چکیده:
شاید در زمینه هیچ یک از نمودهای شخصیت هنری سعدی به اندازه زمینه شعرهای عربیاش آرای ضد و نقیض و عقاید متشتّت گفته و شنیده و نوشته و خوانده نشده باشد. برحسب این آرا، به راستی مقام سعدی از بزرگترین شاعر زبان تازی تا کسی که آثار عربیاش دارای هیچگونه ارزش و مقداری نیست، تعیین شده و سپس تغییر یافته است. شگفت اینکه هر کدام از این عقاید مختلف، معتقداتی مسلّم و هوادارانی مؤمن دارد. مشکل حقیقی پژوهنده در بررسی این ارزیابیها آنگاه آغاز می شود که درمییابد نه تنها اغلب این اظهارنظرها شفاهی صورت گرفته و از تداول افواه در طبقات اجتماع رسوخ یافته، بلکه بیشتر اظهارنظرکنندگان نیز شخصیتهایی مجهول میباشند که هیچگونه سندی در تعیین حد صلاحیت آنان نمیتوان به دست آورد. در این مقاله، کوشیده ده تا با ارائه مستندات علمی به تبیین این امر پرداخته شود.
کلید واژه: سعدی، شعر تازی، ادبیات فارسی و عربی.
فارسی زبانانی که قرنها حد کمال هر چیزی را در چهرۀ سعدی مجسم کرده اند و از شوخ طبعی و هزل گرفته تا بیان مراتب زهد و ریاضت، از نظربازی و دلباختگی تا خردمندی و نصحیتگویی، از رندی و لاابالی گری تا قانونگذاری و حکمتپردازی، از نویسندگی و شاعری تا سیاحت و سیر در آفاق و انفس، در همه این احوال و مراتب، سعدی را انسان برتر و موجود کمال مطلوب خود تصور کرده، همه آمال ملی و ذوقی و مذهبی و اجتماعی خود را در چهره او دیدهاند، در این مورد هم بالاترین کرسی و ارجمندترین مقام را بیهیچ تردید و تأمل به شاعر محبوب خود تعارف کردهاند.
اینان همیشه گفته و پذیرفتهاند و شاید بعد از این نیز خواهند گفت که استاد شیرازی همچنان که در سخن پارسی برتری خود را نسبت به همه گویندگان مسلّم کرده است، در میان شعرای عرب نیز مردافکنی بلامنازع و سخنپردازی بیرقیب است که پایه سخن را از همه معنیطرازان برتر نهاده است. این عقیده سادهترین طبقات شعردوست و صادقترین و خیالپردازترین هواخواهان سعدی است. عقیدهای که منطق هیچ نقّاد و سخنشناسی نمیتواند در آن دگرگونی ایجاد کند و فقط باید به انتظار دگرگونی معتقدانش ننشست. گروهی دیگر که اطلاعاتشان اندکی بیش از مردم طبقه اول بوده و به مطالب فاخرتری دسترس داشتهاند، موضوع را به این صورت کمال بخشیدهاند که: در طول تاریخ ادبیات فارسی و عربی، دو شاعر از دو ملیّت و زبان مختلف ظهور کردهاند که هر یک از آن دو به زبان دیگر چنان شعرهایی بلند سرودهاند که آفرینش آن در حد هیچ یک از شعرای آن زبان نبوده است. آنکه ایرانی و فارسیزبان است و شعر عربی را بهتر از تمام شعرای تازی زبان سروده، سعدی است و دیگری که عرب است و تازی زبان و شعر فارسی را بهتر از سایر پارسیگویان پرداخته، شیخ بهائی است.
این اظهار عقیده نیز که از صداقت و بساطت معتقدانش و نوعی مایه مذهبی عاری نیست، شاید میبایست مانند عقیده اول بیجواب گذارده شود، اما از این سبب که ما نیز تا حدی از پیمودن راههای فرعی ناگریز میباشیم، بد نیست فهرستوار به بازشناسی مقدمات این حکم بکوشیم و سپس موضوع را در همینجا به ذهن خواننده سپاریم تا به راحتی از آن درگذرد.
بیشک درست و پذیرفته است که:
۱. سعدی ایرانینژاد و پارسیزبان و بهائی عرب و عربیزبان است.
۲. هر دو به شعر و شاعری پرداختهاند.
۳. هر دو قسمتی از عمر خود را در کشوری دیگر گذرانده، علاوه بر زبان مادری خود به زبان دیگری (سعدی به عربی و بهائی به فارسی) نیز شعر گفته اند.
۴. هر دو چه در دوره زندگانی خود و چه در روزگاران بعد، از نهایت شهرت و محبوبیت برخوردار بوده اند.
و بیشک درست و پذیرفته نیست و نخواهد بود:
۱. که هر دو شاعر به یک اندازه در کشور دوم توقف کرده و به یک اندازه و برای یک هدف زبان کشور دوم را آموخته و سپس به یک اندازه در زبان دوم به ایجاد اثر پرداخته باشند.۱
۲. که هر دو شاعر در عالم شعر (به معنای مطلق) دارای یک رتبه و مقام باشند و در شعر و شاعری به زبان دوم نیز در یک ردیف قرار بگیرند.۲
۳. که شهرت و محبوبیت هر دو نفر نتیجه زبردستی و نبوغ در یک زمینه (زمینه شعر و ادب) باشد.۳
غیر از دو ارزیابی گذشته که حد و قدر معتقداتش مبهم است، ارزیابیهای شتابزده یا تصادفی و یا بهتر بگوییم اشارتی دیگر در این زمینه صورت گرفته است که آگاهی از آنها بیشک ما را در بحث و ارزیابی حقیقی شعرهای عربی سعدی یاری میکند. این ارزیابیها و اشارات حداقل از لحاظ شناسا بودن گویندگانش میتواند بیش از آنچه گذشت، مورد توجه قرار گیرد.
دکتر قاسم تویسرکانی، استاد قدیمی دانشسرای عالی، بیآنکه وارد بحث و استدلال شوند آنچه را که سعدی به تازی سروده «از جهت جودت و فصاحت با آثار شعری درجه دوم عرب برابر» میدانند. (تویسرکانی، ۱۳۱۸: ۷۹).
