سعدی اهل عرفان است و این عرفان عشق است، یعنی امری که در غزلیات او موج میزند و خاستگاه اندیشه و بیان او میشود. او با عشق تمام اسرار وجود را رصد میکند و برایش راه وصول به حقیقت است. سعدی عشق این سری و عشق آن سری را توأمان دارد و به جایگاهی میرسد که این دو به وحدت میرسند. اگرچه برخی مضامین این عشق را زمینی دانستهاند، اما او عارفی است که در سرتاسر غزلهایش به تبیین عشق الهی پرداخته و بر همین اساس است که به نزاع همیشگی میان عقل و عشق با توجهی خاص نگریسته است. در این مقاله کوشیده شده تا ضمن بررسی ویژگیهای عشق الهی در غزلیات سعدی، به عرفان شناختی سعدی در این عرصه پرداخته شود.
کلید واژه: غزلیات سعدی، عشق الهی، عقل و عشق.
چندی پیش برای شرکت در یک کنگره بزرگ سفری به هند داشتم. دو استاد بسیار معروف هندی که استاد دانشگاه شیکاگو بودند نیز در این کنگره حضور داشتند. وقتی که متوجه شدند که من ایرانی هستم، بسیار خوشحال شدند؛ چرا که سالها مترصد بودند که یک ایرانی را پیدا کنند. پس شروع کردند به خواندن شعر سعدی و حافظ. و یک مسئله عجیبی را مطرح کردند و گفتند که ما اینها را در دبستان خواندهایم. گفتند که اشعار زیادی از بوستان و گلستان و غیره حفظ میکردیم و تا سن ۳۰ـ۴۰ سالگی نمیدانستیم که اینها ایرانی هستند و خیال میکردیم که شاعران هندی هستند. یعنی شعر ، ادب، فرهنگ فارسی، فرهنگ ایرانی آنچنان قوی است که جزو هویت ملی ملتها شده است از تاجیکستان گرفته تا هند. در دوران دبستان به ما قرآن یاد میدادند و گلستان را املا میکردند و حالا چه بخواهیم و چه نخواهیم، این متون جزو هویّت فرهنگی ماست و خوشا به حال شیرازیان.
خداوندا نگهدار از زوالش
خوشا به شیراز که این دو شاعر را که از شعرای بزرگ دنیا هستند، در دامن خود پرورانده است. من همیشه از خود سؤال میکنم که این چه فرهنگ و چه شهری بوده که توانسته است در کمتر از یک قرن چند شاعر بزرگ، که بزرگترین آنها بیشک سعدی و حافظند، به منّصه ظهور برساند؟ بیشک، این فرهنگ، فرهنگ عظیمی بوده است، ولی بنده به یک نکته اشاره میکنم که به نظر من قابل توجه است و آن، این است که چرا مانند شاعران بزرگ ما در هیچ جای دنیا ظهور نکردهاند؟ امری که در فرهنگ ما و در شعر ما اتفاق افتاد و در هیچ جای دنیا نظیر ندارد، این است که شاعران ما یا عارفان بزرگی هستند، در واقع از (بزرگترین عرفای دنیا هستند) یا حکیمند. همانند حکیم نظامی. بیخود این لقب حکیم نظامی و حکیم فردوسی را به آنها ندادهاند. چرا ما در انگلستان و هند حکیم شاعر نداریم؟ البته ما در هند منظومه مهابهارتا داریم که مـنظومهای آکنده از حکمت است قدری حکمت و منظومه دارد، ولی این استثناست، قاعده نیست، ولی در فرهنگ ما قاعده است که حکما و شعرای بزرگ ما حکیم و عارف بودند و آنهایی که حکیم و عارف نبودند، هیچ عظمتی به دست نیاوردند نه دقیقی و نه فرخی و نه امثال ایشان. بنده این امر را اینگونه توجیه میکنم که در واقع شعر در سرزمین وحی قرآنی با حکمت و عرفان متصل میشود. همینطور ما باید بین هنر جدید و هنر اسلامی و هنر دینی فرق بگذاریم. هنر دینی، هنر در سرزمین وحی است. حالا وحی چه خصوصیاتی دارد؟ از خصوصیات وحی تعلیم حکمت الهی در عمیقترین ابعاد آن است. همه جا در وصف حضرت رسول(ص) تعلیم کتاب با حکمت آمده است «یُعَلِمُهم الکِتابَ وَ الحِکمَه». قرآن از این لحاظ زیباترین کتاب است و معجزه است و بنابراین ما شاعرانی داریم که از لحاظ بیان متأثر از قرآنند. یعنی بیان آنها زیباترین بیان است. حالا اگر ما بگوییم که کلام آنها معجزه نیست، ولی شبیه به معجزه است، سخن درستی است. کلام حافظ و سعدی حکمت است که به زیباترین زبان یعنی زبان شعر بیان شده است. «یعلمهم الکتاب و الحکمه» نه تنها درباره حضرت رسول(ص)، بلکه درباره حضرت عیسی و خیلی از پیامبران دیگر، لفظ کتاب با حکمت بیان شده و حکمای ما توانستهاند این حکمت را با زبان استدلال بیان کنند و هنرمندان ما این حکمت را در زبان هنر بیان کردند. شاعران ما این حکمت الهی را در قالب زیباترین بیان یعنی زبان شعر بیان کردند.
بنابراین این حکمت قرآنی میتواند در زبان شعر هم بیان شود و اگر در زبان شعر بیان شود، بسیار عظیم است؛ برای اینکه آن زیبایی کلام را دارد. «خیر الکلام ما قَلَّ وَ دَّل» حکمت را از باطن وحی میگیرد و انصافاً عرفا و حکمای ما در این باره بینظیر هستند. هم حکمای ما در حوزه حکمت این کار را کردند و هم هنرمندان ما در حوزه هنر و هم شاعران ما در حوزه شعر یعنی همه اینها با الهام گرفتن از وحی الهی بدین مهم دست یافتند، اما امروزه متأسفانه وقتی صحبت از این بزرگان میشود، به جنبه عرفانی و حکمی آنها توجه نمیشود و فقط به جنبه شعری آنها اکتفا میشود. این درست نیست. من همیشه میگویم هر وقت شما از اهل ادب برای ایراد سخن، دعوت میکنید، از اهل حکمت هم دعوت کنید که آن جنبه حکمی و عرفانی مغفول نماند که بسیار عظیم است و این را هم باید جزو حکمت بدانیم و حکمت را فقط به فلسفه محدود نکنیم. ادبیات عرفانی ما هم جزو حکمت است و بخش عظیمی از فرهنگ ماست، اما یک مسئله و آن اینکه چرا ما همیشه عشق را برای این امر مطرح میکنیم؟ وقتی بحث عشق مطرح میشود، همیشه بحث اشعریت به کنار میرود متکلمان همان بحثهایی را مطرح میکنند که اهل فلسفه و فیلسوفان مطرح میکنند. فیلسوفان هم همان بحثهایی را مطرح میکنند که بسیاری از عرفا مطرح میکنند. در مسایل ظاهراً با هم شریکند، ولی روش کار آنها با هم فرق دارد. متکلّم چه معتزلی و چه اشعری مانند فیلسوف بحثی از حقیقت عشق بیگانه است. عرفان و حکمت ذوقی از عشق آغاز میشود.
