بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و سعدی‌۱

منصور رستگار فسایی‌

سعدی‌شناسی دفتر پنجم ۷۳ دقیقه مطالعه
     شیخ‌ جمال‌الدین‌ (یا فخرالدین‌) ابواسحق‌ (: بسحق‌) حلّاج‌ اطعمه‌ شیرازی‌۲ از شاعران‌ و نویسندگان‌طنزپرداز و نقیضه‌ ساز قرن‌ نهم‌ هجری‌ است‌ که‌ او را «شیخ‌ اطعمه‌»، «شیخ‌ ابواسحق‌ حلاج‌» و «بسحق‌ اطعمه‌»و «مولانا بسحق‌ شیرازی‌» نامیده‌اند. کلمه‌ «بسحق‌» مخفف‌ «ابواسحاق» است‌ و چنان‌ که‌ در املای‌ قدیم‌ فارسی‌شایع‌ بوده‌ است‌، آن‌ را بدون‌ واو و الف‌ می‌نوشته‌اند، مانند بلقاسم‌ به‌ جای‌ ابوالقاسم‌ و بلفرج‌، به‌ جای‌ ابوالفرج‌و این‌ کلمه‌ در واقع‌ کنیه‌ اوست‌. کاتبی‌ هم‌ او را «شیخ‌ بسحق‌» می‌خواند:
شیخ‌ بسحق‌ دام‌ نعمته
‌گرم‌ پخت‌ او خیال‌ اطعمه‌ را
سفره‌ای‌ او گلند از نعمت
‌داد بر خوان‌ خود، صلا همه‌ را
            نامش‌ را جمال‌الدین‌ نوشته‌اند، اما او در یک‌ رباعی‌ خود را جلال‌ می‌خواند:
ای‌ حلقه‌ به‌ گوش‌ سفره‌ات‌ طوق هلال‌
پرداخته‌ای‌ هریسه‌، در عین‌ کمال‌
هر کفچه‌ که‌ می‌زنی‌ به‌ طاس‌ روغن‌
گویی‌ تو که‌ زنده‌ می‌شود روح‌ «جلال‌»۳
            کنیه‌: هم‌ چنان‌ که‌ گفتیم‌، «بواسحق‌»، «بسحق‌» یا «بسحاق» کنیه‌ اوست‌ ولی‌ وی‌ معمولاً این‌ کلمه‌ را به‌عنوان‌ نام‌ یا «تخلص‌» خود به‌ کار می‌برد:
            ـ چنین‌ گوید اضعف‌ عبادالله الرّزاق، ابواسحاق، المعروف‌ به‌ حلاج‌:۴
منصور اناالحق‌ گفت‌، بسحق‌ «انا الحلوا»
این‌ معنی‌ حلوایی‌ و آن‌ دعوی‌ حلّاجی‌۵
***
شمیم‌ قلیه‌ دمد تا قیامت‌ ای‌ بسحاق
ز هر گُلی‌ که‌ دمد از گِل‌ معطّر ما۶
شهرت‌ و القاب‌ او
            حلّاج‌: او خود را معروف‌ به‌ بسحق‌ حلاج‌ می‌خواند: «چنین‌ گوید… ابواسحاق، المعروف‌ به‌ حلّاج‌».
گاهی‌ هم‌ خود را بسحق‌ حلاج‌ می‌نامد:
عصرها باید که‌ تا بسحق‌ِ حلّاجی‌ دگر
مادح‌ حلوا شود، یا مدح‌ خوان‌ بکسمات‌۷
***
حلوای‌ پشمک‌ خوش‌تر توان‌ خورد
در دستگاه‌ بسحاق حلّاج‌۸
***
چه‌ کم‌ می‌گردد از خوان‌ نوالت
‌ببندد زلّه‌ای‌ بسحاق حلاج‌۹
            و در خوابنامه‌ نیز آمده‌ است‌: «این‌ مقبره‌ بسحاق حلّاج‌ است‌ و من‌ در این‌ قبر مونس‌ او خواهم‌ بود».۱۰ اگرچه‌ خود بسحاق خویشتن‌ را معروف‌ به‌ حلّاج‌ می‌داند، اکثر کسانی‌ که‌ درباره‌ شغل‌ بسحق‌ مطلبی‌ نوشته‌اند،وی‌ را «حلّاج‌» به‌ معنی‌ پنبه‌ زن‌ و شغل‌ او را «حلّاجی‌» یا پنبه‌زنی‌ می‌دانند.۱۱
            دولتشاه‌ سمرقندی‌ در تذکره‌ خود می‌نویسد: «… حکایت‌ کنند که‌ به‌ روزگار پادشاه‌ زاده‌ اسکندر بن‌ عمربن‌ شیخ‌ میرزا، ابواسحاق همواره‌ ندیم‌ مجلس‌ بود و چند روزی‌ به‌ مجلس‌ پادشاه‌ حاضر نشد، روزی‌ که‌ به‌مجلس‌ آمد شاهزاده‌ پرسید که‌: مولانا چندین‌ روز کجا بودی‌؟ زمین‌ خدمت‌ بوسید و گفت‌: ای‌ سلطان‌ عالم‌! یک‌روز حلاجی‌ می‌کنم‌ و سه‌ روز پنبه‌ از ریش‌ برمی‌چینم‌ و این‌ بیت‌ فرمود:
منع‌ مگس‌ از پشمک‌ قندی‌ کردن
‌از ریش‌ حلاج‌ پنبه‌ برداشتن‌ است‌».۱۲
            (که‌ در این‌ بیت‌ او «حلاج‌» را بدون‌ تشدید آورده‌ است‌).
            همین‌ حکایت‌، سبب‌ شده‌ است‌ تا بسحاق را صاحب‌ ریشی‌ بلند بدانند و خود وی‌ نیز در رساله‌ خوابنامه‌،به‌ ریش‌ سفید خود اشارت‌ دارد: «… پیری‌ دیدم‌ نشسته‌ بود، لحیه‌ مبارک‌ از حلوای‌ پشمک‌، من‌ چون‌ آن‌ محاسن‌بدیدم‌، ریشم‌ به‌ چشم‌ دل‌ شیرین‌ شد»، (ریشم‌ به‌ نظر دلپذیر آمد) و در همان‌ جا ادامه‌ می‌دهد… «کلاهی‌ از شیربرنج‌… بر سرداشت‌ و ریشه‌ بسحاقی‌ بر آن‌ پیچیده‌ و دیوان‌ این‌ فقیر در کنار داشت‌».۱۳ نظام‌ قاری‌ نیزاشاره‌ای‌ به‌ ریش‌ بسحق‌ دارد:
از جیب‌ها گرد افشاندنت‌ هست‌چون‌ دفع‌ پنبه‌ از ریش‌ حلّاج‌۱۴
            اطعمه‌: لقب‌ دیگر او اطعمه‌ است‌ که‌ این‌ لقب‌ را به‌ این‌ دلیل‌ به‌ وی‌ داده‌اند که‌ در شعر خود به‌ وصف‌ انواع‌طعام‌ها همت‌ گماشته‌ است‌۱۵ و در این‌ مورد باید توجه‌ داشت‌ که‌ این‌ بسحق‌ اطعمه‌ را نباید با «نظام‌الدین‌ احمداطعمه‌» که‌ اندکی‌ پیش‌ از بسحق‌ در شیراز می‌زیسته‌ اشتباه‌ گرفت‌. او نیز، مانند بسحق‌ اطعمه‌، در شعر خویش‌به‌ انواع‌ طعام‌ها اشاره‌ می‌نمود و در اوصاف‌ آنها، داد سخن‌ می‌داد. ظاهراً بسحق‌ اطعمه‌ در این‌ بیت‌ شعر، ازادخال‌ شعر خود با شعر شاعرانی‌ چون‌ احمد اطعمه‌ نگران‌ است‌:
به‌ املای‌ من‌ ز این‌ لطایف‌ بسی‌ است
‌ولی‌ خوف‌ ادخال‌ با هر کسی‌ است‌۱۶
            اگرچه‌ بسحق‌، خود در جایی‌ تصریح‌ می‌کند که‌ فاقد هیچ‌ منصبی‌ و شرفی‌ است‌ و این‌ امر شاید بدین‌ معنی‌باشد که‌ شغل‌ دیوانی‌ و رسمی‌ ندارد، اما حرفه‌ حلّاجی‌ را هم‌ برای‌ او اثبات‌ نمی‌کند بلکه‌ به‌ نظر می‌رسد که‌شغل‌ حلاجی‌، ناشی‌ از همان‌ حکایت‌ دولتشاه‌ و ریش‌ بلند بسحاق باشد. بدون‌ این‌ که‌ بخواهیم‌ نفی‌ شغل‌حلّاجی‌ او را کرده‌ باشیم‌، باید این‌ نکته‌ را یادآوری‌ کنیم‌ که‌ خود بسحاق در انتخاب‌ شهرت‌ حلّاج‌، باز نقیضه‌ای‌دارد با نام‌ منصور حلّاج‌ و مقابله‌ای‌ رندانه‌ با شخصیت‌ او که‌ شهید معنویت‌ و ترک‌ دنیا بود و بسحق‌ رندانه‌خود را شهید شکم‌ و کشته‌ دنیا و طعام‌های‌ آن‌ می‌داند:
منصور اناالحق‌ گفت‌، بسحاق اناالحلوا
این‌ معنی‌ حلوایی‌ و آن‌ دعوی‌ حلّاجی‌۱۷
            بسحق‌، شاید هم‌ خواسته‌ باشد «مدّعی‌» یا «مدّعیان‌» معرفت‌ حلاجی‌ را در عصر خویش‌ به‌ شکم‌ بارگی‌ وبی‌حقیقتی‌ مورد ملامت‌ قرار دهد، با توجه‌ به‌ علاقه‌ فراوانی‌ که‌ بسحق‌ به‌ حافظ‌ دارد، شهرت‌ خود را هم‌ شاید ازاین‌ بیت‌ حافظ‌ گرفته‌ باشد که‌ حلاج‌ و مدعیان‌ را در برابر هم‌ مطرح‌ می‌کند:
حلّاج‌ بر سر دار این‌ نکته‌ خوش‌ سراید
کز مدّعی‌ نپرسند، امثال‌ این‌ مسایل‌
(حافظ‌)
            قرینه‌ دیگر برای‌ این‌ موضوع‌، همان‌ است‌ که‌ از خلال‌ واکنش‌های‌ حافظ‌ وار، ولی‌ طنزآمیز شیخ‌ اطعمه‌، درخلال‌ دعوی‌های‌ شاه‌ نعمت‌ الله ولی‌ استنباط‌ می‌شود و بسحق‌ با همه‌ احترامی‌ که‌ علی‌الظاهر به‌ شاه‌ نعمت‌اللهولی‌ دارد، اعمال‌ زمینی‌ و مادی‌ خود را در برابر عبادات‌ روحانی‌ و مقام‌ معنوی‌ او قرار می‌دهد و حتی‌ جمله‌اناالحق‌ «حلّاج‌» را هم‌ جواب‌ می‌گوید و از آن‌ نقیض‌ «اناالحلوا» می‌سازد.
            هدایت‌ در مجمع‌ الفصحا می‌نویسد: «… شیخ‌ ابواسحاق مرید و معتقد شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ بود و بعضی‌کلمات‌ شاه‌ را به‌ صورت‌ فکاهی‌ تضمین‌ می‌کرد و به‌ ایهام‌ و استعاره‌، اصطلاحات‌ و کلمات‌ اطعمه‌ و اغذیه‌ رامی‌آورد، از آن‌ جمله‌ چون‌ شاه‌ نعمت‌الله به‌ اسلوب‌ مغربی‌ این‌ غزل‌ را گفت‌ که‌:
گوهر بحر بیکران‌ ماییم
‌گاه‌ موجبیم‌ و گاه‌ بغراییم‌
ما بدین‌ آمدیم‌ در دنیا
که‌ خدا را به‌ خلق‌ بنماییم‌
            بسحق‌، در جواب‌ گفت‌:
رشته‌ لاک‌ معرفت‌ ماییم‌
گه‌ خمیریم‌ و گاه‌ بغراییم‌
ما از آن‌ آمدیم‌ در مطبخ‌
که‌ به‌ ماهیچه‌ قلیه‌ بنماییم‌
            چون‌ شاه‌ نعمت‌ الله، ابواسحق‌ را بدید به‌ او گفت‌: رشته‌ لاک‌ معرفت‌ شمایید؟ و شیخ‌ در جواب‌ گفت‌: چون‌نمی‌توانیم‌ از الله بگوییم‌، از نعمت‌ الله می‌گوییم‌».۱۸ و این‌ امر که‌ مبیّن‌ روحیّه‌ طنزساز و شوخ‌ اوست‌، نشان‌می‌دهد که‌ شهرت‌ «حلّاج‌» را هم‌ او به‌ نقیضه‌ نام‌ «منصور حلاج‌» برای‌ خود ساخته‌ است‌ نه‌ به‌ ظاهر حرفه‌حلّاجی‌ و پنبه‌ زنی‌:
پیش‌ از این‌ گر روزی‌ام‌ از گفته‌ بسحاق بود
این‌ زمان‌ مهمان‌ خوان‌ نعمت‌ اللّهم‌ دگر۱۹
***
همچو بسحاق کسی‌ کآش‌ خلیل‌ الله خورد
نعمت‌ الله صفت‌، میر جهان‌ خواهد بود۲۰
            صائب‌ تبریزی‌ نیز به‌ نوعی‌، همین‌ تعارض‌ را مطرح‌ کند که‌:
بکش‌ ز گوش‌ خود این‌ پنبه‌ را برون‌ منصور
کمان‌ِ دار کشیدن‌ نه‌ کار حلّاج‌ است‌
پنبه‌ وازده‌ حلّاج‌ ز حق‌ می‌خواهد
مغز منصور محال‌ است‌ پریشان‌ نشود
ریسمان‌ را پنبه‌ کردن‌ حرفه‌ حلّاج‌ نیست
‌در لباس‌ کثرت‌ ای‌ منصور، وحدت‌ را ببین‌
            و گاهی‌ نیز واژه‌ «حلّاج‌» کنایه‌ از کسی‌ است‌ که‌ حرف‌های‌ درشت‌ را به‌ کنایه‌ یا تصریح‌ بیان‌ می‌کند وموشکاف‌ و اهل‌ دقّت‌ است‌ و می‌تواند امری‌ مبهم‌ را روشن‌ و هویدا سازد که‌ این‌ معانی‌ نیز می‌تواند از نقطه‌ نظرادبی‌، توجیه‌ غیر حرفه‌ای‌ بودن‌ شهرت‌ «حلّاج‌» برای‌ بسحق‌ باشد.
کاش‌ حلّاجی‌ کند او را کسی
‌خواجه‌ ما هم‌ کم‌ از منصور نیست‌
(عبدالغنی‌ ـ آنندراج‌)
شاعر طعام‌
گفت‌ با شاعر طعام‌ به‌ رمز
کلّه‌ پز آن‌ زمان‌ که‌ کیبا دوخت‌…
            بسحق‌، گاهی‌ برای‌ خود القاب‌ دیگری‌ نیز انتخاب‌ می‌کند و خود را «شاعر اطعمه‌» و شعر خویش‌ را «شعراطعمه‌» می‌خواند:
خوان‌ چو نهی‌ بنه‌ عیان‌، «شاعراطعمه‌»بخوان‌لوت‌ خوران‌ به‌ هم‌ نشان‌، دو سه‌ چهار و پنج‌وشش‌***
وگر اشراف‌ و اکابر برسانند، ز جود
«شاعر اطعمه‌» را جایزه‌های‌ کُجَری‌۲۱
***
در نصابی‌ گفته‌ای‌ بسحاق «شعر اطعمه‌» کز سر این‌ سفره‌ معمورند خلق‌ بحروبر۲۲
***
بس‌ که‌ شیرین‌ گفته‌ای‌ بسحاق «شعراطعمه‌»
خرده‌ قند و نباتت‌ در دهان‌ خواهم‌ فشاند۲۳
مرشد گرسنگان‌
تا به‌ تخلّص‌ غزل‌، مرشد گشنگان‌ شدم ‌پخته‌ شده‌ به‌ مطبخم‌ دیگ‌ سخن‌ بدین‌نمط‌۲۴زادگاه‌ بسحق‌
            «… صابونی‌ به‌ گُلاج‌ نوشت‌ که‌ بی‌توقّف‌، باید پالوده‌ و لوزینه‌ و قطائف‌ جمع‌آوری‌ و در وثاق صاحب‌ دیوان‌ اطعمه‌ و جامع‌ مجموع‌ اغذیه‌ ـ ادام‌ الله نعمته‌ ـ علی‌ کافه‌ الکُسنکین‌، جمع‌ آری‌».
