بوستان سعدی و حدیقۀ سنایی

دکتر یدالله جلالی‌پنـدری

دفتر بیستم ۲۸ دقیقه مطالعه

 چکیده:

حدیقه سنایی و بوستان سعدی هر دو از منظومههای تعلیمی ادبیات فارسی به شمار میروند که در فاصلهای نزدیک به صد سال سروده شدهاند. با آنکه تعداد ابیات و وزن این دو منظومه همانندی ندارد، اما در بخش‌های دیگرِ آنها همانندی-هایی دیـده میشود. در این مقاله کوشش شـده تا مشابهتهایی که در زمینه سبب سرودن منظومهها، مدح ممدوح و آمیختن آن با نصیحت، مفاخره‌ها، مناجات‌ها، عشقورزیها، طنز و هزل و یا نحوه حکایتپردازیها وجود دارد، به اجمال بیان شود.

کلید واژه: بوستان سعدی، حدیقه سنایی، منظومه تعلیمی.

به نام خدایـی که جـان آفریـد*

سخـن گفتـن اندر زبان آفرید*

خداوند بخشنده دستگیر*

کریم خطابخش پوزش پذیر*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۳۳)

ای درون پـــرور بــــرون آرای*

وی خرد بخش بی‌خرد بخشای*

خالق و رازق زمین و زمان*

حافظ و ناصر مکین و مکان*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۶۰)

نکاتی را که در این بحث بدان‌ها خواهیم پرداخت، بیگمان از دایره اشراف مخاطبان بیرون نیست، اما از آنجا که باب تازهای در همانندیهای میان بوستان سعدی و حدیقه سنایی میگشاید، به آنها اشاره خواهیم کرد.

ابیاتی که در آغاز آورده شد برای کسانی که با بوستان سعدی و حدیقه سنایی آشنایی دارند، ابیات آشنایی است، زیرا سرآغاز هر دو منظومه، این‌چنین در حمد خداوند شروع میشود.

حدیقه سنایی ظاهراً صد یا صد و بیست سال قبل از بوستان سعدی سروده شده است. خوشبختانه سال سرودن بوستان در این منظومه ذکر شده که همانا سال ۶۵۵ هجری است:

ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج*

که پر درّ شد این نامبردار گنج*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۳۷)

درباره کتاب حدیقه، تاریخ تألیفی در دست نداریم، اما اشاراتی که به سروده شدن آن در اواخر عمر سنایی کردهاند (زرین‌کوب، ۱۳۸۲: ۱۷۷)، نشان میدهد که این کتاب باید در اواخر عمر سنایی یعنی سال‌های منتهی به سال فوت او ( ۵۲۹ هجری) سروده شده باشد. سنایی ظاهراً در ۶۲ سالگی در گذشته و این بیت اشاره به ۶۰ سالگی او دارد:

عمــر دادم به جملگـی بـر بــاد*

بر من آمد ز شصت صد بیداد*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۷۲۰)

بنابراین فاصله زمانی میان دو منظومه نزدیک به صد سال است.

هر دو منظومه از منظومههای تعلیمی شعر فارسی به شمار میروند، اما در این دو اثر به باب‌هایی میرسیم که با حال و هوای منظومههای تعلیمی تفاوت دارند و بعداً به این موضوع خواهیم پرداخت که آیا در منظومههای تعلیمی جایی برای موضوعات غنایی بوده است یا خیر؟

بر اساس آنچه در نسخههای قدیمی بوستان آمده، از آن با عنوان «سعدی‌نامه» نیز یاد شده است (سعدی، ۱۳۸۴: ۱۵)، درباره عنوان حدیقه نیز با عنوان دومی روبه‌رو هستیم، زیرا این منظومه از قدیم به فخرینامه شهرت داشته است (سنایی، ۱۳۷۷: ص لا) اما نام حدیقه بیانگر نوعی بوستان و باغ است، بنابراین در نام هر دو منظومه با مفهوم باغ و بوستان روبه‌رو هستیم. همان‌گونه که ذکر شد در کنار نام حدیقه، عنوان قدیمی «فخرینامه» را داریم یعنی اگر در مورد بوستان سعدی به قرینه نام او عنوان «سعدینامه» وجود دارد، در مورد حدیقه با عنوان «فخرینامه» سر و کار داریم پس هر دو اثر از نام دومی برخوردارند، اما یکی منسوب به ممدوح سنایی یعنی فخرالدوله بهرامشاه غزنوی و دیگری منسوب به سراینده آن یعنی سعدی.

تعداد ابیات بوستان سعدی اندکی بیش از ۴ هزار بیت و حدیقه در بعضی نسخه-ها ده هزار و در نسخههای دیگر دوازده هزار بیت است (مدرس رضوی، ۱۳۷۷: ص لد). با این تعداد، تفاوتی میان ایجاز و اطناب در سخن‌گویی در ذهن خواننده پدید میآید، زیرا سعدی ده باب بوستان خود را در چهار هزار بیت و سنایی ده باب حدیقه را در ده یـا دوازده هزار بیت سروده اسـت. البته در ادامه صحبـت خواهیم دید که سعدی و سنایی تا چه اندازه طرفدار ایجـاز و اطناب بودهانـد و این دو عنصر در حکایت‌پردازیهای آنها در این دو منظومه چه تأثیری داشته است.