و اما من سؤالم این است که چرا ما نظامی را حکیم میگوییم، ولی سعدی را به این معنی نمیشناسیم؟ چرا لقب حکیم را برای سعدی نمیآوریم؟ یا مثلاً برای فردوسی میگوییم حکیم. آنها واقعاً حکیم بودند و در سخنانشان حکمت بیان شده است. قرآن این مسئله را زیبا بیان کرده است. در سوره شعراء آمده است: «الشعراء یتبعهم الغاوون» اینان فقط شاعرند و مثل شعرای جاهلیت. «الم تر انهم فی کل وادٍ یهیمون و انهم یقولون ما لا یفعلون» اما وحی میگوید، «الا الذین آمنوا» حکمت نظری است. «وعملوا الصالحات» حکمت عملی. «و ذکروا الله کثیرا» این عرفان است. عرفای ما اینها بودند. کمال عرفان چنانکه گفتم در آنها متجلی شده است. ما حافظ را عارف میدانیم، اما چرا سعدی را عارف نمیگوییم، چرا؟ بعضی از مستشرقین سعی کردند که او را عارف نبینند. یک زمانی همه جا این سوال مطرح بود که آیا سعدی عارف بزرگتری است یا حافظ؟ چنانکه در درس انشاء میپرسیدند علم بهتر است یا ثروت؟ امروز میگویند علم همان ثروت است. علمی که ثروت نباشد، علم نیست. علمی که ثروت بیاورد، علم است و علمی که ثروت نیاورد، علم نیست. از بزرگی از همین شیراز نقل شده است که شعری از سعدی خوانده و گفته است که سعدی عارف بزرگتری از حافظ است. البته حافظ خیلی عظیم است، برخی اعتقاد داشتند که سعدی در عرفان بزرگتر از حافظ است. براساس این عرفان عشق است یعنی چیزی که واقعاً متکلم و حکیم الهی را از حکیم بحثی و فیلسوف به معنای جدید کلمه متمایز میکند عشق الهی است و اصلاً عشق در غزلیات سعدی موج میزند. عشق الهی نه عشق زمینی. من از تعبیر مولانا استفاده کردم و گفتم مذهب عشق و به اصطلاح:
عشق اسطرلاب اسرار خداست
هم در مثنوی و هم در کتاب فیه ما فیه مولانا بحث کرده که چگونه عشق اسطرلاب اسرار خدا است. شما با اسطرلاب تمام ستارگان را رصد میکنید. با عشق الهی هم تمام اسرار وجود را رصد میکنند. عشق اسطرلاب اسرار خداست. از تعبیر دیگری از مولانا استفاده میکنم چون مولانا اصطلاحی به کار میبرد که خیلی مطالب را ساده میکند. تعبیر عشق این سری و عشق آن سری.
عاقبت ما را بدان شه رهبر است
عشق راه وصول است و سعدی بین عشق این سری و عشق آن سری را جمع کرده است؛ یعنی به مقامی رسیده که این دو تا یکی میشود و عشق این سری با آن سری ارتباط دارد. مضمون عشق، موضوع بیشتر غزلیات و اشعار سعدی را تشکیل میدهد. کمتر غزلی را در سعدی میتوان یافت که یا درباره عشق نباشد و یا حداقل یک بیت از آن به موضوع عشق اشاره نکرده باشد. برخی میگویند اینکه معشوقی یا دلبری را وصف کرده است، این عشق زمینی است و بنابراین او عارف نبوده. بالاخره به تعبیر امروزی میگویند عشق دنیوی است و سکولار است. در حالیکه این اصلاً درست نیست. خوب عشق اساس وجود است اگر عشق نبود «گر عشق نبودی و غم عشق نبودی» چنانکه در بیت معروف آمده است، اصلاً وجود و هستی نبود «کنت کنزاً مخفیاً فاحببتُ ان اعرف فخلقت الخلق لکی اُعرف» این اساس هستی است. «و هل الدین الا الحب؟» اگر عشق نباشد، دین نیست. دیندار واقعی کسی است که محّب و محبوب است. حضرت رسول(ص) حبیبالله است. یعنی حبیب خیلی بالاتر از محّب است. اسوه حبّ الهی است و دین هم جز محبت نیست. «قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله» کلمه حبّ در قرآن زیاد آمده است؛ چنانکه در قرآن به این آیه اشاره شده است: «قل ان کنتم تحبونَ الله فاتبعونی یحببکم الله». یعنی از من پیامبر تبعیت کنید تا محبوب حق قرار گیرید.