جمیل صدقی زهاوی، شاعر فقید و بسیار معروف عراقی، هنگام توقف در ایران و پس از ملاحظه شعرهای عربی سعدی، در پاسخ ادیبی ایرانی که نظر وی را در این مورد خواسته، گفته است تعیین رتبه این شعرها در زبان عربی کار آسانی نیست، اما از دقّت و ممارست روی آنها میتوان به یقین اظهار داشت که سراینده در زبان خودش شاعری بیرقیب و سخنپردازی بزرگ بوده است.۴
شادروان دکتر محمد خزائلی با احتیاط میگوید: «قصاید عربی شیخ شاید متوسط باشد». (خزائلی، ۱۳۶۶: ۵۸).
دکتر حسینعلی محفوظ، استاد دانشگاه بغداد، معتقد است که جز دو یا سه شعر کامل «فاحَ نشرُالحِمیُ هَبَّالنسّیمُ» (همان، ۱۳۷۶: ۷۷۵)، یا «ندیمی قُم تَنبَّه واسِقنی و أسقِ الندّامی» (همان: ۷۷۹)، یا «مُلوکَالجَمالِ رِفقاً باسری» (همان: ۷۸۰) و چند بیت پراکنده دیگر سایر اشعار عربی سعدی سست و پایین بوده، از جهت لفظ، عیبناک و از لحاظ بافت زبان، ناپسندیده است. بخت در سرودن آنها، سعدی را بینصیب گذاشته و توفیق او را یاری نکرده و بهترین دلیل (این عدم توفیق) قصیده «رائیه» اوست در سوگ بغداد. (محفوظ، ۱۳۷۷ق) ۵۲.
شک نیست که این ارزیابیهای مختصر و عجولانه اگر زاییده بیاطلاعی و احیاناً غرضورزی معتقدانش نباشد، مسلّماً نتیجه عدم تحقیق و تتبع کافی و صداقت آنان است و ما نیز صرفاً از لحاظ فراهم آوردن زمینه لازم برای بحثهای اصلی از آنها سخن راندیم و اکنون به ناچار این مبهمات را به همین شکل رها میکنیم تا به جای خود به آنها بازگردیم و تا حد ممکن پرده از حقایقی که به آنها ایمان داریم، برگیریم.
بیشک، شاعری بزرگ چون سعدی که از مرحله خودفریبیها و خودنماییهای ابتدایی درگذشته، به کمال جوهر هنر دست یافته است، دارای طرز تلقی خاصی از کار خویش میباشد که بازشناسی آن میتواند یکی از مطمئنترین راههای ارزیابی هنر وی باشد. باید دید سعدی تا چه حد خود را عملاً در شعر تازی شاعر شناخته و تا چه مرحلهای در این راه به پیش رفته است. به دیگر سخن، باید دید سعدی خود چگونه به نقد عملی نیروی تازیسرایی و قبول یا ردّ شعرهای عربی خویش برخاسته است.
سعدی با ذکاوت هنری خاصی که در کمتر شاعر و هنرمندی میتوان سراغ داشت، بیشک میداند و مؤمن است که خداوندگار زبان فارسی است و در این زبان حدّ سخندانی همان است که میتوان در کارهای او جست. از طرفی، آشنایی فراوان با ادبیات عرب و مطالعه آثار گردنفرازان و نامداران شعر تازی، مفهوم مخاطره و خودنمایی در آن میدان را برای او روشن کرده است.
او خوب میداند که با داشتن دست سلطنت به ملک سخن پارسی، تا چه اندازه نیازمند به همگردنی و همپایی با نوابغ زبانهای دیگر است. برای سعدی با آن خبرگی و بصیرت به کار شعر، چشم برگرفتن از مردافکنانی چون بحتری و ابوتمام و متنبی و غفلت از نکتهپردازانی چون بشار و ابونواس و ابن هانی در میدان شعر عربی خردمندانه نیست. او میداند که باید با کسانی جنگ آورد که از ایشان یا گریزش باشد و یا گزیر.
سعدی زیرکتر از آن است که جای خود را نشناسد و ابلهانه دست در خون استعداد خداداد خود کند و زلالی را که در مسیر طبیعی خویش، نغمهخوانان، به پیش میرود، با هدایت به ریگزارهای نامأنوس، راهی دیار عدم سازد. سعدی میداند و خوب میداند پارسیاش مرکبی است که از وی سبق برد تازی و اگر در عراق نقد بیصلاحان را بر محک زنند، بسیار زر که مس به درآید ز امتحان و از همین روست که بر خلاف تصور، هرگز در دوران بلوغ هنریاش تازی سرودن را جدی نگرفته است.
سعدی دوران جوانی و دانشجویی خود را در بلاد عربی گذرانده و با دواوین شعر عرب محشور و مأنوس بوده است و کدام طلبه با ذوق و صاحب قریحه پارسیگوی را میتوان نشان داد که با شعر عربی آشنایی حاصل کرده و طبع خود را در آن زبان نیازموده باشد؟ مگر نه شعر فارسی و عربی، برادرانی توأمان هستند که تنها وجه افتراقشان ماده زبان است و در بقیه موارد و خصوصیات وجه اشتراک دارند؟ مگر در موازین عروض و قافیه و صنایع ادبی دو زبان چه مایه اختلاف وجود دارد؟ مگر اساطیر و مایههای مذهبی دو زبان یکسان نیست؟ مگر اوضاع اجتماعی عربها را در آن روزگار با کیفیتهای اجتماعی ایرانیان چه اختلاف بوده است؟ مگر سعدی با ذوق، میتواند در بلاد عربی زندگی کند و با سفینههای شعر عرب سرگرم باشد و به زبان عربی تکلّم نماید و گاهگاه غم و شادی خود را در قالب آن زبان نریزد؟ مگر وقتی از تنور دل بر سر شاعر ما توفان میرود، شعرش مرکبی است که بازش توان کشید عنان؟
ما معتقدیم که بیشتر گرایش سعدی به عربیسرایی مربوط، بلکه منحصر به دوران توقّفش در کشورهای عربی بوده است و این عقیده را استدلالهایی استوار همراه است.
می دانیم که سعدی تعداد زیادی از ابیات عربی خود را از خلال قصاید و غزلیاتی که در بخش عربی دیوانش موجود است، بیرون کشیده و در گلستان تضمین کرده است، از جمله این بیت:
اِن لم اَمُت یومَ الوداع تأسّفا
لا تَحسَبُونی فیالمودّۀِ مُنصِفا
)سعدی، ۱۳۷۶: ۱۴۰(
که مطلع غزلی است ۱۲ سطری.