نکته دیگری که میتوان به آن اشاره کرد این است که بوستان سعدی در بحر متقارب یعنی وزن شاهنامه فردوسی است در حالی که این وزن برای منظومههای حماسی فارسی مناسب واقع شده است. هر چند گفتهاند که منظومه آفرین‌نامه ابوشکور بلخی که از منظومههای تعلیمی بوده، در وزن شاهنامه سروده شده (دبیرسیاقی، ۱۳۵۶: ۷۴) اما ظاهراً تغییر لحن سعدی در بوستان باعث شده که آن لحن حماسی شاهنامه به یاد ما نیاید، زیرا تغییر رکن آخر که در وزن عروضی بوستان سعدی دیده میشود، لحن گوینده را تعدیل میکند و آن را برای منظومهای تعلیمی آماده میسازد به گونهای که خواننده به یاد منظومههای حماسی نیفتد. در حدیقه سنایی بحر خفیف به کار گرفته شده، بحری که ظاهراً سنایی به آن علاقه داشته و علاوه بر حدیقه، در غزل‌ها نیز از آن استفاده کرده است. بنابراین در کنار آن اشتراکات، تا اینجا شاهد یک تفاوت هم هستیم و آن وزن منظومههاست. البته همان‌گونه که می‌دانید مشکلات سرودن شعر در بحر خفیف بیشتر از بحر متقارب است.

اکنون به سراغ بابهای بوستان و حدیقه میرویم تا ببینیم سعدی و سنایی چه درهایی از باغ و بستان شعر خود را به روی خواننده گشودهاند. در بوستان ما شاهد ده باب هستیم: ۱. در عدل و تدبیر و رای، ۲. در احسان، ۳. در عشـق و مستـی و شـور، ۴. در تواضـع، ۵. در رضا، ۶. در قناعت، ۷. در عالم تربیت، ۸. در شکر بر عافیت، ۹. در توبه و راه صواب، ۱۰. در مناجات و ختم کتاب.

قاعدتاً سعدی در ابتدای بوستان، ضمن حمد خداوند، پیامبر و یاران پیامبر به مدح ممدوح خود یعنی اتابک ابوبکر بن سعد زنگی میپردازد هر چند می‌‌گوید که:

مرا طبع از این نوع خواهان نبود*

سرِ مدحــت پادشاهــان نبـــود!*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۳۸)

باب‌های حدیقه سنایی از این قرار است:

۱. در توحید باری تعالی، ۲. فیالکلام، ۳. انـدر نعت پیغامبر، ۴. فـی صفۀالعقل، ۵. فـی فضیلۀ العلم، ۶. فی ذکر نفس الکلّی، ۷. فصل فی الغرور و الغفلۀ و النسیان، ۸. در مـدح سلطـان بهرام‌شاه غزنـوی ۹. فی بیان سبیل‌السعادۀ،۱۰. فی سبب تصنیف کتاب.

چنان‌که دیده میشود، جای برخی از موضوعات در حدیقه و بوستان یکسان نیست؛ مثلاً مدح ممدوح در آغاز بوستان آمده، اما ستایش بهرام‌شاه، ممدوح سنایی، در باب هشتم حدیقه قرار گرفته است. یکی از نکاتی که در این جا‌به‌جایی به ذهن خواننده می‌رسد، این است که آیا تدبیر سعدی در این مورد مؤثرتر بوده یا عزم و اندیشه سنایی؟

بوستان سعدی پس از مقدمهای در حمد خداوند و نعت پیامبر با باب عدل و تدبیر و رای آغاز میشود و پیش از آن، سعدی در ستایش ممدوح خود، ابوبکر بن سعد زنگی، ابیاتی آورده است. متصل شدن مدح ممدوح به باب عدل و تدبیر و رای، ظاهراً بی‌حکمت نیست، زیرا در باب مزبور، سعدی درباره عدل پادشاهان، تدبیر مملکت‌داری و رایزنی با مشاورانی که میتوانند یاور تدبیر و رای ابوبکر بن سعد زنگی باشند، نکاتی را مطرح میکند، اما سنایی ستایش ممدوح خود، بهرام‌شاه غزنوی را در اواخر حدیقه آورده و مدح وزرا و قضات و صدور را نیز در پی آن ذکر کرده است. نکتهای که توجه خواننده را جلب میکند آن است که این ستایش طولانی (نزدیک به ۱۵۰ صفحه) در ۲۵۰۰ بیت بیان شده است. طبعاً سؤالی که برای خواننده نکته‌سنج پیش میآید این است که یک منظومه تعلیمی چگونه میتواند ۱۵۰ صفحه را به مدح یک پادشاه اختصاص دهد؟ اما اگر به ابیات این قسمت نگاهی بیندازیم، میبینیم که سنایی همان کاری را که سعدی در باب اول بوستان انجام داده، در این باب کرده است، یعنی ظاهراً به ستایش بهرام‌شاه غزنوی و بزرگان دربار او پرداخته، ولی در واقع مطالبی درباره عدالت پادشاهان و لزوم تدبیر و حلم و سیاست آنان در این باب آورده است، اما اینکه همانند سعدی، ستایش پادشاه را در ادامه حمد خداوند و نعت پیامبر قرار نداده، نشان از زیرکی او دارد که میان جایگاه آنها فاصلهای همچون فاصله صدر و ذیل ایجاد کرده است.

