زمانۀ سعدی*

دکتر ضیاء موحد

سعدی‌شناسی دفتر دهم ۳۱ دقیقه مطالعه
بنا به شواهد تاریخی، ایران سال‌هایی بدتر از سال‌هایی که سعدی در آن می‌زیسته، از سر نگذرانیده است. اگر ویران کردن شهرها، سوزاندن خانه‌ها و کتابخانه‌ها، کشتار و غارت و پدید آوردن چنان وحشتی در مردم که خود را گروه گروه و بی‌هیچ مقاومتی تسلیم مرگ کنند، فنی داشته باشد، مغولان استاد این فن بود‌ه‌اند.
چنگیز خود را بلای خدا می‌دانسته که بر مردم ایران نازل شده است. نویسندۀ طبقات ناصری، قاضی منهاج السراج، که در جنگ علیه مغولان شرکت داشته است، از قول یکی از بزرگان خراسان، قاضی وحیدالدین پوشنجی، داستان ملاقات او را با چنگیزخان نقل کرده است. روزی چنگیزخان به قاضی وحیدالدین می‌گوید از من به دلیل کینه‌جویی از محمد اُغری نام بلندی در تاریخ خواهد ماند. «اغری» به مغولی یعنی دزد. قاضی می‌گوید:
«اگر خان مرا به جان امان دهد، یک کلمه عرضه دارم. فرمود که تو را امان دادم. گفتم نام جایی باقی ماند که خلق باشد. چون بندگان خان جملۀ خلایق را بکشند، نام چگونه باقی ماند و این حکایت که گوید؟ چون من این کلمه تمام کردم، تیر و کمان که در دست داشت، بینداخت و به غایت در غضب شد و روی از طرف من بگردانید و پشت به طرف من کرد. چون آثار غضب در ناحیۀ نامبارک او مشاهده کردم، دست از جان بشستم و امید از حیات منقطع گردانیدم و با خود یقین کردم که هنگام رحلت آمد و از دنیا به زخم تیغ این ملعون خواهم رفت».
مدتی این سکوت طول می‌کشد و بعد چنگیز می‌گوید:
«هر کجا پای اسب محمد اُغری آمده است، من آن‌جا کُشش می‌کنم و خراب می‌گردانم. باقی خلایق در اطراف دنیا می‌باشند و در ممالک دیگر پادشاهانند، حکایت من ایشان خواهند کرد».۱
نکتۀ جالب این داستان این است که چنگیز اعتراضی به اتهام که لشکریان او جملۀ خلایق را می‌کشند، نمی‌کند و در واقع آن را می‌پذیرد. این‌که محمد خوارزمشاه را دزد وصف می‌کند، لابد به دلیل همان داستان معروف کشته شدن فرستادگان چنگیز و غارت شدن اموال بازرگانان او در شهر مرزی اترار است، اما این‌که می‌گوید هر جا سمّ اسبان لشکر او رفته باشد، کشتار می‌کنم و خراب می‌کنم، کاری است که کرد. محمد خوارزمشاه پس از چند اشتباه تاریخی و روانه کردن لشکریان چنگیزخان به سمت ایران نه تنها هیچ مقاومتی در برابر آنان نکرد، بلکه از شهری به شهری می‌گریخت و بدتر آن‌که مردم را هم به جای دعوت به مقاومت می‌ترسانید و وحشت‌زده می‌کرد. شاهی که تا دیروز هر آدم شجاع و با سیاستی را که در چنین هنگامه‌ای می‌توانست چاره‌ای اندیشد، به قتل رسانده بود، امروز ترسان و گریزان به مردم می‌گفت از من هیچ کاری ساخته نیست و مردم باید خودشان به فکر خودشان باشند. بیهوده نیست که سلطان جلال‌الدین، فرزند او که بر این وحشت غلبه کرده بود و هر گوشه‌ای که مغولان را گیر می‌آورد، تار و مار می‌کرد، یک شبه تبدیل به قهرمان افسانه‌ای شد. سلطان جلال‌الدین هر عیبی داشت، این غیرت و مردانگی را هم داشت که افسانۀ شکست‌ناپذیری مغول را این‌جا و آن‌جا در هم بشکند و ترس مردم را اندکی فرو ریزد. محمد نسوی منشی، وزیر و دوست وفادار سلطان جلال‌الدین داستان پر نشیب و فراز زندگی او را در رسالۀ فارسی نفثه المصدور و کتاب عربی سیرۀ جلال‌الدین نوشته است. این دو کتاب از مأخذهای مهم دوران حملۀ مغول و زندگانی سلطان جلال‌الدین است و این بیت رساله نفثه المصدور گویای زندگی این مرد:
هرگز درنگ او به زمینی دو شب نبود
تا او قرار کرد، جهان بی‌قرار شد۲
مورخان موج اول حملۀ مغول به ایران را سال ۶۱۶ ق ضبط کرده‌اند و موج دوم را سال ۶۵۶ ق. این همان سال حملۀ هولاکو به بغداد است که به اعتبار پایان یافتن خلافت یکی از مهم‌ترین واقعه‌های تاریخ اسلام است و درضمن همان سالی است که سعدی در بهار آن گلستان را نوشته است.
از داستانی که از چنگیزخان نقل کردیم، معلوم می‌شود که این خان خیلی دلش می‌خواسته هنرنمایی‌هایش را آیندگان بدانند. جانشینان او هم چنین بودند و این علاقۀ به نام بلند را یکی از دلیل‌های رونق تاریخ نویسی در این دوران می‌دانند. سه مأخذ فارسی دست اول مهم در تاریخ این دوران که شاهدان عینی نوشته‌اند، این‌هاست:
۱. تاریخ جهانگشا نوشته علاءالدین عطاملک جوینی، عطا ملک سال‌های دراز از طرف مغولان حکمران بغداد و از مقربان هولاکو بوده است. این تاریخ از اول حملۀ مغول تا سال ۶۵۵ ق را در برمی‌گیرد. از خدمات ارزندۀ علامۀ قزوینی تصحیح این کتاب است که در سه جلد انتشار یافت.