            اگر چه‌ هیچ‌ اشاره‌ قاطعی‌ به‌ محل‌ّ تولّد او نداریم‌، اما خود وی‌ از اقامت‌ در شیراز و فارس‌ سخن‌ می‌گوید ودر نسخه‌های‌ قدیمی‌ دیوانش‌ نیز او را بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ خوانده‌اند:
قند بسحق‌ گر از فارس‌ به‌ دریا افتد
موج‌ شربت‌ بکند بیخ‌ سرای‌ کجری‌۲۵
همچو بسحاق ز شیراز برای‌ بغراتا به‌ حدّی‌ است‌ مرا میل‌ خراسان‌ که‌مپرس‌۲۶     او به‌ سعدیه‌ می‌رود و از آب‌ رکنی‌، لذت‌ می‌برد و در مصلّی‌ مقیم‌ می‌شود:
ز شوق آب‌ رکنی‌ و ذوق برنج‌ زرد
همچون‌ قلندران‌ به‌ مصلّا نشسته‌ام‌
یا رفته‌ام‌ به‌ سعدی‌ و در آستان‌ شیخ‌
با نان‌ گرم‌ و ارده‌ و خرما نشسته‌ام‌۲۷
            و طبعاً غذاهایی‌ چون‌ مُزعفر شیراز را از غذاهایی‌ چون‌ بغرای‌ خراسان‌ برتر می‌داند:
اگر چه‌ ملک‌ خراسان‌ گرفته‌ بغراست
‌کجا رسی‌ تو به‌ گَرد مزعفر شیراز
            دولتشاه‌ سمرقندی‌ نیز می‌نویسد که‌ «او در شهر شیراز همواره‌ مصاحب‌ حکام‌ و اکابر بودی‌»۲۸ و درشیراز بنا به‌ نوشته‌ عبدالرزاق کرمانی‌، در مجموعه‌ احوال‌ شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ «شیخ‌ ابواسحق‌ اطعمه‌ به‌ خدمت‌حضرت‌ مقدّسه‌ رسید».۲۹ قراین‌ دیگری‌ نیز از اقامت‌ او در شیراز و آشنایی‌ کامل‌ او با احوال‌ و زبان‌ و رسوم‌مردم‌ شیراز خبر می‌دهد:
            ـ به‌ اصطلاح‌ شیرازیان‌ پسران‌ خوشگل‌ را مخلف‌ گوید و این‌ مخلف‌ هر چند پر بر پایش‌ نباشد، نازنین‌تر.
            ـ البشنزه‌: ارده‌ کنجدی‌ که‌… از کازرون‌ به‌ سوغات‌ بسحق‌ بیاورند…
خانواده‌
            او جز کنیه‌ ابواسحقی‌ هیچ‌ اشاره‌ای‌ به‌ خانواده‌ خود ندارد، تنها در یک‌ مورد جمله‌ای‌ از پدر خود را در قطعه‌ای‌ می‌آورد:
صباحم‌ یکی‌ کاچی‌ آورد پیش
‌وز آن‌ خشم‌ بر رفت‌ دودم‌ به‌ سر
از آن‌ کین‌ چو از خانه‌ بیرون‌ شدم
‌به‌ مهمانی‌ام‌ خواند یاری‌ دگر
چو رفتم‌ عدس‌ بود و نان‌ جوین
‌به‌ یاد آمدم‌ آن‌ چه‌ گفتی‌ پدر
به‌ هر حال‌ مر بنده‌ را شکر به‌
که‌ بسیار بد باشد از بد، بتر۳۰
ولادت‌ بسحق‌
            «… از تاریخ‌ ولادت‌ ابواسحق‌ اطلاعی‌ نداریم‌ ولی‌ می‌دانیم‌ که‌ در عهد حکومت‌ سلطان‌ اسکندر بن‌ عمر شیخ‌ بر فارس‌، ابواسحاق از ندمای‌ او بود.۳۱ میرزا اسکندر بعد از کشته‌ شدن‌ عمر شیخ‌ (۷۹۶هـ.قِ.) با آن‌که‌ خردسال‌ بود، به‌ فرمان‌ جدّش‌ با برادران‌ دیگر خود، پیر محمد و میرزا رستم‌ و میرزا بایقرا، فارس‌ را درتیول‌ داشت‌ و این‌ برادران‌ بعد از فوت‌ تیمور و در طی‌ اشتغالات‌ شاهرخ‌ در راه‌ تحکیم‌ بنیان‌ سلطنت‌ خویش‌، هم‌چنان‌ بر ولایات‌ جنوبی‌ ایران‌ حکومت‌ می‌کردند و چون‌ حکومت‌ فارس‌ در دست‌ برادر بزرگ‌تر یعنی‌ پیر محمدبود، میرزا اسکندر، در این‌ گیرودار، بیشتر در ناحیه‌ جبال‌ و عراق می‌گذراند و بعد چون‌ میان‌ او و برادرانش‌نزاع‌ درگرفت‌، در سال‌ ۸۱۱هـ. ق. به‌ خراسان‌ گریخت‌ و مشمول‌ عنایات‌ عم‌ّ خود شاهرخ‌ گردید و اندکی‌ بعد که‌برادرش‌ پیر محمد به‌ دست‌ یکی‌ از امرای‌ خود کشته‌ شد، اسکندر فارس‌ و اصفهان‌ را مسخر کرد و به‌ سال‌۸۱۲هـ. ق. در آن‌ ناحیه‌ جانشین‌ برادر شد، تا به‌ شرحی‌ که‌ در تواریخ‌ مسطور است‌ به‌ سال‌ ۸۱۷ اسیر و کور ومقتول‌ گردید، پس‌ قاعدتاً باید اشاره‌ دولتشاه‌ سمرقندی‌ بدین‌ که‌ «به‌ روزگار پادشاه‌ زاده‌ اسکندر بن‌ عمر شیخ‌میرزا، ابواسحاق ندیم‌ مجلس‌ او بود» مربوط‌ به‌ همین‌ چند سال‌ معدود، میان‌ ۸۱۲ـ۸۱۷ باشد. دولتشاه‌ در ادامه‌همین‌ اشاره‌ می‌نویسد: «چند روزی‌ به‌ مجلس‌ پادشاه‌ حاضر نشد، روزی‌ که‌ به‌ مجلس‌ آمد، شاهزاده‌ پرسیدکه‌: مولانا چندین‌ روز، کجا بودی‌؟ بسحق‌ زمین‌ خدمت‌ ببوسید و گفت‌: ای‌ سلطان‌ عالم‌، یک‌ روز حلّاجی‌ می‌کنم‌و سه‌ روز پنبه‌ از ریش‌ بر می‌چینم‌… و گویند مولانا بسحق‌ ریش‌ دراز داشته‌، از قاعده‌ بیرون‌…».۳۲ معلوم‌نیست‌ این‌ لطیفه‌ را که‌ یک‌ روز حلّاجی‌ می‌کنم‌ و سه‌ روز پنبه‌ از ریش‌ برمی‌چینم‌، شرح‌ حال‌ پردازان‌ قرن‌ نهم‌،به‌ مناسبت‌ شهرت‌ بسحق‌ به‌ «حلّاج‌» ساخته‌ و به‌ دولتشاه‌ رسانیده‌ بودند یا آن‌ که‌ واقعاً همین‌ گونه‌ بوده‌ است‌.
            منظور، از ورود در این‌ مبحث‌ آن‌ بود که‌ دریابیم‌ که‌ در سال‌های‌ ۸۱۲ـ۸۱۷، ابواسحق‌ به‌ مرحله‌ای‌ ازشهرت‌ رسیده‌ بود که‌ می‌توانست‌ در دستگاه‌ سلاطین‌ پذیرفته‌ شود و مثلاً میان‌ چهل‌ و پنجاه‌ سال‌ داشته‌ است‌و بدین‌ تقدیر باید ولادتش‌ دست‌ کم‌ میان‌ اواسط‌ قرن‌ هشتم‌ و سال‌های‌ دهه‌ دوم‌ از نیمه‌ دوم‌ آن‌ قرن‌ اتفاق افتاده‌ باشد».۳۳
درس‌ و مکتب‌ بسحق‌
            «… نمی‌دانیم‌ مولانا ابواسحق‌ چه‌ فرا گرفته‌ و کجا و نزد چه‌ کسانی‌ درس‌ خوانده‌ و یا آن‌ که‌ اشتغالش‌ به‌ شاعری‌ که‌ گویا منافی‌ پنبه‌ زنی‌ و ندّافی‌ او نبود، به‌ سابقه‌ مطالعات‌ و ذوق شخصی‌ صورت‌گرفته‌ بود. به‌ هر حال‌ استقبال‌های‌ بسحق‌ نشان‌ می‌دهد که‌ او به‌ رسم‌ شعرای‌ زمان‌ در دیوان‌های‌ مشهورشاعران‌ پارسی‌گوی‌، مرور کرده‌ و به‌ شیوه‌ آنان‌ به‌ شاعرانی‌ از قبیل‌ سلمان‌، سعدی‌، خسرو، حافظ‌، کمال‌خجندی‌ و… جواب‌ گفتن‌ آثار آنان‌، توجه‌ خاصی‌ داشته‌ است‌ و این‌ رسم‌ یعنی‌ استفاده‌ از غزل‌ها و قصاید وقطعات‌ مشهور فارسی‌ برای‌ طنز و شوخی‌، پیش‌ از این‌ هم‌ معمول‌ بوده‌ است‌…».۳۴
            در بعضی‌ از قطعات‌ و اشعار وی‌ اشاراتی‌ وجود دارد که‌ آگاهی‌ او را بر بسیاری‌ از دانش‌های‌ زمان‌، آیات‌و احادیث‌ و امثال‌ و فنون‌ ادبی‌ و لغت‌ نشان‌ می‌دهد، به‌ عنوان‌ مثال‌ اطلاعات‌ نجومی‌ او در رساله‌ ماجرای‌ برنج‌و بغرا نشان‌ می‌دهد که‌ او این‌ دانش‌ها را بیشتر از حدّ دانش‌های‌ عوامانه‌ و عمومی‌ می‌داند و باید آنها را درمکتب‌ و مدرسه‌ای‌ اخذ کرده‌ باشد:
            «… باشد که‌ در اسطرلاب‌ نان‌، کرده‌ کوکب‌ طالع‌ ما بیند که‌ در برج‌ حمل‌ ما برّه‌ شیر مست‌ مقارنه‌ دارد یا درمنزل‌ ثور با گوشت‌ گاو پیر احتراق خواهیم‌ یافت‌:
کوکب‌ بخت‌ مرا هیچ‌ منجّم‌ نشناخت
‌یا رب‌ از مادر گیتی‌ به‌ چه‌ طالع‌ زادم‌؟
            چون‌ با منجّم‌ روغن‌، بگفتند، جواب‌ داد: که‌ در زیج‌ گرد خوان‌ به‌ رصد مرصود نان‌ پهنی‌ که‌ بسته‌اند،می‌نماید که‌ فردا به‌ طالع‌ سعد چون‌ دو درجه‌ و یک‌ دقیقه‌ از اول‌ چاشت‌، بگذرد، تربیع‌ قرص‌ آفتاب‌ و ماه‌ و نان‌ وپنیر در برج‌ جوزا و گردکان‌ پرمغز خواهد بود و مقارنه‌ با ستاره‌ دنباله‌ دار کلونده‌ خاجگانه‌ دارد و محاق وکسوفش‌ در برج‌ ثریّای‌ خوشه‌ انگور شاهانی‌، خواهد بود تا تمام‌ محترق گردند، باشد که‌ این‌ قران‌ها آخرگردد».۳۵
            اطّلاعات‌ علمی‌ دیگر بسحاق در فواتح‌ حکایات‌ و داستان‌هایی‌ چون‌ سفره‌ کنزالاشتها و داستان‌ مزعفر وبغرا، حاکی‌ از دانشی‌ منظم‌ و صرف‌ وقتی‌ طولانی‌ در اکتساب‌ معارف‌ است‌. مثلاً به‌ این‌ ابیات‌ درباره‌ حضرت‌ختمی‌ مرتبت‌ توجه‌ فرمایید:
دگر، بوی‌ مشک‌ درودم‌ بر اوست
‌که‌ حلوا بغایت‌ همی‌ داشت‌ دوست‌
حبیب‌ خدا سیّد المرسلین
‌که‌ محبوب‌ او گشته‌ بود انگبین‌
بشیر و نذیر و سراج‌ منیر
که‌ بود اختیارش‌ به‌ معراج‌ شیر
جهان‌ در جهان‌ ترک‌ لذّات‌ کرد
که‌ از نان‌ جو سیر هرگز نخورد
ز حق‌ باد رضوان‌ به‌ یاران‌ او
که‌ همکاسه‌ بودند بر خوان‌ او۳۶
            به‌ علاوه‌ از اشارات‌ خود وی‌، برمی‌آید که‌ او در مکتب‌ و مدرسه‌ مقیم‌ بوده‌ است‌ و مردم‌ برای‌ دریافت‌ شعریا استنساخ‌ آثارش‌ به‌ آن‌ جا مراجعه‌ می‌کرده‌اند: «… اما… این‌ ضعیف‌ به‌ حکم‌ نص‌ّ و امّا بنعمه‌ ربک‌ّ فحدّث‌سخن‌ در اطعمه‌ به‌ حدّی‌ رسانید که‌ مجموع‌ شعرای‌ زمان‌ و سخنوران‌ جهان‌، دانستند که‌ در دستگاه‌ شاعری‌،چند مرده‌ حلّاج‌ است‌… چون‌ صیت‌ سخن‌ وی‌ به‌ اطراف‌ و اکناف‌ رفته‌ بود مسافران‌ از هر طرف‌ می‌آمدند و ازلطف‌ منطق‌ و حسن‌ هیأت‌ این‌ درویش‌ دلریش‌، نسخه‌ حسابی‌ بر می‌گرفتند، اتفاقاً جماعتی‌… متعطشان‌شربتخانه‌، از بلاد هند، به‌ مدرسه‌ای‌ که‌ مسکن‌ این‌ مسکین‌ کم‌ بضاعت‌ بود و در آن‌ جا، اشتغال‌ به‌ درس‌ کتاب‌اطعمه‌ می‌نمود، نزول‌ کردند و صباح‌ بامداد با طبق‌های‌ عقاقیر، به‌ درسگاه‌… حاضر آمدند و مجلس‌… به‌ قرائت‌آیه‌ کریمه‌ قوله‌، مع‌ اکلها دائم‌ مزیّن‌ و منوّر گردانیدند…»۳۷ او حتی‌ گاهی‌ به‌ شیوه‌ نصاب‌ الصبیان‌ شعرمی‌گوید و در جواب‌ ابونصر فراهی‌ می‌سازد:
گر نصایی‌ هست‌ صبیان‌ این‌ نصاب‌گشنگان
‌زیر هر لونی‌ از این‌، پنهان‌ است‌ اسراری‌ دگر
در نصابی‌ گفته‌ای‌ بسحاق شعر اطعمه
‌کز سر این‌ سفره‌ معمورند خلق‌ برّ و بحر۳۸
            حس‌ّ نقادّی‌ او نیز گویای‌ این‌ نکته‌ است‌ که‌ توغّل‌ در آثار نظم‌ و نثر قدما را با مداومتی‌ فراوان‌ دنبال‌ کرده‌است‌ به‌ نحوی‌ که‌ نه‌ تنها در نظیره‌گویی‌ و نقیضه‌ سازی‌ آثار دیگران‌ کم‌ نمی‌آورده‌، که‌ در تحلیل‌ هنری‌ آثاربرگزیده‌ و شاعران‌ نام‌آور ادب‌ فارسی‌ هم‌ دیدی‌ روشن‌ و خردمندانه‌ داشته‌ است‌:
            «… با وجود اوصاف‌ فردوسی‌ که‌ نمک‌ کلام‌ او چاشنی‌ دیگ‌ هر طعام‌ است‌ و مثنویات‌ نظامی‌ که‌ نبات‌ ابیات‌او طعمه‌ طوطیان‌ شکر زبان‌ است‌ و طیّبات‌ سعدی‌ که‌ در مذاق اهل‌ وفاق، بالاتّفاق، چون‌ عسل‌ شیرین‌ است‌ وغزلیّات‌ خواجه‌ جمال‌الدین‌ سلمان‌ که‌ در کام‌ اهل‌ کلام‌، به‌ مثابه‌ شیر و انگبین‌ است‌ و با دستگاه‌ طبع‌ خواجوی‌کرمانی‌ که‌… بیانش‌ علاج‌ سودازدگان‌ سلسله‌ سخن‌ است‌ و با دقایق‌ مقالات‌ عماد فقیه‌ که‌ نطق‌ شیرین‌ او،ادویه‌ای‌ است‌ دل‌ جو و با طلاقت‌ الفاظ‌ و متانت‌ معانی‌ حافظ‌ که‌ خمر است‌ بی‌ خمار و شرابی‌ است‌خوشگوار…».۳۹
            بسحق‌، حتّی‌ در دیباچه‌ سفره‌ کنزالاشتها، به‌ درمانی‌ پزشکانه‌ و روانشناسانه‌ دست‌ می‌زند و انگیزه‌ خودرا در نظم‌ آن‌ منظومه‌ چنین‌ عنوان‌ می‌کند:
            «… ناگاه‌ محبوب‌ سیمین‌بر و مطلوب‌ ماه‌ پیکر، بادام‌ چشم‌ شکر لب‌ ترنج‌ غبغب‌، نار پستان‌ پسته‌ دهان‌،چرب‌ زبان‌،… از در آمد و گفت‌: به‌ غایت‌ بی‌ اشتهایم‌ و ممتلی‌ شده‌ام‌، چاره‌ چیست‌؟ گفتم‌: من‌ از برای‌ تو رساله‌سفره‌ای‌ سازم‌ که‌ چون‌ یک‌ بار بخوانی‌ اشتهایت‌ پیدا شود، پس‌ از برای‌ خاطر او کمری‌ بر میان‌ جان‌ بستم‌ و به‌آتش‌ سعی‌، در دیگ‌ اندیشه‌، طعامی‌ پختم‌ و نام‌ این‌ سفره‌، کنزالاشتها کردم‌، بدان‌ سبب‌ که‌ آن‌ روز عید فطر بودو در آن‌ روز اکل‌ و شرب‌ بسیار است‌…».۴۰
گفت‌ بسحاق چنین‌ شعر ز انواع‌ طعام‌
تا شود گرسنه‌ آن‌ سیر که‌ خواند یک‌ بار۴۱
            و معتقد است‌ چنین‌ کاری‌ را فقط‌ او می‌تواند انجام‌ دهد:
بسحاق کس‌ نپخت‌ خیالی‌ چنین‌ دقیق
‌مخصوص‌ توست‌ از شعرا این‌ خیال‌ها۴۲
بسحاق نسبت‌ سخن‌ خود مکن‌ به‌ قند
از بهر آن‌ که‌ شعر تو غیر مکرر است‌۴۳
میل‌ بسحق‌ به‌ این‌ اطعمه‌ بی‌چیزی‌ زیست‌
غالب‌ الظّن‌ من‌ آن‌ است‌ که‌ اسراری‌ هست‌۴۴
            بسحق‌ شعر خود را موجب‌ شادی‌ مردم‌ می‌داند:
دهان‌ مردم‌ از اشعار بسحق‌
چو نار و پسته‌، خندان‌ آفریدند۴۵
            او گاهی‌ نیز به‌ شیوه‌ اهل‌ علم‌، استناد به‌ اشعار عربی‌ دارد و اشعار ملّمع‌ می‌سازد:
ز پیشین‌ تا پسین‌ گرم‌ است‌ و تازه
‌نصیحت‌ گفتمش‌ از روی‌ یاری‌
***
تمتّع‌ من‌ شمیم‌ِ عرار نجدٍ
فما بعد العیّشه‌ مِن‌ عرار
***
در خوردن‌ لوت‌ و صفت‌ اطعمه‌ کردن‌
تالله لقد آثرک‌ الله، علینا۴۶
***
کاچی‌ به‌ کشک‌ دیگر امروزش‌ آزمودم
‌من‌ جرّب‌ المجرّب‌ حلّت‌ به‌ الندامه‌
***
رشته‌ را میل‌ به‌ لوزینه‌ صریح‌ است‌ و دلیل
‌آن‌ که‌ الجنس‌ الی‌ الجنس‌ کماقیل‌ یمیل‌
***
گر نهی‌ سر بر آستان‌ کدک
‌اِن‌ّ هذا اقل‌ّ ما فی‌ الباب‌۴۷
معیشت‌ بسحق‌
            زندگی‌ بسحق‌ توأم‌ با فقر و تهیدستی‌ گذشت‌ و از این‌ امر در آثار او نمونه‌هایی‌ فراوان‌ می‌توان‌ یافت‌. به‌ قول‌ شادروان‌ صفا «… بسحق‌ به‌ جای‌ هزل‌ و طعن‌ اجتماعی‌، جواب‌ها و استقبال‌های‌ خود را منحصربه‌ توصیف‌ اطعمه‌ و اغذیه‌ کرده‌، اما یقین‌ است‌ که‌ در ذکر این‌ اوصاف‌، سخن‌ او خالی‌ از بیان‌ آرزوهای‌ پنهانی‌طبقات‌ محروم‌ جامعه‌ آن‌ زمان‌ و شاید خود شاعر نبود…»۴۸ او در قطعه‌ای‌ که‌ در مدح‌، ساخته‌ است‌ و با آن‌کتابی‌ را که‌ همان‌ دیوان‌ اطعمه‌ باشد به‌ ممدوح‌ هدیه‌ داده‌ است‌، از گرسنگی‌ خود می‌نالد و احتیاج‌ خود را مطرح‌می‌سازد و خویشتن‌ را تاراج‌ زده‌ ترکان‌ می‌خواند:
فلک‌ قدرا! تو آن‌ بحر عطایی
‌که‌ حاتم‌ پیش‌ جودت‌ هست‌ محتاج‌
چو در یک‌ قطعه‌ شیرین‌ بخوانم
‌بر طبعت‌ که‌ هست‌ آن‌ بحر موّاج‌
شما را تحفه‌ آوردم‌ کتابی
‌پر از حلوا و مرغ‌ و نان‌ و کوماج‌
کنون‌ خود گشنه‌ می‌مانم‌ در این‌ شهر
که‌ ترکان‌ کرده‌اند آن‌ غلّه‌ تاراج‌
به‌ صد بلغور می‌افتد به‌ دستم‌
ز قزغان‌ فلک‌ یک‌ کفچه‌ اوماج‌
ندارم‌ بهر بغرا یک‌ سپر آرد
همی‌ پیچم‌ به‌ خود چون‌ تیر تمتاج‌
چه‌ کم‌ گردد گر از خوان‌ نوالت
‌ببندد زلّه‌ای‌ بسحاق حلّاج‌۴۹
            بسحق‌ مسئله‌ فقر را بسیار مهم‌ می‌داند و در داستان‌ مزعفر و بغرا می‌گوید:
چو نعمت‌ نماند به‌ کس‌ پایدار
همان‌ به‌ که‌ آشی‌ بود یادگار
ز جوع‌ ار کسی‌ چشمش‌ افتد به‌ گو
به‌ نانی‌ کند شاهنامه‌ گرو
            و در مقدمه‌ای‌ که‌ در مدح‌ «کُجَری‌» می‌نویسد، از فقدان‌ نعمت‌ می‌نالد: «مدتی‌ است‌ که‌ تنور طبیعت‌ و دیگدان‌فکرت‌ به‌ واسطه‌ فقدان‌ نعمت‌، افسرده‌ گشته‌…».۵۰ او می‌خواهد تا از پی‌ روزی‌ به‌ غربت‌ برود تا شاید به‌پادشاهی‌ با ذل‌ برسد و زلّه‌ای‌ از او بیابد:
از پی‌ روزی‌ اگر روزی‌ به‌ غربت‌ گم‌ شدم
‌بنده‌ را از مطبخ‌ سلطان‌ باذل‌ جو خبر۵۱
میر مرز وقت‌، معیّن‌ کرد گردون‌ تا رسد
ز آن‌ میان‌ روزی‌ به‌ جمعی‌ زلّه‌ بند خشک‌ وتر
هست‌ امیدم‌ به‌ روزی‌ ده‌ که‌ آید مستجاب‌
این‌ دعاها از من‌ بیچاره‌ بی‌ خواب‌ و خور
            و آنگه‌ می‌نالد که‌:
چند چو بسحق‌ کشی‌ در جهان‌
خویشتن‌ از بهر شکم‌ در بلا۵۲
            او خود را سرگردان‌ «غذا» می‌داند که‌ به‌ جستجوی‌ آن‌ به‌ هر جا می‌رود:
من‌ گرسنه‌ و سیر نگردیده‌ ز توشه‌
هم‌ با سر انبانه‌ یخنی‌ به‌ فره‌ بست‌
***
بسحاق دوان‌ شد چو سگان‌ از پی‌ میده‌
باز از هوس‌ قسب‌ و خرک‌ پاره‌ گره‌ بست‌۵۳
***
گر اشتها به‌ شعر منت‌ شد عجب‌ مدار
کاین‌ گشنگان‌ حدیث‌ غذا، خوش‌ ادا کنند۵۴
***
سال‌ها از بهر کاچی‌ در صفاهان‌ گشته‌ام‌
قرن‌ها از بهر بغرا در خراسان‌ بوده‌ام‌۵۵
            اما کریمی‌ در جهان‌ نیست‌؛
رزق بسحق‌ گر از کیسه‌ یاران‌ باشد
طاس‌ لوزینه‌ به‌ دست‌ دگران‌ خواهد بود!!۵۶
            و ناامیدانه‌ می‌سراید که‌:
در جواب‌ جوع‌ اگر امشب‌ بود حالم‌ چو دوش
‌بعد از اینم‌ زندگانی‌ بس‌، نمی‌خواهم‌ دگر
پیش‌ از این‌ گر روزی‌ام‌ از گفته‌ بسحق‌ بود
این‌ زمان‌ مهمان‌ خوان‌ نعمت‌ اللّهم‌ دگر۵۷
            به‌ هر حال‌، او خود را گرسنه‌ای‌ از خیل‌ گرسنگان‌ و حتی‌ گاهی‌ مرشد گرسنگان‌ می‌خواند:
تا به‌ تخلّص‌ غزل‌ مرشد گشنگان‌ شدم‌
پخته‌ شده‌ به‌ مطبخم‌ دیگ‌ سخن‌ بدین‌نمط‌۵۸***
صبا به‌ گلشن‌ کیپا گرت‌ گذار افتد
به‌ حق‌ّ پاچه‌ که‌ بویی‌ به‌ گشنگان‌ آری‌۵۹
            و گاهی‌ خویشتن‌ را «مسکین‌» معرفی‌ می‌کند:
گفت‌ با شاعر طعام‌ به‌ رمز
کلّه‌ پز آن‌ زمان‌ که‌ کیپا دوخت‌
کآتش‌ معده‌های‌ مسکینان‌
چون‌ برافروخت‌، خوان‌ نعمت‌ سوخت‌۶۰
مرگ‌ بسحق‌
            وفات‌ او را به‌ سال‌ ۸۲۷ (برابر با ۱۴۲۳ میلادی‌) یا ۸۳۰ (برابر با ۱۴۲۷ میلادی‌) یا ۸۳۷ یا ۸۴۰ نوشته‌اند.۶۱ قبرش‌ در زاویه‌ جنوب‌ غربی‌ تکیه‌ چهل‌ تنان‌ شیراز باقی‌ است‌ و عوام‌ شیراز را اعتقاد بر آن‌ است‌که‌ هر که‌ شب‌ جمعه‌، با نیّت‌ خالص‌ به‌ زیارت‌ قبر شیخ‌ رود و در آن‌ جا بعد از قرائت‌ فاتحه‌ و اخلاص‌ از روح‌شیخ‌ طلب‌ طعامی‌ نماید، مطلوب‌ او حاصل‌ گردد.
            بسحق‌ در پایان‌ رساله‌ منثور خوابنامه‌، اشاره‌ای‌ دارد به‌ آرامگاه‌ خویش‌. در آن‌ جا خواب‌ می‌بیند که‌ پیری‌نورانی‌ که‌ ترکیبی‌ از همه‌ غذاهای‌ لذیذ است‌، به‌ نزد او می‌آید و بسحق‌ از می‌پرسد که‌ این‌ چه‌ گنبد است‌ و تو چه‌کسی‌؟ و این‌ جا چه‌ می‌کنی‌؟ و پیر پاسخ‌ می‌دهد: «… این‌ مقبره‌ بسحق‌ حلّاج‌ است‌ و من‌ در این‌ قبر مونس‌ اوخواهم‌ بود تا قیامت‌ که‌ برخیزد و این‌ بیت‌ خواندم‌:
چشمم‌ آن‌ دم‌ که‌ ز شوق تو نهم‌ سر به‌ لحد
تا دم‌ صبح‌ قیامت‌ نگران‌ خواهد بود».