توان رفت جز بر پی مصطفی
عشق محمّد بس است و آل محمّد
و به هر تقدیر با این بیان، عرفان اسلامی با عرفانهای دیگر فرقی دارد. حالا نمیخواهم وارد این بحث بسیار پیچیده شوم. عارف کسی است که به مقام فنا رسیده باشد. هر کس بخواهد به مقام وحدت محض برسد و از کثرت بگذرد، احتیاج به سیر و سلوک دارد. این سیر و سلوک استدلالی و تصوری و ذهنی نیست. حالا ما در کتاب چیزی میخوانیم و تصوری در ذهن حاصل میشود. البته خوب است، اما سلوک برای تحقق و رسیدن به مقام حق الیقین است. یعنی تا انسان سلوک نکند، ممکن است به علمالیقین برسد، ولی خیلی آفتها بر سر راه است که ممکن است او را به مقصد نرساند، ولی بالاخره در نهایت هم اگر راه درست برود، به علمالیقین منتهی میشود. آن وقت به عینالیقین و حقالیقین نرسیده است. عارف کسی است که به حقالیقین رسیده. این است که عرفا علم خودشان را علم تحققی و خودشان را محقق میگویند.
دائماً بازار او با رونق است
کاین چو داوود است و آن دیگر صَداست
کسی که به مرتبه علم تحققی و به مرتبه حق الیقین نرسیده باشد، یا به تعبیر مولانا محقق نباشد ـ اصطلاحی که ابن عربی هم در مورد عرفا همیشه محقق میگوید ـ مقلد است. شنیده، ولی نرسیده است. میگویند شنیدن کی بود مانند دیدن و رسیدن.
بعضی از عرفای اسلامی اعتقاد دارند ـ و این به نظر من درست است ـ عرفای ادیان دیگر بیشتر به مرحله فنا میرسند، اما به مرتبه بقا نمیرسند. مرتبه بقا مخصوص امت محمدی(ص) است؛ یعنی رفتن از مقام کثرت به وحدت. فانی شدن در آن و رجوع به کثرت. مثل حضرت رسول(ص) که در میان خلق بود. اَنّا بشر مثلکم اشاره میکند به مخلوق بودن او نه اینکه بشری مثل ما بود. همه میگویند بشری مثل ما بود و اشاره میکنند به جنبه بشری و ناسوتی او، اما به آن «یوحی» توجه نمیکنند، نمیدانند که صاحب مقام «یوحی» تمام این مراحل را طی کرده و رسیده و رفته و به مقام جمع الجمع رسیده است. «مقام جان فزایش جمع جمع است». از مقام جمع که مقام وحدت باشد، گذشته و به مقام جمع الجمع رسیده است. عارفان هم همینطورند. از آن به مقام «او ادنی» تعبیر میکنند. در سوره النجم میخوانیم «والنجم اذا هوی ما ضَلَّ صاحبکم و ما غوی و ما ینطق عن الهوی. انْ هو الّا وحی یوحی». همینطور تا آخر که میفرماید: «ثم دنا فتدّلا و کان قاب و قوسینِ او ادنی» پیامبر اعظم صاحب مقام «او ادنی» است. مردم میبینند که ظاهرِ او مثل بشر است و آنها را به شک میاندازد. کفار هم حضرت رسول را میدیدند که به صورت بشر میرفت و میآمد و غذا میخورد. میگفتند «ما لهذا الرسول یأکل و یمشی فی الاسواق». آنها ظاهرش را میدیدند.
سعدی هم مثل کسی که میرفته و میآمده، سفر میکرده، پند میداده. اینها گمان میکنند که یک بشر معمولی است، اما سعدی واقعاً یک عارف الهی است. عارفی که برگشته به بشریت. برای راهنمایی، ارشاد برای اینکه به ما درس معرفت، آدمیت، حقیقت و اخلاق بدهد.
