انسان از نگاه نواندیش سعدی

محمدابراهیم انصاری لاری

سعدی شناسی دفتر بیست و یکم ۱۲ دقیقه مطالعه

    چکیده:

سعدی درخشان‌ترین ستاره ادب فارسی است و نگاه او به هستی متفاوت است؛ او نگاهی نو و اندیشه‌ای نو به هستی دارد و اولین و اصولی‌ترین نگاه متفاوت او به انسان است. اگر در دوران او به انسان به عنوان یک نگرش تک‌ساختی نگریسته می‌شد؛ اما سعدی در آثار خود نگاه متفاوتی را از انسان به نمایش می‌گذارد. انسان سعدی، انسانی طبیعی با خصوصیات مختلف و گاه متضاد است. نویسنده در ادامه مقاله به بررسی این ویژگی‌ها در آثار سعدی پرداخته است.

کلید واژه: سعدی، نواندیشی، نوگرایی، انسان.

بی‌تردید یکی از شخصیت‌های بسیار تأثیرگذار و یکی از ستارگان تابناک آسمان فرهنگ و ادب فارسی شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی است. یکی از ویژگی‌های سعدی که ریشۀ همۀ تمایزاتی است که او را از دیگران پیش و پس از خود ممتاز ساخته، نواندیشی و نوگرایی سعدی است. سعدی بزرگ هم در فکر و ایده و مضمون و محتوی نوگرا و خلاّق بوده و هم در فرم و قالب، نوآور و تجدیدنظر طلب بود مجموعه آثاری که او خلق کرده همه مؤید این نوگرایی در شکل و محتوی است. او حتی قدیمی‌ترین و تکراری‌ترین قصه‌ها را نیز مضمونی نو و تازه بخشیده و در قالبی نو و جدید ارائه کرده است.

نوگرایی سعدی و نوگرایی هر فرد دیگری در هر حوزه، به نگاه متفاوت او برمی‌گردد. نگاه سعدی به همه چیز متفاوت بود و می‌دانیم که ریشۀ همه چیز، همه حرکت‌ها، همه سکون‌ها، رفت و خیزها، کامیابی‌ها و ناکامی‌ها پیشرفت و پس‌رفت‌ها در همه اعصار و در همه زمینه‌ها، چه فرهنگی، چه ادبی، چه اقتصادی و چه اجتماعی و سیاسی به چگونگی نگاه آدم‌ها به خصوص نگاه انسان‌های تأثیرگذار و سرنوشت‌ساز برمی‌گردد.

نگاه متفاوت است که سبب توصیف متفاوت می‌شود و سبب واکنش متفاوت می‌شود، سبب آفرینش و تصمیم‌های متفاوت می‌شود و قس علی‌هذا.

نگاه از سر محبت و عشق و ارادت چیز دیگری می‌آفریند و توصیف دیگری خلق می‌کند و نگاه از سر انکار و عداوت و بغض چیز دیگری:

گفت آن زلیخا از سپندان تا به عود

نام جمله چیزها یوسف کرده بود

)مولوی، ۱۳۸۵: ۱۰۲۹(

***

کسی به دیده انکار اگر نگاه کند

نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی

وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو

فرشته‌ایت نماید به چشم، کرّوبی

)سعدی، ۱۳۸۹: ۱۲۸(

به قول سهراب: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید». (سپهری، ۱۳۷۲: ۲۹۱). این جور دیگر دیدن است که باعث رسیدن به چیز دیگر می‌شود. 

به قول مولانا که گفت:

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نور نظرم آمد

چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد

)مولوی، ۱۳۸۰: ۳۴۸(

این نگاه‌ها هستند که بینش‌ها را می‌سازند و از بینش‌هاست که روش‌ها و منش‌ها متولد می‌شوند غزالی در کتاب احیاء علوم‌الدین در تفسیر عبارت «الناس علی دین ملوکهم» می‌گوید: یعنی مردم بر منش و روش‌های ملوک خواهند بود و مراد از دین این نیست که مثلاً پادشاه اگر یهودی بود، مردم هم یهودی باشند؛ نه، منظور این است که مردم تابع منش‌ها و روش‌های ملوک و بزرگان خود خواهند بود. مردم اگر در صاحبان حکومت و قدرت و زمامداران خود، صداقت، پاکی، وفای به عهد، امانت و سخت‌کوشی، عدالت و انضباط ببیند، این روش‌ها را در پیش خواهند گرفت و اگر دروغ و بی صداقتی و ظلم و تنبلی و بی‌نظمی ببینند، در میان خود به همان روش‌ها مبتلا خواهند شد و اصولاً این معایب و نواقص و کاستی‌های اخلاقی چون از پشتوانۀ قدرت هم برخوردار است، شیوۀ پسندیده محسوب خواهد شد و قبح و زشتی آن هم چندان به چشم نمی‌آید گفت:

گر خود همه عیب‌ها بدین بنده در است

هر عیب که سلطان بپسندد هنر است

)سعدی، ۱۳۸۹: ۳۰(

بگذریم؛ اولین و اصولی‌ترین نگاه متفاوت سعدی به انسان است. اجمالاً اینکه در عصر سعدی، مشخصاً به انسان با یک نگرش تک‌ساختی و تک‌ساحتی نگریسته می‌شد. انسان یا دوزخی بود یا بهشتی، یا نیک بود یا بد، یا خدایی بود یا اهریمنی.

سعدی در آثار خود نگاه متفاوتی را به انسان به نمایش می‌گذارد. انسان سعدی، انسانی طبیعی و بسیار ساده و دارای خصوصیات مختلف و گاه متضاد است نه همشیه نیک و پارسا و بهشتی و خدایی است و نه همیشه بد و دوزخی و اهریمنی. انسانی است که هم کار خوب از او سر می‌زند، هم کار بد، هم پارسایی می‌ورزد و هم گناه می‌کند. سعدی در حکایت پادشاهی که شبی را به عیش و عشرت به روز آورده و هم‌چنان در حالت مستی مانده، درخواست درویشی را اجابت می‌کند و از روزنۀ در به او درهم و دینار می‌بخشد و دیگر روز او را از خود می‌راند، فرازهای مختلف از خصوصیات و صفات متفاوت انسانی را بازگو می‌کند و انسان مورد نظرش را تعریف می‌کند.

این نگاه کاملاً طبیعی و انسانی به آدمیزاد درست در مقابل یک نگرش افراطی حاکم در زمان سعدی و دیگر زمان‌ها و حتی در زمان ماست که امیال طبیعی و نفسانی و شهوانی انسان را اصولاً به رسمیت نمی‌شناسند و آن را سرکوب شده می‌خواهند و هیچ مجالی برای بروز این‌گونه امیال انسانی باقی نمی‌گذارند و انسان را در چارچوب عرفی که نه برآمده از اصل مذهب، بلکه بر اساس پیرایه‌ها و گزافه‌هایی است که به مذهب بسته شده، او را محصور و محدود می‌خواهند.

سعدی این نگرش افراطی و نادرست را به چالش می‌گیرد و با آن به جدال برمی‌خیزد. وی در فرازهایی که سرَ و سَّر خود را با شاهد در عنفوان جوانی بیان می‌کند، اشاره به همین نکته دارد که برخی از محققین در کلیات سعدی این بخش را حذف می‌کنند و به عنوان مثال مرحوم علی دشتی از چنین آثار سعدی به اعتراف به فسق یاد می‌کند و برخی نیز آن را نوعی زیاده‌روی از ناحیۀ سعدی تلقی می‌کنند.

اما حقیقت این است که سعدی نه از سر ناآگاهی یا اعتراف به گناه و زیاده‌روی، بلکه به تعمد چنین مسائلی را در اشعارش و آثارش مطرح کرده تا برای دقایقی و ساعاتی در آن فضای پُرفشار و مسموم و پر از تلقّی‌ها و باورهای غلط افراطی و تفریطی نسبت به انسان، این طلسم را پاره کند و این پرده را بدرد و اندک مجالی فراهم کند برای درک و دریافت بهتر و منطقی‌تر از ماهیت انسان، آنجا که می‌گوید:

نام سعدی همه جا رفت به شاهدبازی

وین نه عیب است که در ملت ما تحسینی‌ست

)همان: ۴۵۸(

در اینجا شاید سعدی می‌خواهد پرده از برخی مسائل سوء اخلاقی زمانۀ خود بردارد که ناشی از سخت گیری‌های بی‌مورد و تلقی‌های نادرست از طبیعت انسانی است، یعنی شما خبر ندارید این چیزهایی که به شدت از آن مردمان را نهی می‌کنند و در آشکار با آن برخورد می‌کنید و هیچ روش جایگزین تربیتی هم برای آن مطرح نمی‌کنید، رواج دارد، اما دور از چشم شما، در خلوت و به طریقی بدتر و با عمق و اندازۀ بیشتر چون هر فعالیتی در هر زمینه‌ای اگر زیرزمینی شد، پنهان شد، به انحراف و افراط هم کشیده می‌شود و بسیار خطرناک‌تر یا وقتی که می‌گوید:

محتسب در قفای رندان است

غافل از صوفیان شاهدباز

)همان: ۵۲۵(

این هم طعن و طنـز لطیفی است به محتسب، به پلیس، به نیروهای بازدارنده انتظامی و امنیتی که وقت خود را جای دیگر تلف می‌کنند و از مسائل اساسی‌تر شاید غافلند.

یا وقتی می‌گوید: در عنفوان جوانی چنان‌که افتد و دانی و… ادامۀ ماجرا، یعنی طبیعت جوانی اقتضائاتی دارد ـ و جالب است بدانید کسی که این را می‌گوید که در جای دیگر در گلستان خاطره‌ای از جوانی خود نقل می‌کند که نشان می‌دهد شب خیز و اهل عبادت و زهد بوده است و اتفاقاً نکته‌ای هم دارد که نشان می‌دهد سعدی به باطن و حقیقت توجه داشته و ظاهر را اصالتی نمی‌داده، می‌گوید: «یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب‌خیز و مولع زهد و پرهیز، شبی در خدمت پدر رحمۀالله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته. طایفه‌ای گرد ما خفته، پدر را گفتم چنان خفته‌اند که انگار مرده‌اند، یگانه‌ای از این طایفه به دوگانه‌ای برنمی‌خیزد، پدر در من نگریست و فرمود: تو نیز اگر بخفتی، بِهْ از اینکه در پوستین خلق افتی». (همان: ۷۴).

سعدی با نقل این حکایات متضاد، آن هم با انتساب آنها به خودش، می‌خواهد بگوید من هم همان انسان طبیعی با گرایش‌های متفاوت و با خصوصیات طبیعی یک انسان هستم.

فراموش نکنیم که سعدی را یک حکیم و شاعر اهل شریعت و دین‌مدار می‌دانند، اما همین انسان اهل شریعت و دین‌مدار وقتی به عشق می‌رسد و سخن از عشق می‌گوید، چنان بی‌تاب می‌شود و دیگر از آن سعدی متخلق و متدیّن که در گلستان یا بوستان می‌شناختیم، و در جوانی شب‌زنده‌دار بود، اثری نمی‌بینیم. 

  با تمام وجود وقتی می‌گوید:

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را

چشم گریان مرا حال بگفتم به طبیب

گفت: یک بار ببوس آن دهن خندان را

سعدی از سرزنش خلق نترسد هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

)همان: ۴۱۷(

و مگر این همین بیان حافظ نیست که گفت: «گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن». (حافظ، ۱۳۶۹: ۵۴). درحالی‌که حافظ را نه یک انسان شریعت مدار و متدین، بلکه او را رندی عافیت‌سوز می‌دانیم، اما اینجا بیان سعدی، حکیم شریعتمدار، با بیان حافظ رند خراباتی یکی است.

و جایی که می‌گوید:

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد؟

خطا بود که نبینند روی زیبا را

)سعدی، ۱۳۸۹: ۴۱۲(

و بالأخره این همان سعدی است که وقتی از عشق زمینی فراتر می‌رود و به عشق آسمانی می‌پردازد، در وصف معبود ازلی و ابدی چنان سخن می‌گوید که گویی ترجمان این فراز از دعای امام علی بن ابی طالب (ع) است که فرمود: «یا مَنْ دَلَّ عَلی ذاتِهِ بِذاتِهِ/ ای آنکه هستی‌اش دلیل هستی اوست». (علی بن ابی‌طالب، ۱۳۸۰: ۱۵).

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای

هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کند

وآنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای

این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش

در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای

)سعدی، ۱۳۸۹: ۸۰۳(

و انصاف قضیه این است که سعدی در غزلیات عاشقانه، چنان از عهدۀ کار برآمده که می‌توان گفت غزل عاشقانه با سعدی آغاز و با سعدی به کمال رسیده و حتی با سعدی خاتمه یافته است. به تعبیر یکی از عارفان: «گویندۀ آتش و داننده آتش، سوخته آتش نیست»، اما حقیقت این است که سعدی هم گوینده عشق است هم دانندۀ عشق و هم سوخته عشق.