و این بیت:
ظَمَأً بِقلبی لا یَکادُ یُسیغُهُ
رَشفُ الزّلال وَلو شَرِبتُ بُحوراً
)همان: ۱۳۹(
که از غزلی ۲۸ سطری استخراج شده است به این مطلع:
مَلَکَالهَوی قَلبی وَ جاشَ مُغیرا
و نَهی المَودَّۀ اَن اَصیحَ نَفیراً
)همان: ۷۷۴(
و این بیت:
فَقَدتُ زمانَ الوصلِ و اَلمرءُ جاهلٌ
بقدرِ لَذیذ العیشِ قبلَ المصائبِ
)همان: ۱۳۴(
که از غزلی ۱۴ بیتی استخراج شده است به این مطلع:
مَتی جَمعُ شَملی بالحَبیبِ المُغاضب؟
و کیفَ خَلاصُ القَلبِ مِن یدِ سالبٍ؟
)همان: ۷۷۸(
و این بیت:
و رُبَّ صدیقٍ لامَنی فی وّدادِها
اَلم یَرَها یوماً فُیوضَحُ لی عُذری
)همان: ۱۴۲(
که از غزلی ۱۰ بیتی استخراج شده است با این مطلع:
اَمَطلعُ شمسٍ بابُ دارِک اَم بدرٍ؟
اَقدُّک اَم غُصنٌ من البانِ لااَدری؟
)همان: ۷۷۲(
از طرفی میدانیم که سعدی گلستان را پس از بازگشت به ایران۵ و کمی توقف در شیراز، در سال ۶۵۶هـ . به رشته تحریر کشیده است. پس لازم میآید که حداقل، شعرهایی که ابیاتی از آنها مورد تضمین قرار گرفته، قبل از این تاریخ ساخته شده باشد. یعنی به روزگار توقف سعدی در کشورهای عربی. هرگاه در این موضوع شک کنیم و جانب این فرض را بگیریم که سعدی پس از نوشتن گلستان، این ابیات عربی را به کتاب وارد کرده، زمان این اقدام را تا چند سال پس از تألیف گلستان میتوانیم به عقب میآوریم؟ و در این مدت سعدی را چه انگیزههایی برای عربی سرودن بوده است که او را در زمان توقفش در عراق و عربستان و شام نبوده؟ از سوی دیگر اگر بخواهیم به این فرض ضعیف تکیه کنیم و در نتیجه بگوییم گلستان در آغاز بدون این شعرهای عربی تألیف شده، آیا تهی بودن کتاب از اغراض و کیفیتهای این ابیات، آن را تا حد زیادی از سبک و سیاق کتابهایی از این دست، خارج نمیکند؟ و آیا این انحراف از سعدی بعید نیست؟ آیا هنوز برای مؤلف دلیل کافی وجود دارد که در پایان کتاب مغرورانه بگوید»: بدان که در این جمله چنانکه رسم مؤلفان است، از شعر متقدّمان، به طریق استعارت، تلفیقی نرفت». (همان: ۱۹۳).
از سوی دیگر، در خلال آثار عربی استاد، ابیاتی وجود دارد که میرساند سعدی آنها را هنگام دوری از وطن و توقف در دیار تازیان سروده است. از جمله میبینیم که در پایان غزلی اندوهزا میگوید.
اَلا اِنَّما لسعدیُّ مُشتاقُ اَهله
تَشوُّقَ طیرٍ، لَم یُطعهُ جَناحٌ۶
)همان: ۷۷۱(
و جای دیگر که سوز فراق راستین و نیش غربت جانش را خسته، میسراید:
مسافرُ وادیِ الحُبِّ لَم یَرجُ مَخلَصاً
سلامٌ عَلی سُکّان اَرضی و خلَّتی۷
)همان: ۷۷۳(
در مورد دیگر باد صبح را چنین مخاطب قرار میدهد:
متی حَللتَ بشیراز یا نَسیمَ الصّبح
خُذِالکِتابَ وَ بِّلغ سلامیَ الاحباب
(همان: ۶۶۳)
البته دلایلی موجود است که پارهای از مهمترین آثار عربی استاد در شیراز سروده شده است؛ اما این حقیقت نیز خللی در حکم ما وارد نمیسازد، زیرا میدانیم که سعدی را در سرودن این شعرها به زبان عربی انگیزههای خاص بوده و شاعر ما تنها از سر اضطرار در این موارد، لب به تازیسرایی گشوده است.
آری حقیقت است که سعدی قصیده مفصل و ۹۲ سطری سوگ بغداد را به این مطلع:
حَبستُ بِجَفتَّی المَدامِعَ لاتَجری
فَلما طَغی الماءُ استَطالَ عَلی السّکر
(همان: ۷۶۶)
در شیراز سروده و در تأثر از ویرانی بغداد، سوز درون را به نوک خامه سپرده است، اما چرا و به چه دلیل استاد را در همین معنی قصیدهای دیگر به فارسی هست که مطلعش چنین میباشد؟
آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
در زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
)همان: ۷۶۴(
مسلماً سعدی قصیده فارسی را به خواست و میل خویش، به زبانی که استادیاش در آن مسلّم است، برای ایرانیان سروده و سوزش دل را که از روی مسلمانی و راه مرحمت بوده، بر نگار نازنین اظهار داشته است و آنگاه چون با ادبا و فضلای دیار عرب و بسیاری از مردم آن سامان ارتباط داشته و میدانسته که در غم دوستان باید شرکت جوید و انتظار متوقعان دلسوخته را برآورد، قصیدهای دیگر به زبان عربی سروده و به عراق و شاید سایر بلاد عربی فرستاده و در آن سامانها منتشر ساخته است. استدلالهای خارجی را فروگذاریم و به سخن خود شاعر در همین قصیده گوش دهیم:
و مَا الشعرُ اَیمُ اللهُ لستُ بِمدّعٍ
وَلو کانَ عِندی ما بِبابِلَ مِن سحر
هُنالکَ نَقّادونَ عِلماً و خِبرۀً
و مُنتخبوا القولِ الجمیلِ مِن الهُجر
جَرَت عَبراتی فَوقَ خدّی کآبۀً
فاَنشأتُ هذا فی قَضیّۀِ ما یُجری
وَلو سَبَقَتنی سادۀُ جَلَّ قَدرُهم
و ما حَسُنَت مِنّی مُجاوَزۀُ القدر
فَفی السِّمط یاقوتٌ و لعلٌ وجاجۀً
و اِن کانَ لی ذَنبٌ یُکَفِّرُ بَالعُذر
و حُرقَۀُ قَلبی هَیّجَتنی لِنشرِها
کما فَعَلت نارُ المجامرِ بالعِطر