الان من یک چهارم غزلیات سعدی را با یک دقت نسبی خواندم. این اشعار را استخراج کردم. ببینید عشق او الهی است و عشق مجازی نیست. عاشق خداست و عشق خدا از سراسر وجود او موج میزند.
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا
یعنی عالم مثل آینه است که در آن روی جمیل حضرت حق پیداست:
دست، فرومایگان برند به یغما
خود تماشا و نظر خیلی معنا دارد. اهل نظر و تماشا، نه دیدن با چشم ظاهر. شما در تمثیل فیثاغورس میخوانید که همه به دیدن بازیهای المپیک میروند. بیشتر مردم برای خرید و فروش و بعضی برای کسب مقام میروند، ولی عده بسیار کمی برای تماشا میروند. انسانهای کامل اهل نظر و تماشاگر صحنه وجودندو سعدی به معنای واقعی اهل نظر است چنانکه خود میگوید:
همه را دیده نباشد که ببینند آن را
من به عنوان عارف چیزی را میبینم که دیگران نمیبینند؛ پس یک دیده دیگری باید باشد نه این دیده ظاهری. دیدن و رؤیت غیر از نظر است. در قرآن هم بین نظر و رؤیت خیلی فرق هست. نظر در این دنیا و آن دنیا هست، رؤیت در این دنیاست. وقتی موسی خواست که خدا را ببیند، جواب آمد: «لن ترانی» اما درباره قیامت آمده است: «وجوه یؤمئذ ناضره * الی ربها ناظره». (قیامه / ۲۳ـ۲۲).
جز سرّ عشق هر چه بگویی، بطالت است…
ما را دگر معامله با هیچکس نماند
بیعی که بیحضور تو کردم، اقالت است…
سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او
علمی که ره به حق ننماید، جهالت است
«علمی که ره به حق ننماید، جهالت است». این علم الهی است و این حرف فلسفه و حکمت است. علمی که راه به حق نداشته باشد، بریده باشد بِهْ.
چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را
این عین رضا و تسلیم در برابر حق است. به دوستی خودش قسم میخورد.
حبیب من، که ندیدهست روی عذرا را
گر مخّیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر باز نپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
چشم کوتهنظران بر ورق صورت خوبان
خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را
کسی که عشق نداشته باشد، به نظر سعدی آدم نیست. عشق برای او عین آدمیت و انسانیت است:
همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
آتش بیار و خرمن آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
قوم از شراب مست و ز منظور بینصیب
من مست از او چنانکه نخواهم شراب را
نقره فایق نگشت تا نگداخت
هیچ مصلح به کوی عشق نرفت
که نه دنیا و آخرت درباخت
آنچنانش به ذکر مشغولم
که ندانم به خویشتن پرداخت
همچنان شکر عشق میگویم
که گرَم دل بسوخت، جان بنواخت
یعنی سخن عشق الهی از دنیا و آخرت بهتر است.
نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را
منظور پیمان محبت است و عشق الهی.
ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
بر حدیث من و حسن تو، نیفزاید کس
حد همین است سخندانی و زیبایی را
انسان باید در عشق استقامت داشته باشد.