            شادروان‌ علی‌اصغر حکمت‌ شیرازی‌ که‌ در سال‌ ۱۳۲۷ شمسی‌ بخش‌ از سعدی‌ تا جامی‌ تاریخ‌ ادبیات‌ادوارد براون‌ را به‌ فارسی‌ ترجمه‌ کرده‌ است‌، در حاشیه‌ همان‌ کتاب‌ می‌نویسد: «در وقت‌ حاضر که‌ به‌ تحریراین‌ حواشی‌، خاطر مشغول‌ است‌، مقبره‌ شیخ‌ اطعمه‌ در شیراز باقی‌ است‌ و سنگی‌ که‌ بر قبر او افتاده‌ بود، ازقرن‌ نهم‌ هجری‌ باقی‌ مانده‌ و در سال‌ ۱۳۲۷ هنوز آن‌ سنگ‌ در محل‌ خود موجود بود. بعد از آن‌ در حدود سال‌۱۳۶۸هـ.ق. بعضی‌ مردمان‌ طمّاع‌ و عتیقه‌خران‌ بی‌انصاف‌ که‌ دشمن‌ آثار تاریخی‌ و قبور بزرگانند، آن‌ سنگ‌ رابه‌ سرقت‌ برده‌ و به‌ جای‌ آن‌ سنگی‌ نو و زشت‌ گذاشته‌اند و متصدیان‌ امور معارف‌ و اوقاف‌ هم‌، اندک‌ توجّهی‌نفرموده‌ و تبعات‌ فقدان‌ این‌ اثر تاریخی‌ و ادبی‌ بر عهده‌ ایشان‌ است‌».۶۲ «سنگی‌ که‌ از قرن‌ نهم‌ بر روی‌ این‌ قبربود به‌ علّت‌ عتیقه‌ بودن‌ به‌ موزه‌ فارس‌ منتقل‌ شد و بعداً به‌ همّت‌ جمعی‌ از معاریف‌ و اهل‌ ذوق، سنگ‌ جدیدی‌تهیه‌ و بر روی‌ قبر قرار داده‌ شد».۶۳
            اما بر سنگ‌ قبری‌ که‌ پس‌ از آن‌ سنگ‌، بر روی‌ قبر شیخ‌ نهاده‌ شده‌ است‌، به‌ غلط‌ نام‌ صاحب‌ آن‌ گور را«احمد» نوشته‌اند که‌ نشان‌ می‌دهد شیخ‌ ابواسحق‌ را با نظام‌الدین‌ احمد اطعمه‌ اشتباه‌ کرده‌اند. بر روی‌ این‌ سنگ‌قبر آمده‌ است‌ که‌: الله جل‌ّ جلاله‌، الهنا، محمّد نبیّنا و القرآن‌ کتابُنا و الاسلام‌ دیننا و الکعبه‌ قبلتنا و المؤمنون‌اخواننا (و در داخل‌ قوسی‌ نوشته‌ شده‌) علی‌ امامنا (و در زیر این‌ شعر و جملات‌):
زینهار ار بگذری‌ روزی‌ به‌ قبر این‌ گدا
شاد کن‌ روح‌ من‌ مسکین‌ به‌ حلوای‌ دعا۶۴
            نام‌ شریفش‌ احمد، کنیه‌ ابواسحاق، متوفی‌ در سال‌ ۸۴۰ هجری‌ قمری‌.۶۵
            مرحوم‌ فرصت‌ الدّوله‌ شیرازی‌ می‌نویسد: «وفاتش‌ در حدود ۸۳۰ بوده‌، در تذکره‌ ریاض‌ العارفین‌ مسطوراست‌ که‌ قبرش‌ در تکیه‌ چهل‌ تنان‌ است‌ و جمعی‌ را نیز همین‌ اعتقاد است‌. الحال‌ برای‌ رفع‌ ابهام‌ می‌گوییم‌ که‌ دراین‌ اوان‌، خود این‌ فقیر، همّت‌ گماشته‌، قدری‌ از آن‌ سنگ‌ مزار مذکور را که‌ در زیر گل‌ پنهان‌ بود، ظاهر ساختم‌ وآن‌ را خواندم‌، بر آن‌ نقر شده‌، این‌ کلمات‌: «المرحوم‌ المغفور، السید الشهید، جمال‌ الدین‌ محمود بن‌ نصیر بن‌محمد بن‌ جمال‌ الدین‌ محمود الافزری‌ فی‌ سنه‌ خمسین‌ و سبعمائه‌» پس‌ معلوم‌ می‌شود که‌ این‌ مزار شیخ‌ اطعمه‌نیست‌. اگر مقصود صاحبان‌ تذکره‌ و غیرهم‌، همین‌ لوح‌ مزار است‌، اشتباه‌ کرده‌اند و اگر در جای‌ دیگر از تکیه‌چهل‌ تنان‌، مدفون‌ شده‌، قبرش‌ از میان‌ رفته‌، معلوم‌ نیست‌.۶۶
شعر ابواسحق‌ اطعمه‌
            ابواسحق‌، شاعری‌ است‌ باذوق، خوشگو و طنزسرا که‌ اشعار خود را وقف‌ اطعمه‌ کرده‌ است‌ و به‌ قول‌ خود وی‌ «چون‌ خداوند یگانه‌ این‌ فقیر را طبع‌ نظم‌ که‌ عطیّه‌ای‌ از عطایای‌ نامتناهی‌ است‌، کرامت‌ فرمود،مزاحی‌ مباح‌ می‌خواستم‌ بین‌ الجد و الهزل‌… امید که‌ دیگ‌ این‌ اطعمه‌ گوناگون‌ که‌ طبّاخ‌ طبیعت‌ بر دیگدان‌ فکرت‌نهاد، تا قیام‌ قیامت‌ از جوش‌ بازنایستد…».۶۷
خوانی‌ کشیده‌ام‌ ز سخن‌ قاف‌ تا به‌ قاف‌
هم‌ کاسه‌ای‌ کجاست‌ که‌ آید برابرم‌
            ادوارد براون‌ در این‌ باره‌ می‌نویسد: «اشعار بسحق‌، مملو است‌ از اصطلاحات‌ کهنه‌ و متروک‌ فن‌ّ طبّاخی‌قرون‌ وسطای‌ ایران‌ و غالباً لطف‌ آن‌ در این‌ است‌ که‌ همه‌، در استقبال‌ اشعار جدی‌ دیگران‌ که‌ در زمان‌ شاعر درالسنه‌ و افواه‌ متداول‌ بوده‌ است‌، به‌ نظم‌ آمده‌ است‌».۶۸
            ذهن‌ بسحق‌ به‌ حدی‌ در به‌ خاطر آوردن‌ اشعار مناسب‌، از شاعران‌ گذشته‌ و اشعار معروف‌ آنها و امثال‌ وحکم‌ فارسی‌ و عربی‌ چالاک‌ است‌ و سرعت‌ انتقال‌ او به‌ حدّی‌ زیاد است‌ که‌ در هر جمله‌ و عبارت‌ منظوم‌ یامنثور او، آیه‌، حدیث‌، ضرب‌المثل‌، یا شعر و جمله‌ای‌ را از بزرگان‌ و کتب‌ دینی‌ و ادبی‌ می‌توان‌ پیدا کرد و عظمت‌ذهن‌ مبتکر و خلّاق او و حافظه‌ چالاک‌ و نیروی‌ تداعی‌ سرشار وی‌ را در تلفیق‌ و ترتیب‌ و تهذیب‌ ونتیجه‌گیری‌های‌ حاصل‌ از آنها، باز شناخت‌. مطالعه‌ در شعر وی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ او به‌ رسم‌ شاعران‌ زمان‌، دردیوان‌های‌ مشهور شاعران‌ پارسی‌ گوی‌ مروری‌ دقیق‌ و عمیق‌ داشته‌ و در جواب‌گویی‌ که‌ به‌ شیوه‌های‌ خاص‌هریک‌ از آنها مهارت‌ و توانایی‌ فراوانی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بوده‌ و توانسته‌ است‌ با سرودن‌ اشعاری‌ به‌ فارسی‌ وعربی‌ و لهجه‌ محلی‌ و شیرازی‌ مهارت‌ لفظی‌ و قدرت‌ معنوی‌ خود را به‌ منصّه‌ ظهور برساند.
            شعر بسحق‌ اگرچه‌ به‌ دلیل‌ به‌ کارگیری‌ الفاظ‌ و ترکیبات‌ و مضامین‌ مربوط‌ به‌ اغذیه‌ و اشربه‌، طبیعتاً عمق‌و گستره‌ معنایی‌ ندارد و استحکام‌ لفظی‌ وی‌ نیز به‌ پایه‌ شاعران‌ طراز اول‌ فارسی‌ زبان‌ نمی‌رسد، اما در شعراو نوعی‌ روانی‌ و سادگی‌ و تأثیرگذاری‌ شیرین‌ و دلنشین‌ وجود دارد که‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ در شعر نظام‌ قاری‌،مقلّد او موجود نیست‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ بسحق‌ شعر خود را می‌ستاید و از تأثیر و گیرایی‌ آن‌، به‌ کمال‌ آگاه‌ است‌:
ماهیان‌ گر بشنوند این‌ شعر چون‌ آب‌ روان
‌بر سر نظمم‌ برافشانند از دریا گهر
***
در مصر سخن‌ تا بنشستم‌ به‌ فصاحت
‌بشکست‌ ز قند سخنم‌ قیمت‌ حلوا
نزد شعرا خوان‌ عبارت‌ چو کشیدم
‌گفتند در این‌ سفره‌ تو داری‌ ید بیضا
در خوردن‌ لوت‌ و صفت‌ اطعمه‌ کردن
‌تاللهِ لقد آثرک‌ الله علینا
***
چه‌ سفره‌ای‌ است‌ که‌ بسحاق در جهان‌گسترد
که‌ می‌برند از آن‌ بهره‌ها عوام‌ و خواص‌
***
حدیثم‌ به‌ سان‌ یکی‌ خربزه‌ است‌
که‌ بر کام‌ روزی‌ خوران‌ خوشمزه‌ است‌
اگر شهری‌ آن‌ خورد ور اهل‌ ده‌
یکی‌ گفت‌: احسن‌، یکی‌ گفت‌: زه‌
***
ز شعر اطعمه‌ بیتی‌ به‌ جنّت‌ ار خوانند
ملک‌ به‌ اکل‌ درآید به‌ خوان‌ حجره‌ حور
سخن‌ در اطعمه‌ بسحق‌، پاک‌ کرد چو آب‌
بود که‌ جایزه‌ بستاند از شراب‌ طهور
***
بسحاق شعر قلیه‌ بر بخت‌ قلندران‌
در تکیه‌ای‌ بر کتابه‌ لنگر نوشته‌اند
صد آفرین‌ به‌ میوه‌ باغ‌ طبیعتت
‌کاین‌ نازکی‌ و لطف‌ به‌ آن‌ بر نوشته‌اند
***
این‌ صوت‌ و غزل‌ چگونه‌ بسحق
‌گفته‌ است‌ برای‌ جوش‌ برّه‌
            مهم‌ترین‌ محور معنایی‌ اشعار و آثار منثور بسحق‌، به‌ طور طبیعی‌ و تخصصی‌ غذاهاست‌ و به‌ قول‌دولتشاه‌ سمرقندی‌ «… از اجناس‌ سخنوری‌، اشعار اطعمه‌ را اختیار نموده‌ و در این‌ باب‌ چون‌ او کسی‌ سخن‌نگفته‌ است‌ و رساله‌ او در باب‌ اطعمه‌ مشهور است‌ اما اگر متنعمان‌ را جهت‌ بدرقه‌ اشتها و آرزو، نفعی‌ دهدعاجل‌، امّا مفلسان‌ را و بینوایان‌ را ضرری‌ می‌رساند، چه‌ آرزو زیاده‌ می‌گرداند و دسترسی‌ نباشد، محروم‌ ومحجوب‌ می‌شود. (عسل‌ گویی‌، دهان‌ شیرین‌ نگردد). از گفته‌های‌ بسحق‌، هرچند مفلسان‌ را ضرر است‌، ازجهت‌ خاطر متمولان‌ و اصحاب‌ تنعم‌، یک‌ رباعی‌ و چند مثنوی‌ خواهیم‌ آورد که‌ بسیار مستعدانه‌ گفته‌ای‌ است‌.
            زیاده‌ بر این‌ اوصاف‌ نعمت‌، ابواسحاق در اشتها حدّتی‌ پیدا می‌کند و مصلحت‌ گرسنگان‌ مفلس‌ نیست‌،اللهم‌ ارزقنا بغیر حساب‌».۶۹
            البته‌ باید توجه‌ داشت‌ که‌ همه‌ غذاها به‌ یکسان‌ در شعر بسحق‌ مورد توجه‌ نیستند و گاهی‌ هم‌ به‌صورت‌های‌ خاص‌ از قبیل‌ تشبیه‌، استعاره‌، مجاز و با ارایه‌ تصاویری‌ زیبا و زنده‌ و پویا، در شعر بسحق‌مورد توجّه‌ او هستند، اما حقیقت‌ این‌ است‌ که‌ غذاها بهانه‌ای‌ به‌ دست‌ بسحق‌ می‌دهد تا در شعر خود بتواند فقرطبقاتی‌ و اعتراض‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ و اقتصادی‌ خود را مطرح‌ کند. او خود را پیامبر گرسنگان‌ می‌داند،بنابراین‌ هدف‌ او حرص‌ و آزمندی‌ شخصی‌ و شکم‌ پرستانه‌ نیست‌، او با طرح‌ شیفتگی‌ خود به‌ غذاها بر فقراجتماعی‌، بی‌عدالتی‌، ناامنی‌ و عدم‌ تأمین‌ و امنیت‌ اجتماعی‌ تأکید می‌نهد و بر عادات‌ و رسوم‌ متروک‌ اجتماعی‌انگشت‌ می‌نهد. فی‌المثل‌ او در مقدمه‌ قصیده‌ در مدح‌ کجری‌ می‌نویسد: «پس‌ چنین‌ به‌ خاطر خطور کرد که‌ چون‌مدتی‌ است‌ که‌ تنور طبیعت‌ و دیگدان‌ فکرت‌ به‌ واسطه‌ فقدان‌ نعمت‌ افسرده‌ گشته‌، از این‌ داروهای‌ گرم‌، معجونی‌ترکیب‌ باید کرد و از آن‌ جنس‌ ذروری‌ به‌ کار آید…»۷۰ او از غذاهای‌ سفر یاد می‌کند و از نان‌های‌ حضر.
            «روز دیگر چون‌ گرده‌ گرم‌ آفتاب‌، از تنور مشرق به‌ هزار انوار، برآمد، قلیه‌ برنج‌ تشریف‌ حضور پر نوربه‌ حجره‌ این‌ دل‌ سوخته‌ جگر بریان‌ ارزانی‌ داشت‌…» در وصف‌ صابونی‌ می‌گفتند:
شمع‌ بزم‌ انجمن‌، ما سر به‌ سر پروانه‌ایم
‌گر بیاید سوختن‌، موقوف‌ یک‌ پروانه‌ایم‌۷۱
            و یا این‌ دو بیت‌ تصویری‌:
نرگس‌ که‌ چمن‌ از رخ‌ او گشته‌ منوّر
گویند که‌ دارد طبقی‌ سیم‌ پر از زر
در دیده‌ بسحق‌، نه‌ زر دارد و نه‌ سیم‌
شش‌ نان‌ تنک‌ دارد و یک‌ صحن‌ مزعفر۷۲
بسحق‌ اطعمه‌ و نقیضه‌ سازی‌
            «نقیضه‌» در لغت‌ به‌ معنی‌ ویران‌ سازنده‌ و شکننده‌ است‌ و در اصطلاح‌ ادبی‌ به‌ معنی‌ باژگونه‌ جواب‌ گفتن‌ شعر کسی‌ است‌ یا جواب‌ شکننده‌ و مخالف‌ به‌ شعر کسی‌ دیگر دادن‌ و معمولاً سخنی‌ است‌ که‌جدّی‌ نیست‌ و در حوزه‌ هزل‌ و هجا و طنز قرار می‌گیرد و به‌ قول‌ بسحاق، شوخی‌ مباحی‌ است‌ که‌ بین‌ جدّ وهزل‌ قرار دارد و آن‌ را فرنگیان‌ پارودی‌ (parody) می‌گویند که‌ عبارت‌ است‌ از منظومه‌ای‌ که‌ با روحیه‌ مخالف‌منظومه‌ای‌ دیگر ساخته‌ شده‌ است‌، شعری‌ که‌ مضمونش‌ مخالف‌ با مضمون‌ شعر دیگری‌ باشد، به‌ منظورمخالفت‌ یا ضدیت‌ و مقابله‌ بین‌ دو شاعر، چنان‌ که‌ یک‌ یا چند بیت‌ را شاعر دیگر جواب‌ ضد و نقیض‌ یا مخالفی‌از لحاظ‌ قول‌ و نقل‌، لفظ‌ و مفهوم‌ بدهد.
            مرحوم‌ سعید نفیسی‌ «پارودی‌» را این‌ چنین‌ معنی‌ کرده‌ است‌ که‌: «تبدیل‌ اثر ادبی‌ بسیار جدّی‌ به‌ اثر دیگری‌که‌ بسیار مضحک‌ باشد، مانند اشعار عبید زاکانی‌ یا بسحق‌، زیرا نیّت‌ شاعر، در تقلید یا استقبال‌ کلام‌ شاعری‌دیگر، تفوق فنّی‌ بر آن‌ دیگری‌ نیست‌، بلکه‌ قصد فکاهت‌ و مطایبت‌ است‌. عبید زاکانی‌، شیخ‌ ابواسحاق شیرازی‌،اطعمه‌ و نظام‌الدین‌ محمود قاری‌ یزدی‌، هر سه‌ در باب‌ اشعار مضاحک‌ و اشعار تقلیدی‌ در ادب‌ فارسی‌، بانی‌ وپیشوای‌ مکتب‌ خاصی‌ می‌باشند که‌ همان‌ پا رودی‌ باشد».۷۳
             مرحوم‌ علامه‌ قزوینی‌، ترجمه‌ درست‌ پارودی‌ را «نقیضه‌» می‌داند و این‌ بیت‌ از تاج‌الدین‌ ابن‌ بها را شاهدمی‌آورد:
هست‌ این‌ نقیضه‌ سخن‌ آن‌ که‌ گفته‌ است‌
دل‌ داده‌ام‌ به‌ دلبر و واجب‌ کند همی‌۷۴
            دکتر زرین‌کوب‌، پارودی‌ را عبارت‌ می‌داند از این‌ که‌ اثری‌ جدّی‌ را به‌ صورت‌ هزل‌آمیز درآورند، مثل‌اشعاری‌ که‌ بسحق‌ اطعمه‌ در جواب‌ بعضی‌ غزل‌های‌ حافظ‌، سعدی‌ و… سروده‌ و مثل‌ تقلیدهایی‌ که‌ بعضی‌فکاهه‌ نویسان‌ از گلستان‌ کرده‌اند.۷۵ در یونان‌، کار اریستوفان‌ است‌ که‌ در نمایشنامه‌ غوکان‌، نمونه‌ خوبی‌ ازپارودی‌ را به‌ دست‌ می‌دهد، کلمه‌ پارودی‌ را بعضی‌ «شعر مزور» یا «تزریق‌» گویی‌ معنی‌ کرده‌اند که‌ عبارت‌است‌ از نوعی‌ شعر که‌ به‌ منظور استهزاء، به‌ نحوی‌ مضحک‌، اشعار جدّی‌ را تقلید می‌کند.۷۶
            شادروان‌ اخوان‌ ثالث‌، در کتاب‌ مستطاب‌ نقیضه‌ و نقیضه‌سازان‌۷۷ که‌ اغلب‌ مطالب‌ فوق از آن‌ مأخوذاست‌، می‌نویسد: «… من‌ با این‌ نوع‌ سرایندگی‌ یعنی‌ پارودی‌ و اغراض‌ آن‌، از فکاهه‌ تفریحی‌ و هزل‌ محض‌ تاهزل‌ و هجا و انتقاد اجتماعی‌ و مسخره‌ و نیز مناقضه‌ و جوابگویی‌ و جدال‌ شخصی‌… از دیرباز آشنا بودم‌ وبعضی‌ از نقیضه‌های‌ سوزنی‌ و… را می‌خواندم‌. مثل‌ «مجاربات‌» و «مجازات‌» و «نقیضه‌». دیده‌ بودم‌ که‌ چگونه‌سوزنی‌، شعرهای‌ جدّی‌ سنایی‌ را به‌ هزل‌ و مسخره‌ بدرقه‌ و استقبال‌ می‌کند و این‌ شوخ‌ طبعی‌ و شیطنت‌ خودرا به‌ جواب‌ یا نقیضه‌ کردن‌ تعبیر می‌کند.