نکته دیگر در علت سروده شدن منظومههاست. سعدی در آغاز بوستان، علت سرودن آن را «ارمغانی برای دوستان» بیان کرده است:

دریغ آمدم زان همه بوستان*

تهیدست رفتن سوی دوستان*

به دل گفتم از مصر قند آورند*

برِ دوستان ارمغانی برند*

مرا گر تهی بود از آن قند دست*

سخن‌های شیرینتر از قند هست*

نه قندی که مردم به صورت خورند*

که ارباب معنی به کاغذ برند*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۳۷)

سنایی نیز علت سروده شدن حدیقه را تهیه ارمغانی میداند، اما نه برای دوستان، بلکه برای پیشکش به بهرام‌شاه غزنوی:

بنده چون ملک و عدل شاه بدید*

خردی داشت پیش شاه کشید*

پیش شه نامده‌ست عقل رهی*

چون نسیم بهار دست تهی*

برده از دین نه از سر مردی*

چون صبا از چمن رهاوردی*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۷۰۵)

و در ادامه میگوید:

هـرزه نـاوردهام من این تصنیف*

جان و دل کردهام در این تألیف*

(همان: ۷۰۷)

که مصراع دوم خواننده آشنا را به یاد این بیت فرخی سیستانی میاندازد:

با کاروان حلـّه برفتم ز سیستـان*

با حلّهای تنیده ز دل، بافته ز جان*

(فرخی سیستانی، ۱۳۶۳: ۳۲۹)

سپس مفاخرهوار ادامه میدهد:

انـدر ایـن دولـت از پی یـادی*

کردم اکنون سنایی آبادی*

شهری از دار عدن خرّمتر*

قصری از مصر عصر معظمتر*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۷۰۹)

شهری آباد پر ز نعمت و ناز*

در دروازه بــر غریبــان بـــاز*

 (همان: ۷۱۰)

تـا بنـا کـردهام چنیــن شهری*

مثل این کس ندیده در دهری*

به معانی گران، به لفظ سبک*

چـون عروسی به زیـر شعر تنک*

(همان: ۷۱۱)

نکته دیگری که در این بخش دیده میشود، مفاخرههای هر دو شاعر است. سعدی سخن خود را شیرینتر از قند میداند (سعدی، ۱۳۵۹: ۳۷) و سنایی حدیقه خود را «قرآن پارسی» در نظر میآورد:

زین نکوتر سخن نگوید کس*

تـا بـه حشـر ایـن، جهانیـان را بـس*

زین نمط هر چه در جهان سخن است*

گر یکی ور هزار، زانِ من است*

چون ز قرآن گذشتی و اخبار*

نیست کس را بر این نمط گفتار*

کردی از نیستی به من نسبش*

دیو، قرآن پارسی لقبش*

شعر من شرح شرع و دین باشد*

شاعر راستگوی این باشد*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۷۲۵ـ۷۱۲)

این مفاخرهها در حالی است که هر دو شاعر درباره تواضع سخن‌ها گفتهاند و سعدی باب چهارم بوستان را به این موضوع اختصاص داده است.

نکته دیگری که پیش از این به آن اشاره کردیم، موضوع مدح ممدوح بود که هم در حدیقه و هم در بوستان دیده میشود. از جمله علل تفاوت شعر مدحآمیز سعدی با مدایح عنصری، بلخی و فرخی سیستانی، بیان نصیحت در درون مدح است. شاید امروزه و از نگاه امروزی ما، این روش، زیاد دشوار به نظر نرسد، ولی توجه داشته باشیم که در آن روزگار نصیحت کردن پادشاهان، نوعی احساس برتری عقلانی نسبت به آنها به شمار میآمده و ظاهراً خاستگاه نصیحتهای کتاب کلیله و دمنه از همین‌جاست که پادشاهان طالب نصیحت مستقیم نبودهاند. سعدی میگوید:

مرا طبع از این نوع خواهان نبود*

سـرِ مدحـت پادشاهــان نبــود*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۳۸)

میخواهد بگوید که من قصد مدح پادشاهی را ندارم، اما این پادشاه یعنی ابوبکر بن سعد زنگی وضع دیگری دارد پس به ستایش او پرداختم. آنگاه در لابه‌لای مدح خود نصیحتی را بیان می‌کند:

گـدا گر تواضع کنـد خوی اوست*

ز گـردن‌فرازان تواضـع نکوست*

اگر زیردستی بیفتد چه خاست*

بردست افتاده، مرد خداست*

(همان: ۳۸)

بنابراین، پادشاه زمان خود را نصیحت میکند که به شکرانه اطاعت رعیت، او نیز اطاعت‌پذیر خداوند باشد:

تو هم گردن از حکم داور مپیچ*

که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ*

(همان: ۴۱)

آنگاه برای رضایت خاطر پادشاه، دو نوع نصیحت قائل میشود: با غرض و بدون غرض، پس نصیحت خود را خالی از غرض میداند هر چند که تلخ باشد:

نصیحت که خالی بود از غرض*

چو داروی تلخ است، دفع مرض*

(همان: ۶۴)

