چکیده:
قصههای کوتاه سعدی نه تنها از حیث زبان و ساخت دارای اهمیت هستند، بلکه موجودیت آنها، اندیشه و ذوق سعدی را به صورت عینی به ما نشان میدهد. یکی از مهمترین زمینههای ذوق و هنر سعدی در خلق آثارش نمود مییابد که از ذوق و اندیشه او با ما سخن میگوید. زمینههای اجتماعی و روانی یکی از عواملی است که منجر به خلق قصههای کوتاه در کلام سعدی شده است. دوران کودکی، حضور در نظامیه، پیشۀ واعظی، پیشۀ قصّاصی، بهرهگیری از قرآن و حدیث و سنّت، آشنایی با ادب عرب و ادب غنی فارسی از عواملی هستند که در تکوین قصهگویی سعدی نقشی بسزا داشته و در این مقاله مورد بحث و بررسی واقع شدهاند.
کلید واژه: سعدی، حکایت، قصه کوتاه، قصهگویی.
بدون تردید یکی از مهمترین زمینههای هنر و ذوق سعدی قصههای کوتاه اوست که در سرتاسر آثارش دیده میشود. قصههایی که نه تنها از حیث زبان و ساخت دارای اهمیّت هستند، بلکه موجودیت آنها، اندیشه و ذوق سعدی را به صورت عینی به ما نشان میدهد. در واقع ساختار و زبان این قصهها صرف نظر از معنای آنها، گستره فهم و ذوق سعدی را بر ما آشکار میکند. یک هنرمند همه ذوق و اندیشه معنوی خود را در یک خلق هنری به صورت عینی به نمایش میگذارد و لزومی ندارد که ما در بطن این عینیت به دنبال معنای دیگری باشیم؛ چرا که این خلاقیت خود نشاندهنده میزان اندیشه و ذوق اوست. برای نمونه میتوان به غزلهای حافظ مراجعه کرد و بدون در نظر گرفتن معنا با توجه به ساختار غزل دریافت که حافظ تا چه اندازه با زبان، هنر، غزل و شیوه سرایش آن آشناست.
این امر درباره دیگر هنرمندان نیز صدق میکند. آنها به دو گونه با ما سخن میگویند؛ نخست از طریق گنجاندن مطالبی لابهلای سخن، داستان یا شعر و دیگر خود اثر که از نظر من، مورد دوم از اهمیّت بیشتری برخوردار است.
آنچنان که هستی بهترین حرف خداست و وجود، زیباترین گفته اوست، غزلیات، حکایات و قصههای سعدی نیز بهترین نمودگار ذوق و اندیشه سعدی است. از دل این حکایات کوتاه میتوان حرفهای بلندی را بیرون کشید که ادبیات امروز، هنوز از حیث نگاه ادبی به سطحی که بزرگان ما رسیده بودند، نرسیده است. علیرغم همه ادعایی که مدرنیته در این زمینه دارد، در مقایسه با نوع پرداختی که بزرگان ما چون سعدی، مولوی، عطار و عرفای بزرگ ما از این قصهها داشتهاند، باید اعتراف کرد که داستان مدرن هنوز بدان سطح دست نیافته است.
در میان پژوهشگران گذشته تنها مرحوم فروزانفر است که با اشاره به حکایات عطار به این نکته اشاره میکند که بشریت پس از چهارصد یا پانصد سال تلاش، میتواند به چنین بافتی در قصهنویسی دست پیدا کند. این میزانی است که داستان مدرن به ویژه داستانکها و داستانهای کوتاه هم کماکان به آن دست نیافته است.
سعدی در چنین میدانی به تجلّی اندیشههای خود پرداخته که یکی از آنها قصههای کوتاه است. از همینرو در آغاز، به شرح زمینهها و بستری که به خلق این نوع ادبی منجر شده است، اشاره خواهم کرد. پس از آن به ساختار قصهها و در نهایت به زبان و مضامین قصهها میپردازم.
قصه کوتاه حاوی دو معناست؛ نخست در معنای معنوی و مفهومی و بدین لحاظ تأثیری واحد بر ما میگذارد و از ویژگیهای آن، محدودیت شخصیتها و دامنه بحث است. هدف نویسنده در آن ایجاد یک تأثیر آنی و واحد بر خواننده است. این اتفاق در شعر به واسطه رباعی ایجاد میشود. برای نمونه:
هر یک چندی یکی برآید که منم*
با نعمت و با سیم و زر آید که منم*
چون کارک او نظام گیرد، روزی*
ناگه اجل از کمین درآید که «منم»!*
(خیام، ۱۳۸۳: ۲۴۲)
«منم» در مصرع آخر از زبان اجل است که همه مصرعهای قبل را نفی میکند. قصه کوتاه چنین حالتی دارد. به همین دلیل از قدیمالایام، قصه کوتاه را به تمثیل شبیه میدانند. زیرا تمثیل یک قصه فشرده شده و قصه کوتاه، یک تمثیل گسترش یافته است.
بنابراین از نظر معنوی، قصهای را کوتاه میدانیم که یک تأثیر واحد را در مفهومی واحد در ذهن ما ایجاد کند. از نظر شکل و فرم، قصه کوتاه دو معیار دارد: نخست آنکه بیش از دو یا سه صفحه نباشد، یا خواندن آن بیش از دو یا سه ساعت به طول نینجامد. البته ذکر این نکته لازم است که مفاهیم کلی را باید با مصداقهای آن توضیح داد. براساس این تعریف، غالب حکایات سعدی قصه کوتاه محسوب میشوند.