اُحدّثُ اخباراً یضیق بها صدری
و احملُ آصاراً یَنوُءُ بها ظَهری
)همان: ۷۶۹(
مورد دیگر از اجبار و اضطرار سعدی به عربیسرایی، ساختن سومین شعر بلندی است که به تازی پرداخته و آن قصیدهای است در اندرز و ستایش نورالدین بن صیاد به این مطلع:
مادامَ ینسرحُ الغزلانُ فی الوادی
اِحذَر یفوتکَ صیدٌ یا بن صیادِ
(همان)
این «ابن صیاد تاجر»، مردی عرب نژاد و عربی زبان است که در اواخر قرن هفتم به حکومت و اقطاع داری فارس و برخی نواحی دیگر میرسد (قزوینی، ۱۳۱۶: ۷۶۵ـ۷۶۴)و سعدی که دوست دارد همه عمر نصیحت گوید، از همان آغاز خواسته است گردن حاکم تازی را به قلاده اندرز کشد، منتها به زبان ممدوح. یا بهتر بگویی به زبان مخاطبی که باید اندرز بگیرد و ارشاد شود یعنی به زبان تازی. به زبانی که به گوینده امکان دهد آنطور که میخواهد گرد غفلت و تباهی را از گُرده فرستاده ایلخان بتکاند و چنان در امر به معروف تندروی میکند که از حد معهود خویش نیز درگذرد و ناچار در میانه قصیده مؤقرانه به عذر برخیزد:
لا تَعتَبنَّ علی ما فیه من عِظۀٍ
اِنَّ النصیحۀَ مألوفی و مُعتادی
سعدی، ۱۳۷۶: ۷۷۰(
مورد دیگر که علایم و آثار کافی برای باور داشت اضطرار سعدی به عربیسرایی وجود دارد قطعهای است به مطلع:
الحمدُلله رَبِّ العالَمینَ علی
ما اَوجب الشُّکر مِن تَجدیدِ آلائه
)همان(
که در مدح فخرالدین المنجم میباشد. اگر چه با استقصای علامه قزوینی، شخصیت این ممدوح سعدی روشن نگردیده، اما برای ما مشکل نیست که از عنوان ممدوح و مضامین قطعه و فحوای کلام سعدی، استنباط کنیم که این فخرالدین المنجم سردار یا فرمانروایی عربزبان بوده که فتنهای را با اقدامات نظامی از سر شیراز میگذراند و نظم و آرامش را در فارس برقرار میسازد۸ و آنگاه سعدی که زبان پارسیان است، سپاس مردم را در قالب اشعار تازی به وی نثار میکند.
حال اگر در نظر بگیریم که جمع ابیات غزلیات و قطعاتی که شاعر در آنها از غربت نالیده است، ۲۸ بیت و جمع شعرهایی که ابیاتی از آنها در گلستان تضمین شده است، ۶۴ بیت میباشد، میتوانیم مجموع ابیاتی را که مولود توقف شاعر در کشورهای عربی شناختیم، ۹۲ بیت بدانیم و اگر جمع سطرهای قصاید و قطعاتی که از روی اضطرار در شیراز به عربی سروده شده (شعرهای شماره ۳ـ۲ـ۱ در چاپ فروغی، بروخیم) جمعاٌ ۱۲۷ سطر به این مقدار افزوده گردد، رقم ۲۱۹ را خواهیم داشت. آنوقت میتوان گفت که سعدی از ۳۹۷ بیت که مجموع شعر عربیاش۹ را تشکیل میدهد، ۲۱۹ بیت آن را یا زمان توقف در بلاد تازیان، با تأثر از محیط و به قصد طبعآزمایی، به زبان عربی سروده و یا برای آفرینش آنها به زبان عربی اضطرار و اجباری داشته است و چون این مقدار را کنار گذاریم، فقط کمی شعر یعنی ۱۷۸ بیت به عربی باقی خواهد ماند و اگر دلیلی نداریم که این ۱۷۸ بیت باقیمانده، قبل از بازگشت سعدی به شیراز ساخته شده باشد و یا آفرینش آنها از اضطراز و الزامی منبعث باشد، هیچ حجتی هم که خلاف آن را ثابت کند، در دست نیست.۱۰
در مورد مثلثات هم تفننی بودن آن نیازی به استدلال فراوان ندارد و هر آشنای شعری میپذیرد که شاعر و هنرمند فقط هنگامی که به تردستیهایی از قبیل استخدام سه زبان مختلف در ساختمان یک قطعه دست میزند که هنوز سودای اعجابانگیزی و اظهار فضل را از دماغ و ذوق نرانده، نوپایی بر پلکان کاخ هنر باشد.
به علاوه از جهت استحکام و جزالت کلام نیز فرقی فاحش میان ابیات فارسی و عربی مثلثات با سایر آثار فارسی و عربی استاد وجود دارد که تردیدی در اینکه این قطعه از کارهای ابتدایی سعدی است، باقی نمیگذارد و ما به تفصیل در این باره سخن گفتهایم.۱۱
با سخنی که از روشنبینی و ذکاوت هنری سعدی رفت و بررسی انگیزهها و کارفرمایان ذهنی او در عربیسرایی، طرز تلقّی وی از نیروی خود در شاعری به زبان تازی، روشن میگردد و این نوعی نقد علمیست که به وسیلۀ شاعر در مورد هنرش صورت گرفته. نقدی که مبنای آن مقدار اعراض یا عنایتی است که نسبت به عربی گفتن از خود نشان داده است. سعدی نه تنها هرگز نپسندیده و نخواسته است که اورنگ زبان پارسی را لحظهای ترک گوید و در صف شاعران بیگانه نشیند، بلکه همیشه حتی وقتی که به ضرورت یا تفنن لب به عربی گفتن گشوده، باز همان شیرازی پارسیگوی باقی مانده است.
درست است که سعدی مقداری از شعرهای خود را به عربی سروده و ما نیز امروز و هر روز نام شعرهای عربی را بر آنها نهاده و مینهیم، اما حقیقت این است که همهجا چهرۀ این اشعار را هالهای لطیف و مرموز از خصوصیات شعر فارسی دربرگرفته است و مانند معشوقی که شگفتیهای اندامش را در حریری آبگون به پیچ و تاب کشد، ذهن خواننده را به عالمی از رمز و غمز و دنیایی از سایهروشنهای رازآگین رهنمون میشود.