۲. تاریخ وصاف نوشتۀ عبدالله بن فضل‌الله شیرازی، این کتاب را که نام اصلی آن تجزیه الامصار و تزجیه الاعصار است، نویسندۀ آن به نیت تکمیل تاریخ جهانگشا نوشته است و وقایع سال‌های ۶۵۶ تا ۷۲۸ق یعنی از فتح بغداد تا سلطنت ابوسعید آخرین پادشاه مغول در ایران را در برمی‌گیرد. تاریخ وصاف برخلاف تاریخ جهانگشا نثری پرتصنع و تلکف دارد که خواننده را خسته می‌کند. از این رو آقای عبدالمحمد آیتی از آن روایتی خواندنی به نام تحریر تاریخ وصاف فراهم آورده است. مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات چاپ دوم آن را در ۱۳۷۲ منتشر کرده است.
۳. جامع التواریخ نوشته رشیدالدین فضل‌الله همدانی که از وزیران شاخص آخر دوران مغول است، بخشی از این تاریخ که به شرح اقوام مغول و دوران مغول در ایران اختصاص دارد، به کوشش دکتر بهمن کریمی در سال ۱۳۳۸ در دو جلد و با همکاری انتشارات اقبال منتشر شده است.
پیش از آن‌که ماجرای فتنۀ مغول و به تعبیر ملک‌الشعرای بهار در سبک‌شناسی «هجوم تتار ملعون» را با همان شتابی که شروع کردیم، به پایان بریم، به ذکر چند نکته می‌پردازیم:
۱. ابن خلدون در مقدمۀ معروف خود می‌نویسد:
«هرگاه بدانیم غلبه و پیروزی ملت‌ها تنها در پرتو دلیری و گستاخی میسر می‌گردد، پیداست که قومی که در بادیه‌نشینی ریشه‌دارتر و خوی وحشیگری او افزون‌تر از دیگران باشد، در غلبه بر اقوام دیگر تواناتر خواهد بود».
و نیز
«چون بادیه نشینی یکی از موجبات دلاوری است، بی‌گمان یک نژاد وحشی از نژاد شهرنشین دلاورتر است و بنابراین چنین قومی در چیرگی و غلبۀ بر خصم و ربودن ثروت‌های اقوم دیگر تواناتر است».۳
در این حرف بدون شک واقعیتی نهفته است، اما موارد شکست اقوام وحشی از اقوام متمدن و شهرنشین هم کم نبوده است، چنان که ژاپنی‌ها و مصری‌ها همین مغول‌ها را تار و مار کردند.۴ از این گذشته تنها دلیری و گستاخی دلیل پیروزی ملت‌ها نیست. تدبیر و کشورداری نیز لشکر شکست‌ناپذیر خود را دارد. در همین عصر اتابک ابوبکر بن سعد زنگی از ۶۲۳ تا ۶۵۸ق یعنی بیش از ۳۴ سال توانست با حسن تدبیر، محیط امنی فراهم آورد که سعدی در مقدمۀ گلستان دربارۀ آن بگوید:
اقلیم‌پارس را غم ازآسیب‌دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویی سایۀ خدا
و یا در بوستان بدین گونه به خراجی که برای جلوگیری از حملۀ‌ مغول به فارس می‌پرداخته است، اشاره کند:
تو را سدّ یأجوج کفر از زرست
نه رویین چو دیوار اسکندرست
۲. ساده‌ترین کار در برابر یک مصیبت، آه و زاری است و این کاری است که بیشتر تاریخ‌نویسان ما کرده‌اند، اما هیچ تحلیل استوار و پاسخ راهگشا در برابر این پرسش‌ها نداریم که چگونه لشکری که عده آن حداکثر هشتصد هزار و با تقریب پذیرفتنی‌تر عباس اقبال در تاریخ مغول، دویست هزار نفر بود، توانست امپراتوری خوارزمشاهی را با همه عرض و طولش برق‌آسا درهم شکند و تنها در یک شهر مرو بیش از یک میلیون آدم را سر به نیست کند؟۵ چرا سلطان جلال‌الدین دلیر و گستاخ نتوانست یک مرکز مقاومت از میلیون‌ها آدم دست از جان شسته و در انتظار مرگ نشسته فراهم آورد؟ و چرا باید از این همه درس عبرتی گرفته نشود تا هنوز فتنۀ مغول به پایان نرسیده، تیمور لنگ از گوشه‌ای دیگر همین ماجرا را در ایران تکرار نکند؟ مانند این واقعه‌ها خوب است چند بار در ایران تکرار شده باشد؟
در تاریخ جهانگشا آمده است:
«امیر امام جلال‌الدین علی بن الحسن الرّندی که مقدم و مقتدای سادات ماوراءالنهر بود و در زهد و ورع مشارُالیه روی به امام عالم رکن‌الدین امام‌زاده که از افاضل علمای عالم بود، طیب‌الله مرقدهما، آورد و گفت: مولانا چه حالت است؟ این که می‌بینم به بیداری است یا رب یا به خواب. مولانا امام‌زاده گفت: خاموش باش. باد بی‌نیازی خداوند است که می‌وزد. سامان سخن گفتن نیست».۶
معلوم نیست چرا باید باد بی‌نیازی خداوند نسیم ظفرش به بیرق کفر مغولان بوزد و طوفان خانمان براندازش به خیمۀ اسلام.