اما از میان زمینههایی که باعث خلق قصههای کوتاه در کلام سعدی شدهاند، میتوان به زمینههای اجتماعی و روانی اشاره کرد. از ویژگیهای فردی سعدی، هوش خداداد او در به ذهن سپردن خاطراتی است که از کودکی دیده و شنیده است. اگر به حکایات او مراجعه کنید، درخواهید یافت که وی بیش از پنجاه مرتبه از خاطراتی یاد کرده که در کودکی با آنها روبهرو شده است:
همی یادم آید ز عهد صغر*
که عیدی برون آمدم با پدر*
به بازیچه مشغول مردم شدم*
در آشوب خلق از پدر گم شدم*
برآوردم از هول و دهشت خروش*
پدر ناگهانم بمالید گوش*
که: ای شوخ چشم، آخرت چند بار*
بگفتم که دستم ز دامن مدار!*
به تنها نداند شدن طفل خرد*
که مشکل توان راه نادیده برد*
تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر*
برو دامن راهدانان بگیر*
مکن با فرومایه مردم نشست*
چو کردی ز هیبت فروشوی دست*
به فتراکِ پاکان درآویز چنگ*
که عارف ندارد ز دریوزه ننگ*
مریدان به قوّت ز طفلان کمند*
مشایخ چو دیوار مستحکمند*
بیاموز رفتار از آن طفل خرد*
که چون استعانت به دیوار برد*
ز زنجیر ناپارسایان برَست*
که در حلقه پارسایان نشست*
اگر حاجتی داری این حلقه گیر*
که سلطان ندارد از این در گزیر*
برو خوشهچین باش سعدی صفت*
که گِرد آوری خرمن معرفت*
الا ای مقیمان محراب انس*
که فردا نشینید بر خوان قدس*
متابید روی از گدایان خیل*
که صاحب مروّت نراند طفیل*
کنون با خرد باید انباز گشت*
که فردا نماند رهِ بازگشت*
(سعدی، ۱۳۸۵: ۵۰۲)
و در حکایتی دیگر، به صورت گذرا به شرح دوران کودکی خویش میپردازد:
مرا باشد از درد طفلان خبر*
که در طفلی از سر برفتم پدر*
(همان: ۳۵۸)
«یاد دارم که در ایام طفولیت متعبّد بودمی و شبخیز و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر ـ رحمۀاللَّه علیه ـ نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد. چنان خواب غفلت بردهاند که گویی نخفتهاند که مردهاند. گفت: جان پدر تو نیز اگر بخفتی، بِهْ از آنکه در پوستین خلق افتی.
نبیند مدّعی جز خویشتن را*
که دارد پرده پندار در پیش*
گرت چشم خدابینی ببخشند*
نبینی هیچکس عاجزتر از خویش»*
(همان: ۸۴)
این حکایت نمونه عالی و درخشانی از حکایات سعدی است که در آن به یادآوری خاطرات گذشته میپردازد و شامل نکات تربیتی ویژهای است که ما را از چگونگی پرورش و تربیت سعدی آگاه میکند.
«در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی، با شاهدی سری و سرّی داشتم، به حکم آنکه حَلقی داشت طَیِّبُ الاَدا و خلقی کَالبدرِ اذا بَدا.
آنگه نبات عارضش آب حیات میخورد*
در شکرش نگه کند هر که نبات میخورد*
اتفاقاً به خلاف طبع، از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم. دامن از او درکشیدم و مهره برچیدم و گفتم:
برو هر چه میبایدت پیش گیر*
سَرِِ ما نداری سَر خویش گیر*
شنیدمش که همیرفت و میگفت:
شبپّره گر وصل آفتاب نخواهد*
رونق بازار آفتاب نکاهد*
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر.
فَقَدْتُ زمان الوَصلِ و اَلمرْءُ جاهلِ*
بقدرِ لَذیذ العیشِ قبلَ المصایبِ*
***
باز آی و مرا بکش که پیشت مردن*
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن*
اما به شُکر و منّت باری پس از مدتی باز آمد؛ آن حَلق داوودی متغیّر شده و جمال یوسفی به زبان آمده و بر سیب زنخدانش چون بِهْ، گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته. متوّقع که در کنارش گیرم، کناره گرفتم و گفتم:
آن روز که خطّ شاهدت بود*
صاحبنظر از نظر براندی*
امروز بیامدی به صلحش*
کش فتحه و ضمه برنشاندی*
***
تازه بهارا ورقت زرد شد*
دیگ منه کآتش ما سرد شد*
چند خرامی و تکبر کنی*
دولت پارینه تصور کنی*
پیش کسی رو که طلبکار توست*
ناز بر آن کن که خریدار توست*
***
سبزه در باغ گفتهاند خوش است*
داند آن کس که این سخن گوید*
یعنی از روی نیکوان خط سبز*
دل عشّاق بیشتر جوید*
بوستان تو گندنازاریست*
بس که بر میکَنی و میروید*
***
گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش*
این دولت ایام نکویی به سر آید*
گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش*
نگذاشتمی تا به قیامت که برآید*
***
سؤال کردم و گفتم: جمال روی تو را*
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدهست؟*
جواب داد: ندانم چه بود رویم را*
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیدهست»*
(همان: ۲۰۴ـ۲۰۳)
با توجه به نمونههای دیگر از این حکایت و چندی دیگر در گلستان و تعداد بیشتری در بوستان سعدی، به این نتیجه میتوان رسید که سعدی عشق زمینی را تجربه کرده و ذهن او با عشق درگیر بوده است. برای نمونه به این حکایت توجه کنید:
«یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی. در تموزی که حرورش، دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی، از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم، مترقّب که کسی حرّ تموز از من به بَرْدِ آبی فرونشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانهای، روشنییی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات به درآید، قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته، ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطرهای چند از گل رویش در آن چکیده؛ فیالجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم:
ظَمَأ بِقلبی لا یَکادُ یُسیغُهُ*
رَشْفُ الزُّلال وَ لو شَربِتُ بُحوراً*
***
خرّم آن فرخنده طالع را که چشم*
بر چنین روی اوفتاد هر بامداد*
مست می بیدار گردد نیم شب*
مست ساقی روز محشر بامداد»*
(همان: ۲۱۱)
از مجموع حکایات نام برده، درمییابیم اولین مسئلهای که سعدی را برای قصهگویی آماده میکند، دوران کودکی اوست. در این مرحله است که سعدی سفرهایی را تجربه میکند و به دقت بدانها پرداخته و نکات بسیاری میآموزد؛ مثلاً زمانی که کژدم سیاهی را میبیند که کج راه میرود، از پدرش دلیل آن را جویا شده، پدر پاسخ میدهد که این از طبیعت اوست. در این راستا این طرح درخشان در ذهن سعدی نقش میبندد که:
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است*
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است*
(همان: ۲۳)
بنابراین هر آنچه که سعدی در دوران کودکیاش به ثبت و ضبط و مشاهده آنها پرداخته، زمینهساز شکلگیری شخصیت او میشود. چنانکه امروز علم روانشناسی بر این گفته صحّه میگذارد و بر آن است که شخصیت انسان تا هفت سالگی شکل میگیرد و باقی عمر انسان در جستجوی آن هفت سالگی میگذرد. به قول فروغ فرخزاد: «آن روزها رفتند/ آن روزهای روشن آفتابی…».