این شعرها به طرزی مرموز، رنگ فارسی دارد و این لطیفهایست که تا انسان را آشنایی کامل و مستقیم به شعر تازی و پارسی نباشد، غیرقابل وصف مینماید و چون آشنایی کافی در هر دو زمینه دست داد، درک و فهم آن محتاج هیچگونه تـوضیح و تـشریحی نیست.
شاید اگر سعدی به نوشتن نثر عربی بهخصوص نثر مرسل میپرداخت، چیرهدستیاش در ادب تازی و نیروی هنری شگرفش سبب میشد تا حاصل کار او را با نتیجۀ خامۀ نویسندگان عرب تفاوتی چشمگیر نباشد، اما ویژگیهای زبان شعر و از آن مهمتر، روح و کیفیتی که حاکم بر شعر هر زمان است، بهطرزی خاص و ناگفتنی اشعار تازی او را از آثار اصیل عـربی مـشخص مـیسازد.
علاوه بر کیفیتهای فوق، گاه سعدی را میبینیم که مفاهیم و مضامین خاص شعر فارسی را در شعر عربی خود راه میدهد؛ مفاهیمی که نزد ادبای عرب نه معهود است و نه مطبوع و عدم تجانس آنها با مفاهیم معمول عربی هرگز نمیتواند به نوآوری استاد تعبیر شـود.۱۲
دیگر از ویژگیهای مسلّم شعر فارسی که در اشعار عربی سعدی جلوه یافته، آوردن تخلص است در پایان قطعات تـازی. گـویندۀ ما در شعر عربیاش از این ویژگی شعر فارسی نیز نمیتواند چشم بپوشد و تخلص «السـعدی» را در آخـر ۹ قـطعه از ۲۰ شعر مستقلی که در بخش عربی دیوانش موجود است، میآورد.۱۳
قطعات عربی که سعدی در آنها بـه تخلص میپردازد عبارت است از:
«حَبستُ بِجَفَتیَّ المَدامِعَ لاتَجری» (همان: ۷۶۶)؛ «تَعذَّر صَمتُ الواجدینَ فَصاحوا» (همان: ۷۷۱)؛ «عَلی قَلبی العُدوان مـن عینی الّتی» (همان: ۷۷۳)؛ «مَلَکَ الهَوی قَلبی وَ جاشَ مُغیرا» (همان: ۷۷۴)؛ «حدائقُ روضاتِ النَّعیم و طیبُها» (همان: ۷۷۵)؛ «عَلی ظـاهری صَـبرٌ کَـَنسجِ العناکب» (همان: ۷۷۶)؛ «اِن لَم اَمُت یومَ الوِداعِ تأسُّفاً» (همان: ۷۷۶)؛ «اَصبَحتُ مَفتوناً باعیَن اَهیفا» (همان: ۷۷۷).
گذشته از آب و رنگ فارسی و ایرانی که تـقریباً همهجا بافت کلام عربی سعدی را دربرگرفته است و از دیدگاه نقّادان عرب، مسلّماً عیب شعرش محسوب میشود، یک خواننده باذوق و اهل میتواند تمام خصوصیات سبک سخن پارسی استاد را عیناً در آثار عربیاش منعکس بـیند. در آثار عربی شیخ، همان روانی حیرتانگیز و معهود، همان شورانگیزی طبع در بیان انفعالات و زیر و بمهای نفسانی و خلاصه همان دقت خیال و نکتهپردازیها و شیرینکاریهای سعدیا نه به حدّ کمال خودنمایی دارد. در شعرهای عربی حتی مقدار توجه وی به صنایع لفظی و بدیعی بههیچوجه از حدی که در فارسی، مقبول طـبع اوسـت، کاستی و فزونی نمیگیرد.
از این صنایع تنها تضمین است که بهطرزی چشمگیر در شعر عربی سعدی از شعر فـارسیاش فـراوانتر دیده میشود که استثناییست داخل در حکم کلی. زیرا میدانیم که مواد تضمینهای سعدی چیزی جز آیات قرآنی و احادیث و امثال عرب نیست و این مواد در شعر عربیاش، بهعلت وحدت زبان، به همان صورت طبیعی خود جلوهگر میشود. در حالیکه، همین مواد در شعر فارسی وی به صورت «حـلّ» و «درج» و «تضمین» به چشم میخورد. به عبارت دیـگر کمیّت تـضمینها در شـعر عـربی سعدی برابر است با مجموع «تـضمین»هـا، «حلّ»ها و«درج»ها در آثار فارسی وی.
مختصر اینکه، سعدی عربی را بهگونهای سروده است که گویی مخاطبانش فقط ایرانیان بودهاند. ایرانیان عربیدان. ایرانیانی که سعدی میدانسته زیاد تحمل بـیگانگی را نـدارند و آب و هوای دگرشان سازگاری نکند. دقیقترین و صحیحترین نظری که میتوان دربارۀ سبک این شعرهای عربی اظهار داشت این است که پارههای اصیلی از مایۀ شـاعرانۀ گـویندۀ پارسیگوی خودمان اسـت کـه در لباس تازی تجلّی دارد. در این بخش از دیوان، همان سعدی آشنا و مأنوس خودمان را میبینیم که جامۀ عربی بر تن دارد و به جای کوچههای شـیراز، در کوی و برزن بغداد قـدم مـیزند.
آخر چگونه ممکن اسـت سعدی با مدتی توقف در میان عربها و آشنایی و انس با گویندگان عرب، شعر فارسیاش تا بـه آن حد که گفتیم تحتتأثیر زبان تازی و گویندگان این زبان قرار گیرد، اما اصالت ذوق ملی و بومی و آن عروج حیرتانگیزش به برترین فراز شعر فارسی، بر شعرهای عربیاش بیتأثیر یا کم اثر باشد؟
گذشته از خصوصیات مشترک کلی که در شعر فارسی و عربی سعدی وجود دارد، در همین مقدار شعر عربی موجود از وی، مـضامین جالب و فراوانی را میتوان یافت که عیناً در آثار فارسی استاد دیده میشود و گاه انطباق آنها از حد دقیقترین ترجمهها نیز درمیگذرد. این نه تنها دلیل دیگریست بر حلول جوهر زبان مادری در جزئیات آفریدههای ذهن سعدی، بلکه چراغیست فرا راه آنان که برای بازشناسی اخذ و اقتباس سعدی آنقدر بهراههای دور رفتهاند که از خود وی پاک غافل مانده، هرگز به تداخلات حیرتانگیز ذهنیات وی نپرداختهاند.