            در اشعار سوزنی‌ شاعر هزّال‌ قرن‌ ششم‌، بسیاری‌ از غزل‌های‌ سنایی‌ و چندین‌ دیگر از شاعران‌ معاصر ومتقدّم‌ جواب‌ گفته‌ شده‌ و به‌ هزل‌، استقبال‌ و نقیضه‌ شده‌ است‌ و مخصوصاً گویی‌ پس‌ از توبه‌ و تغییر حال‌سنایی‌ و توجهش‌ به‌ معنویات‌ و عوالم‌ روحانی‌، سوزنی‌ به‌ ناباوری‌ و شیطنت‌ با او درافتاده‌ است‌ و به‌ هجو ومسخره‌اش‌ پرداخته‌ و اغلب‌ غزل‌های‌ صوفیانه‌ او را به‌ طنز و ریشخند استقبال‌ کرده‌ است‌:
ای‌ سنایی‌ تو کجایی‌ که‌ به‌ خون‌ تو دریم‌
تا به‌ نیمور هجا نفحه‌ شعرت‌ بدریم‌
هرکجا شعر تویابیم‌ نقیضه‌ بکنیم‌
ور تو را نیز بیابیم‌ به‌… در ببریم‌۷۸
            و بالاخره‌ خطاب‌ به‌ سنایی‌ می‌گوید:
مر شعر تو را نقیضه‌ای‌ گفتم‌
این‌ بود و جز این‌ نبد سزای‌ تو
این‌ است‌ جواب‌ آن‌ کجا گوید
«ای‌ گشته‌ ز تابش‌ و صفای‌ تو»۷۹
            اما آن‌ چه‌ از پارودی‌ یا نقیضه‌ تعبیر می‌شود، جنبه‌ تفننی‌ و تفریحی‌ آن‌ است‌، در ملایمات‌ هزل‌ و مزاح‌ که‌به‌ قول‌ اخوان‌ ثالث‌، محضاً برای‌ شوخی‌ و شوخ‌ طبعی‌ است‌، مثل‌ بعضی‌ نقایض‌ اطعمه‌ستایانی‌ چون‌ بسحق‌اطعمه‌، احمداطمعه‌، خضری‌ استرآبادی‌ اطعمه‌ و در زمان‌ نزدیک‌ به‌ ما، حکیم‌ سوری‌ اطعمه‌. یا البسه‌ وزینت‌آلات‌ ستایانی‌ چون‌ محمود قاری‌ یزدی‌ البسه‌ و رشید عبّاسی‌ جواهر و امثال‌ ایشان‌۸۰ یا نقیضه‌ گویان‌نصاب‌ و حساب‌ و فرهنگ‌ نقیضی‌ و غیره‌… اطعمه‌ ستایان‌ را غالباً باید از همین‌ دسته‌ به‌ شمار آورد و غرض‌ راهمان‌ تفنّن‌ و تفریح‌ محض‌، در ملایمات‌ هزل‌ و مزاح‌ دانست‌ که‌ هزلی‌ ملایم‌ و متوسط‌ دارند و گروهی‌ دل‌ به‌ایشان‌ خوش‌ کرده‌اند و حظ‌ می‌برند و از این‌ که‌ مثلاً کسی‌ برایشان‌ غذاها و آلات‌ و وسایل‌ خوان‌ و مطبخ‌ راوصف‌ کند و اشعار مشهور بزرگان‌ و معاریف‌ را در این‌ معانی‌ و میادین‌ نقیضه‌ کند، چنان‌ چون‌ ملقمه‌ای‌کشکینه‌ یا اشکینه‌ای‌ از پیه‌ و پیاز… از فواید ضمنی‌ تاریخی‌ و تحقیقی‌ و لغوی‌ (خالی‌ نیست‌). به‌ قول‌ بسحق‌یکی‌ از الله می‌گوید یکی‌ هم‌ از نعمت‌الله، دست‌ پخت‌ بسحق‌ یا دست‌ دوخت‌ محمود قاری‌ و امثال‌ ایشان‌ تا همین‌حدود است‌».۸۱
            اخوان‌ در مورد بسحق‌ می‌نویسد: «بسحق‌ نقیضه‌ می‌گوید و البته‌ در عالم‌ شکمیّات‌ و اغذیه‌ که‌ معهوداوست‌ و در زبان‌ فارسی‌ او نخستین‌ نهاز این‌ گله‌ است‌، تنها ظاهر امور نباید مبنای‌ داوری‌ قرار گیرد. می‌توان‌گفت‌ که‌ شاید کار بسحق‌ اطعمه‌ هم‌ با این‌ «نقیضه‌ کله‌ پاچه‌ای‌» در یک‌ شکل‌ و شمایل‌ دیگر، نظیر کار اجتماعی‌حافظ‌ است‌ در عالم‌ جدّ و به‌ هر حال‌ لااقل‌ جواب‌ تلخ‌ و تعریض‌ تند او را با هنجاری‌ مزاح‌آمیز به‌ یاد خواننده‌می‌آورد و در ذهن‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ که‌ آشنا به‌ کلام‌ این‌ هر سه‌ معاصر هستند (نعمت‌اله‌ ولی‌، حافظ‌ و بسحق‌)گمان‌ نمی‌کنم‌ کار ساده‌ای‌ باشد، فقط‌ با تصور و تصویر کامل‌ عیار همین‌ آزمون‌ است‌ که‌ می‌توانیم‌ ارزیابی‌بالنّسبه‌ درستی‌ از این‌ سه‌ متاع‌ داشته‌ باشیم‌، در این‌ صورت‌ و با این‌ تصویر، کار بسحق‌ اطعمه‌ نیز شاید از حدّهزل‌ محض‌ و تفنّن‌ پوچ‌ شکمیّات‌ بالاتر بیاید، پس‌ هر متاعی‌ را بایستی‌ در عالم‌ خود و با تراز و ترازوی‌ خودش‌بشناسیم‌ و قیمت‌ بگذاریم‌».۸۲
            اخوان‌ درباره‌ کار این‌ سه‌ شاعر می‌نویسد: شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ را غزلی‌ است‌ شطح‌آمیز و حماسی‌، سخت‌مشهور که‌ این‌ ابیات‌ از آن‌ غزل‌ است‌:
ما خاک‌ راه‌ را به‌ نظر کیمیا کنیم
‌صد درد را به‌ گوشه‌ چشمی‌ دوا کنیم‌
در حبس‌ صورتیم‌ و چنین‌ شاد و خرّمیم
‌بنگر که‌ در سراچه‌ معنی‌ چه‌ها کنیم‌
موج‌ محیط‌ و گوهر دربار عزّتیم‌
ما میل‌ دل‌ به‌ آب‌ و گل‌ خود چرا کنیم‌…
            کمال‌ خجندی‌ که‌ ظاهراً به‌ سیّد بی‌اعتقاد نبوده‌، آن‌ را گرفته‌ و چنین‌ ساخته‌ است‌:
دارم‌ امید آن‌ که‌ نظر بر من‌ افکنند
آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند
ماییم‌ خاک‌ راه‌ بزرگان‌ پاک‌ دین
‌آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟۸۳
            امّا حافظ‌ که‌ گویا اعتقادی‌ به‌ شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ نداشته‌، غزل‌های‌ او را با تعریض‌های‌ تند و کنایه‌های‌سخت‌ گوشه‌دار جواب‌ گفته‌ است‌:
آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند
آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند؟
دردم‌ نهفته‌ به‌ ز طبیبان‌ مدّعی
‌باشد که‌ از خزانه‌ غیبم‌ دوا کنند
حالی‌ درون‌ پرده‌ بسی‌ فتنه‌ می‌رود
تا آن‌ زمان‌ که‌ پرده‌ برافتد چه‌ها کنند؟
چون‌ حسن‌ عاقبت‌ نه‌ رندی‌ و زاهدی‌ است‌
آن‌ به‌، که‌ کار خود به‌ عنایت‌ رها کنند
            در این‌ جا نمونه‌ کامل‌ از اصل‌ شعر شاه‌ نعمت‌الله و استقبال‌ معتقدانه‌ منسوب‌ به‌ کمال‌ و جواب‌ جدّ پر طعن‌و تعریض‌ حافظ‌، امّا نقیضه‌ بسحق‌ اگرچه‌ بیشتر نقیضه‌ غزل‌ حافظ‌ می‌نماید، اما با یک‌ واسطه‌ یا بی‌واسطه‌،نقیضه‌ غزل‌ شطحی‌ شاه‌ نعمت‌الله ولی‌ هم‌ هست‌ و شعر بسحق‌ چنین‌ است‌:
کیپا پزان‌ سحر که‌ سر کلّه‌ وا کنند
آیا بود که‌ گوشه‌ چشمی‌ به‌ ما کنند
حیران‌ در آن‌ زربن‌ دندان‌ کلّه‌اند
آنان‌ که‌ خاک‌ را به‌ نظر کیمیا کنند
چون‌ دنبه‌ را ز صحبت‌ سختو گریز نیست
‌آن‌ به‌ که‌ کار دنبه‌ به‌ سختو رها کنند۸۴
            خلاصه‌، این‌ که‌ نقیضه‌ باید یک‌ طرح‌ اصلی‌ یا طرح‌ سرمشق‌ داشته‌ باشد و حتّی‌المقدور با همان‌ طرح‌اصلی‌ گفته‌ شده‌ باشد که‌ سبب‌ شود تا طرح‌ اصلی‌ برای‌ خواننده‌ شناخته‌ شود. ناگفته‌ نگذاریم‌ که‌ نقیضه‌ هم‌در نثر معمول‌ است‌ و هم‌ در نظم‌ و در ادب‌ ما تقلیدها و نقایص‌ گلستان‌ سعدی‌ از نوع‌ همان‌ نقیضه‌ها در نثراست‌ که‌ مهم‌ترین‌ آنها گلستان‌ میرزا ابراهیم‌ خان‌ تفرشی‌ و خارستان‌ حکیم‌ قاسمی‌ کرمانی‌ است‌ که‌ قاسمی‌ظاهراً گلستان‌ سعدی‌ را پیش‌ رو گذاشته‌ است‌ و از اول‌ تا آخر، برای‌ هر عبارت‌ و جمله‌ او، بیت‌ و قطعه‌ و حتی‌آیه‌ و حدیثی‌ که‌ در گلستان‌ هست‌، یک‌ نمونه‌ نقیضی‌ از خود ساخته‌ است‌.۸۵
            نمونه‌ دیگر، تذکره‌ یخچالیه‌ میرزا محمدعلی‌ مذهب‌ اصفهانی‌، متخلص‌ به‌ بهار است‌ که‌ خواسته‌ است‌ آن‌ رانقیضه‌ تذکره‌ آتشکده‌ آذر سازد.۸۶ و الحق‌، بعضی‌ قطعات‌ آن‌، در نهایت‌ لطف‌ و ملاحت‌ و حاکی‌ از ذوق سلیم‌و قوّت‌ قریحه‌ هزلی‌ نویسنده‌ است‌.
            بسحق‌ در نقیضه‌ سازی‌ نثر نیز در دیباچه‌ سفره‌ کنزالاشتها، برای‌ برنج‌ و بغرا، رساله‌ خوابنامه‌ و فرهنگ‌دیوان‌ اطعمه‌، هنرمندی‌ و ذوق فراوان‌ به‌ خرج‌ داده‌ است‌.
بسحق‌ اطعمه‌ و شاعران‌ دیگر
            شادروان‌ دکتر ذبیح‌الله صفا، می‌نویسند: «… وقتی‌ از تازگی‌ کار بسحق‌ در یافتن‌ مطالب‌ بکر و نو بگذریم‌، می‌رسیم‌ به‌ توانایی‌ او در بیان‌ مطالب‌ تازه‌ و بدیع‌ و در این‌ راه‌ با آن‌ که‌ خود را در قیود جوابگویی‌ واستقبال‌ و تضمین‌ ابیات‌ پیشین‌، گرفتار می‌کرده‌ و ناگزیر بوده‌ که‌ با اوزان‌ و قوافی‌ معیّن‌ سر و کار داشته‌باشد، خوب‌ از عهده‌ بیان‌ برآمده‌ است‌ و بی‌آن‌ که‌ سنّت‌ و دانش‌ آماده‌ای‌ در نوع‌ سخن‌ خود داشته‌ باشد، معانی‌تازه‌، کلمات‌ و ترکیبات‌ و نام‌های‌ تازه‌ را با الفاظ‌ ادبی‌ استوار و کلام‌ زیبا بیان‌ کرده‌ است‌…».۸۷ خود بسحق‌ نیزدر مقدمه‌ کنزالاشتها، علاوه‌ بر آن‌ که‌ به‌ تبحّر خود در شاعری‌ تأکید می‌گذارد، از توجّه‌ فراوان‌ خویش‌ به‌شاعران‌ گذشته‌ و نقد آثار ایشان‌، سخن‌ می‌گوید:
            «… در زمانی‌ که‌ درخت‌ جوانی‌، سایه‌ گستر بود و شاخ‌ شادمانی‌ از میوه‌ امانی‌، بارور، سخنی‌ چند علی‌سبیل‌الارتجال‌، مناسب‌ هر مقام‌ دست‌ می‌داد، با خود اندیشه‌ کردم‌ که‌ حکمت‌ آن‌ است‌ که‌ سمند سخن‌ به‌ طریقی‌در میدان‌ فصاحت‌ رانم‌ و شیلان‌ سخن‌، چنان‌ در خوان‌ عبارت‌ کشم‌ که‌ غذاخواران‌ سفره‌ لذّت‌، به‌ نواله‌ای‌ تمام‌رسند و ارباب‌ بلاغت‌ در آن‌ حیران‌ مانند تا موجب‌ زیادتی‌ قبول‌ و شهرت‌ گردد و این‌ بیت‌ شنیده‌ بودم‌:
سخن‌ هرچه‌ گویم‌ همه‌ گفته‌اند
بر و بوم‌ دانش‌ همه‌ و رُفته‌اند
(فردوسی‌)
            چند روز، در این‌ فکر بودم‌ که‌ با وجود اوصاف‌ فردوسی‌ که‌ نمک‌ کلام‌ او، چاشنی‌ هر طعام‌ است‌ ومثنویات‌ نظامی‌ که‌ در مذاق اهل‌ وفاق، بالاتّفاق چون‌ عسل‌، شیرین‌ است‌ و غزلیّات‌ خواجه‌ جمال‌الدین‌ سلمان‌،که‌ در کام‌ اهل‌ کلام‌ به‌ مثابه‌ شیر و انگبین‌ است‌ و با دستگاه‌ طبع‌ خواجوی‌ کرمانی‌ که‌ زیره‌ بای‌ بیانش‌، علاج‌سودازدگان‌ سلسله‌ سخن‌ است‌ و با دقایق‌ مقالات‌ عماد فقیه‌ که‌ نطق‌ شیرین‌ او ادویه‌ای‌ است‌ خوشبو واشربه‌ای‌ است‌ دل‌ جوی‌ و با طلاقت‌ الفاظ‌ و معانی‌ حافظ‌ که‌ خمری‌ است‌ بی‌خمار و شرابی‌ است‌ خوشگوار ودیگر شعرا که‌ هریک‌ شهره‌ شهری‌ و اعجوبه‌ دهری‌ بوده‌اند، من‌ چه‌ خیال‌ پزم‌ که‌ محظوظ‌ گردند…».۸۸
            به‌ دلیل‌ همین‌ توجّه‌ و توغّل‌ بسحق‌ در دو اوین‌ شعرای‌ متقدم‌ است‌ که‌ او سخن‌ ۲۴ شاعر گذشته‌ و معاصرخود را جواب‌ می‌دهد و از بسیاری‌ دیگر نیز اشعاری‌ را ذکر می‌کند یا مصراع‌ها و ابیاتی‌ را از آنان‌ تضمین‌ یااستشهاد می‌نماید و نقّادانه‌ و ظریفانه‌، شاعران‌ را به‌ نسبت‌ اهمیت‌ و اعتباری‌ که‌ دارند مورد توجّه‌ قرارمی‌دهد. به‌ عنوان‌ مثال‌ از ۱۰۱ غزلی‌ که‌ جواب‌ گفته‌ است‌ در ۲۶ غزل‌ از حافظ‌، در ۲۵ غزل‌ از سلمان‌، در ۱۵ غزل‌از سعدی‌، در ۴ غزل‌ از امیر حسین‌ دهلوی‌، در ۴ غزل‌ از کمال‌ خجندی‌، در ۳ غزل‌ از شاه‌ نعمت‌الله ولی‌، در ۳ غزل‌از عماد فقیه‌، در ۲ غزل‌ از مولانا، در ۲ غزل‌ از خواجو و دو غزل‌ از عراقی‌ استفاده‌ کرده‌ است‌ و از هر یک‌ از این‌شاعران‌ یک‌ غزل‌ را جواب‌ گفته‌ است‌: علی‌ دُر دُزد، سیّد جلال‌ عضد، صدرالدّین‌ شیروانی‌، سعدالدّین‌ نصیر،انوری‌، عطّار، کمال‌الدّین‌ کاشی‌، امین‌الدین‌، جوهری‌، ابونصر فراهی‌، آذری‌، عبید، مولانا نجمی‌. به‌ علاوه‌ او یک‌جنگنامه‌ را که‌ ۲۳۸ بیت‌ دارد در تتبع‌ سبک‌ و سیاق شاهانه‌ ساخته‌ و در چند قطعه‌ و در ۸ رباعی‌ از خیام‌پیروی‌ کرده‌ است‌، ولی‌ در تمام‌ آثار منثور خود به‌ کلام‌ سعدی‌ در گلستان‌ توجه‌ داشته‌ است‌ که‌ بدین‌ ترتیب‌سعدی‌ شاعر و نویسنده‌ محبوب‌ و مطلوب‌ بسحق‌ است‌. بسحق‌ در توجه‌ به‌ شعر شاعران‌ گذشته‌ نهایت‌ ذوق و تناسب‌ را در انتخاب‌ معنی‌ به‌ کار می‌برد و اصالت‌ خاص‌ خود را در بیان‌ اطعمه‌ نیز حفظ‌ می‌کند و بدین‌ترتیب‌ در همان‌ حال‌ که‌ به‌ الگوهای‌ کهن‌ شاعرانه‌ و مضامین‌ لطیف‌ و بکر آنها، توجه‌ می‌کند، در حفظ‌ اصالت‌ وسبک‌ خاص‌ خود نیز اصراری‌ تمام‌ دارد، به‌ طوری‌ که‌ می‌توان‌ گفت‌ هیچ‌ شاعری‌ به‌ اندازه‌ او در عین‌ توجه‌ به‌آثار گذشتگان‌ و جواب‌گویی‌ و نقیضه‌ سازی‌ آثار آنها، نتوانسته‌ است‌ این‌ همه‌ در حفظ‌ شیوه‌ بیان‌ و فکراصیل‌ خویش‌ موفق‌ باشد.