زمینه دوم در تکوین قصهگویی ناب سعدی، بسترهای فرهنگی است. اولین بستر را در این حوزه میتوان تحصیلات سعدی در نظامیه بغداد دانست. سعدی از حدود بیست تا سی و هشت سالگی را در نظامیه بغداد گذرانیده و شب و روز به تعلّم پرداخته است. چنانکه خود اشاره میکند:
مرا در نظامیه ادرار بود*
شب و روز تلقین و تکرار بود*
(همان: ۴۶۰)
حضور در نظامیه، دریچههای تازهای را فرا روی سعدی میگشاید. دیدار کسانی که در جهان اسلام کمنظیر بودند. بنابر شواهدی که خود سعدی به دست میدهد، وی حدود هفت یا هشت تن از این بزرگان را دیدار کرده؛ چرا که اگر به آن برش تاریخی بازگردیم، در قرنهای پنج و شش هجری، چهار مرکز علمی و فرهنگی مهم در جهان اسلام وجود دارد که به ترتیب اهمیّت عبارتند از: نظامیه بغداد، نیشابور، مرو و ری. بنابراین قلب فرهنگی جهان اسلام در این دوران بغداد است. از جمله بزرگانی که سعدی توفیق دیدار آنها را یافته، عبدالرحمن بن جوزی است. البته سعدی در گلستان به این مهم اشاره میکند:
«چندان که مرا شیخ اجل ابوالفرج بن جوزی ـ رحمۀاللَّه علیه ـ ترک سماع فرمودی و به خلوت و عُزلت اشارت کردی، عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب». (همان: ۹۷).
البته لازم به یادآوری است که استادی که سعدی به آن اشاره کرده، آن ابن جوزی بزرگ، صاحب تلبیس ابلیس نیست، بلکه نوه اوست؛ چرا که ابن جوزی بزرگ در ۵۷۰ق درگذشته است. شخصیت دیگری که سعدی با دیدار وی یک مرکزیت ذهنی برای خود ایجاد میکند، شیخ شهابالدین سهروردی صاحب عوارف المعارف است. سعدی در وصف این مرد بزرگ سرورده است:
مرا شیخ دانای مرشد شهاب*
دو اندرز فرمود بر روی آب*
یکی آنکه در نفس خودبین مباش*
دگر آنکه در جمع بدبین مباش*
(سعدی، ۱۳۸۹: ۲۵۹)
بر اساس گفتههای سعدی به نظم کشیدن بوستان و تحریر گلستان روی هم، حدود چهارده ماه زمان برده و این خود محصول چهل سال زمینهسازی فرهنگی و علمی و ادبی است. به قول خودش:
تمتع به هر گوشهای یافتم*
ز هر خرمنی خوشهای یافتم*
(سعدی، ۱۳۸۵: ۳۰۹)
بستر دیگر سعدی در تکوین قصهگویی، هدف تحصیل او در پیشه واعظی است. یعنی وی درس خوانده تا واعظی متبحر شود. واعظ آن مفهومی نیست که امروزه در ذهن ماست، بلکه در گذشته، پیشه با اهمیّت و فخیمی بوده است. در آن روزگار وعّاظ هر از چندی در روزهای خاص و مکانهای مهم مردم را جمع کرده و سخنان تازه و حرفهای نوین جهان اسلام را برای مردم بیان کرده و خط مشی ایشان را به آنها یادآوری میکردند. همین عمل را امروز رسانهها بر عهده گرفتهاند. از این رو سعدی حتی در قصههای به ظاهر غیراخلاقی خود، سخن به وعظ میگشاید. خود او در پایان مقدمه گلستان به صراحت میگوید:
مراد ما نصیحت بود و گفتیم*
حوالت با خدا کردیم و رفتیم*
(همان: ۱۴)
نصیحت از ریشه نُصح است. نُصح در زبان عربی به معنای طلب خیرخواهی برای کسی است. این مطلب در جهان قدیم از چنان اهمیتی برخوردار بوده که به شغلی در این راستا به نام وعظ و خطابه منجر میشده. حال این سؤال پیش میآید که سعدی چگونه از حکایات غیراخلاقی، نتایج و معانی اخلاقی میگیرد؟ پل والری، سخن اندیشمندانهای دارد بدین قرار که نصیحت باید چون ویتامین در میوه، مخفی باشد. صریحتر از این سخن را میتوان در مقدمه گلستان سعدی مشاهده کرد: «درّ موعظههای شافی را در سلک عبارت کشیده است». (همان: ۳۰۲).۱
اما از شگردهای دیگر سعدی، استفاده از مضامین هزلآمیز در طرح مسایل جهت جذب مخاطبین است. این چنین است که ایرج میرزا را سعدی ثانی قلمداد کردهاند؛ چرا که او نیز از این شگرد استفاده کرده است. روی هم رفته پیشه وعظ از کلیدیترین مسایل جهان اسلام در روزگار سعدی است.
بستر دیگر فرهنگی، پیشه قصّاصی است که بعد از وعّاظی از مهمترین پیشهها محسوب میشده و تا دوران قاجاریه نیز رواج داشت. قصّاصها کسانی بودند که اخبار و سِیَر را در میان مردم و با زبان ایشان بازگو میکردند. اینان در جامعه آن روزگار بسیار تأثیرگذار بودند و همواره با قدرت حاکمه در چالش به سر میبردند. اگر به تاریخ قصهگویی در جهان اسلام به اجمال نگاهی بیندازیم، با این شیوه قصهگویی به عنوان نوعی چالش فرهنگی مواجه خواهیم شد. تا آنجا که حاکمان وقت فرمان و حدیث صادر میکردند که قصهگویی جز به فرمان امیر جایز نیست!