ایـنک مـضامین همخوان و هماهنگ در شعر سعدی:
۱. غدائرُ کاصوالج لاویاتٌ
قد التَفَّت علی اُکَرِ النهودِ
)همان: ۷۷۲(
پستان یار در خم گیسوی تابدار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس
)همان: ۵۲۸(
۲. اَلیسَ الصدرُ اَنعَمُ مِن حریرٍ؟
فـکیفَ القـلبُ اصلبُ مِن حدید؟
)همان: ۷۷۲(
ظاهر آن است کان دلِ چو حدید
درخور صدر چون حریر تو نیست
)همان: ۴۵۷(
۳. وَ مَن شَرِبَ الخَمرَ الَّذی اَناذُقتُهُ
اِلی غدِ حشرٍ لا یَفیق مِنَ السُّکرِ
)همان: ۷۷۳(
مست می بیدار گردد نیم شب
مست ساقی روز محشر بامداد
(همان: ۱۳۹)
۴. سَطَرتُ وَ لولا غَضُّ عَینی عَلَی البُکا
لَرَقرَقَ دَمعی حَسرهً فَمحا سَطری
)همان: ۷۶۹(
ز دست گریه کتابت نمیتوانم کرد
که مینویسم و در حال میشود مغسول
)همان: ۵۴۰(
۵. و مُغَتمِضُ الاَجفان لَم یَدرِ ما الَذّی
یُکابِدُ سَهرانُ اللّیالی الغیاهبِ
(همان: ۷۷۶)
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
)همان: ۶۳۲(
تو شبی در انتظاری ننشستهای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت؟
(همان: ۴۲۲)
۶. وَ اِن کُنْتُمْ سَئِمْتُمْ طُولَ مَکْثی
حَوالَیْکُمْ، فَقَدْ حانَ اِرْتِحالی
(همان: ۶۳۳)
رفتیم اگر ملول شدی از نشست ما
فرمای خدمتی که برآید ز دست ما
)همان: ۴۱۹(
۷. و عیَّبنی فی حُبِّهم مَن به عَمیً
و بی صَمَمّ عَمّا یُحَدِّث عائبی
)همان: ۷۷۶(
بیدل گمان مبر که نـصیحت کـند قبول
مـن گوش استماع ندارم لِمَن یَقول
)همان: ۵۳۹(
۸. تَرَی النّاسَ سَکری فی مَجالسِ شُربِهم
و ها اَنا سَکرانٌ و لستُ بشاربٍ
)همان: ۷۷۶(
قـوم از شراب مست وز منظور بینصیب
من مست از او چنانکه نخواهم شراب را
(همان: ۴۱۴)
و نزدیک بـه همین مـضمون اسـت ابیات درخشان زیر:
قدح چون دور من باشد به هشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بمانم چشم بر ساقی
)همان: ۶۲۹(
ای ساقی از آن پیش که مستم کنی از مِی
می من خود ز نظر در قد و بالای تو مستم
)همان: ۵۴۶(
هـرچه کـوتهنظرانند بـر ایشان پیمای
که حریفان زمُل و من ز تأمل مستم
)همان: ۵۴۶(
با بررسی مضامین متحدی که ذکر شد و توجه بهاین حقیقت که در هرحال ادبیات فارسی بهصورتی محسوس بهتر و برتر از شعرهای عـربیست، به نتیجهگیری از مسائل و نـکات بـسیاری که طرح نمودیم، نزدیک میشویم:
اگر سعدی حتی در این مقدار شعر عربیاش که دلیل سرودن آنها را میدانیم، نخواهد یا نتواند طرز بیان و تعبیر و سیاق اندیشۀ مخصوص به زبان مادری خود را فراموش کند، به عبارت دیگر اگر در این موارد هم باز با این شدت به فارسی اندیشیدن و فارسی گفتن خود ادامه دهد، آیا لازم است که چنین ناآگاهانه دربارۀ وی به قضا بنشینیم و گاه او را بزرگترین شاعر عرب و گاه در میان شعرای آن زبان دارای فلان رتبه و مقام، تشخیص دهیم؟آیا آن را که بیرون از مجلس است میتوان با بحثهای بیبنیاد بهصدر یا ذیل مجلس نشاند؟
نه تنها باید از به کار بردن صفاتی از قبیل (بزرگترین) و امثال آن در بحث از قـدرت عربیسرایی سعدی درگذشت، بلکه باید دانست که روزگار سعدی، مطلقاً قرن (بزرگترینها) در شعر عربی نیست. در قرن هفتم عواملی نظیر آنها که سیصد سال بعد در شعر فارسی تأثیر گذاشت و اساس سبک هندی را تشکیل داد، در شعر عربی مؤثر افتاده، کلیّت آن را به تجمّل کشانده است. قرن هفتم برای شعر عربی قرن تکرارها و مضمونتراشیهای عاجزانه و پرداختن به آرایشهای لفظی و بدیعیست. (زیدان، بی تا: ۱۲۲).
در این روزگار اگـرچه زبـان عربی مراحل تطور و تکامل خود را پشت سـر گـذاشته و زمینهای سرشار از امکانات بلاغی در پیش روی شاعران گسترده است، اما جز شعر صوفیانه که روح و حیاتی دارد، سایر جنبههای شعر تازی را رکود و انحراف فراگرفته است. همۀ نوابغ واقعی شعر ظهور کرده، شاهکارها را عرضه داشتهاند و گویندگان متوسط این روزگار، بهراستی در مقابل این سؤال قرار دارند که: «هل غادر الشعراء من متردم؟».۱۴
از طرفی توجه به این حقیقت لازم است کـه در عصر سعدی روزگار عربیسرایی ایرانیان نیز بهسر آمده است و بـیش از دو قرن از روزگاری که هنگامۀ شعر تازی در این سوی فرات گرم بود، میگذرد.۱۵
ایرانیان که از چند قرن پیش از روزگار سعدی، امـکان یـافته بودند ذوق شاعرانۀ خویش را در زبان مادریشان متجلّی سازند، دیگر نیازی به پرداختن دیوانهای تازی نداشته، عربیسرایی را به عربان واگذارده بودند، تا آنجا که در عصر سعدی سرودن فقط یک قصیدۀ خوب عربی بهوسیله ابزری در شیراز، امری خارقالعاده تلقی میشود و«اشکنوانیه» نام و نـشانی کمنظیر، حـاصل مینماید.۱۶
حال، در چنین روزگاری از شعر عربی که گردنفرازان هنگامه گرش در مقام مقایسه با نـوابغ گـذشته بسیار ضعیف جلوه میکنند و ایران و ایرانی مدتهاست از عربی و عربیسرایی بهمعنی قدیم فاصله گرفته است، تـا چـه اندازه بیمایگی یا غرضورزی و تعصب لازم است که بخواهیم برای سعدی در سلسلۀ شعرای عرب مقامی تعیین کنیم و ندانسته و نسنجیده دربارۀ گویندهای پارسی زبان که به عربیسرایی خویش اعتنا و اعتقادی چندان نـداشته بـه قضاهای غیر لازم و گاهی مضحک بپردازیم. سعدی نه ضرورتی احساس کرده و نه خواسته اسـت بـزرگترین یـا کوچکترین شاعر زبان تازی باشد. او با وقوف به بیگانه بودن خود در زمینۀ ادبیات عرب، گاهی، از سر تفنن یا الزام، لباس تازی را بر اندام مایههای شعر فارسی خود پوشـانده و چـنانکه گـذشت هرگز و هیچگاه هم این کار را جدی نگرفته است.
