در دست نرم و پر نوازش او میگذارد.
«آن که منصور حلاج میگفت که «معشوِ همه ناز باشد نه راز» حق میگفت. خداوند نه رازی است عقلستیز که نازنینی است عشق پسند و همین است که عرفا و پیامبران و نیز شعرایی مانند سعدی برخلاففیلسوفان چنین مقبول خلایق افتادهاند و دل از خداجویان بردهاند».۳
در شعر سعدی هم از نیاز عشق سخن میرود، هم از ناز معشوِ و هم از احتیاج این و هم از اشتیاِ او. هماز انس، هم از خوف، هم از محبت، هم از معرفت، هم از توبه و انابت و هم از کرم و اجابت، هم از عشق زمینی وهم از عشق آسمانی.
یکی از مبانی استدلالی که حکما و فلاسفه دارند این است که خداشناسی از خود خداوند آغاز میشود.خداوند قدیم است. خداوند اول است.
عبارت زیبایی از دعای «ابوحمزه ثمالی» هم مؤید همین معناست که: «بِک عَرَفُتکَ وَ اَنْتَ دَلَلْتَنیِ عَلَیک ودَعَوتنی اِلیکَ وَ لَو لا اَنْتَ لَم اَدرِ ما اُنتَ».۴ اگر تو نبودی من نمیدانستم که تو کیستی.
در دعای «صباح» امام علی نیز میفرمایند: «یا مَنْ دَّلَ علی ذاتِه بذاته». شناخت خداوند مسبوِ به تجلیخود خداست.
مولانا این مطلب را چنین تعبیر کرده است:
|
خود نباشد آفتابی را دلیل
|
جز که نور آفتاب مستطیل
|
|
این جلالت در دلالت صادِ است
|
جمله ادراکات پس، او سابق است۵
|
و ببینید سعدی چگونه تعبیری دارد:
|
آستین بر روی و نقشی در میان افکندهای
|
خویشتن پنهان و شوری در جهان افکندهای
|
|
هریکی نادیده از رویت نشانی میدهد
|
پردهبردار ای که خلقی در گُمان افکندهای
|
|
هیچ نقاشت نمیبیند که نقشی برکند
|
و آن که دید از حیرتش کلک از بنان افکندهای
|
|
این دریغم میکُشد کافکندهای اوصافخویش
|
در زبان عام و خاصان را زبان افکندهای۶
|
پینوشت:
۱. ویل دورانت، لذات فلسفه، ترجمه عباس زریاب خویی، انتشارات علمی فرهنگی، ص ۲.
۲. کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، انتشارات امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۶، ص ۶۰۶.
۳. سروش، عبدالکریم، حدیث بندگی و بردگی، انتشارات اساطیر، پیشگفتار.
۴. فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی.
۵. مثنوی مولانا، دفتر سوم، ابیات ۳۷۲۰ـ ۳۷۱۸.
۶. کلیات سعدی، ص ۸۰۳.