اما چهارمین بستر فرهنگی در تکوین قصهگویی سعدی، بهرهگیری از قرآن و حدیث و سنّت است. در همه حکایات سعدی، ردِّ پای یکی از این سه منبع را میتوان آشکارا مشاهده کرد. برای نمونه به کلامی بسیار پنهانی از سعدی اشاره میکنم. در یکی از حکایات گلستان، سعدی به سفر حج خود اشاره میکند. در این روایت سعدی از این ترکیب استفاده میکند که: «داد فسوق و جدال بدادیم». (همان: ۲۵۳) در ظاهر کلام هیچ اشارهای به متن قرآن کریم یا احادیث یا سخن بزرگان نشده، اما بهرهگیری از آیات قرآن را میتوان ناشی از جان آگاهی دانست که کلام را در وجود خود حل میکند و سخنی تازه را میآفریند. جمله اشاره شده، تلمیح دارد به آیه: «فَلاَ رَفَثَ وَلاَ فُسُوقَ وَلاَ جِدَالَ فِی الْحَجِّ». [بداند که] در اثنای حج همبستری و گناه و جدال [روا] نیست. (آل عمران/ ۱۹۷) به این معنا که حجاج در هنگام شرفیابی به خانه خدا از انجام سه عمل باید اجتناب کنند حتی اگر مورد ظلم واقع شوند. یکی جدل است با دیگری، دوم فسق است و سوم نزدیکی.
بستر دیگر فرهنگی که از اهمیّت ویژهای نیز برخوردار است؛ ادبیات عرب است. گستره آشنایی سعدی با ادبیات عرب شامل حوزههای کتب نحوی، بلاغت، جُنگهای منثور، مقامات، آثار کلامی و دواوین ادبیات عرب است. آنچه مسلّم است این است که سعدی اغلب دیوانهای شاعران عرب را از حفظ داشته و امروز تنها در مصر سه کتاب در مقایسه میان متنبی و سعدی نگاشته شده است.
بستر فرهنگی دیگری که میتوان به آن اشاره کرد، ادبیات فارسی است که تأثیر بسزایی بر ذهن و زبان سعدی داشته است. این بخش شامل آثار منثور، مقامات فارسی، جُنگهای فارسی چون: چهارمقاله، قابوسنامه و…، تواریخ آثار منظوم همچون شاهنامه است که سعدی حدود شصت قصه خود را از آن منابع گرفته است. پس از آن شاهد تأثیر نظامی بر کلام سعدی هستیم؛ به گونهای که بیش از هفتاد تصویر از «لیلی» را در قصههای او مشاهده میکنیم. در حوزه آثار منثور میتوان به حکایت دزد و قاضی اشاره کرد که پیش از سعدی در تذکرۀالاولیاء عطار و کشفالمحجوب هجویری آمده است و این نشان دهنده اشراف سعدی بر آن متون است. سومین شاعری که سعدی بسیار از او تأثیر پذیرفته، سنایی است. از آنجا که وی پدر شعر عرفانی ماست، سعدی از او بهرههای بسیار گرفته، هر چند سعدی با وجود گرایش زیادی که به عرفان داشته، اما همواره از اینکه عنوان عارف را بر دوش کشد، امتناع ورزیده است.
نمونههای این تأثیر را میتوان در باب هفتم بوستان مشاهده کرد.۲ به عقیده من در کل ادبیات عرفانی ما کسی نتوانسته بدین کوتاهی و در قالب حکایتی به تبیین مسئله انسان و خدا بپردازد. حکایتی که پیش از سعدی، عطار آن را در مصیبتنامه روایت کرده بود:
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز*
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد*
این مدعیان در طلبش بیخبرانند*
کآن را که خبر شد، خبری باز نیامد*
(همان: ۵)
در همین مضمون شاهد موجزترین کلام در ادبیات عرفانی هستیم:
گر کسی وصف او ز من پرسد*
بیدل از بینشان چه گوید باز؟*
عاشقان کشتگان معشوقند*
برنیاید ز کشتگان آواز*
(همان: ۵)
شاعر دیگری که سعدی از او بسیار بهره برده، انوری است. او در واقع نزدیکترین شاعر به سبک قصهنویسی سعدی است؛ چرا که اولین بار این ژانر را در روایتهای انوری مشاهده میکنیم، اما تفاوت او با سعدی در عدم زیرکی او است؛ زیرا همچون سعدی نتوانست قلم خود را به حوزه عرفان نزدیک کند، با این وجود، قصههای انوری از حیث زبان، الگوی تمام عیار نوشتههای سعدی است.
پس از انوری، فرخی و ظهیرفاریابی از شاعران تأثیرگذار بر سعدی هستند. همانگونه که میدانید، تنها شاعری که پیش از سعدی به سهل ممتنعگویی شهرت دارد، فرخی است و سعدی از این ویژگی به عنوان اساس سخنپردازی خود، استفاده میکند، اما درباره ظهیر فاریابی در ادبیات ما تفحصّ بسزایی صورت نگرفته است. تنها در کتابی به نام سعی مشکور به همت استادان حسن یزدگردی و دکتر اصغر دادبه، به بررسی ابعاد شعر ظهیر پرداخته شده است.
مشاهده میکنید که با این بستر اجتماعی و فرهنگی است که قصههای سعدی در فرهنگ ما شکل میگیرد و چون هدیهای برای بشریت به یادگار مانده است. ویل دورانت میگوید: «آنگاه که بشر عاقل است، مفاهیم و مبانی اخلاقی را جز بندی بر ذهن بشریت نمیانگارد، اما زمانی که بشر خیلی عاقل میشود، درمییابد که مفاهیم اخلاقی بنیانهای زندگی اجتماعی هستند» و این سخن درباره کلام سعدی نیز صدق میکند.