سخن آخرین این است که نقدی داخل در معیارهای معمول شعر عربی، در مورد آثاری که با آزادی نامحدود از آن معیارها آفرینش یافته، هـرگز نـه ضرور است و نه مفید فایده تواند بود.
در پایان، کسانی را که بر مساحمات دستوری استاد از قبیل وارد کردن الف و لام تعریف بـر سر اسماء خاص انگشت نهادهاند۱۷، به حواشی دواوین نامداران شعر عربی از جمله متنبی حوالت میدهیم تا خلاف قیاسهای فراوانتر و جـسورانهتری را مـلاحظه نـمایند و عبارات مغرضانه دکتر محفوظ را با اتخاذ یـک سـند مختصر و قاطع از کتاب خودش روشن میسازم. از آقای دکتر محفوظ میپرسیم اگر شعر عربی سعدی چنانکه او گفته است: «نادر است و پسـت بـوده از جهت لفظ عیبناک و از لحاظ بافت زبان ناپسندیده است و بخت در سـرودن آنها سعدی را بینصیب گذاشته و توفیق، یاریاش نکرده» (محفوظ، ۱۳۷۷: ۶۳ـ۶۰)، چه دلیلی وجود داشته است کـه عربی زبانآور و ادیبی بزرگ و مورخی سخنشناس چـون ابن الفوطی شعر عربی سعدی را ارج گذارد و طی نامهای از سعدی بخواهد پارهای از شعرهای عربیاش را برای وی بفرستد؟۱۸ آیا مؤلف تلخیص مجمعالالقاب و الحوادث الجامعه به اندازۀ آقای دکتر محفوظ (آنهم در زمان دانشجویی ایشان در دانـشگاه تـهران) در شـعر تازی بینش و بـصیرت نـداشته است؟
………………..
پینوشت:
۱. سعدی فقط پارهای از دوران تحصیل و سیر و سیاحت خود را در بلاد عربی گذرانده و زبان را برای دست یافتن به افقهای هنری و فکری تازه فراگرفته، سپس به دلایلی که خواهد آمد مقدار کمی شعر به این زبان سروده است. درحالیکه بهائی از سیزده سالگی (سال ۹۶۶) که با خانواده خود به ایران آمده در ایران توطّن جسته و جز چند نوبت برای زیارت حج و سیاحت در کشورهای عربی از ایران خارج نگشته و در ایران بوده تا سال ۱۰۳۰ که در اصفهان وفات نموده است. وی هنگام مرگ ۷۷ سال داشت. (شیخ بهائی، ۱۳۸۳: ۳۲ـ۲۴).
۲. بهائی چه در عربی و چه در فارسی از گویندگان درجه سوم و چهارم محسوب میشود و غیر از یک ترکیببند درخشان به فارسی و چند قصیده متوسط به عربی آثار ارجمندی در زمینه شعر ندارد، در حالی که سعدی بیتردید خداوندگار شعر فارسی و به عقیده برخی یکی از بزرگترین گویندگان جهان است و مقدار شعری که به عربی سروده به دلایلی که خواهد آمد، دارای ویژگیهایی است که او را از داشتن جایی مستقل در میان شعرای عرب بینیاز میدارد و آثار عربیاش را باید به صورتی خاص ارزیابی کرد.
۳. بهائی پیش از آنکه شاعر باشد یک دانشمند فلسفه و ریاضی و نجوم و تاریخ و مذهب است که شهرت اصلی و محبوبیت خودش را از این جهات کسب کرده است در حالی که مردم همیشه سعدی را در آیینه اشعار و آثار ادبیاش دیدهاند و او همه شهرت و محبوبیت خویش را مدیون نبوغی است که در این زمینه از خود آشکار ساخته است.
۴. این اظهار عقیده نقل قولی است شایع و مشهور از شادروان دکتر لطفعلی صورتگر که مسأله را برای زهاوی طرح کرده است و نگارنده آن را از دکتر علی محمد مژده و دکتر نورانی وصال استادان دانشگاه شیراز شنیده است.
۵. سعدی در حدود ۶۵۵ـ۶۵۴ به شیراز بازگشت.
۶. این بیت از غزلیست ۱۲ سطری به این مطلع:
تَعَذَّرَ صَمتُ الواجِدینَ فصاحوا
وَ مَن صاحَ وَجداً ما عَلَیهِ جُناحُ
(سعدی، ۱۳۷۶: ۷۷۱)
۷. این بیت از غزلیست ۱۶ سطری به مطلع:
عَلَی قَلبِیَ العُدوانُ مِن عَینَی الّتی
دَعَتهُ إِلی تیهِ الهَوی فَأَضَلَّتِ
(همان: ۷۷۳)
۸. مطلع قطعه و نیز این دو بیت دلایل روشنی است بر عقیده ما:
وَ استنقَذَ الدینَ مِن کُلّابِ سالِبِهِ
وَ استَنبَطَ الدُّرَّ مِن غایاتِ دَأمائه
لَولا یَمُنُّ بِهِ رَبُّ العِبادِ عَلَی
شیرازَ ما کانَ یَرجُو البُریَ مِن دائه
(همان: ۷۷۱ـ۷۷۰)
۹. مقصود مقدار شعریست که در بخش عربی دیوان وجود دارد.
۱۰. در این بحث هرجا سخن از بازگشت سعدی به شیراز رفته، مقصود بازگشت وی از سفر اول است.