به سر نکوفته باشد درِ سرایی را
عشق و هوای نفس
برخی از مردم عشق را با هوا و هوس و شهوت نفسانی تشبیه میکنند و عشق مورد نظر عرفا و حکما خاصه سعدی را همان از نوع زمینی و شهوانی میدانند. از نظر بنده نسبت دادن چنین عشقی عامیانه به سعدی افترای محض است. به همین جهت هم بنده عنوان سخنرانی خود را «مذهب عشق الهی در غزلیات سعدی» نام نهادهام، بدین جهت که انتساب عشق مجازی و غیرحقیقی با بسیاری از اشعار او منافات دارد او همیشه از «حقیقت عشق» سخن میگوید:
پایبند هوای نفسانی؟
خودپرستان نظر به شخص کنند
پاک بینان به صنع ربّانی
دگر شهوت نفس لذّت نخوانی
هزاران در از خلق بر خود ببندی
گرت باز باشد دری آسمانی
سفرهای علوی کند مرغ جانت
گر از چنبر آز بازش پرانی
ز صورت پرستیدنت میهراسم
که تا زندهای ره به معنی ندانی
گفتیم سعدی سخن از «حقیقت عشق» میگوید. عشق آتشی است که وجود مجازی انسان را در خود میسوزاند و بنابراین کسی که طاقت سوختن در آتش عشق را ندارد، نباید پروای نزدیک شدن به آن را داشته باشد.
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کان را که خبر شد، خبری باز نیامد
حقیقت عشق چون خورشیدی است عالمتاب که پرتو آن پیوسته در تابیدن است و هوی و هوس چون گردی است برخاسته که جلوی نور آفتاب را میگیرد و مانع از دیدن آن میشود.
هوا و هوس گرد برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گرچه بیناست مرد
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم
عقل و عشق
تقابل عقل و عشق یکی از مباحث مهم میان عرفا و حکماست. عقل مصلحت اندیش است و حسابگر، اما عشق مصلحت اندیشی و سوداگری نمیشناسد و چنان محبّت دلدار عاشق را به خود مشغول داشته است که پند هوشمندان و اندرز حکیمان در او اثر نمیکند. جان عاشق چنان از شراب ازلی عشق سرمست شده، که خمار می عشق او را رها نمیکند و عاقبت سر از بیخودی و شیدایی برمیآورد و:
وین طبع که من دارم، با عقل نیامیزد
که پند هوشمندان کار بندم
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
چشم بیمار تو دل میبرد از دست حکیم
هنوز از تاب آن می در خماریم
چو عقل اندر نمیگنجید سعدی
بیا تا سر به شیدایی برآریم
تا از سر صوفی برود علّت هستی
عاقل متفکر بود و مصلحتاندیش
در مذهب عشق آی و از این جمله برستی
عقل و عشق دو سلطانند در یک مملکت نمیگنجند و حکمرانی آن دو در یک قلمرو موجب آشوب و فتنه میشود، اما اگر سلطان عشق دست تطاول به مملکت عقل دراز کرد، عقل به شحنهای مانَد، بیلیاقت و بیکفایت، عقل در مملکت عشق حکم و فرمانی ندارد و چون حاکمی معزول است.
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی…
ز آنگه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی…
سعدی نهفته چند بمانَد حدیث عشق؟
این ریش اندرون بکند هم سرایتی
گفت: معزول است و فرمانیش نیست
درد عشق از تندرستی خوشتر است
گرچه بیش از صبر درمانیش نیست
طفل نادان و مار رنگین است
دردمند فراق سر ننهد
مگر آن شب که گور بالین است
چون مسلمانی به دست کافری
ای خردمند که عیب من مدهوش کنی
اما درد عشق دردی است که درمان ندارد. هیچ طبیبی نمیتواند آن را علاج کند. دردمند عشق مانند غریبی است که در این جهان گرفتار آمده است و چون دیوانهای است که ناصحان ادیب پیوسته به پند دادن او مشغولند و پند و اندرز آنان در او اثر نکند، اما هر کس که شراب عشق نخورده و دُرد درد را نچشیده، از حیات این جهان بهره و نصیبی نبرده است.
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست
دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست
هر کاو شراب عشق نخوردهست و دُرد دَرد
آن است کز حیات جهانش نصیب نیست
درد عشق، راه رسیدن به محبوب است، قلمرو درویشی و فقر و فناست. انسان را از وجود مجازی و عاریتی تهی میکند و از کام خودخواهی و خودپرستی میرهاند و از زندان تعینات و تقیداتی که وجود حقیقی و الهی او را احاطه کرده است، آزاد میکند و او را چست و سبکبار و سبکبال میکند تا جان او بتواند در آن ساحت نامتناهی طیران کند.