سبکشناسی زبان و ساختار قصههای سعدی
با در نظر گرفتن تفاوتهای جزیی، حکایت در سنّت، مطابق با قصه کوتاه در روزگار مدرن است. حکایت در واقع همان «مایحکی عنه» است و حکایت از ریشه «حکی» به معنای «نقل کرد» یا «بازتاب داد» است. اصل مهمی که در این راستا ارسطو به آن اشاره میکند، محاکات است که با واژه حکایت همریشه است. محاکات خود به معنای بازتاباندن واقعیت است. بنابراین حکایت در معنای بازتاب مسایل اعتقادی، اجتماعی و انسانی است و به معنای سخنان یاوه و پریشان و افسانهگون نیست.
شاخصههای مهم قصههای سعدی
قصهها زبانی سادهنما دارند. در واقع سادگی زبان در حیطه فهم آن است و نه تقلید از آن. از این روست که زبان وی را سهلِ ممتنع قلمداد میکنند؛ چرا که در فلسفه تحلیل زبان هم مشکلترین نوع گفتار را سادهترین نوع آن میدانند. لغات و ترکیباتی که وی از آنها بهره میگیرد، شاید ساده، اما پیچیده هستند. برای نمونه به این جمله دقت کنید: «دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی». (همان: ۱۴۰).
صحبت در روزگار سعدی نه به معنای سخن گفتن، بلکه در معنای معاشرت و همنشینی بوده و به دنبال آن «آداب صحبت» به معنای آداب معاشرت است، اما ترکیب «ملازم صحبت» ترکیب پیچیدهای است که در خوانش اولیه ساده به نظر میرسد. نمونههای دیگر: «حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانیاند». (همان: ۱۹۳).
ترکیب «بدیع جهانی» را چگونه باید معنا کرد؟ نوشتار سعدی اینگونه نیست که بتوان آن را یکسره خواند و در شیوه زبانیاش تأمل نکرد. بنابراین، کسی که هنوز در پلههای آغازین فهم ادبی است، از کلام سعدی حظّ کافی را نمیبرد. در نتیجه سعدی کلامش را برای عوامالناس نپرداخته، بلکه او نیز چون گذشتگانش مخاطبان فرضی داشته است. این مخاطبان فرضی همان اقلیّت فاضل و باسواد دوران سعدیاند.
حال باید پرسید که جایگاه تاریخی این قصهها کجاست؟ آیا سعدی خود آفریننده زبان این قصههاست یا آنها را تقلید کرده است؟ در پاسخ باید گفت: قصههای کوتاه سعدی ادامه سنّت مقامهنویسی زبان فارسی است. منبع دیگر او در این حوزه، حکایتهای کوتاه عرفانی است. در واقع سعدی در همه عمر بر پل عشق و عرفان در حرکت است.
مسئله سوم در بررسی ساختار قصههای سعدی تلفیق نثر، روایت و شعر است. به سخنی دیگر قصههای او شعرِ روایتی نثرگون است. مرحوم بهار سخن حکیمانهای در این حیطه درباره گلستان دارد: «گلستان، شعری است که قالب نثر به خود گرفته است». در واقع مرحوم بهار اولین کسی است که اذعان میکند گلستان نثر نیست، بلکه شعر است؛ چرا که با بررسی هر جملهای از این کتاب درمییابید که غالب ویژگیهای یک شعر را داراست. از جمله وزن به جای موازنه، سجع به جای قافیه و تخیّل نیز که در آن راه دارد. در واقع سعدی در گلستان از مثلثِ شاعری، روایتگری و نثرپردازی استفاده میکند. الگوی تمام عیار سعدی در این شیوه قرآن کریم است. این شیوه تنها در قصههای گلستان دیده میشود. از این رو میتوان گلستان را پختهترین اثر سعدی دانست. او در بوستان مدینه فاضله خود را پیریزی میکند؛ چرا که هنوز به ابنای بشر امیدوار است.
دیگر ویژگیهایی را که میتوان در زبان قصههای سعدی یافت؛ عبارتنداز:
۱. ایجاز و اطناب: در همه قصهها به ضرورت بیانی، ایجاز و اطناب در متن به کار گرفته میشود و در هیچ قسمتی از متن نشانی از تعمّد و تصنّع دیده نمیشود. بنابراین ویژگی اول زبانی قصههای کوتاه سعدی، ایجاز نسبت به معنا و اطناب نسبت به مقام است. یعنی زمانی که مقام ابهام دارد، کلام باز میشود و زمانی که ابهامی در کار نیست، کلام اختصار مییابد.
۲. موازنه در کلام: زمانی که مطلبی را از گلستان سعدی آغاز میکنیم، تردیدی نداریم که با قرینه آن روبهرو خواهیم شد. برای نمونه: «ابلهی را دیدم سمین. خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت: سعدی چگونه همیبینی این دیبای مُعْلَم بر این حیوان لایعلم». (همان: ۱۶۲).
همانگونه که مشاهده میکنید در بخشی از حکایت مذکور، چهار موازنه وجود دارد و کلام را به گونهای پیش میبرد که مخاطب گمان میکند آنچه پیش رو دارد، شعری است که تعمداً به نثر نوشته شده است. البته برخی متأخرین به دلیل این شیوایی و بلاغت در کلام، بر سعدی خرده گرفتهاند که زبان قصه باید ساده باشد و آنگاه این سؤال ایجاد میشود که آیا پختگی زبان در عین سادگی، خود هنری کمنظیر نیست؟
۳. حضور سجعها و جناسها: تمام حکایات کوتاه سعدی بر مبنای نوعی سجعسازی و جناسسازی است. برای نمونه در پایان یک حکایت با این جمله به روایت خود خاتمه میدهد: «هر چه که نپاید، دلبستگی را نشاید». (همان: ۱۰).
علما سخن را چون عروسی میدانند که دارای سه وجه است: روح، جسم و زیور. معنا همان روح است و نوعِ گفتن، جسم است و آرایهها نیز زیورآلات هستند.
این نقل قول را از آن جهت یادآوری کردم که نقیضهای بر آن وارد کنم؛ چرا که اجزای سخن قابل تفکیک نیست و با وجود اینکه قدما آرایهها را زینت زبان میدانند و نه ذات زبان، اما همان نمونه کوتاهی که از گلستان ذکر شد، این طرز تفکر را نقض میکند، چون در این نوع بیان، آرایهها جزء ذاتی زبان محسوب میشوند. همانگونه که ملاصدرا میگوید: «جسم در لطافت خود به روح میرسد. به سخنی دیگر، جسم در قوس صعود خود میتواند جان شود و در مقابل جان در قوس نزول خود میتواند جسم شود».