۱۱. رجوع شود به: مؤید شیرازی، جعفر (۱۳۶۲). «مثلثات سعدی، حافظ و شاه داعی»، متن مصحح و معرب اشعار سعدی و ترجمه فارسی، شیراز: نوید شیراز ، ص ۶۸ـ۵۱.
۱۲. تـعدادی از ایـن مفاهیم فارسی و عدم تجانسها را که گاه از دائر مفاهیم خارج شده به مرز واژهها نیز راه مـییابد ادیـب و نقاد معروف عبدالوهاب عزام در مـقالۀ دقـیق خود مـتذکر شـده اسـت. (عزام بک، عبد الوهاب (۱۹۴۶م). «الشیخ سعدی الشیرازی، شـعره العربی»، مجله کلیه الآداب، جامعه فؤاد الاول، العدد الثامن، ص ۱۰ـ۷).
۱۳. دکتر عزام یکی از این موارد نهگانه را متذکر میشود. (همان: ۷)
۱۴. معاصران عمده سعدی از شعرای عرب عبارتند از:
الف. بـهاءالدیـن زهـیر که در سال تألیف گلستان (۶۵۶) وفات یافت. (الاسکندری و عدنانی، بی تا: ۲۸۴).
ب. عمر بن الفارض که در ۶۳۲ وفات نمود و سعدی روزگار جوانی خود را مصادف با پیروی او گذرانده. ( زیدان، بی تا: ۱۷؛ عطابکری، بی تا: ۳۴۵).
ج. البوصیری که به سال ۶۹۵ فوت نمود. (الاسکندری و عدنانی، بی تا: ۳۱۰).
د. صفیالدین الحلی که متولد ۶۷۷ بود و به سال ۷۵۰ وفات یافت. (همان: ۳۱۲).
۱۵. دورۀ شکوفان شعر عربی در ایران و قدرت نمایی ایرانیان در زمینۀ شعر تازی قـرنهای سـوم،چهارم و پنجم است و از آن پس اگرچه زمزمۀ عربیپردازان ایرانی به کلی خاموش نمیشود اما هرگز نوابغی همتای سخنوران پیشین از میان ایرانیان برنمیخیزد که هنرش را در لباس تازی عرضه دارد.
۱۶. عمیدالدین اسعد ابزری یـا افـزری بفرمان ابوبکر سعد در قلعه اشکنوان فارس زندانی گردید و در آنجا حبیسه معروف خود را ساخت. ( فروزانفر، ۱۳۵۱: ۲۹۷). مطلع اشکنوانیه چـنین اسـت:
من یبلغ حمامات ببطحاء
ممتعات بسلسال و خضراء
۱۷. قریب در مقدمۀ گلستان کلمۀ «عمرو» را در بیت زیر موردنظر قرار داده و آن را ذکر میکند.
بُلیتُ بِنَحویٍّ یَصُولُ مُغاضِباً
عَلَیَّ کَزَیدٍ فی مُقابَلَهِ العَمرو
(سعدی، ۱۳۶۳: ص نا)
اما در قصیده سوگ بغداد هم بر سر «زید» و هم بر سر «عمرو» الف و لام میبینیم:
رَعَی اللَّهُ إنساناً تَیَقَّظَ بَعدَهم
لِأَنَّ مُصابَ الزّیدِ مَزجَرهُ العَمرو العمرو
(سعدی، ۱۳۷۶: ۷۶۸)
تـسامحات و خـلاف قیاسهای دیگر نیز در اشعار عربی سعدی به چشم میخورد که پارهای از آنها مولد تصرف ناسخان است و ما برخی دیگر را پس از تصحیح انتقادی اشعار عربی استاد، در حواشی متذکر شدهایم.
۱۸. جالب این است که در تحریری که دکتر محفوظ به فارسی از این کتاب نموده و در تهران به چاپ رسیده است به هیچ روی اثری از این اظهارنظر وجود ندارد. تجلیل مصلحتآمیز مـؤلف از سـعدی در مقابل مـتنبی نیز در همین مقاله خواندنیست.
ابن الفوطی، کمالالدین ابوالفضل عبدالرزاق به سال ۶۴۲ در بغداد متولد شد و در سال ۷۲۳ در همان شهر فوت نمود. وی بیش از ۱۰ تألیف معتبر در تاریخ و ادب دارد. برای اطلاع بیشتر از احوال وی رجوع شود به ← مجمع الآداب فی معجم الالقاب از صفحه ۷ تا ۶۸.
………….
منابع:
۱.الاسـکندری، احـمد و مـصطفی عـنانی، (بیتا). الوسـیط، بیجا: دارالمعارف.
۲.تویسرکانی، قاسم (۱۳۱۸). سخن سعدی، تهران: شرکت طبع کتاب.
۳. خزائلی، محمد (۱۳۶۶). شرح گلستان، تهران: انتشارات جاویدان.
۴.زیدان، جرجی (بیتا). تـاریخ آداب اللغۀالعربیه، بیروت: دار مکتبۀالحیات بیروت، الجزء الثالث.
۵. سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۶۳). گلستان سعدی، به تصحیح عبدالعظیم قریب، به کوشش یحیی قریب، تهران: روزبهان.
۶. ــــــــــــــــــــــ (۱۳۷۶). کلیات سعدی: گلستان، بوستان…، از روی قدیمیترین نسخههای موجود، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر.
۷.شیخ بهائی، محمد بن حسین (۱۳۳۶). کلیات اشعار فارسی بهائی، تصحیح و مقدمه مهدی توحیدیپور، بیجا: کتابفروشی محمودی،
۸. عزام بک، عبد الوهاب (۱۹۴۶م). «الشیخ سعدی الشیرازی، شـعره العربی»، مجله کلیه الآداب، جامعه فؤاد الاول، العدد الثامن، ص ۱۰ـ۷
۹. عطا بکری، ژ (بیتا). فی الشعر العربی، بیجا: مـطبعه الارشاد.
۱۰. فروزانفر، بدیع الزمان (۱۳۵۱). مقالات و اشعار، به کوشش عنایتالله مجیدی، تهران: مجیدی، ص ۲۹۷.
۱۱. قزوینی، محمد (۱۳۱۶). «ممدوحین شیخ سعدی»، سعدینامه: یادگار هفتصدمین سال تألیف گلستان، ویژهنامه مجله تعلیم و تربیت، شماره بهمن و اسفند، ص ۷۸۸ـ۷۱۴.
۱۲. محفوظ، حسینعلی (۱۳۷۷ق). المتنبی و سعدی، تهران: بینا.