۳. زمان طوفان که سپری شود، نوبت نکبت طوفان زدگان فرا می‌رسد. این فتنه اخلاق مردم را تباه کرد. دورۀ‌ استقرار مغول دورۀ متملقان و چاپلوسان، تقرب‌جویان به خان و رواج توطئه و دسیسه و ناجوانمردی است. در این دوران کمتر آدم کاردان و مدبری است که قربانی توطئه نشده و به مرگ طبیعی مرده باشد. عطاملک جوینی و رشیدالدین فضل‌الله همدانی، دو مورخ بزرگ ایرانی که در بالا نامشان رفت و نیز شمس‌الدین محمد جوینی، وزیر هولاکو خان و وزیر دو خان دیگر، هر سه با دسیسه‌های هموطنان خود به قتل رسیدند و از این گونه قتل‌ها فراوان.۷
سعدی از حدود ده سالگی تا آخر عمر در چنین روزگاری می‌زیسته است و نه عجب اگر آن همه از آسیب دشمن و ناپایداری روزگار سخن می‌گوید:
جهان‌بگشتم و آفاق‌سر به سر دیدم
نه مردمی که گر از مردمی اثر دیدم
کسی‌که‌تاج زرش بود درصباح‌به سر
نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
دوران کودکی و نوجوانی سعدی در زمان اتابکی سعد بن زنگی است. این اتابک تا پایان عمر خود یعنی تا ۶۲۳ ق حاکم فارس بود. در آثار سعدی هیچ اشاره‌ای به این اتابک نیست و سعدی پیش از وفات او برای تحصیل به بغداد می‌رود. اگر بیت زیر از شعری که سعدی حدود سی سال بعد و هنگام بازگشت به شیراز سروده است (و هنوز به دلیل وجود نداشتن یک چاپ انتقادی درست از کلیات سعدی، معلوم نیست شکل صحیح بیت‌های آن چیست):
برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم
جهان در هم افتاده چون موی زنگی
اشاره به حملۀ سلطان غیاث‌الدین برادر سلطان جلال‌الدین به شیراز و بی‌سامانی اوضاع آن سامان باشد، سفر سعدی از شیراز حدود ۶۲۰ ق. بوده است. یعنی حدود سه سال پیش از به حکومت رسیدن اتابک ابوبکر، این اتابک و پسرش سعد هستند که سی سال بعد ممدوحان واقعی و ارادتمندان صمیمی سعدی می‌شوند.
سعدی در بغداد به مدرسۀ نظامیۀ می‌رود و این رویدادی است که از جنبۀ هنر شاعری سعدی که بگذریم، جنبه‌های دیگر شخصیت او را شکل می‌دهد و لازم است به اجمال شرحی درباره مدرسه‌های نظامیه آورده شود.
«نظامیه» منسوب به خواجه نظام‌الملک طوسی است. این مرد سی سال وزیر و در واقع گرداننده و نگهدارندۀ امپراتوری سلجوقیان بود. خواجه نظام‌الملک دوازده دانشگاه برای تحصیلات عالی در دروازه شهر بزرگ ساخت که هر کدام از آنها به نام او نظامیه نامیده شد. اولین آنها نظامیۀ بغداد بود که بنای آن در ۴۵۹ق. یعنی حدود ۱۶۰ سال پیش از ورود سعدی بدان، به پایان رسید. طلاب دوره‌های ابتدایی را که می‌گذراندند، اگر در امتحان ورودی قبول می‌شدند، در این مدرسه‌ها ادامۀ تحصیل می‌دادند. این مدرسه‌ها شبانه‌روزی بوده و همۀ هزینه‌ها را دولت می‌پرداخته است. گفته‌اند که نظام‌الملک یک دهم بودجۀ تمام مملکت را صرف این مدرسه‌ها کرده است.۸ در این مدرسه‌ها بیشتر صرف و نحو عربی، قرآن، فقه، حدیث، اصول و مقداری هم طب و فلسفه و نجوم می‌خوانده‌اند. از این‌که به این مدرسه‌ها و مدرسه‌های دیگر دارالفقه و دارالحدیث می‌گفته‌اند، معلوم می‌شود که هدف اصلی آنها تربیت فقیه و قاضی و محدث بوده و اغلب پس از تحصیل مبلغ می‌شده‌اند. در زمان ما مدارس عالی قم که طلاب در آنها تحصیل می‌کنند، نمونه‌ای از مدارس نظامیه است.
خواجه نظام‌الملک در ۴۸۴ق. حجه‌السلام محمد غزالی (۵۰۵ـ۴۵ه.ق) را به استادی نظامیه بغداد برمی‌گزیند و غزالی از این تاریخ چهار سال متوالی در آن‌جا تدریس می‌کند و تحولی در برنامه‌های آن پدید می‌آورد. نکتۀ مهم این است که امام غزالی مدّرس سادۀ نظامیه نبود. خواجه نظام‌الملک مناظرۀ او را در سال‌ها قبل، هنگامی که بیست و هفت سال بیشتر نداشت، با دانشمندان زمان دیده بود و این مرد کم مانند و یا بی‌مانند سیاست ایران دریافته بود که امام غزالی چه نظریه‌پرداز قابلی می‌تواند در برابر اسماعیلیه که در نظر و عمل بزرگ‌‌ترین دشمن خواجه بودند، باشد. غزالی در نظامیه نه تنها فقه شافعی و کلام اشعری را بر پایه‌های تازه و استوارتری می‌نهاد، بلکه پایۀ سیاسی حکومت سلجوقیان و وزارت خواجه را هم محکم می‌کرد. کوتاه سخن آن که مدرسه‌های نظامیه از آن پس زیر تأثیر مشرب فکری غزالی قرار گرفت و کتاب‌های او به خصوص احیاء علوم‌الدین که از مهم‌ترین کتاب‌های فرهنگ اسلامی است، کتاب درسی نظامیه‌ها شد.