همین موضوع در باب هشتم حدیقه سنایی که در مدح بهرام‌شاه غزنوی است، دیده میشود:

سخنی گویمت به حق، بشنو*

خیره بر راه تنگ و تیره مرو*

هر کس از روی عرف خود آیند*

مر تو را سال و ماه بستایند*

زان سخن‌های خوب غرّه مشو*

همچو تردامنان به عدل منو*

گر شبی در همه جهان، رنجور*

هست یک تن، تو نیستی مَپو*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۵۴۳)

چنان‌که می‌دانید، سنایی نیز در گروه شاعران مداح قرار داشت، اما او گاهی از بیرون به خود نگاه میکند و خود را مداحی میبیند که نباید در میان شاعران دربار پادشاه غزنوی قرار گرفته باشد:

هر کس از بهر انتفاع تو را*

میستاید ز گونه گونه جدا*

من مداهن نی‌ام چو دیگر کس*

پیش نارم ز ترّهات هوس*

الامان الامان مشو غرّه*

که نیرزند دستهای ترّه*

(همان: ۵۴۳)

آن چندگانگی ساحت وجودی که استاد دکتر شفیعی کدکنی در مقدمه کتاب تازیانه‌های سلوک به آن اشاره کردهاند (شفیعی کدکنی، ۱۳۸۰: ۲۵)؛ تا حدی مربوط به این قضیه است، یعنی گاهی سنایی یک مدیحهپرداز است و گاهی کسی است که با دیدی انتقادی از بیرون به حاصل مدیحههای خود نگاه میکند و مداحان روزگار خود را به دستهای ترّه تشبیه میکند تا با یاوه و تُرّهاتگویی آنها هماهنگی‌یی به وجود آورده باشد.

مطلب دیگری که میتوان به آن اشاره کرد، قرار دادن موضوعات غنایی یعنی عشق و مستی و شور در یک منظومه تعلیمی است. این، نشاندهنده آن است که علاوه بر فردوسی که موضوعات غنایی همچون عشق زال و رودابه را در کنار مطالب حماسی بیان کرده است، سنایی و سعدی نیز در منظومههای تعلیمی خود به موضوع غنایی گرایش یافتهاند. البته موضوعات عاشقانهای که سنایی در حدیقه بیان میکند، بیشتر عشق الهی است:

عاشقان سوی حضرتش سرمست*

عقل در آستین و جان بر دست*

جان و دل در رهش نثار کنند*

خویشتن را از آن شمار کنند*

(همان: ۱۰۹)

حتی سنایی در نصیحت دیگران، آنها را از عشق زمینی بر حذر میدارد:

هر که را روی خوب، خوی دد است*

روی نیکو دلیل خوی بد است*

روی نیکو به قدر خود بدخوست*

زآن، خرد، خوب را ندارد دوست*

هر که را با جمال، بد نیتی است*

دان که حسنش چو ماه عاریتی‌ست*

(همان: ۳۵۵)

اما در بوستان سعدی نه تنها عشق زمینی دیده میشود، بلکه سعدی گاهی خود را نیز در دایره عشق زمینی قرار میدهد:

یکی را چو من، دل به دست کسی*

گـرو بـود و میبـرد خـواری بسی*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۱۱۱)

یکی را چو سعدی دلی ساده بود*

که با ساده‌رویی درافتاده بود*

(همان: ۱۳۱)

البته خواهید گفت که سعدی نیازی نداشته تا عبارت «چو من» یا «چو سعدی» را به کار ببرد، زیرا او میتوانست شعر را ادامه دهد و خود را شریک ماجرا نسازد، اما می‌بینید که تعمداً چنین موضوعی را بیان میکند تا نشان دهد که خود او نیز دستی از دور بر آتش عشق ندارد، بلکه عشق‌ورزی تواناست. به قول شادروان دکتر زرین‌کوب: «آنجا که سعدی از عشق و جوانی سخن میگوید و شیفتگی و زیباپرستی خود را یاد میکند، سخن از زبان بشر میراند و پرمایهترین و راست-ترین و بی‌پیرایه‌ترین سخنان او همین‌هاست.» (زرین‌کوب، ۱۳۸۲: ۲۴۹). معروف‌ترین ابیات عشقآمیز سعدی در بوستان این ابیات است:

شبی یاد دارم که چشمم نخفت*

شنیدم که پروانه با شمع گفت:*

که من عاشقم، گر بسوزم رواست*

تو را گریه و سوز، باری، چراست؟*

بگفت: ای هوادار مسکین من*

برفت انگبین یار شیرین من*

چو شیرینی از من به در میرود*

چو فرهادم آتش به سر میرود*

همی‌گفت و هر لحظه سیلاب درد*

فرو میدویدش به رخسار زرد*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۱۱۴)

سپس سعدی از زبان شمع شروع به نصیحتگویی میکند:

که ای مدعی، عشق کار تو نیست*

که نه صبر داری نه یارای ایست*

تو بگریزی از پیش یک شعله، خام*

من اِستادهام تا بسوزم تمام*

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت*

مرا بین که از پای تا سر بسوخت*

(همان: ۱۱۴)