۴. موسیقی متن قصههای سعدی: این قصهها غالباً بر یک متن آهنگ نهاده شدهاند. در داستان پیرمرد و دریا اثر همینگوی، زمانی مواجه میشویم که پیرمرد به مدت چهار ماه بر روی دریاست و هیچ صیدی نداشته است. دریا آرام است. زمان به کندی میگذرد. در این لحظات ما با متنی مواجهیم که هیچگونه تپش و تنشی در آن راه ندارد. به گونهای که ما را با فضای داستان همراه میکند. در واقع آهنگی که متن القا میکند، مطابق واقعیت خارجی است، به این عملکرد متن آهنگ گفته میشود. این شیوه را میتوان در «جنگ دندانقان» تاریخ بیهقی نیز مشاهده کرد. این فرآیند تنها در میان بزرگان ادب فارسی قابل مشاهده است. از آن جمله است حافظ، فردوسی، نظامی و مولانا.۳
در عین ویژگیهای مثبتی که در باب قصههای کوتاه سعدی ذکر شد، باید به ذکر معایب این قصهها از نظر سبکشناسی زبان نیز پرداخت. برخی از این عیوب عبارتنداز:
۱. آغاز حکایتها از نظر سبکی خیلی به هم شباهت دارند. با ذکر بسامد آنها میتوان چنین برآورد نمود که از میان بابهای اول و سوم و هفتم که در مجموع هشتاد حکایت را در برمیگیرند، شروع حکایتها صرفاً به این شیوهها محدود میشود: «از یکی… یکی [اسم]»…»، «از یکی [اسم]…) برای نمونه: «ظالمی را حکایت کنند…، «نوشیروان را حکایت کنند».
حدود پنجاه حکایت از میان هشتاد قصه، با چنین آغازهایی همراه است. از عللی که میتوان بر این ایراد ذکر کرد، آن است که این حکایات تجربههای شخصی وی نیستند.
۲. مشکل دیگر قصههای سعدی این است که بعضاً در ساختار فرهنگی خود جای نگرفتهاند. برای نمونه:
پیرمردی لطیف در بغداد*
دخترک را به کفشدوزی داد*
مردک سنگدل چنان بگزید*
لب دختر که خون از او بچکید*
بامدادان پدر چنان دیدش*
پیش داماد رفت و پرسیدش:*
کای فرومایه این چه دندان است؟*
چند خایی لبش نه انبان است*
به مزاحت نگفتم این گفتار*
هزل بگذار و جِدّ از او بردار*
خوی بد در طبیعتی که نشست*
ندهد جز به وقت مرگ از دست*
(همان: ۱۲۷)
این حکایت در باب «در اخلاق درویشان» آمده است و همانگونه که مستحضرید هیچ ربطی به این موضوع ندارد.۴
۳. مشکل دیگری که در این حکایتها وجود دارد، شاعرانه شدن نثر است، زیرا در این صورت دقت نثر کم میشود. در نثر باید منتهای دقت، عقلانیت و هدفمندی رعایت شود در صورتیکه در شعر باید موازنه، تخیّل و سجعپردازی رعایت شود. این سه رکن اخیر در ضدّیت کامل با دقت هستند؛ چرا که موزون بودن کلام با دقیق بودن آن، تخیّل با عقلانیت و مسجّع بودن با هدفمند بودنِ یک متن مغایرت دارد. حال در نظر بگیرید که کل فرهنگ ما براساس شاعرانگی بنا نهاده شده است. در واقع بیشترین افراد ما، شاعران ما هستند. اگر فرانسه بزرگانی چون روسو و ولتر را دارد، در فرهنگ ما سعدی همان نقش را ایفا میکند. بنابراین سعدی متفکر واقعی سنّت ماست نه بزرگی چون ابنسینا. طبق آمار در خانوادههای ایرانی ۹۲% در کنار قرآن، دیوان حافظ را نیز در دسترس دارند، اما چند نمونه از خانوادهها، شفای ابنسینا را در اختیار دارند یا اصلاً آیا آن را در عمرشان دیدهاند؟
بنابراین خط فکری جامعه ما را بزرگانی چون حافظ، سعدی، مولانا و… شکل میدهند. از بخت میمون، از هر پنج تن بزرگ ادب فارسی، چهار تن از آنان شاعرند و از میان این چهار تن، سه تن از ایشان عارف.
اما فرهنگی که مبتنی بر تفکرات شاعرانه شکل میگیرد، همواره سه آفت را نیز با خود به دوش میکشد، عدم دقت، غیر هدفمند و غیر سیستماتیک و این خود دلیلی بر فقدان فلسفه و تفکر فلسفی در جامعه ماست.
زندهیاد فروغی در مدح سخنوری سعدی اذعان داشت که مردم ما هفتصد سال است که به زبان سعدی سخن میگویند. هر چند این اظهار عقیده در جهت ستایش کلام سعدی است، اما به عقیده من این مسئله خود نشان دهنده انحطاط فرهنگی ما در این هفت سده است. چگونه میتوان پذیرفت زبان و فرهنگ که بسیار متحوّلند، در مدت هفتصد سال همسو مانده باشند؟
۴. از آنجا که نثر خلّاق مبتنی بر بیشترین بازیها با ارکان جمله است، این پدیده را نمیتوان در نثر سعدی مشاهده کرد؛ چرا که او با این ارکان بازی نمیکند و چنانکه نشان دادم، پنجاه حکایت سعدی آغازهای مشابهی دارند و نثر در آن کلیشه است.
۵. از موارد دیگری که درباره زبان سعدی میتوان بیان کرد؛ این است که با وجودی که سعدی خود را معلم اخلاق میداند، اما بعضی از حکایات او عمیقاً غیراخلاقی است.۵
اگر بخواهم نتیجهای را برای این موضوع عنوان کنم، باید بگویم که حکایات سعدی در فرهنگ ما از هشت جهت همچون معجزهای است. در این حکایتها دانایی، زیبایی و استحکامِ ساخت به وضوح دیده میشود. هر چند از حیث زبانی نیز ایرادهایی بر آنها وارد است که این خود نشان دهنده عدم توجه بیش از اندازه سعدی به شیوه قصهگویی است.