این مختصر برای آن آورده شد تا معلوم شود سعدی در چه فضای فرهنگی در مدرسۀ نظامیۀ بغداد آموزش یافت و چرا در گلستان به امام غزالی بیشترین احترام را می‌گذارد و از او به «امام مرشد»۹ یاد می‌کند و چرا هنگام سخن گفتن از ملاحده بی‌درنگ «لعنهم الله» می‌افزاید. این داستان از گلستان قابل تأمل است:
«یکی از علمای معتبر را مناظره افتاد با یکی از ـ ملاحده لعنهم الله علی حده ـ و به حجت با او برنیامد. سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش تو را با چندین علم و فضل با بی‌دینی حجت نماند؟ گفت: علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین‌ها معتقد نیست و نمی‌شنود، مرا به شنیدن کفر او چه حاجت.
آن کس که به قرآن و خبر ز او نرهی
آن است جوابش که جوابش ندهی»
این در حد ضعیفی همان لحن شدیدی است که غزالی در ردیه‌های خود بر اسماعیلیه به کار می‌برد. در این داستان تأثیر شدید تربیت در نظامیۀ بغداد را بر سعدی متسامح و بلند نظر می‌توان دید. برای آنان که مانند ادوارد «دروغ مصلحت‌آمیز به از راست فتنه‌انگیز» را بر سعدی خرده می‌گیرند، شاید این آگاهی جالب توجه باشد که این گفته مأخوذ از بخش ربع مهلکاتِ احیاء علوم‌الدین غزالی است و از فصلی با عنوان «در بیان آن‌چه در آن رخصت است از دروغ»۱۰ همین گفته در کیمیای سعادت، خلاصه‌ای که غزالی از احیاء علوم‌الدین به فارسی کرده، نیز آمده است.۱۱ در آثار سعدی تأثیر امام محمد غزالی بیش از آن است که به چشم می‌آید و به گمان من بررسی خاستگاه عقاید و افکار سعدی بدون بررسی آثار غزالی تمام نیست، کاری که هنوز انجام نشده است.۱۲
پیش از آن که به دنبالۀ شرح زندگی سعدی بپردازیم، باید بر این نکته تأکید کنم که منظور از آن‌چه هم اکنون گفته شد، این نیست که بگوییم سعدی به پیروی از غزالی و آموزش مسلط در نظامیه بغداد در فروع شافعی و در اصول اشعری و در ذوق همانند غزالی صوفی و عارف بوده است. این‌گونه مردان را نمی‌شود به این سادگی در این طبقه‌بندی‌ها گنجانید. خود غزالی چنان چهرۀ بحث‌انگیز و متغیری است که ابن رشد در انتقاد از او می‌نویسد که این مرد «چنان می‌نماید که با اشعری، اشعری است، با صوفی، صوفی است و با فلاسفه،‌ فیلسوف است».۱۳ از این گذشته غزالی در جواب «مذهب که داری؟» به صراحت می‌گوید:
«در معقولات مذهب برهان و آن‌چه دلیل عقلی اقتضا کند و اما در شرعیات مذهب قرآن و هیچ کس را از ائمه تقلید نمی‌کنم نه شافعی بر من خطی دارد و نه ابوحنیفه بر من براتی».۱۴
با این همه هیچ دانشمند و هنرمندی نیست که زیر تأثیر فضای فرهنگی زمان خود نباشد. سعدی هم مستثنی نبوده و حرف آخر این است که اگر بخواهیم با توجه به آثار سعدی برای او مشرب و مسلکی پیدا کنیم، شباهت او به غزالی شاید از همه بیشتر باشد و البته اختلاف‌های اساسی و اصولی هم با غزالی دارد که بدان اشاره خواهیم کرد، اما نخست مثال دیگری از تأثیر غزالی بر سعدی یا شباهت فکری این دو می‌آوریم.
سعدی در قطعۀ معروف زیر:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عابد و عالم چه فرق بود
تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت‌آن‌گلیم‌خویش‌به‌در‌می‌برد‌ز موج
و این‌سعی می‌کند که بگیرد غریق را
مدرسه و تدریس و به دیگران پرداختن را به خانقاه‌نشینی و پرداختن به خود ترجیح داده و این شیوه‌ای است که خود در زندگی داشته است و از رسائل و مجالس او هم چنین برمی‌آید که به اقتضای تربیت خود در نظامیه، وظیفۀ خود را تبلیغ و ارشاد می‌دانسته است. غزالی نیز تا زمانی که استاد نظامیه بوده، بر همین روش بوده است، اما پس از چهار سال ناگهان به دیگران پرداختن را رها می‌کند و مدت ده سال به زوایه‌نشینی و مطالعۀ تصوف و عرفان و به قولی ریاضت کشیدن می‌پردازد، اما دوباره، به دلایلی که مجال ذکر آن در این‌جا نیست، اندیشۀ به دیگران پرداختن بر او غلبه می‌کند و می‌گوید:
«با خود گفتم دیگر مجال نشستن نیست و دلیلی برای عزلت و استراحت نمانده است. تا کی برای خودپرستی و برکناری از آزار خلق، خود را کنار کشم و برای راهنمایی خلق و حق‌جویی تن به رنج و سختی نسپارم؟»۱۵
اگر بگوییم سعدی در قطعۀ خود از «صاحبدل» به امام محمد غزالی نظر داشته و در هر صورت شیوۀ او را می‌پسندیده است، سخن بی‌اساسی نگفته‌ایم.