مُلک درویشی ز هستی خوشتر است…
خودپرستی خیزد از دنیا و جاه
نیستی و حقپرستی خوشتر است
چون گرانباران به سختی میروند
هم سبکباری و چستی خوشتر است
مرد عاشق را نشانی دیگر است
بر سر بازار سربازان عشق
زیر هر داری جوانی دیگر است
عقل میگوید که این رمز از کجاست
کاین جماعت را نشانی دیگر است
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
از دست دوست هرچه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست
لقای دوست
عاشق جز به لقای محبوب و معشوق خرسند نیست و رسیدن به وصال دوست مقصد اعلای اوست و هیچ غایتی برتر از رضا و تسلیم در برابر مطلوب و محبوب نیست. عاشق هر چه عشق خود را پنهان کند، راز نهان او برملا میشود و ماجرای عشق او شهره آفاق میشود. عالم وجود سراسر پر از ولوله و غلغله عشق است و هیچ سری نیست که در آن سودای عشق محبوب ازلی نباشد.
مطلوب طالبان به حقیقت رضای توست…
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک
شهری تمام غلغله و ماجرای توست…
هر جا سریست خسته شمشیر عشق تو
هر جا دلیست بسته مهر و هوای توست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
سرچشمه و اصل همه عشقها آن عشق ازلی است که زمان و مکان نمیشناسد و مبدأ هستی عالم و آدم است. آن عشق مطلق کردگار و علت کشش و جذب و انجذاب در سلسله مراتب هستی است و اگر آن عشق مطلق نبود، عشقهای مقیّد معنی نداشت. محبت او نسبت به محبت ما، سبق ذاتی دارد و علت وجود آن است.
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیب افتد
دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی
از بسیاری از اشعار سعدی چنان استفاده میشود که او مقامات سلوک را یکی پس از دیگری طی کرده و پس از رسیدن به مرتبه غنا، از آن نیز درگذشته و به مقام بقا که کمال آن در اولیاء محمدی(ص) است، واصل شده است. یکی از نشانههای این مقام آن است که حق را مرآت خلق و خلق را آیینه حق میبیند. به حق میبیند، به حق میشنود و به حق میگوید.
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست
نه فلک راست مسلّم نه ملک را حاصل
آنچه در سرّ سویدای بنیآدم از اوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست
زخم خونینم اگر بِهْ نشود بِهْ باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم از اوست
غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم از اوست
پادشاهی و گدایی برِ ما یکسان است
که براین درهمه را پشت عبادت خم از اوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانه دل
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم از اوست
حرص بهشت نیست که شوق لقای توست
گر بنده مینوازی و گر بنده میکُشی
زجر و نواخت هر چه کنی، رای رای توست
گر به جان میدهند تا بخریم
گر تو گویی خلاف عقل است این
عاقلان دیگرند و ما دگریم
از دیدگاه شیخ سعدی آنچه انسان را از همه موجودات، حتی از فرشتگان ممتاز میکند، همان سرّ عشق است. فیلسوفان انسان را حیوان ناطق نامیدهاند، امّا هر موجودی در حد وجودی خود دارای قوّه نطق است و به فرموده قرآن: «سبحان الذی انطق کل شی»، پاک آن خداوندی است که همه چیز را به نطق آورده است. پس نطق به تنهایی نمیتواند فصل ضمیر انسان از دیگر موجودات باشد. آنچه انسان را از همه موجودات متمایز میکند و فصل اخیر او به شمار میرود، همان اتصاف او به حقیقت عشق است.