میتوان عربزدگی زبانی را در نثر او مشاهده کرد. برای نمونه به دیباچه گلستان رجوع کنید و چند سطری از آن را بخوانید تا دریابید که با چند واژه عربی روبهرو خواهید شد. البته این اهمیتی ندارد که چه میزان واژه عربی در یک متن وجود دارد، بلکه مسئله اساسی در نحو این جملات است. به گمان من اگر بزرگان ادب کلاسیک ما تا این اندازه در آثار خود به ترویج نحو زبان عربی نپرداخته بودند، حالا وضعیت زبان ما به گونهای دیگر بود. برای نمونه به این بیت دقت کنید:
نگه کرد رنجیده در من فقیه*
نگه کردن عالم اندر سفیه*
(همان: ۳۳۴)
همانگونه که مشاهده میکنید، سیطره نحو عربی بر این بیت کاملاً دیده میشود و این بافت در بوستان سعدی هم دیده میشود. در صورتی که در تاریخ بیهقی بدینگونه نیست.
در طول هفتصد سال اخیر هیچیک از مفاخر ادبی ما، همچون سعدی نتوانسته چنین گستره معنایی و معنوی بر فرهنگ ایران داشته باشد. آماری که از ضربالمثلها، نکات و اشعاری که بر زبان مردم رایج است، صحّهای بر این مدعاست. کلام و تفکر سعدی از استوانههای کلام معنوی فرهنگ عامه است. در واقع سعدی خداوندگار حکمت عامیانهای است که سیمون دوبوار از آن سخن میگوید؛ چرا که سعدی مجموع حکمتهای پیشین را به زبان نرم و گویا، به گوش خلایق رسانیده است. همانگونه که خود معترف است:
در اقصای عالم بگشتم بسی*
به سر بردم ایّام با هر کسی*
(همان: ۳۰۹)
او تمام دیدهها و شنیدهها و علوم آموختهاش را با زبانی ساده ابراز کرده است. زبانی که از دید علما در اوج فصاحت است، مقبول خواص و محبوب عوام است، اما درباره مضمون و معنا در حکایات سعدی ابتدا باید دریابیم که وی در چه بابهایی بحث کرده و با چه ابزاری آنها را به مخاطب خویش انتقال داده است. سعدی بیشترین سهم را در ایجاد معنا در فرهنگ ایرانی داشته است. ابزارهایی که وی در ابراز این معانی از آنها بهره جسته، همان ضربالمثلها، غزلیات، قصاید و حکایات اوست.
همانطور که پیش از این گفته شد، سرچشمههای مضمونیابی در سعدی بر این قرار است: قرآن و سنّت، ایران باستان، ادبیات عرب، ادبیات فارسی، تجربههای شخصی، استادان بزرگ و سفرهای متعدد.
مضامین و معانی کلام سعدی پیرامون چهار مقوله است:
۱. معانی مرتبط با فردیت که به حوزه اخلاق مربوط میشود.
۲. مباحث مرتبط با خانواده که تدبیر منزل نام دارد.
۳. مباحث مرتبط با وضعیت اجتماعی که به سیاست مدن معروف است.
۴. مباحث مرتبط با امور سیاسی که وضعیت کف و رأس جامعه را بررسی میکند.
در حیطه اخلاقیات فردی، سعدی غالباً اخلاق متعارف را تعلیم میدهد. در واقع او بر آن است که سنّت جاری عصر خود را در اذهان جامعه جایگیر کند. سعدی از اولین متفکرانی است که پایه اخلاق را بر نوعی تعامل با بشر بنا مینهد.
مبانی اخلاقی که در گذشته مطرح بوده، عبارت است از: نکوهش، حسد، حرص، مدح، ستایش، قناعت و… سعدی در این حوزه، تعریف تازهای از قناعت را ارائه میدهد و آن لذت بردن است از آنچه هست و کوشش برای بهتر شدن است. بنابراین در انتخاب بابهای اخلاقی، مسلماً تعمّدی در کار بوده است. سعدی در حیطه تحکیم خانواده اصول اخلاقی را ذکر میکند:
۱. تعادل در رفتار:
نه چندان بخور کز دهانت برآید*
نه چندان که از ضعف جانت برآید*
(همان: ۱۴۱)
درشتی و نرمی به هم در بِهْ است*
چو فصّاد که جراح و مرهم نِهْ است*
درشتی نگیرد خردمند پیش*
نه سستی که ناقص کند قدر خویش*
(همان: ۲۷۶)
۲. رعایت تناسب: که همان رعایت نسبت در انتخابهاست.
۳. احترام متقابل: در واقع بیاننامه ذهنی و صوری همه انسانهاست.
در حوزه شرایط اجتماعی نیز اصولی را مطرح میکند که عبارتند از:
۱. مصلحت دینی: هر چند بسیاری از تفکرات تندرو، بسیار بر او تاختهاند که این اصل مغایر حقیقتگرایی است، اما در مقابل باید این پرسش را مطرح کرد که آیا اساس بنیان جامعه را مصلحتها میسازد یا حقیقت؟ البته پاسخ روشن است.
۲. زر و زور بنیان حیات اجتماعی را میسازد. سعدی معتقد است تا جایی که ممکن است باید خود را از فقر معنوی و مادی دور کرد؛ چرا که به تعبیر پیامبر(ص): «الفقرُ موتاً أسود» یعنی فقر، مرگ سیاه است. سعدی خود میگوید:
برو شیر درنده باش ای دغل*
مینداز خود را چو روباه شل*
(همان: ۳۶۸)
در نمونهای دیگر در داستانی تمثیلی (جدال سعدی با مدعی) با همین نگرش نتیجهگیری میکند. از سویی دیگر سعدی در حیات معنوی، فقر را ستایش میکند:
درویش و غنی بنده این خاک درند*
و آنان که غنیترند محتاجترند*
(همان: ۳۱)
البته پرواضح است که این احتیاج از نوع مادی نیست، بلکه: «الفقرُ فخری» به معنی این است که هر آنچه میآموزم، به نادانی خود وقوف بیشتری مییابم.