نکتۀ مهم دیگر در پررنگ کردن خطوط کلی عقاید و افکاری که به سعدی نسبت دادیم، مجاور شدن او در خانقاه شیخ ابوعبدالله بن خفیف است در بازگشت به شیراز. گمان نمی‌رود که برای سعدی در شیراز چنان جا تنگ بوده است که ناچار عمری مجاور آرامگاه کسی شود که شافعی مذهب بوده، در جوانی به درس ابوالحسن اشعری حاضر می‌شده و در تشرع چنان بوده است که بگوید اگر روزی مرا در نماز جماعت نیافتید، در گورستان پیدا کنید و در تصوف چنان که در زندان به دیدار حسین حلاج غضب کردۀ خلیفه برود و پس از آن هم با شهامت تمام از حلاج تمجید و ستایش کند.۱۶
اما اختلاف‌های سعدی با امام غزالی گذشته از هنر شاعری و عشق به فرهنگ و ادب فارسی که بنیاد‌ی‌ترین تفاوت است، فارغ بودن سعدی از سیاست و جاه و مقام است. گروهی با دلیل و برهان به جدّ برآنند که غزالی در قبول تدریس در نظامیه و رها کردن دوبارۀ آن همیشه ملاحظات سیاسی را در نظر داشته است و به اقتضادی سیاست روز در صحنه می‌آمده است و از صحنه می‌رفته است.۱۷ سعدی از این وسوسه‌ها خالی بوده هم‌چنان که در تشرّع و تصوّف هم افراط‌های ابن خفیف و غزالی را نداشته است. فتواهای غزالی دربارۀ شیعیان اسماعیلیه و گروه‌های ضد حکومتی دیگر چیزی جز کشتار و قتل آنان نیست. سعدی در داستانی در باب ملاحده، تنها سخن گفتن با آنان را بیهوده می‌داند، اما اگر غزالی این داستان را می‌نوشت، پایان آن چیز دیگری می‌بود.
باری چنان که گفتیم سعدی حدود ۶۲۳ ق وارد نظامیۀ بغداد می‌شود و پس از مدت کوتاهی با استعدادی که از خود نشان می‌دهد، معید می‌شود یعنی کسی که اجازه داشته است درس استاد را برای شاگردان بازگو کند:
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
در ضمن به درس استادان دیگری هم که در بیرون از نظامیه حوزۀ درس داشتند، حاضر می‌شده است. یکی از اینان شیخ شهاب‌الدین ابوحفص سهروردی، عارف مشهور و نویسندۀ عوارف المعارف است که سعدی از او با عنوان «مرشد» یاد می‌کند:
مقالات مردان به مردی شنو
نه سعدی که از سهروردی شنو
مرا شیخ دانای مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روی آب
یکی آن که در نفس خودبین مباش
دگر آن که بر غیر بدین مباش
اگر بپذیریم که گذشتگان القاب و عناوین را بی‌حساب به افراد نمی‌داده‌اند، عنوان «مرشد» نشانۀ این است که سعدی به سهروردی در عرفان به همان چشمی می‌نگریسته است که به امام مرشد محمد غزالی در دیگر معارف. ریشۀ عقاید عرفانی سعدی را باید در این مرد و نوشته‌های او یافت.
سعدی از کس دیگری هم به نام ابوالفرج بن جوزی که احتمالاً معلم هم بوده است، نام می‌برد که سعدی را به ترک سماع می‌خوانده و او گوش نمی‌داده است تا این‌که به خواننده‌آی بد صدا برخورد می‌کند و از هر چه موسیقی است، بیزار می‌شود. جالب توجه آن‌که در وصف این خواننده بیتی سروده که آن هم در وزنی نامطبوع است:
گویی ‌رگ‌ جان‌ می‌گسلد ‌زخمۀ ‌ناسازش
ناخوش‌تر از آوازۀ مرگ پدر آوازش
در این‌که این ابوالفرج بن جوزی کیست، بحث‌های فراوان شده است. نکتۀ‌ قابل تأمل که نه علامۀ قزوینی که قول او را اغلب و از جمله ذبیح‌الله صفا در تاریخ ادبیات خود پذیرفته، بدان توجه کرده و نه محیط طباطبایی، که قول او را نپذیرفته و ابوالفرج بن جوزی دیگری را به جای او نهاده است، این است که سعدی در داستان گلستان از این ابن جوزی به «رحمه الله علیه» یاد می‌کند، در صورتی که ابن جوزی علامۀ قزوینی که محتسب بغداد هم بوده، به اجماع آنان در فتح بغداد در سال ۶۵۶ ق کشته شده است، اما فتح بغداد در زمستان آن سال بوده است و نگارش گلستان در بهار همان سال. چگونه ممکن است سعدی از پیش فاتحۀ او را خوانده باشد. البته قولی هم هست که سعدی گلستان را در ۶۶۲ هجری یک بار دیگر بازنویسی کرده است و شاید «رحمه‌الله» را در این بازنویسی اضافه کرده باشد. در هر صورت این ابن‌جوزی از کسانی است که سعدی رفت و آمدی با او داشته است.
سعدی پس از اتمام دوران تحصیل که تاریخ آن معلوم نیست، به سیر و سفر می‌رود و در اقصای عالم می‌گردد. سفر سعدی به حجاز و شام و لبنان و روم و نواحی مجاور آن پذیرفتنی است، اما جای شک بسیار است که به هند هم رفته باشد. آن هم با آن دفاع خونینی که از خود کرده و به کشته شدن بت‌پرست شیادی انجامیده است. این افسانه را سعدی در آخر باب هشتم بوستان پرداخته است.
بازگشت به شیراز
سعدی حدود ۶۵۵ ق. به شیراز بازمی‌گردد و این زمان پادشاهی اتابک ابوبکر پسر سعد بن زنگی است که چنان که گذشت، فارس را با خراج سالی سی هزار دینار از فتنۀ مغولان در امان داشته بود.