که مذهب حَیَوان است همچنین مردن
تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری؟
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری
سخن عشق است و دیگر قال و قیل است
نقره فایق نگشت تا نگداخت
هیچ مصلح به کوی عشق نرفت
که نه دنیا و آخرت در باخت
همچون زمام اُشتر بر دست ساربانان
همچنان ناپخته باشد هر که بر آتش نجوشد
سخنی ز عشق گویند و در او اثر نباشد
عشق و زیبایی
عشق و جمال توأمانند و وجود یکی بدون دیگری میّسر نیست. عاشق نه تنها جمال معشوق را نظاره میکند، بلکه در آن محو میشود و مشاهده آن جمال نامتناهی، او را مست و از خود بیخود میکند.
جواب داد که در غایت کمال است این
ما به عشقش هزار دستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکنان بستانیم
گر نه گل بودی، نخواندی بلبلی بر شاخساری
چه جای جامه که بر خویشتن بدرّد پوست
هر که زندهست در خطر باشد
همه عالم جمال طلعت اوست
تا که را چشم این نظر باشد
کس ندانم که دل بدو ندهد
مگر آن کس که بیبصر باشد
سعدی و عشق
عشق با وجود سعدی آنچنان عجین شده که در برخی از اشعار، خود را همسنگ عشق میداند و در روز قیامت با عشقِ محبوب سر از لحد برمیآورد:
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد…
جان برافشانم اگر سعدی خویشم خوانی
سَرِ این دارم اگر طالع آنم باشد
حیف باشد که همه عمر به باطل برود
که من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی به جسم و جان زندهست
من به امید وصل جانانم
به چه کار آید این بقیّت جان
که به معشوق برنیفشانم؟
مذهب عاشقان دگر باشد
پای رفتن نماند سعدی را
مرغ عاشق بریده پر باشد
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
ور روی بگردانی، در دامنت آویزد
به هوش باش که دست از جهان فروشویی…
ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق آید
هزار سال پس از مرگش ار بینبویی
گو به شیراز آی و خاک من ببوی
کآن کس رسید در وی، کز خود قدم برون زد
هرکه را در وی گرفت آرام نیست
که جان من دل از این کار بر نمیگیرد
بباید بودنت سرگشته چون گوی
دلا گر عاشقی میسوز و میساز
تنا گر طالبی میپرس و میپوی
دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست
کاونخواهدماند بیشک و این بماند یادگاری
مگر مرا که همان عشق اوّل است و زیادت
وی شور تو در سرها، وی سِرّ تو در جانها
تا عهد تو در بستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوتهنظری باشد رفتن به گلستانها
حدیث عشق پایانی ندارد. هر چه انسان ماجرای عشق را شرح دهد. حتی یکی از هزاران وصف آن را باز نگفته است، مهری که از ازل در دل آدمی نشسته است، تا ابد باقی است و با گذشت روزگار از دل نمیرود. همین اندک از شرح حکایت عشق کفایت میکند و باقی اسرار و رموز عشق را جز به غمگساران عشق نتوان گفت.
اندوه دل نگفتم، الّا یک از هزاران
سعدی به روزگاران، مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد، الّا به روزگاران
چندت کنم حکایت، شرح این قدر کفایت
باقی نمیتوان گفت، الّا به غمگساران
بهصددفترنشاید گفتحسب الحال مشتاقی…
نشانعاشقآنباشد که شب با روز پیوندد
توراگرخواب میگیرد نه صاحب درد عشّاقی
هر بامداد میکند از نو بدایتی
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
با تو مجال آنکه بگویم حکایتی
وز می چنان نه مستم، کز عشق روی ساقی
وز وجود عاشقان خاکستری
..……………………………..
منابع:
۱. حافظ، شمسالدین محمد (۱۳۶۹). دیوان خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی، به اهتمام محمد قزوینی و قاسم غنی، تهران: زوار.
۲. سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۵). کلیات سعدی، تصحیح محمدعلی فروغی، تهران: هرمس؛ مرکز سعدیشناسی.
۳. مولوی، جلالالدین محمد بن محمد (۱۳۸۲). مثنوی معنوی، تصحیح رینولد ا. نیکلسون، تهران: هرمس.