۳. احسان نوعی ایثار همراه با قدرت است که سعدی در حکایاتش بر احسان کردن بسیار اصرار میورزد.
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود*
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش*
(همان: ۲۶)
پیرامون حوزه اندیشگانی سیاسی، باید وی را از مهمترین متفکران این حوزه قلمداد کرد. گروهی او را نظیر ماکیاولی، متفکر ایتالیایی پنداشتهاند. ماکیاولی در کتاب شهریار اذعان دارد که برای رسیدن به قدرت از هر وسیلهای میتوان بهره گرفت. در واقع او معتقد است که هدف، وسیله را توجیه میکند. البته به عقیده بسیاری نیز این شیوه نگاه به هستی و جامعه و سیاست در اندیشه و تفکر سعدی جای ندارد. سعدی بنای اندیشه سیاسی خود را بر چندین اصل پایهگذاری میکند:
۱. تدبیر، اساس حکومت است.
۲. ظلم نابودکننده بنیان حکومت است.
۳. تأکید بر شایسته سالاری:
به پیکار دشمن دلیران فرست*
هژبران به ناورد شیران فرست*
به رای جهاندیدگان کار کن*
که صید آزمودهست گرگ کهن*
مترس از جوانان شمشیرزن*
حذر کن ز پیران بسیار فن*
جوانان پیلافکن شیرگیر*
ندانند دستان روباه پیر*
خردمند باشد جهاندیده مرد*
که بسیار گرم آزمودهست و سرد*
جوانان شایسته بختور*
ز گفتار پیران نپیچند سر*
گرت مملکت باید آراسته*
مده کار مُعْظم به نوخاسته*
سپه را مکن پیشرو جز کسی*
که در جنگها بوده باشد بسی*
به خردان مفرمای کار درشت*
که سندان نشاید شکستن به مشت*
رعیّت نوازی و سرلشکری*
نه کاریست بازیچه و سرسری*
نخواهی که ضایع شود روزگار*
به ناکاردیده مفرمای کار*
(همان: ۳۵۱)۶
۴. تعامل دولت و ملت: سعدی این دو را چون پدر و پسری میداند که اگر روبهروی هم قرار گیرند، بنیاد آنها نابود میشود.
۵. تعدّد استراتژی حکومت: در واقع حکومت باید برای دوام خود در هر شرایطی یک استراتژی خاص را اتخاذ کند. در اینجاست که شبهه ماکیاولیسم پیش میآید، اما آنچه سعدی در صدد ابراز آن است، پیروی از اصل ثابت و روشهای متفاوت است. سعدی در کنار آن اصول چهارگانه، اخلاق فردی، خانواده، اجتماع و سیاست به دو اصل دیگر نیز میپردازد که عبارتند از:
الف. شکستگی روحی و شهود: او معتقد است که دلها را باید از کینه و سیاهی زدود.
به جان زندهدلان سعدیا که ملک وجود*
نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازارند*
(همان: ۶۶۰)
ب. عشق: در واقـع سعدی معترف است کسی که عشق ندارد، چه بسا که وجود ندارد.
به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست*
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست*
(همان: ۵۷۷)
در اینجا سعدی وارد قلمرو متعالیتری میشود. وی معترف است که اصولی در دنیا وجود دارد که فراتر از نیک و بد است. از آنجا که مردم کشته اعتقاداتشان هستند، انسان میتواند از حوزه این اعتقادات فراتر رود و عشق را مبنای حیات اجتماعی خویش قرار دهد. این محورها تمام مضامین و معانی گفتههای سعدی را در خود دارد و اگر کسی بخواهد گفتههای سعدی را مورد مطالعه قرار دهد، از این حوزهها نمیتوان چشم پوشید.در پاسخ به این سؤال که آیا سعدی واقعاً توانسته از قلمرو نیک و بد در کلام فراتر رود؟، پاسخ آری است. سعدی قلمرویی را پیش روی ما گشوده که نیچه در قرن نوزدهم آن را فراروی ما گشود. نیچه در کتاب فراتر از نیک و بد میگوید: حرفهایی در دنیا هستند که در حیطه مسایل اخلاقی نمیگنجند. در واقع آنها نه بد هستند و نه خوب. سعدی این حیطه را کشف کرده و بارها در حکایات مختلف متذکر شده که حیات روحی انسانهای بزرگ رسیدن به اینجاست. آنجا که هاتف اصفهانی میگوید:
چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش*
سوخت هم کفر از آن و هم ایمان*
این سخن میشنیدم از اعضا*
همه حتی الورید و الشریان*
که یکی هست و هیچ نیست جز او*
وحده لا الله الا هو*
(هاتف، ۱۳۸۵: ۴۸)
……………….
پینوشت:
۱. پیرامون همین مضمون میتوانید به صفحات ۱۲ و ۱۴ کلیات سعدی مراجعه کنید.
۲. میتوانید به صفحه ۳۸۳، کلیات سعدی مراجعه کنید.
۳. برای نمونه میتوانید به داستان مرگ لیلی در لیلی و مجنون نظامی مراجعه کنید.
۴. نک به حکایتی در صفحه ۱۲۸ کلیات سعدی.
۵. نک به حکایت صفحه ۱۸۷ در کلیات سعدی.
۶. نک. به حکایتی از گلستان صفحه ۲۰ کلیات سعدی.
منابع:
۱.خیام، عمر بن ابراهیم (۱۳۸۳). ترانههای خیام، تصحیح محمدباقر نجفزاده بارفروش، تهران: امیرکبیر.
۲.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۵). کلیات سعدی، تصحیح محمدعلی فروغی، تهران: هرمس.
۳.ـــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۹). کلیات سعدی: گلستان، بوستان، غزلیات، قصاید، قطعات و رسایل، از روی قدیمیترین نسخههای موجود، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر.
۴.هاتف اصفهانی، احمد (۱۳۸۵). دیوان هاتف اصفهانی، تصحیح وحید دستگردی، تهران: نگاه.