چو باز آمدم کشور آسوده دیدم
ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
سعدی این زمان شاعری مشهور و مورد احترام مردم و حکومت بوده است. در شیراز به خانقاه ابوعبدالله بن خفیف (۳۷۲ـ۲۶۹ق) فرود می‌آید و این خانه گزیدنی اشاری و پرمعناست. از این زمان به بعد آگاهی ما از زندگی اجتماعی سعدی، هر چند مجمل است، به دلیل شعرهایی که در مناسبت‌های تاریخی سروده است، بیشتر می‌شود.
در ۶۵۵ بوستان و در بهار ۶۵۶ گلستان را می‌آفریند. این‌که می‌گوییم حدود ۶۵۵ق. به شیراز بازگشته است به دلیل این بیت‌ها در بوستان است که تاریخ تقریبی بازگشت سعدی را نشان می‌دهند:
تولای مردان این پاک بوم
برانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زان همه بوستان
تهی دست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورم
برِ دوستان ارمغانی برم
در چهارم صفر ۶۵۶ خبر فتح بغداد و کشته شدن خلیفۀ عباسی المستعصم بالله و کشتار هشتصد هزار تن از مردم مسلمان بغداد، جهان اسلام را به لرزه درمی‌آورد. این حادثه به خصوص به دلیل ختم دوران خلافت، اهمیت تاریخی فراوانی دارد. واکنش سعدی در برابر این فاجعه قصیده‌ای است به عربی با مطلعِ:
حَبَستُ بِجَفنَیَّ المَدَامِعَ لا تَجری
فَلَمّا طَغَی الماءُ استَطالَ عَلَی السَّکر
و قصیده‌ای است به فارسی با مطلع:
آسمان‌راحق‌بود گرخون‌ببارد‌بر زمین
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
تأثر عمیق سعدی را از این واقعه از قصیدۀ اول که به همان زبان دوران تحصیل او در بغداد سروده شده است، بیشتر می‌توان دریافت. در بیتی از آن می‌گوید:
ضَفادعُ حَولَ الماءِ تَلعَب فَرحه
اَصَبرٌ عَلی هذا و یونسُ فی القَعرِ؟
یعنی چگونه می‌توان آن را تاب آورد که قورباغه‌ها در کنار آب شادمانه بازی کنند و یونس در قعر آب‌ها باشد؟
در همین قصیده اشاره‌ای ظریف به مسئله‌ای تاریخی می‌کند:
عفاالله عنا ما مضی من جریمه
و مَنّ علینا بالجمیل من الصبر
یعنی؛ خداوند جرمی را که کردیم ببخشاید و به ما صبر جمیل ارزانی دارد.
در قصیدۀ فارسی هم همین مضمون را چنین بیان می‌کند که از اولی گزنده‌تر است:
مصلحت‌بود اختیار رأی‌روشن بین او
بازبردستان‌سخن‌گفتن‌نشاید‌جزبدین
در هر دو بیت اشارۀ سعدی به سیاست سازشکارانۀ ابوبکر بن سعد در برابر مغولان است. واقع این است که در فتح بغداد اتابک ابوبکر به روایت جامع التواریخ لشکری هم به همراهی برادرزادۀ خود به مدد هولاکو فرستاده بود و پس از فتح بغداد نیز پسر خود سعد را برای عرض تبریک نزد او فرستاد.
بارها شنیده‌ایم که می‌گویند در همان زمانی که مسلمانان در فتح بغداد قتل عام می‌شدند، سعدی با بی‌خیالی گفته است:
دراین مدت که ما را وقت خوش بود
زهجرت‌ششصد و پنجاه و شش بود
این انتقاد خاسته از دقت نکردن در تطبیق تاریخ شمسی و قمری است. فتح بغداد در چهارم صفر ۶۵۶ قمری اتفاق افتاده که مطابق با نیمۀ دوم بهمن ماه است،‌ در صورتی که تاریخ اتمام گلستان، در بهار همان سال یعنی بیش از شش ماه پیش از واقعۀ بغداد بوده است. از این گذشته دو قصیدۀ مذکور شدت تأثر سعدی را از این واقعه نشان می‌دهند.
اتابک ابوبکر پس از ۳۴ سال سلطنت در ۶۵۸ ق وفات می‌کند و سعدی قصیده‌ای در سوک او می‌گوید:
دل شکسته که مرهم نهد دگر بارش
یتیم خسته که از پای برکند خارش
عجیب آن که پسر جوان سعد هم در بازگشت از نزد هولاکو در راه بیمار می‌شود و دوازده روز پس از پدر درمی‌گذرد. سعد از دوستان و اراتمندان سعدی بوده است و با مرگ این پدر و پسر سعدی دو دوست و پشتیبان را از دست می‌دهد. بیتِ:
هنوز داغ نخستین درست ناشده بود
که‌دست‌جور فلک داغ دیگرش بنهاد
اشاره به همین واقعه است. سعدی ترجیع‌بند مؤثری نیز با مطلع:
غریبان را دل از بهر تو خون است
دل خویشان نمی‌دانم که چون است
در مرثیۀ همین سعد سروده است.
از این‌جا به بعد دیگر فارس آن ثبات سیاسی پیش را نمی‌یابد. حکمرانان با شتاب می‌آیند و می‌روند. داستان این رفت‌ و آمدها را که در اشعار سعدی بدان‌ها اشاره شده، به اختصار تمام می‌آوریم.