آنگاه برای اثبات ادعای عاشق راستین بودن شمع، حیات او را به دست پری‌رویی میسپارد:

نرفته ز شب هم‌چنان بهرهای*

که ناگه بکُشتش پریچهرهای*

همی‌گفت و میرفت دودش به سر*

همین بود پایان عشق ای پسر*

اگر عاشقی سر مشوی از مرض*

چو سعدی فروشوی دست از غرض*

(همان: ۱۱۴)

اشارهای که سعدی در این ابیات به خود کرده، باز نوعی دخالت دادن خود در ماجرای عاشقانهای است که به روایت آن پرداخته است. چنان‌که می‌توان همین موضوع مردن و خندیدن عاشق را در حدیقه سنایی نیز دید:

عاشقی را یکی فسرده بدید*

که همی‌مُرد و خوش همی‌خندید*

گفت: کآخر به وقت جان دادن*

خنده‌ات از چیست؟ وین خوش استادن؟*

گفت: خوبان چو پرده برگیرند*

عاشقان پیششان چنین میرند*

پیش آن کس که عشق رهبر اوست*

کفر و دین، هر دو، پرده درِ اوست*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۳۲۷)

چنان‌که دیده میشود، حکایات سنایی بسیار کوتاه است؛ مثلاً در حکایت اخیر مطلب خود را در سه بیت بیان کرده، اما همان‌گونه که شاهد بودیم، سعدی در ابیات طولانی‌تری به این موضوع پرداخته است. پس بحث ایجاز و اطناب را به گونه دیگری نیز میتـوان مـطرح کـرد و آن ایـجاز سعدی در مـجموعه بوستان و اطـناب او در بیان حکایتها و برعکس اطناب سنایی در مجموع ابیات حدیقه و ایجاز او در روایت حکایت‌هاست.

در موضوع عشق، البته تفاوتی میان دیدگاه سنایی و سعدی در غزل‌های آنها دیده میشود، با اینکه پرداختن به غزل‌های این دو شاعر از موضوع بحث ما خارج است، اما برای نمونه به غزلی از سنایی و سعدی اشاره میشود. در میان غزل‌های سنایی غزلی هست که ما را به یاد تغزل‌های فرخی سیستانی میاندازد:

عاشق مشوید تا توانید*

تا در غم عاشقی نمانید*

این عشق به اختیار نبوَد*

دانم که بدین قدر بدانید*

هرگز نبرید نام عاشق*

تا دفتر عشق برنخوانید*

معشوقه رضای کس نجوید*

هر چند ز دیده خون چکانید*

آن است مراد او که اکنون*

بر روی زمین یکی نمانید*

بسیار بلا کشید آخر*

او را به مراد خود رسانید*

آن است سخن که گفته آمد*

عاشق مشوید تا توانید*

این است نصیحت سنایی*

گر نیست درست برمخوانید*

(سنایی، ۱۳۸۶: ۱۶۸)

فرخی سیستانی گفته است:

من ندانم که عاشقی چه بلاست*

هر بلایی که هست عاشق راست*

زرد و خمّیده گشتم از غم عشق*

دو رخِ لعل فام و قامتِ راست*

کاشکی دل نبودیم که مرا*

این همه درد و سختی از دل خاست*

وای آن کاو به دام عشق آویخت*

خُنُک آن کاو ز دام عشق رهاست*

عشق بر من درِ عنا بگشاد*

عشق، سر تا به سر، عذاب و عناست*

(فرخی سیستانی، ۱۳۶۳: ۲۵)

لحن ساده و صمیمی فرخی که در غزل سنایی انعکاس یافته، در غزل سعدی این گونه جلوهگر شده است:

خوش‌تر از دوران عشق، ایام نیست*

بامداد عاشقان را شام نیست*

مطربان رفتند و صوفی در سماع*

عشق را آغاز هست، انجام نیست*

کام هر جویندهای را آخری‌ست*

عاشقان را منتهای کام نیست*

تا نسوزد بر نیاید بوی عود*

پخته داند کاین سخن با خام نیست*

مستی از من پرس و شور عاشقی*

وآن کجا داند که دردآشام نیست*

(سعدی، ۱۳۸۵: ۷۵)

البته شباهتی میان این گفته سعدی «عشق را آغاز هست، انجام نیست» با سروده سنایی «این عشق به اختیار کس نیست» وجود دارد. نکته دیگری که در این غزل می‌بینیم، حضور «من» است به همان صورت که در بیت بوستان با آن روبه‌رو بودیم:

یکی را چو من دل به دست کسی*

گرو بود و میبرد خواری بسی*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۱۱۱)

میتوان تفاوت این دو دیدگاه را بدین نحو بیان کرد که گاهی سنایی فقط راوی عشق است و سعدی علاوه بر راوی بودن با توجه به تجربههای عاشقانـهای که داشته، خود را شریک ماجرا میسازد، اما چون ما اسنادی از این موضوع در اختیار نداریم باید براساس اطلاعات برگرفته از متن اشعار آنان به یک نتیجه تقریبی برسیم.