از دیگر مشخصات نگاه متفاوت سعدی به انسان یکی هم این است که سعدی برای انسان به «ما هو انسان» ارزش قائل است، صرف نظر از رنگ و نژاد و مذهب و ملیت، ثروت و فقر و قدرت و ضعف و حتی علم و جهل. در واقع این نگاه، همین نگاه اومانیستی است که غرب دویست سال پس از سعدی به آن رسید.

ای کریمی که از خزانۀ غیب

گبر و ترسا وظیفه‌خور داری

)همان: ۲۸(

بیانگر همین نگاه است. سعدی صفات اولیه و طبیعت انسانی را برای همۀ انسان‌ها یکسان می‌بیند.

همۀ اینها را البته باید در ظرف زمانی سعدی دید تا ارزش این نگاه و این بیان را بتوان درک کرد. امروز پس از حدود هفتصد سال هنوز هم مردم نسبت به قدرتمندان، پادشاهان و صاحبان ثروت و قدرت، تصوّرات عجیبی دارند و گاه کنجکاوند که واقعاً این اهل قدرت و ثروت، مثلاً سلاطین، پادشاهان، حاکمان مثل مردم عادی می‌خوابند، مثل آنها می‌خندند و امورات خصوصی آنها چگونه است و دیده‌اید که رسانه‌ها هم در عجیب و غریب جلوه دادن و تحریک کنجکاوی عوام برای پرده برداشتن از این مسائل چه نقشی دارند. در زمان سعدی که پادشاهان و بزرگان اصولاً در پرده‌ای از ابهام و در هاله‌ای از قدرت و کاملاً دور از دسترس مردم و بدون ارتباط مستقیم بودند، ببینید چگونه سعدی در وصف خصال انسانی مشترک میان همه انسان‌ها آنها را با مردم عادی برابر می‌نشاند:

اگر پادشاه است و گر پینه‌دوز

چو خفتند، گردد شب هر دو روز

چو سیلاب خواب آمد و مرد برد

چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد

)همان: ۳۳۹(

بعد باز هم به این مسائل اکتفا نمی‌کند و سعادت و خرسندی و خوشبختی پادشاهان و بزرگان را زیر سؤال می‌برد. سعادت و خوشبختی را در دارایی و مکنت و قدرت نمی‌بیند؛ آن را امور نسبی معرفی می‌کند که ممکن است یک گدا از آن برخوردار باشد، اما پادشاهی از آن محروم.

گدایی که بر خاطرش بند نیست

بِهْ از پادشاهی که خرسند نیست

بخسبند خوش، روستایی و جفت

به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت

)همان(

…………………..

منابع:

۱.حافظ، شمس‌الدین محمد (۱۳۶۹). دیوان خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، به اهتمام محمد قزوینی و قاسم غنی، مقدمه از رحیم ذوالنور، تهران: زوّار.

۲.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۸۹). کلیات سعدی: گلستان، بوستان، غزلیات، قصاید…، از روی قدیمی‌ترین نسخه‌های موجود، به اهتمام محمدعلی قزوینی، تهران: امیرکبیر.

۳.سپهری، سهراب (۱۳۷۲). هشت کتاب، تهران: طهوری.

۴.علی بن ابی‌طالب (۱۳۸۰). دعای صباح، ترجمه منثور و منظوم از قطب‌الدین نیریزی، به کوشش علی اوجبی، تهران: نیک‌آیین.

۵.مولوی، جلال‌الدین محمد بن محمد (۱۳۸۱). کلیات شمس تبریزی، بر اساس نسخه فروزانفر، به کوشش و توضیحات توفیق سبحانی، تهران: قطره.

۶.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۵). شرح جامع مثنوی معنوی، شرح از کریم زمانی، تهران: اطلاعات، دفتر ششم. 

نوشتارهای سعدی شناسی دفتر بیست و یکم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. کنفوسیوس و سعدی؛ دو پنجرۀ اخلاقی ـ رفتاری به جهان
  2. ادب فارسی و اندیشیدن ایرانی
  3. طینت و تربیت از دیدگاه سعدی و کنفوسیوس
  4. آن شاعرِ رَوَندۀ بیدارِ ره‌شناس
  5. سعدی و مکتب جمال‌پرستی
  6. تلاقی حکمت و ادب در آثار سعدی
  7. مقام سعدی در شعر تازی
  8. سعدیه به روایت اسناد