نثر بسحق‌
            رساله‌ ماجرای‌ برنج‌ و بغرا، داستانی‌ است‌ منثور که‌ به‌ شیوه‌ روایت‌ گویان‌ و نقالان‌ آغاز می‌شود: «مزعفر خواران‌ مطبخ‌ فصاحت‌ و کیپادران‌ سفره‌ بلاغت‌ و بورک‌ اندازان‌ قزغان‌ عبارت‌ و دنبه‌ پردازان‌بریان‌ِ اشارت‌، چنین‌ کرده‌اند روایت‌…» که‌ این‌ عبارات‌ متوازان‌ و مسجّع‌ داستان‌ جدال‌ غذاها را با یکدیگر نشان‌می‌دهد و هم‌ چون‌ آثار مسجّعی‌ چون‌ گلستان‌ سعدی‌، با شعرها، آیات‌، احادیث‌ و جملات‌ ادبی‌ فراوان‌ فارسی‌ وعربی‌ همراه‌ است‌. این‌ رساله‌ در حقیقت‌ نقیضه‌ای‌ است‌ برای‌ گلستان‌ و برخی‌ از آثار حماسی‌ منثور که‌ تا دوره‌بسحق‌ نگاشته‌ شده‌ بودند.
            در این‌ رساله‌، بسحق‌ جابه‌ جا از اشعار شاعرانی‌ چون‌ سعدی‌ نقیضه‌ می‌سازد و می‌توان‌ گفت‌ که‌ در هیچ‌بخشی‌ نیست‌ که‌ از این‌ شاعر بزرگ‌ با ذکر ابیات‌ یا ارایه‌ نقیضه‌ها شعر یا جمله‌ای‌ ذکر نشده‌ باشد، به‌ علاوه‌ اواز آثار نویسندگانی‌ چون‌ عنصرالمعالی‌ کیکاوس‌ در قابوسنامه‌ استفاده‌ می‌کند.
            بسحق‌، در نثر خود گاهی‌ با لغات‌ بازی‌ می‌کند و به‌ طنز واژه‌های‌ فارسی‌ را رنگ‌ عربی‌ می‌دهد، به‌ عنوان‌مثال‌ کلمات‌ فارسی‌ نان‌ به‌ صورت‌ النان‌، نخود، النخود، پیاز، الپیاز، شیردان‌، الشیردان‌، به‌ کار می‌برد. بعضی‌دیگر از کلمات‌ فارسی‌ که‌ با الف‌ و نون‌ تعریف‌، رنگ‌ عربی‌ گرفته‌اند به‌ شرح‌ زیر است‌.
            شیردان‌، الشیردان‌، سیخک‌، السّیخک‌، بزغاله‌، البزغاله‌، گردوی‌ کنک‌، الگردوی‌ کَنَک‌، انچکک‌، الا نچکک‌،بخورک‌، البخورک‌، کشکینه‌، الکشکینه‌، چرکن‌، الچرکن‌، مندبور، المندبور، سیر پنیر، السیر پنیر، کنگر، الکنگر،کیو، الکیو، ترب‌، التّرب‌، بدران‌، البدران‌…
            نمونه‌ این‌ گونه‌ نثرها:
            الکنگر: خاری‌ که‌ زمین‌ از برای‌ شتر برویاند و شتر از غایت‌ آدمیگری‌، برای‌ لب‌ و دندان‌ ما می‌فرستد و مااز آن‌ می‌پزیم‌ و می‌خوریم‌ پس‌… با مذاق اشتر فرقی‌ نیست‌.
            الکونده‌: نوباوه‌ای‌ دراز و مدوّر که‌… کس‌ از لذتش‌ سیر نگردد…
            الترب‌: تیز طبعی‌ که‌ هرچه‌ در معده‌ بیند آن‌ را هضم‌ کند و خود ناپخته‌ باشد به‌ شکل‌ حسین‌ ایاغچی‌ که‌شاه‌ شجاع‌ فرمودی‌ که‌ این‌ مردک‌ همه‌ را از خانه‌ بیرون‌ می‌کند و خود اندرون‌ است‌.
            الجوالک‌: مقدار نیم‌ من‌ خمیر که‌ در روغن‌ چراغ‌ بریان‌ کنند و هر روستایی‌ که‌ یکی‌ از آن‌ به‌ تمام‌ بخورد ودرد سرش‌ نگیرد، بدان‌ که‌ مردکی‌ سرسخت‌ است‌.
            المَخِلف‌ القرقار: کبوتر بچه‌ای‌ که‌ پرهایش‌ رسته‌ باشد و به‌ اصطلاح‌ شیرازیان‌ پسران‌ خوشگل‌ را مُخِلف‌گویند و این‌ مُخلِف‌ هرچند پر و بالش‌ نباشد نازنین‌تر است‌…
            بسحق‌ در نثر خود با استخدام‌ جملات‌ کوتاه‌، روشن‌ و رسا، نثری‌ بسیار قابل‌ فهم‌، عرضه‌ می‌دارد که‌ جزبعضی‌ از واژه‌های‌ متروک‌ که‌ در روزگار او بسیار آشنا و همه‌ فهم‌ بوده‌ است‌ در آن‌ لغاتی‌ مشکل‌ وجود ندارد.
            بسحق‌ در نثر خود دارای‌ آزادی‌ عملی‌ بیشتری‌ است‌ و می‌تواند بهتر و رساتر از مشکلات‌ اجتماعی‌ وفرهنگی‌، سخن‌ بگوید. با طنز، نظافت‌ مردم‌، آلودگی‌ غذاها و بعضی‌ از سلیقه‌های‌ ناپسند فردی‌ و اجتماعی‌ رامورد انتقاد قرار می‌دهد. مثلاً درباره‌ لورک‌ می‌نویسد: «دوغی‌ که‌ کردان‌ بجوشانند تا کشک‌ شود و سگان‌حشمی‌ چند نوبت‌ دهن‌ در آن‌ کنند و بوی‌ روغن‌ در آن‌ نشنوند…».
            الزّیچک‌: روده‌ برّه‌… که‌ خواتین‌ به‌ تبّرک‌، در اندرون‌ حجره‌ به‌ یکدیگر فرستند!!
            بخورک‌: بادام‌ کوهی‌ که‌ کاسه‌ فروشان‌ در توبره‌ کنند و در کوچه‌ها بگردانند و زنان‌، گیوه‌ کهنه‌ وضوساختن‌ شوهران‌، دزدند و دهند و از آن‌ بستانند.
            بوی‌ کلک‌: بَن‌ِ کوهی‌ که‌ دندان‌ از آن‌ مضرت‌ یابد و هیچ‌ از آن‌ به‌ شکم‌ نرود و در بغداد آن‌ را مشعله‌ البّطالین‌گویند و با ریش‌ همان‌ عمل‌ می‌کند که‌ انچکک‌ می‌کند.
            الکشکینه‌: گندم‌ پخته‌ای‌ که‌ در آفتاب‌ نهند، تا ترش‌ شود و کلاغ‌ پلیسه‌ چگککی‌ و چلغوزکی‌ در آن‌ کند وپیاز خام‌ و ساق تورک‌ در آن‌ اندازند و این‌ مصراع‌ بخوانند: گل‌ بود، به‌ سبزه‌ نیز آراسته‌ شد!! الچرکن‌: ظرف‌ او،الپریشان‌، مردکی‌ که‌ این‌ ترکیب‌ را روا داشت‌ که‌ مسلمانان‌ بخورند.
            مهیوه‌: از آن‌ گنده‌تر و مردارتر و اصلش‌ از آب‌ ماهی‌ است‌ و مهملاتی‌ چند که‌ مرده‌شویان‌ لار می‌دانند،ضایع‌، نانی‌ که‌ با آن‌ خورند، الباطل‌، سعیی‌ که‌ در آن‌ کنند. الدارالنّکبه‌: خانه‌ای‌ که‌ او آن‌ جا باشد و این‌ در خانه‌همه‌ انسان‌، نیست‌.
            نمونه‌ای‌ از نثر زیبا و آراسته‌ بسحق‌:
            «بغرا چون‌ این‌ حدیث‌ دلپذیر، از سیر بشیند، به‌ چرب‌ زبانی‌ گفت‌:
مهری‌ دگرم‌ بر سر مهر افزودی
‌کشکی‌ دگرم‌ به‌ رو سفیدی‌ سودی‌
            و با برگ‌ و نوایی‌ هرچه‌ تمام‌تر، روی‌ سوی‌ جوش‌ برّه‌ آورد و آفرین‌ کرد و گفت‌: رحمت‌ باد بر تو که‌ معنی‌المستشار مؤتمن‌ با ما به‌ تقدیم‌ رسانیدی‌، اکنون‌ به‌ حکم‌ الاکرام‌ بالاتمام‌، بگو تا مصلحت‌ چیست‌ و قابل‌ این‌رسالت‌ کیست‌؟ جوش‌ برّه‌ گفت‌: چندان‌ که‌ در میان‌ مطعومات‌ و مشروبات‌ نظر می‌کنم‌ این‌ سیخک‌ کباب‌ باکلاهک‌ نوروزی‌ دنبه‌ای‌ بر سر دارد و ساقک‌های‌ دامن‌ از آن‌ برکشیده‌ او، مطلقاً هیکل‌ پیکان‌ دارد، نان‌ و پیازش‌در انبان‌ نه‌ و بر دوش‌ توشه‌ کشش‌ بند که‌ آن‌ چوب‌ ترب‌ ترک‌ تیز روی‌ بادپیماست‌ و نصیحتش‌ کن‌ که‌ در این‌راه‌ هر عقده‌ای‌ که‌ پیش‌ آید مشورت‌ با برادر گرامی‌ ما نان‌ گندم‌ می‌کن‌، در آن‌ حالت‌ قلیه‌ می‌جوشید و زیر لب‌گفت‌:
ای‌ پیک‌ نامه‌ بر که‌ خبر می‌بری‌ به‌ دوست
‌یا لیت‌ اگر به‌ جای‌ تو من‌ بودمی‌ رسول‌».
بسحق‌ و سعدی‌ (۶۰۶ ـ ۶۹۱ هـ.ق.)