نکته دیگر درباره حکایتپردازی در بوستان سعدی و حدیقه سنایی است. شما می‌دانید که حکایتهای قدیمی غالباً مبتنی بر گفتگوست. این حکایتها بیشتر جنبه تمثیلی دارد به گونهای که راوی سخنی را بیان کرده و از آن حکایت نتیجهای را بیرون میآورد. چنان‌که قبلاً گفتیم در حکایتها صبر و حوصله سنایی خیلی کم است یعنی حکایتها را خیلی زود به پایان می‌آورد و بر سر نصیحتگری و ذکر نتیجه حکایت بازمیگردد، نتایجی که غالباً جنبه شعاری دارند و از شایست و ناشایست سخن میگویند. شاید بتوان بخش شعاری حکایت‌های حدیقه را از آنها جدا کرد و دریافت که سخنان سنایی جدا از سخنان راویان حکایت چگونه بوده است:

آن شنیدی که گفت دمسازی*

با قرینی از آن خود رازی*

گفت: کاین راز تا نگویی باز*

گفت: خود کی شنیدهام ز تو راز*

شرری بود کز هوا پژمرد*

از تو زاد آن زمان و در من مرد*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۴۸۳)

نصیحت وی در این حکایت، رازداری است؛ یعنی سخنی که به من گفتی دیگر از بین رفت و قرار نیست که آن را با دیگری در میان بگذارم. البته سنایی حکایتهای طولانی‌تری هم دارد، اما روش او رعایت ایجاز در روایت حکایت‌هاست و غالباً بخش شعاری و نصیحتآمیز بعد از حکایت، طولانیتر است. یکی از حکایت‌های حدیقه که ابیات آن بیشتر از حکایت رازداری است، حکایت شحنه مست و پیر است که در آن نوعی نقد اجتماعی و البته طنزی کم‌رنگ دیده میشـود. حکایت از این قرار است که شحنهای مست با تیرافکندن خود به پیرمردی آسیب میرساند. پیرمـرد شکایت به قاضی میبرد. قاضی می‌گویـد تقصیرِ توست زیـرا باید مراقب تیر شحنه می‌بودی و آن را با خون خـود آلوده نمیکردی:

آن شنیدی که در دهی پیری*

خورد ناگه ز شحنهای تیری*

رفت در پیش قاضی آن درویش*

گفت: بنگر مرا چه آمد پیش*

شحنه سرمست بود در میدان*

تیری افکند و زد مرا بر جان*

قاضی او را بگفت از سر خشم:*

قلتبانا نگه نداری چشم؟*

تیر شحنه به خون بیالودی*

تا مرا دردسر بیفزودی*

جفت گاوت به شحنه دِه دِه*

وز چنین دردسر به نفس بِجِه*

تا دل شحنه بر تو گردد خوش*

ورنه اندر زند به جانت آتش*

گفت: گشتم به حکم تو راضی*

چون بود خصم شحنه و قاضی*

(همان: ۵۶۲)

سنایی کوشش میکند که در این حکایت، با طنزی ظریف از حکومتیان روزگار خود انتقاد کند هر چند وی در بخش‌های دیگر حدیقه به انتقاد از قاضیان و شحنهها و عسس‌ها پرداخته است. حکایت شحنه مردمآزار به نوع دیگری در بوستان سعدی آمده، اما سعدی واژه «گزیر» را به جای عسس و شحنه به کار گرفته است:

گَزیـری به چاهـی در افتـاده بـود*

که از هول او شیر نر، ماده بود*

بداندیش مردم به جز بد ندید*

بیفتاد و عاجزتر از خود ندید*

همه شب ز فریاد و زاری نخفت*

یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت*

تو هرگز رسیدی به فریاد کس*

که میخواهی امروز فریادرس؟*

تو ما را همی چاه کندی به راه*

به سر لاجَرَم در فتادی به چاه*

اگر بد کنی چشمِ نیکی مدار*

که هرگز نیارد گز، انگور بار*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۶۳ـ۶۲)

چنان‌که دیده میشود، نصیحتهای سعدی برخلاف سنایی، از زبان قهرمانان حکایت بیان شده و بخش شعاری آن خیلی کم است:

بداندیـش مـردم به جـز بد ندیـد*

بیفتـاد و عاجزتـر از خود ندید*

اگر بد کنی چشم نیکی مدار*

که هرگز نیارد گز، انگور بار*

(همان)

نکتهای که باز در همه این حکایت‌ها میبینیم، برخلاف داستان‌های امروزی، غلبه گفتگو بر عنصر توصیف و حرکت است. علاوه بر آن، به نظر میرسد روش قدما در حکایتپردازیهای خود بر این بوده که برای ایجاد تنوع در ذهن خواننده، ضمن بیان گفتگوی قهرمانان، سخنان خود را نیز که غالباً جنبه نصیحت و پند داشته، بیان می‌کرده‌اند.