پس از سعد، ترکان خاتون، زن او که از این پس قدرت اصلی در شیراز است، پسر خود محمد دوازده ساله را شاه می‌کند. محمد پس از دو سال و هفت ماه از بام سقوط می‌کند و می‌میرد. سعدی در قصیده‌ای در نصحیت همین از بام فرو افتاده گفته است:
همان‌نصیحت جدت که گفته‌ام بشنو
که من نمانم و گفتِ منت بماند یاد
دلی خراب مکن بی گنه، اگر خواهی
که سال‌ها بودت خاندان و ملک آباد
بعد، ترکان خاتون شوهر دختر بزرگ خود، که آن هم نامش محمد است، به شاهی برمی‌گزیند، اما این محمد موجود نااهلی از کار درمی‌آید و ترکان خاتون در ۶۶۱ ق او را دست بسته تسلیم هولاکو می‌کند و برادر او سلجوق شاه نامی را به جای او می‌نشاند. این برادر صلاح در آن می‌بیند که ترکان خاتونِ ام‌الفساد را همسر خود کند، اما این برادر از آن یکی هم نااهل‌تر از کار درمی‌آید و ترکان خاتون را می‌کشد. هولاکو هم از این ماجرا خیلی اوقاتش تلخ می‌شود و سلجوقشاه را می‌کشد. با این واقعه استقلال فارس هم از دست می‌رود. سعدی در غزلی با مطلع:
آن حسن‌بین که روی بپوشانده‌ماه را
و آن دام زلف و دانۀ خال سیاه را
با بیتِ:
سعدی‌حدیث مستی و فریاد عاشقی
دیگر مکن که عیب بود خانقاه را
که شاید اشاره به محل سکونت خود در رباط ابنِ خفیف باشد،‌ اشاره‌ای به این امیر می‌کند؛
دفتر ز شعرِ گفته بشوی ودگر مگوی
الا دعای دولت سلجوق‌شاه را
معلوم است که غزل از سر ناچاری و در نهایت بی‌حالی سروده شده است، با این مقطع که از سست‌ترین بیت‌های سعدی است:
و اندر گلوی دشمن دولت کندچومیخ
فراش او طناب در بارگاه را
پس از این ماجرا سلطنت فارس وضع مضحکی پیدا می‌کند. یعنی در سال ۶۶۲ خطبۀ سلطنت به نام دختر ترکان خاتون، آبش خاتون خوانده می‌شود و این در اصل بدین دلیل است که قبلاً در جایی دیگر خطبۀ او را برای یازدهمین پسر هولاکو، منکو تیمور، خوانده بودند. این خاتون نزدیک بیست و دو سال اتابک مملکت فارس می‌شود، اما چه اتابکی که خود اغلب بیرون از فارس در خانۀ شوهر در اردوی مغول به سر می‌برد و امور فارس را مأموران مغول اداره می‌کنند. تنها در سال ۶۸۰ ق. که شوهر این خاتون هلاک می‌شود به شیراز بازمی‌گردد، اما پس از سه سال به غضب خان جدید مغول، ارغون شاه، گرفتار می‌شود. بنا به تحقیق علامۀ قزوینی غزلِ:
فلک را این همه تمکین نباشد
فروغ مهر و مه چندین نباشد
که هیچ نامی از او در آن برده نشده، در مدح آبش خاتون است. بیت آخر غزل این است:
خدایا دشمنش جایی بمیراد
که هیچش دوست بر بالین نباشد
اما از بخت بد نفرین سعدی گریبان خود این خاتون را گرفت و در سال ۶۸۵ ق. غریب و دل شکسته و مبتلا به انواع امراض در تبریز به خاک سپرده شد.
چنان که گفتیم، در مدت بیست و دو سال اتابکی اسمی و ظاهری آبش خاتون و تا سال وفات سعدی چندین نفر در فارس از طرف مغولان به حکومت رسیدند، اما هیچ کدام چنان آدمی نبود که سعدی برای او قصیدۀ پر از نصیحت و اندرزی را چون قصیدۀ زیر:
به نوبتندملوک اندر این سپنج سرای
کنون که‌نوبت‌توست‌ای‌ملک‌به‌عدل‌گرای
که برای اتابک ابوبکر سرده بود، بسراید، یا مرثیه‌ای از آن گونه که برای او و پسرش، سعد، گفته بود، بگوید. از این رو ناچار به رسم زمان برای هر یک به شعری در حد تهنیت و تبریک بسنده کرده بود، اما در این میان یک استثنا هم هست و آن امیر انکیاتو است که در ۶۷۷ ق به حکومت اقلیم فارس رسید و مردی چنان لایق و با مهابت بود که مدعیان را ترساند و او را متهم به از سکه انداختن نام اباقاخان، سلطان وقت و در سر هوس سلطنت پروراندن کردند و بالاخره هم کار دستش دادند و چهار سال بعد مغضوب و معزول شد. سعدی از میان آن همه، این مرد را لایق خطاب خود دید و به بهانۀ ‌مدح، سه قصیدۀ سرتاپا موعظه و اندرز که از بهترین قصیده‌های اوست، به نام او کرد. این سه قصیده، که در این‌جا اشاره‌ای به آنها می‌کنیم، گذشته از قدرت شاعری و جادوگری سعدی در زبان فارسی، نشانۀ شهامت و اطمینان به نفس اوست و منزلت استوار اجتماعی او را نشان می‌دهد.