            بررسی‌ انواع‌ شعر و نثر بسحق‌، نشان‌ می‌دهد که‌ سعدی‌ بیش‌ از هر شاعر و نویسنده‌ دیگری‌ مورد علاقه‌ بسحق‌ است‌ و بسحق‌ به‌ شیوه‌ خاص‌ خویش‌، شیفته‌وار و مجذوبانه‌ از آثار متنوع‌ و پر حکمت‌سعدی‌ بهره‌ می‌برد و از آن‌ جا که‌ نقیضه‌ حتماً باید نمونه‌های‌ اصلی‌ معروف‌ و زبانزد پیشین‌ داشته‌ باشد که‌در زبان‌ خاص‌ و عام‌ شهرت‌ یافته‌ باشد تا بتواند به‌ رواج‌ نقیضه‌ کمک‌ کند، سخن‌ سعدی‌ واجد تمام‌خصوصیات‌ الگوساز برای‌ نقیضه‌های‌ منظوم‌ و منثور بسحق‌ می‌باشد، کلام‌ سهل‌ و ممتنع‌ سعدی‌، تا روزگاربسحق‌ شهرتی‌ جهانگیر یافته‌ بود و فکر و اندیشه‌، شعر و نثر، لفظ‌ و معنای‌ سعدی‌، با انسجام‌ بی‌نظیر خود،الهام‌بخش‌ نقیضه‌های‌ بسحق‌ شده‌ بود و به‌ همین‌ دلایل‌ است‌ که‌ بسحق‌، سعدی‌ را مراد خویش‌ می‌داند، به‌سعدیه‌ می‌رود و بر تربت‌ شیخ‌ می‌نشیند:
از شوق آب‌ رکنی‌ و ذوق برنج‌ زر
دهم‌ چون‌ قلندران‌ به‌ مصلی‌ نشسته‌ام‌
یا، رفته‌ام‌ به‌ سعدی‌ و در آستان‌ شیخ
‌با نان‌ گرم‌ و ارده‌ و خرما نشسته‌ام‌
            بسحق‌، سعدی‌ را «استاد» خویش‌ می‌خواند:
طلب‌ کرد آبی‌ و این‌ بیت‌ گفت
‌به‌ موقع‌ دُر نظم‌ «استاد» سفت‌
«یکی‌ شربت‌ آب‌ِ از پی‌ بدسگال
‌به‌ از عمر هفتاد و هشت‌ سال‌»
            شخصیت‌ رندانه‌ و طنزسازی‌های‌ ظریفانه‌ سعدی‌، حاضر جوابی‌ و همه‌ دل‌ آشنایی‌ وی‌، با طبع‌ شوخ‌،نکته‌سنج‌ و خلّاق بسحق‌ سازش‌ کامل‌ دارد اما نگرش‌ بسحق‌ به‌ مقوله‌ طعام‌ و گرسنگی‌ و مسایل‌ مادی‌ ومعنوی‌ وابسته‌ به‌ آن‌، کاملاً با اندیشه‌های‌ سعدی‌ متفاوت‌ است‌، سعدی‌ با آن‌ که‌ در دوران‌ حمله‌ مغول‌ زندگی‌می‌کند، ولی‌ در آغاز بحران‌ اجتماعی‌ و فقر عمومی‌ جامعه‌ قرار گرفته‌ است‌ و بنابراین‌، مسئله‌ طعام‌، با همه‌اهمیّت‌ خود در آثار سعدی‌، آن‌ قدرها فاجعه‌ بار نیست‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ این‌ امر را در چهار چوب‌ معیارهای‌ارزشی‌ خویش‌ می‌سنجد و مناعت‌ و قناعت‌ را مطرح‌ می‌کند و در عین‌ حال‌ که‌ گرسنگی‌ را واقعیتی‌ قابل‌ فهم‌ ومهار شدنی‌ می‌شمارد، دریوزگی‌ و حرص‌ و شکم‌ بارگی‌ را نفی‌ می‌کند. سعدی‌ در این‌ مورد حتی‌ شکم‌پرستی‌های‌ فردی‌ را نفی‌ نمی‌کند:
غم‌ فرزند و نان‌ و جامه‌ و قوت
‌بازت‌ آرد ز سیر در ملکوت‌
***
شکم‌ بند دست‌ است‌ و زنجیر پای‌
شکم‌ بنده‌، نادر پرستد خدای‌
***
برو اندرونی‌ به‌ دست‌ آر، پاک‌
شکم‌، پر نخواهد شد،الا به‌ خاک‌
***
بلا جوی‌ باشد گرفتار آز
من‌ و خانه‌ من‌ بعد و نان‌ و پیاز
***
جوینی‌ که‌ از سعی‌ بازو، خورم
‌به‌ از میوه‌ بر خوان‌ اهل‌ کرم‌
            سعدی‌ واقعیت‌ فقر و گرسنگی‌ را به‌ خوبی‌ می‌شناسد ولی‌ آن‌ را فاجعه‌ روزگار خویش‌ نمی‌شمارد و آن‌ رادر ارتباط‌ با رفاه‌ و حرکت‌ و کوشش‌های‌ سازنده‌ انسانی‌ مطرح‌ می‌کند:
من‌ گرسنه‌ در برابرم‌ سفره‌ نان‌
هم‌ چون‌ عذبم‌ بر در حمّام‌ زنان‌
***
گوش‌ تواند که‌ همه‌ عمر وی‌
نشنود آواز دف‌ و چنگ‌ ونی‌
***
دیده‌ شکیبد ز تماشای‌ باغ
‌بی‌گل‌ و نسرین‌ به‌ سر آرد دماغ‌
***
ور نبود بالش‌ آگنده‌ پر
خواب‌ توان‌ کرد حجر زیر سر
***
ور نبود دلبر همخوابه‌ پیش‌
دست‌ توان‌ کرد در آغوش‌ خویش‌
***
واین‌ شکم‌ بی‌هنر، پیچ‌ پیچ‌
صبر ندارد که‌ بسازد به‌ هیچ‌
            سعدی‌ در مقابله‌ با مسئله‌ فقر و گرسنگی‌، به‌ دو پدیده‌ قناعت‌ و کوشش‌ متوسل‌ می‌شود، او نخست‌ درگلستان‌ و بوستان‌، بابی‌ در باب‌ قناعت‌ می‌گشاید تا بتواند بنیان‌ معنوی‌ مناسب‌، متعادل‌ و استواری‌ را در برابرگرسنگی‌ و فقر برافرازد و در مرحله‌ دوم‌، در حکایات‌ مختلف‌ گلستان‌ و بوستان‌، کار و تلاش‌ را وسیله‌ رهایی‌از ذلّت‌هایی‌ ناشی‌ از گرسنگی‌ می‌شمارد و مردم‌ را به‌ ترک‌ دریوزگی‌ و حرص‌ و شکمبارگی‌ دعوت‌ می‌کند وخواننده‌ را به‌ کار و تلاش‌ فرامی‌خواند، به‌ همین‌ دلیل‌ توجه‌ سعدی‌ به‌ غذاها، رنگ‌ تعلیمی‌ به‌ خود می‌گیرد وخواننده‌ را به‌ نتایج‌ معنوی‌ می‌رساند:
ترک‌ احسان‌ خواجه‌ اولی‌تر
کاحتمال‌ جفای‌ بوّابان‌
به‌ تمنّای‌ گوشت‌ مردن‌ به
‌که‌ تقاضای‌ زشت‌ قصابان‌
***
هرچه‌ از دونان‌ به‌ منّت‌ خواستی
‌در تن‌ افزودی‌ و از جان‌ کاستی‌
***
اگر خودپرستی‌، شکم‌ طبله‌ کن
‌در خانه‌ این‌ و آن‌، قبله‌ کن‌
***
تنور شکم‌ دمبدم‌ تافتن
‌مصیبت‌ بود روز نایافتن‌
کشد مرد پرخوار بار شکم
‌وگر در نیاید کشد بار غم‌
***
شکم‌ بنده‌ بسیار بینی‌ خجل‌
شکم‌ پیش‌ من‌ تنگ‌، بهتر که‌ دل‌
سعدی‌، در ضمن‌ حکایتی‌ در گلستان‌، می‌گوید: «یکی‌ از حکما پسر را نهی‌ همی‌ کرد از بسیار خوردن‌ که‌سیری‌، مردم‌ را رنجور کند، گفت‌: ای‌ پدر گرسنگی‌ هم‌ خلق‌ را بکشد، نشنیده‌ای‌ که‌ ظریفان‌ گفته‌اند به‌ سیری‌مردن‌ به‌ که‌ گرسنگی‌ بردن‌، گفت‌: اندازه‌ نگه‌دار، کلوا و اشربوا و لاتسرفوا
نه‌ چندان‌ بخور کز دهانت‌ برآید
نه‌ چندان‌ که‌ از ضعف‌ جانت‌ برآید
با آن‌ که‌ در وجود، طعام‌ است‌ عیش‌ نفس
‌رنج‌ آورد طعام‌ که‌ بیش‌ از قدر بود
گر گلشکر خوری‌ به‌ تکلّف‌، زیان‌ کند
ور نان‌ خشک‌ دیر خوری‌، گلشکر بود».
            در باب‌ سوم‌ گلستان‌ از درویشی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ در آتش‌ فاقه‌ می‌سوزد، ولی‌ رقعه‌ بر خرقه‌ می‌دوزد ومی‌گوید:
به‌ نان‌ خشک‌ قناعت‌ کنیم‌ و جامه‌ دلق‌
که‌ بار محنت‌ خود به‌ که‌ بارِ منت‌ خلق‌
            و از قول‌ حکیم‌ عرب‌ در پاسخ‌ اردشیر بابکان‌ می‌سراید:
خوردن‌ برای‌ زیستن‌ و ذکر کردن‌ است
‌تو معتقد که‌ زیستن‌ از بهر خوردن‌ است‌
            و در باب‌ دوم‌ گلستان‌ از زاهدی‌ ریا کار سخن‌ می‌راند که‌ مهمان‌ پادشاهی‌ شد، «چون‌ به‌ طعام‌ بنشستند،کمتر از آن‌ بخورد که‌ ارادت‌ او بود و چون‌ به‌ نماز برخاستند بیش‌ از آن‌ کرد که‌ عادت‌ او،… چون‌ به‌ مقام‌ خویش‌آمد، سفره‌ خواست‌ تا تناولی‌ کند، پسری‌ صاحب‌ فراست‌ داشت‌. گفت‌: ای‌ پدر باری‌ به‌ مجلس‌ سلطان‌ طعام‌نخوردی‌؟ گفت‌: چیزی‌ نخوردم‌ که‌ به‌ کار آید، گفت‌: نماز را هم‌ قضا کن‌ که‌ چیزی‌ نکردی‌ که‌ به‌ کار آید».
            نگرش‌ کلی‌ سعدی‌، به‌ اجتناب‌ از شکمبارگی‌، تن‌ پروری‌ و یادآوری‌ زیان‌های‌ اجتماعی‌ آن‌ است‌.
چو کم‌ خوردن‌ طبیعت‌ شد کسی‌ را
چو سختی‌ پیشش‌ آید، سهل‌ گیرد
وگر تن‌ پرور است‌ اندر فراخی‌
چون‌ تنگی‌ بیند، از سختی‌ بمیرد
او اعتقاد دارد که‌:
نخورد شیر، نیم‌ خورده‌ سگ
‌ور بمیرد به‌ سختی‌ اندر غار
تن‌ به‌ بیچارگی‌ و گرسنگی
‌بده‌ و دست‌ پیش‌ سفله‌ مدار
            «حاتم‌ طایی‌ را گفتند: از خود بزرگ‌ همت‌تر، در جهان‌ دیده‌ای‌ یا شنیده‌ای‌؟ گفت‌: بلی‌، روزی‌ چهل‌ شتر،قربان‌ کرده‌ بودم‌ امرای‌ عرب‌ را، پس‌ به‌ گوشه‌ صحرایی‌ به‌ حاجتی‌ بیرون‌ رفته‌ بودم‌، خارکنی‌ را دیدم‌، پشته‌ای‌فراهم‌ آورده‌، گفتمش‌: به‌ مهمانی‌ حاتم‌ چرا نروی‌ که‌ خلقی‌ بر سماط‌ او گرد آمده‌اند؟ گفت‌:
هر که‌ نان‌ از عمل‌ خویش‌ خورد
منّت‌ حاتم‌ طایی‌ نبرد
            من‌ او را به‌ همّت‌ و جوانمرد ی‌، از خود برتر دیدم‌.
مرغ‌ بریان‌ به‌ چشم‌ مردم‌ سیر
کمتر از برگ‌ ترّه‌ بر خوان‌ است‌
و آن‌ که‌ را دستگاه‌ و قوّت‌ نیست‌
شلغم‌ پخته‌، مرغ‌ بریان‌ است‌».
            سعدی‌، مالداری‌ را تصویر می‌کند که‌ «نانی‌ به‌ جانی‌ از دست‌ ندادی‌ و گربه‌ بوهریره‌ را به‌ لقمه‌ای‌ ننواختی‌و سگ‌ اصحاب‌ کهف‌ را استخوانی‌ نینداختی‌ و خانه‌ او را کسی‌ در گشاده‌ و سفره‌ او را سرگشاده‌ ندیدی‌؛
درویش‌ به‌ جز بوی‌ طعامش‌ نشنیدی
‌مرغ‌ از پس‌ نان‌ خوردن‌ او ریزه‌ نچیدی‌».
            سعدی‌ به‌ حدّی‌ رفتار او را زشت‌ می‌نماید که‌ هر خواننده‌ای‌ را مشتاق بخشش‌ و کرم‌ می‌سازد، او سؤال‌ ودریوزگی‌ و شکمبارگی‌ را زشت‌ و ننگ‌آور می‌شمارد:
هرکه‌ بر خود در سؤال‌ گشاد
تا بمیرد، نیازمند بود
آز بگذار و پادشاهی‌ کن‌
گردن‌ بی‌طمع‌ بلند بود
            اما نگرش‌ و جهان‌بینی‌ بسحق‌، در مقوله‌ اطعمه‌ با سعدی‌ تفاوت‌هایی‌ آشکار دارد، فکر غالب‌ و حاکم‌ برشعر بسحق‌، توجه‌ به‌ اطعمه‌ است‌، اما نه‌ به‌ عنوان‌ امری‌ جدّی‌ و انتقادی‌، بلکه‌ به‌ عنوان‌ مسئله‌ای‌ فکاهی‌،خنده‌آور و تفنّنی‌، سخن‌ او اگر چه‌ گاهی‌ طنزآمیز و نیشدار و حتی‌ جدی‌ و تلخ‌ می‌شود، اما انگیزه‌ وی‌ در این‌کار ارایه‌ نوعی‌ ذوق هنری‌ و نوآوری‌ کلامی‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌، توجه‌ به‌ اطعمه‌ و اشربه‌، در کلام‌ وی‌ بیشترجنبه‌ فردی‌ و خصوصی‌ و ذوقی‌ دارد و اگرچه‌ گاهی‌ می‌کوشد تا سخن‌ خود را رازآمیز و بیان‌ اسرار جلوه‌می‌دهد، اما این‌ قبیل‌ اشعار او در اقلیت‌ قرار می‌گیرند.
سِرِّ انسان‌ در لباس‌ نان‌ و آب
‌گفته‌ شد الله اعلم‌ بالصّواب‌
***
غذاخوران‌ سر سفره‌ سخن‌ دانند
که‌ نیست‌ سفره‌ بسحق‌ خالی‌ از اسرار
گر نصابی‌ هست‌ صبیان‌ این‌ نصاب‌گشنگان
‌زیر هر لوتی‌ از او پنهان‌ است‌ اسراری‌ دگر
            و به‌ همین‌ دلیل‌ به‌ نظر دکتر صفا، بسحق‌ به‌ جای‌ هزل‌ و طعن‌ اجتماعی‌ جواب‌ها و استقبال‌ خود رامنحصر به‌ توصیف‌ اطعمه‌ و اغذیه‌ کرد و یقین‌ است‌ که‌ این‌ اوصاف‌ خالی‌ از بیان‌ آرزوهای‌ پنهانی‌ طبقات‌محروم‌ جامعه‌ آن‌ زمان‌ و شاید خود شاعر نبود و حتی‌ او در پشت‌ پرده‌ این‌ اوصاف‌ «اغذیه‌ و اطعمه‌» گاه‌ به‌بعضی‌ معاصران‌ خود می‌تاخت‌ و جنبه‌ طنز و نقد به‌ سخن‌ خود می‌داد». (تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌، جلد چهارم‌،ص‌ ۲۴۷، ۲۴۸).