به حـکایت کوتـاه دیگری از سنایی که لحن طنزآمیزی در آن دیده میشود، توجه کنید:

یافت شاهی کنیزکی دلکش*

شـاه را آن کنیـزک آمـد خـوش*

هم در آن لحظهاش به آب افکند*

گفت شه خوب ناید اندر بند*

پیش تا غرقه گردد از وی تن*

غرقه گردانمش به دریا من*

تا برد نقش رویش آب صواب*

من برم نقش روی او از آب*

آنکه آتش برآرد از جگرم*

من به آبش چرا فرو نبرم؟*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۵۸۴)

در مورد زبان هزل در سنایی و سعدی، باید گفت که سنایی در منظومه ده یا دوازده هزار بیتی خود مرزی میان کلمات مطرود و کلمات معمول قائل نشده است. بسیاری از کلمات مطرود وی به گونهای است که ما از خواندن آنها در کلاس درس عاجزیم. البته توجیهی که سنایی دارد این است:

هزل من هزل نیست تعلیم است*

بیت من، بیت نیست اقلیم است*

شکر گویم که هست نزد هنر*

هزلم از جدّ دیگران خوش‌تر*

(همان: ۷۱۸)

آیا واقعاً در آن روزگار، سخنان هزلآمیز سنایی از سخنان جدّی او خوش‌تر بوده و در نفوس آدم‌ها بیشتر تأثیر داشته است؟ امروزه ما با مرزبندیهایی که برای کلمات قائل شدهایم، معتقدیم که هزل‌های سنایی در حدیقه جزء قسمتهای رکیک این منظومه است و نباید در اختیار جوانان قرار گیرد. حتی در گزیدههایی که از این کتاب چاپ می‌شود، این ابیات را حذف میکنیم، اما باید دانست که قدمای ما می‌کوشیدند که با این زبان، نصایح خود را بیان کنند و این موضوعی قابل بررسی است که آیا گذشتگان با زبان طنز و هزل خود کاری میکردند که امروزه ما با زبان جدّی از عهده آن برنمی‌آییم؟ شما در شعرهای ناصرخسرو مشاهده میکنید که وی در دشنامگویی به مخالفان خود از دشنام‌های عامیانه که امروزه نیز به کار میرود، استفاده کرده است، نکته این است که آیا بار منفی‌یی که این واژه امروزه برای ما دارد، در روزگار ناصرخسرو هم داشته است؟ در آن روزگار مردم با حیواناتی از قبیل الاغ زندگانی مسالمتآمیزی داشتهاند، اما نگاه امروزی ما به آنها نگاهی توأم با نفرت است و می‌کوشیم این نوع نگاه را به متونی که از قرون گذشته برای ما باقی مانده است، تسرّی دهیم. نکته این است که آیا با نگاه امروزی میتوان به سراغ متون قدیمی رفت؟ سنایی درباره هزل خود میگوید:

هزل اگر با جدّ است گو می-باش*

که نـه از زیرکان کمنـد اوبـاش*

(همان: ۷۱۷)

یعنی هزل خود را به «اوباش» و سخنان جد را به «انسان‌های زیرک» تشبیه می‌کند و اولی را کمتر از دومی نمیداند. یا:

آنکه او منصف است و زیرک‌سار*

نشمـارد بــه بـازی ایـن گفتــار*

(همان)

یعنی صاحبان انصاف و زیرکان روزگار، سخنان مرا به شوخی تعبیر نخواهند کرد و از آنها معنی جدی را برداشت میکنند:

گرچه با هزل، جد چو بیگانه است*  هزل من همچو جد، هم از خانه است*

تو چه دانی که اندر این اقلیم*

عقل مرشد چه میکند تعلیم؟*

یعنی ار جدّ اوست جان‌آویز*

هزلش از سِحْر شد روان‌آمیز*

شکر گویم که هست نزد هنر*

هزلم از جدّ دیگران خوش‌تر*

(همان: ۷۱۸)

البته او هزل گفتن خود را مباح میداند و مثلاً هزل گفتن پادشاهان را مکروه می‌شمارد:

شه چو بنشست بر دریچه هزل*

مُلک بیرون پرد ز روزن عزل*

هزل با شاه اگر مقیم شود*

خاطرش در هنر عقیم شود*

(همان: ۵۷۸)

و در تأکید آن گوید:

جدّ زند بوسه بر ستانه دل*

هزل نبود کلید خانه دل*

(همان: ۳۳۶)

در بوستان سعدی ما با سخنان هزلآمیز و یا کلمات مطرود روبه‌رو نیستیم، البته این بدان معنی نیست که سعدی هیچ‌گاه گرد هزل نگشته است. مرحوم محمدعلی فروغی و مرحوم حبیب یغمایی که مشترکاً در انتشار کلیات سعدی کوشش داشتهاند، با این نیّت که هزل دون شأن سعدی است، بخش هزلیات را از کلیات چاپ خود حذف کردهاند. امروز ما میتوانیم از آن دو عزیز بپرسیم که رعایت امانت در متون ادبی اهمیّت دارد یا تصور دون شأن بودن هزل از مقام سعدی؟ اینکه ما امروزه داوری کنیم که چنین هزلیاتی دون شأن سعدی است و چنین تعبیر کنیم که آنها را به درخواست پادشاهان بیان کرده، داوری چندان درستی نمیتواند باشد زیرا ما به این ترتیب بخشی از متون ادبی را از خواننده مخفی کرده-ایم، به نحوی که امروزه بسیاری از دانشجویان ما تصور میکنند که شیخ اجلّ شأنش اجلّ از آن بوده که لب به هزل بیالاید در حالی که شما میدانید که بخشی از کلیات سعدی به نام «خبیثات» شامل هزلیات سعدی است که دست کمی از هزلیات سوزنی سمرقندی و عبید زاکانی ندارد و امانتداری حکم میکند که آن را به کلیات سعدی برگردانیم. به هر حال، در بوستان سعدی حکایت‌های هزلآمیزی دیده می-شود که هر چند کلمات مطرود در آنها به کار نرفته، اما از ناگفتنیهای زندگی حکایت میکند مثل حکایت ناسازگاری یار (سعدی، ۱۳۸۴: ۱۶۴) یا بازرگان و غلام (همان: ۱۶۶).