از این سه، یکی این قصیده است:
بس بگردید و بگردد روزگار
دل به دنیا در نبندد هوشیار
در بیشتر بیت‌های این قصیده که در سادگی و شیوۀ بیان به آیات کتب مقدس و گفته‌های پیامبران می‌ماند، ضرب‌المثل شده است. لحن سعدی آمرانه و خطابی است:
ای که دستت می‌رسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
گنج خواهی، در طلب رنجی ببر
خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار
و قصیده بدین‌گونه به پایان نزدیک می‌شود:
سعدیا چندان که می‌دانی بگوی
حق نباید گفت الّا آشکار
هر که را خوف و طمع در کار نیست
از ختا باکش نباشد وز تتار
قصیدۀ دیگر چنین آغاز می‌شود:
بسی صورت بگردیده‌ست عالم
وز این صورت بگردد عاقبت هم
و بیت‌هایی چنین دارد:
حرامش باد ملک پادشاهی
که پیشش مدح گویند از قفا ذم
چنین پند از پدر نشنوده باشی
الا گر هوشمندی بشنو از عم
و انصاف را که:
نه هر کس حق تواند گفت گستاخ
سخن ملکی است سعدی را مسلم
قصیدۀ آخر این است:
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده‌است عاقلی
این قصیده همان لحن خطابی و آمرانه دو قصیدۀ دیگر را دارد و در آن به این بیت شجاع می‌رسیم:
گر من‌سخن‌درشت‌نگویم،تو نشنوی
بی جهد از آینه نبرد زنگ صیقلی
این قصیده هم حسن ختام‌های خاص سعدی را دارد:
عمرت دراز باد، نگویم هزار سال
زیرا که اهل حق نپسندند باطلی
نفست همیشه پیرو فرمان شرع باد
تا بر سرش ز عقل بداری موکلی
می‌بینید! سعدی بر سنت قصیده‌سرایی زمانۀ خود طغیان می‌کند و در برابر امیر مقتدر فارس چنین به صراحت و تندی و درستی حرف خود را می‌زند. سعدی در رساله‌ای هم که عنوان «در نصیحت سلطان انکیاتو» دارد، به اندرز او می‌پردازد. با شروع این رساله این فصل را تمام می‌کنیم: «معلوم شد که خسرو عادل، دام دولته، قابل تربیت است و مستعد نصیحت».

* با توجه به نامگذاری سال ۸۵ به عنوان دوران‌شناسی سعدی و سال ۸۶ به عنوان زندگی، اندیشه، زبان و شخصیت سعدی این مقاله از کتاب سعدی نقل شده است.
پی‌نوشت:
۱. به نقل از سبک‌شناسی بهار، کتاب‌های پرستو، ج ۳، ص ۱۶۹.
۲. شهاب‌الدین محمد نسوی، نفقه المصدور، تصحیح و توضیح امیرحسین یزدگردی، ادارۀ‌ کل نگارش وزارت آموزش و پرورش، ۱۳۴۳، ص ۴۵.
۳. مقدمۀ ابن خلدون، ترجمۀ محمد پروین گنابادی، ترجمه و نشر کتاب، تهران، ۱۳۵۲، ج ۱، ص ۲۶۳.
۴. در مورد ژاپن ر.ک: «زمانۀ سعدی در ایران و ژاپن» از امیکو اُکادا در ذکر جمیل سعدی، وزارت ارشاد اسلامی، تهران، ۱۳۶۴، ج ۱، صص ۱۵۶ـ۱۵۰.
۵. تاریخ جهانگشا، تصحیح محمد قزوینی، ج ۱، ص ۱۲۸.
۶. همان، ص ۸۱.
۷. برای بررسی جامعی از تاریخ مغولان و علل پیروز‌ی‌ها و شکست‌های بعدی آنها، ر.ک. رنه گروسه. امپراطوری صحرانوردان، ترجمۀ‌ عبدالحسین میکده، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۵۳.
۸. مجتبی مینوی، نقد حال، انتشارات خوارزمی، تهران، ۱۳۵۱، ج ۲، صص ۹ـ۲۶۷ و ۲۷۳.
۹. گلستان یوسفی، ص ۱۸۴.
۱۰. احیاء‌ علوم‌الدین، ترجمۀ کمال‌الدین محمد خوارزمی، به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی. چ ۲، تهران، ۱۳۵۲، ربع مهلکات، صص ۲۸۵ـ۲۸۰.
۱۱. کیمیای سعادت، به کوشش حسین خدیوجم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، ۱۳۶۴. ج ۲، چ ۳، ص ۸۲.
۱۲. برای آگاهی از چند مورد دیگر از تأثیر غزالی بر سعدی ر.ک: «پژوهشی در روایات و مضامین سعدی» از دکتر حسین لسان در ذکر جمیل سعدی، ج ۳، صص ۱۵۹ـ۱۵۰.
۱۳. ابن رشد، فصل المقال فی مابین الحکمه و الشریعه، ترجمۀ سید جعفرسجادی، تهران، انجمن فلسفه ایران، ۱۳۵۸، ص ۶۸.
۱۴. مکاتیب فارسی غزالی، به تصحیح عباس اقبال، ابن سینا، تهران، ۱۳۳۳، ص ۱۲.
۱۵. ابوحامد غزالی، شک و شناخت (ترجمۀ المنقذ من الضلال)، ترجمۀ صادق آیینه‌وند، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۲، ص ۸۵.
۱۶. رک. ابوالحسن دیلمی. سیرت شیخ کبیر ابوعبدالله بن خفیف شیرازی، ترجمۀ‌ یحیی بن جنید شیرازی، تصحیح ا.شیمل ـ طاری، به کوشش دکتر توفیق سبحانی، انتشارات بابک، تهران، ۱۳۶۳.
۱۷. رک. سید جواد طباطبایی، درآمدی فلسفی بر تاریخ اندیشۀ سیاسی ایران، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین‌المللی، ۱۳۶۷، صص ۹۶ـ۷۳.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر دهم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه
  2. اندیشه سعدی
  3. بزرگ مرد تاریخ ادب فارسی
  4. طنز سعدی
  5. سعدی و حبّ وطن
  6. سعدی و اساطیر ایرانی
  7. سعدی و تندروان تصوّف
  8. در باب گلستان
  9. «گلستان» و حقوق طبیعی انسان
  10. نگاه‌ پاک‌ سعدی‌
  11. عاشقانه‌های سعدی به زبان تازی
  12. معرفی دو نسخه خطی کلیات سعدی در کتابخانه ملی پاریس۱
  13. غزل سعدی به روایت فروغی و یوسفی
  14. حسن تقدم و تقدم حسن
  15. پس از روزگار سلغریان*
  16. کارنامه سعدی‌پژوهی ۱۳۸۵