سؤالی که در اینجا به ذهن خواننده میرسد این است که با وجود این شباهتها و تفاوتها آیا سعدی آثار سنایی از جمله حدیقه او را پیش چشم داشته است؟ باید گفت که در سراسر آثار سعدی، غیر از ذکری که از دیوان انوری (سعدی، ۱۳۴۰: ۳۴) و شاهنامه فردوسی (همان: ۱۶، ۷۰۵، ۷۲۰ و ۷۳۴) کرده، نامی از شاعران پیش از او به میان نیامده است. ظاهراً روش قدما مبتنی بر ذکر مأخذ نبوده و در موارد دیگر نیز شاهد هستیم که مطالبی را از نویسندگان و شاعران پیش از خود بدون ذکر مأخذ نقل کردهاند. نکته دیگر شهرت سنایی و آثار اوست. بنابراین بسیار بعید است که سعدی آثار سنایی را نخوانده باشد، اما چنان‌که گذشت بر اساس روشی که آنها داشتهاند، اگر از طرح یا مطالب کتابی استفاده میکردهاند، خود را مقید به ذکر مأخذ نمیدیدهاند.

نکته پایانی که در هر دو منظومه دیده میشود، مناجات سنایی و سعدی به درگاه خداوند و درخواست آمرزش آنهاست. سنایی درخواست خود را مستقیماً خطاب به خداوند بیان نمیکند، بلکه از اهالی زادگاه خود، غزنین، یاری میجوید تا واسطه شوند و آمرزش او را از خداوند بخواهند:

ای کسانی که اهل غزنینید*

بر سر خاک من چو بنشینید*

هرزه و بیهده مپردازید*

نفط در خرمنم میندازید*

ظاهر آنچه گفتههای من است*

وصف نقش خط خدای من است*

گر توانید گه‌گهم به دعا*

یاد دارید مهتر و برنا*

که بیامرزش ای خدای خبیر*

عذر تقصیرها از او بپذیر*

(سنایی، ۱۳۷۷: ۷۴۴)

چنان‌که میبینید این شعر شبیه شعرهایی است که شاعران متأخر برای لوح مزار خود سرودهاند و عجیب است که سنایی در حدیقه خود چنین سخنی را بیان میکند:

ای کسانی که اهل غزنینید*

بر سر خاک من چو بنشینید*

که البته نمونههای آن را در شعر لوح مزار ایرج میرزا و پروین اعتصامی و دیگران میتوان دید.

اما سعدی در مناجات انتهای کتاب بوستان، سخنی خطاب به خداوند دارد:

خدایا به عزّت که خوارم مکن*

به ذُلّ گنه شرمسارم مکن*

مسلط مکن چون منی بر سرم*

ز دست تو بِهْ گر عقوبت برم*

مرا شرمساری ز روی تو بس*

دگر شرمسارم مکن پیش کس*

به مردان راهت که راهی بده*

وزین دشمنانم پناهی بده*

به پاکان کز آلایشم دور دار*

وگر زَلّتی رفت، معذور دار*

(سعدی، ۱۳۸۴: ۱۹۷ـ۱۹۶)

این سخن سعدی است که درخواست بخشش از خداوند دارد.

…………………..

منابع:

۱.دبیر سیاقی، محمد (۱۳۵۶). پیشاهنگان شعر پارسی، تهران: کتاب‌های جیبی.

۲.زرینکوب، عبدالحسین (۱۳۸۲). با کاروان حله، تهران: انتشارات علمی.

۳.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۴۰). متن کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی، به کوشش مظاهر مصفا، تهران: معرفت.

۴.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۴). بوستان سعدی، به تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران: خوارزمی.

۵.ـــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۵). غزل‌های سعدی، به تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران: سخن.

۶.سنایی، مجدود بن آدم (۱۳۷۷). حدیقه الحقیقه، به تصحیح محمدتقی مدرس رضوی، تهران: دانشگاه تهران.

۷.ـــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۶). غزل‌های حکیم سنایی غزنوی، به تصحیح یدالله جلالی پندری، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.

۸.شفیعی کدکنی، محمدرضا (۱۳۸۰). تازیانههای سلوک، تهران: آگه.

۹.فرخی سیستانی، علی بن جولوغ (۱۳۶۳). دیوان حکیم فرخی سیستانی، به تصحیح محمد دبیر سیاقی، تهران: زوار.

نوشتارهای دفتر بیستم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. پادشاه ملک سخن، سعدی
  2. نگاهی دیگر به سخنوری سعدی
  3. طنز و طیبت در سخن سعدی
  4. روش‌شناسی شعر سعدی
  5. شگردهای زبانی در گلستان سعدی
  6. حکایات کوتاه سعدی در گلستان
  7. قصه‌پردازی سعدی در بوستان