            بدین‌ ترتیب‌، سخن‌ بسحق‌ اگرچه‌ از فواید اخلاقی‌ ـ اجتماعی‌ عاری‌ نیست‌، اما این‌ امور هدف‌ اصلی‌ اونیست‌، اصولاً روش‌ او در شاعری‌، دنباله‌ روی‌ بخشی‌ از شیوه‌های‌ عبید است‌ که‌ به‌ فکاهت‌ و هزل‌ نزدیک‌تراست‌ تا طنز و ستیز با بنیان‌های‌ فقر و گرسنگی‌ و دردهای‌ جسمانی‌ جامعه‌، بسحق‌ خود را بیشتر شاعری‌شوخ‌طبع‌ معرفی‌ می‌کند تا معلم‌ یا مصلح‌ یا حکیمی‌ چون‌ سعدی‌، از همین‌ جاست‌ که‌ اختلاف‌ شیوه‌ و طرزتفکر وی‌ با سعدی‌ آشکار می‌شود، سعدی‌ کلامی‌ اخلاقی‌ و اجتماعی‌ دارد که‌ طنز و جدّ و هزل‌ در خدمت‌ آن‌است‌، ولی‌ بسحق‌ کلامی‌ شوخ‌ و فکاهی‌ دارد که‌ ممکن‌ است‌ حکمی‌ و اخلاقی‌ نیز باشد و به‌ همین‌ جهت‌ بسحق‌نمی‌کوشد تا توقّعات‌ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ وسیعی‌ را در خوانندگان‌ کلام‌ خود ایجاد کند، شعر او بیشتر یک‌تفنّن‌ است‌ تا امری‌ جدّی‌، بنابراین‌ یک‌ مُسکّن‌ است‌ تا یک‌ معالج‌، در حالی‌ که‌ شعر و نثر در نزد سعدی‌، به‌ عنوان‌یک‌ وسیله‌ معالجه‌ و یا مداوای‌ فردی‌ و اجتماعی‌ مطرح‌ می‌شود نه‌ یک‌ مُسکّن‌، سعدی‌ در کار خویش‌ حتی‌هنگامی‌ که‌ شوخی‌ می‌کند، هدف‌های‌ جدی‌ دارد در حالی‌ که‌ بسحق‌، در آثار خود همه‌ جا شوخ‌ است‌ حتی‌ وقتی‌جدی‌ سخن‌ می‌راند و به‌ همین‌ جهت‌ کلام‌ سعدی‌ در چهارچوب‌ نظام‌ فکری‌ شاعر و نویسنده‌ای‌ متعهد قرارمی‌گیرد، در حالی‌ که‌ سخن‌ بسحق‌ را باید از مقوله‌ اندیشه‌های‌ شاعری‌ متفنّن‌، ارزیابی‌ کرد و در نهایت‌، همه‌این‌ مسایل‌ را می‌توان‌ در مقایسه‌ نقیضه‌های‌ بسحق‌ با شعر و کلام‌ سعدی‌ به‌ روشنی‌ و وضوح‌ دریافت‌. به‌علاوه‌ برخورداری‌ بسحق‌ از فکر و اندیشه‌ و شعر سعدی‌، در نظم‌ و نثر یکسان‌ نیست‌، سعدی‌، مرد اول‌ غزل‌بسحق‌ نیست‌ و بسحق‌ در زمینه‌ غزل‌، حافظ‌ را بیش‌ از سعدی‌ می‌پسندد و از او نقیضه‌ می‌سازد و ۲۶ غزل‌حافظ‌ را نقیضه‌گویی‌ می‌کند، اما در نثر بسحق‌، سعدی‌ سیطره‌ای‌ همه‌ جانبه‌ دارد. همین‌ سیطره‌ را سعدی‌ برحافظه‌ بسحق‌ در انواع‌ دیگر شعر (به‌ جز غزل‌) نیز حفظ‌ می‌کند به‌ نحوی‌ که‌ بسحق‌ بیشتر تک‌ بیت‌ها ومضمون‌های‌ کلامش‌ را در استشهادات‌ و تمثیلات‌، از سعدی‌ اخذ می‌کند. بسحق‌، ۱۵% از نقیضه‌های‌ دیوان‌ خودیعنی‌ ۱۷ غزل‌ را در جواب‌ غزل‌های‌ سعدی‌ می‌سازد و بعضی‌ از غزل‌های‌ شیخ‌ شیراز را دو بار جواب‌ می‌گوید.مطلع‌ غزل‌های‌ سعدی‌ که‌ بسحق‌ بر آنها نقیضه‌ ساخته‌ است‌ به‌ شرح‌ زیر است‌:
از هرچه‌ می‌رود سخن‌ دوست‌ خوش‌تراست
‌دیدار آشنا، نفس‌ روح‌پرور است‌
***
میان‌ ما و جمالش‌ محبّت‌ ازلی‌ است
‌که‌ حسن‌ دوست‌ قدیمی‌ و عشق‌ لم‌یزلی‌است‌
***
هر آن‌ نصیبه‌ که‌ پیش‌ از وجود ننهادست
هر آن‌ که‌ در طلبش‌ سعی‌ می‌کند، باد است‌
مشنو ای‌ دوست‌ که‌ بعد از تو مرا یاری‌هست‌
یا شب‌ و روز به‌ جز فکر توأم‌ کاری‌ هست‌
***
صبحی‌ مبارک‌ است‌ نظر بر جمال‌ دوست
‌بر خوردن‌ از درخت‌ امید وصال‌ دوست‌
***
بسیار سال‌ها به‌ سر خاک‌ ما رود
کاین‌ آب‌ چشمه‌ آید و باد صبا رود
***
دنیی‌ آن‌ قدر ندارد که‌ بر او رشک‌ برند
یا وجود و عدمش‌ را غم‌ بیهوده‌ خورند
***
جان‌ من‌، جان‌ من‌ فدای‌ تو با
دهیچت‌ از دوستان‌ نیاید یاد
***
که‌ برگذشت‌ که‌ بوی‌ عبیر می‌آید
که‌ می‌رود که‌ چنین‌ دلپذیر می‌آید
***
پیوند روح‌ می‌کند این‌ باد مشک‌بیز
هنگام‌ نوبت‌ سحر است‌ ای‌ ندیم‌، خیز
***
باد گلبوی‌ سحر خوش‌ می‌وزد خیز ای‌حکیم‌
بس‌ که‌ خواهد رفت‌ بر بالای‌ خاک‌ ما نسیم‌
***
خرما نتوان‌ خورد از این‌ خار که‌ کشتیم‌
دیبا نتوان‌ کردن‌ از این‌ پشم‌ که‌ رشتیم‌
رفیق‌ مهربان‌ و یار همدم‌
همه‌ کس‌ دوست‌ می‌دارند و من‌ هم‌
***
اگر به‌ تحفه‌ جانان‌ هزار جای‌ آری‌
محقّر است‌، نشاید که‌ بر زبان‌ آری‌
***
چون‌ تنگ‌ نباشد دل‌ مسکین‌ حمامی‌
کش‌ یار هم‌ آواز بگیرند به‌ دامی‌
            ذیلاً نمونه‌ای‌ از دو غزل‌ نقیضه‌ای‌ بسحق‌ را در جواب‌ سعدی‌ مشاهده‌ می‌فرمایید:
از هرچه‌ می‌رود سخن‌ دوست‌ خوش‌تراست‌
پیغام‌ آشنا نفس‌ روح‌پرور است‌
هرگز وجود حاضر غایب‌ شنیده‌ای
‌من‌ در میان‌ جمع‌ و دلم‌ جای‌ دیگر است‌
گیسوت‌ عنبرینه‌ گردن‌ تمام‌ بودمعشوق
خوبروی‌ چه‌ محتاج‌ زیور است‌…
و بسحق‌ در جواب‌ او گوید:
در شعر من‌ از آن‌ همه‌ ذکر مزعفر است
‌کز هرچه‌ می‌رود سخن‌ دوست‌ خوش‌تراست
‌بوی‌ کباب‌ می‌رسد از مطبخم‌ به‌ دل‌
پیغام‌ آشنا نفس‌ روح‌پرور است‌
در قلیه‌ نیست‌ حاجت‌ مُرواری‌ نخود
معشوق خوب‌ روی‌ چه‌ محتاج‌ زیور است
‌در انتظار حلقه‌ زنجیر حلقه‌چی‌
اصحاب‌ را دو دیده‌ چو مسمار بر در است
لوزینه‌ ماهیی‌ است‌ که‌ در دام‌ رشته‌ شد
یا طوطیی‌ چو ماست‌ که‌ در بند شکّر است
‌خرما و ماست‌ دست‌ در آغوش‌ کرده‌اند
وز خار غافلند که‌ در پای‌ کنگر است‌
بسحق‌ نسبت‌ سخن‌ خود مکن‌ به‌ قند
از بهر آن‌ که‌ شعر تو غیر مکرّر است
‌            جالب‌ است‌ که‌ بسحق‌ با ذوقی‌ تمام‌، مصراعی‌ از غزل‌ دیگر سعدی‌ را که‌ در وزن‌ و قافیه‌ و ردیف‌ هم‌ چون‌این‌ غزل‌ است‌، در متن‌ این‌ نقیضه‌ جای‌ داده‌ است‌ و در واقع‌ اجزای‌ دو غزل‌ سعدی‌ را در یک‌ غزل‌، گردآوری‌ ونقیضه‌سازی‌ کرده‌ است‌.
باز آی‌ و حلقه‌ بر در رندان‌ شوق زن‌                                                  کاصحاب‌ را دو دیده‌ چو مسمار بر در است‌
            که‌ از غزلی‌ دیگر است‌ به‌ مطلع‌:
این‌ بوی‌ روح‌پرور از آن‌ خوی‌ دلبر است‌                                                                       و این‌ آب‌ زندگانی‌ از آن‌ حوض‌ کوثر است‌
            باز، سعدی‌ غزلی‌ دارد که‌ بسحق‌ آن‌ را به‌ طور کامل‌ نقیضه‌ سازی‌ می‌کند و ابیات‌ آن‌ را ما عمداً مطابق‌نقیضه‌ بسحق‌ تنظیم‌ کرده‌ایم‌ تا به‌ کیفیت‌ نقیضه‌سازی‌ وی‌ بهتر آشنا شویم‌:
جان‌ من‌، جان‌ من‌ فدای‌ تو باد
هیچت‌ از دوستان‌ نیاید یاد
می‌روی‌ و التفات‌ می‌نکنی
‌سرو هرگز چنین‌ نرفت‌ آزاد
تا چه‌ کرد آن‌ که‌ نقش‌ روی‌ تو بست
‌که‌ در فتنه‌ بر جهان‌ بگشاد
بخت‌ نیکت‌ به‌ منتهای‌ امید
برساناد و چشم‌ بد، مرساد
تو بدین‌ چشم‌ مست‌ و پیشانی‌
دل‌ ما باز پس‌ نخواهی‌ داد
من‌ بگیرم‌ عنان‌ شه‌ روزی
‌گویم‌ از دست‌ خوبرویان‌ داد
عقل‌ با عشق‌ بر نمی‌آید
جور مزدور می‌برد استاد
            و نقیضه‌ بسحق‌ از این‌ غزل‌، چنین‌ است‌:
در سرم‌ تا خیال‌ دنبه‌ فتاد
نان‌ پهنم‌ نمی‌رود از یاد
خود چه‌ کرد او که‌ طرح‌ کیپا بست‌
که‌ در فتنه‌ در جهان‌ بگشاد
خود به‌ تنها همی‌ رود سختو
سرو هرگز چنین‌ نرفت‌ آزاد
مطبخیش‌ به‌ منتهای‌ امید
برساناد و چشم‌ بد، مرساد
چشم‌ سرمست‌ بره‌ بریان‌
دل‌ ما باز پس‌ نخواهد داد
من‌ بمالم‌ به‌ پای‌ بشنزه‌ روی
‌گویم‌ از دست‌ زخم‌ بریان‌، داد
دنبه‌ با قلیه‌ بر نمی‌آید
جور مزدور می‌کشد استاد
چربه‌ می‌گفت‌ دوش‌ با دوشاب‌
جان‌ من‌ جان‌ من‌ فدای‌ تو باد
عشق‌ بسحق‌ و آردی‌ روغن
‌ز آن‌، حدیثی‌ است‌ شیرین‌ و فرهاد
            چنان‌ که‌ مشاهده‌ می‌شود اکثر مصراع‌های‌ دوم‌ غزل‌، متعلّق‌ به‌ سعدی‌ است‌ و بسحق‌ برای‌ هر بیتی‌ یک‌مصرع‌ از خود و یک‌ مصرع‌ از سعدی‌ آورده‌ است‌. استفاده‌ بسحق‌ از غزلیات‌ سعدی‌ صورت‌ دیگری‌ نیز دارد،بدین‌ معنی‌ که‌ بسحق‌، با شناختی‌ که‌ از ابیات‌ غزل‌های‌ سعدی‌ دارد، بسیاری‌ از آنها را در ضمن‌ قطعات‌ منثوریا در آثار منظوم‌ خویش‌، به‌ ویژه‌ در فردیّات‌ و قطعات‌، مورد استفاده‌ قرار می‌دهد و در این‌ موارد گاهی‌مصراع‌های‌ اول‌ سعدی‌ را مورد استفاده‌ قرار می‌دهد و گاهی‌ مصراع‌های‌ دوم‌ را و گاهی‌ بیتی‌ را تضمین‌ یااستقبال‌ می‌کند، در مثال‌های‌ زیر یکی‌ از دو مصراع‌ از سعدی‌ است‌:
دست‌ بر سرو روان‌ چون‌ نرود
چاره‌ای‌ نیست‌ به‌ جز دیدن‌ و حسرت‌خوردن
‌***
در معده‌ای‌ که‌ ماست‌ بود جای‌ سرکه‌ نیست‌
غوغا بود دو پادشه‌ اندر ولایتی‌
گر مخیّر بکنندم‌ به‌ دو عالم‌ که‌ چه‌ خواهی
‌قلیه‌ ما را و همه‌ بورک‌ و تُتماج‌ شما را
***
من‌ آن‌ چه‌ وصف‌ طعام‌ است‌ با تو می‌گویم
‌تو خواه‌ از سخنم‌ پندگیر و خواه‌ ملال‌
***
چند بینم‌ همه‌ شب‌ رشته‌ ختایی‌ در خواب
‌تا چه‌ آید به‌ من‌ از خواب‌ پریشان‌ دیدن‌
***
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک‌ را
تا دگر مادر کیپای‌ چنین‌ دنبه‌ بزاید
***
هر متاعی‌ ز معدنی‌ خیزد
گنده‌ از آش‌ و قلیه‌ از تتماج‌
            گاهی‌ نیز ابیاتی‌ از غزلیات‌ یا قصاید و اشعار سعدی‌ را استقبال‌ و نقیضه‌ سازی‌ می‌کند با ذکر تمام‌ یاقسمتی‌ از آن‌ ابیات‌:
رشته‌خواران‌ نظر به‌ دنبه‌ کنند
ما تفرّج‌ کنان‌ بستانیم‌
            که‌ نقیضه‌ای‌ از بیت‌ سعدی‌ است‌ که‌:
تنگ‌ چشمان‌ نظر به‌ میوه‌ کنند
ما تفرج‌ کنان‌ بستانیم‌
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
در معده‌ای‌ که‌ ماست‌ بود جای‌ سرکه‌ نیست
‌غوغا بود دو پادشه‌ اندر ولایتی‌
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
فرمان‌ عقل‌ و عشق‌ به‌ یک‌ جای‌ نشنوند
غوغا بود دو پادشه‌ اندر ولایتی‌
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
شکم‌ پر ز حلوا و بریان‌ نکوست
‌عدس‌ گر شکم‌ پر کند خوی‌ اوست‌
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
تواضع‌ ز گردن‌ فرازان‌ نکوست
گدا گر تواضع‌ کند خوی‌ اوست‌
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
کاچی‌ نماند و قاعده‌ زشت‌ از او بماند
بورک‌ بماند و نام‌ نکو یادگار کرد
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
ظالم‌ بمرد و قاعده‌ زشت‌ از او بماند
عادل‌ برفت‌ و نام‌ نکو یادگار کرد
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
پیش‌ از من‌ و تو بر رخ‌ کاچی‌ کشیده‌اند
دوشاب‌ نیک‌ بختی‌ و کشک‌ بد اختری‌
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
پیش‌ از من‌ و تو بر رخ‌ جان‌ها کشیده‌اند
طغرای‌ نیک‌ بختی‌ و نیل‌ بد اختری‌
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
خیل‌ مزعفر از خوان‌، آوخ‌ که‌ شد هزیمت‌
و اینک‌ دو اسبه‌ آمد، سیراب‌ ترکمانی‌
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
ذوقی‌ چنان‌ ندارد بی‌ دوست‌ زندگانی
‌دودم‌ به‌ سر برآمد زاین‌ آتش‌ نهانی‌
            بسحق‌ سروده‌ است‌:
برنج‌ ار به‌ بوی‌ کدک‌ گنده‌ گفت
‌تو مجموع‌ شو، کاو پراکنده‌ گفت‌
            که‌ نقیضه‌ این‌ بیت‌ سعدی‌ است‌:
اگر ابلهی‌ مشک‌ را گنده‌ گفت
‌تو مجموع‌ شو، کاو پراکنده‌ گفت‌
            گاهی‌ هم‌ ابیات‌ سعدی‌ را با اشاره‌ یا بدون‌ اشاره‌ به‌ نام‌ سعدی‌ تضمین‌ می‌کند:
طلب‌ کرد آبی‌ و این‌ بیت‌ گفت
‌به‌ موقع‌ دُر نظم‌ استاد سفت‌
یکی‌ شربت‌ آب‌ از پی‌ بدسگال
‌به‌ از عمر هفتاد و هشتاد سال‌
            یا این‌ قطعه‌ از بسحق‌:
صباحی‌ در دکانی‌ شیر دانی
‌رسید از دست‌ کیپایی‌ به‌ دستم‌
بدو گفتم‌ که‌ بریان‌ یا کبابی
‌که‌ از بوی‌ دلاویز تو مستم‌
بگفتا پاره‌ای‌ اشکنبه‌ بودم‌
ولیکن‌ با برنج‌ و نان‌ نشستم‌
«کمال‌ همنشین‌ در من‌ اثر کرد
و گرنه‌ آن‌ کمینم‌ من‌ که‌ هستم‌»
            بسحق‌ در جایی‌ دیگر دارد:
سحرگه‌ از برای‌ شیب‌ و بالا
کدک‌ می‌کرد با کیپا محاکا
از آن‌ سودا سر بریان‌ برآشفت
‌زبان‌ بگشاد و زیر لب‌ همی‌ گفت‌
«هر آن‌ کهتر که‌ با مهتر ستیزد
چنان‌ افتد که‌ هرگز برنخیزد»
            و باز این‌ بیتی‌ از غزل‌ سعدی‌ را در ضمن‌ شعر خود می‌آورد و تضمین‌ می‌کند:
میان‌ مرغ‌ و مزعفر چون‌ حلقه‌ چی‌ بنهاد
ز شعر شیخ‌ مرا این‌ دو مصرع‌ آمد یاد
چه‌ خوش‌ بود دو دلارام‌ دست‌ در گردن
‌به‌ هم‌ نشستن‌ و حلوای‌ آشتی‌ خوردن‌
            بسحق‌ از قصاید سعدی‌ نیز نقیضه‌ سازی‌ می‌کند، در فصل‌ اول‌ سفره‌ کنزالاشتها که‌ در حقیقت‌ قصیده‌ای‌بلند است‌، قصیده‌ سعدی‌ را به‌ مطلع‌:
بامدادان‌ که‌ تفاوت‌ نکند لیل‌ و نهار
خوش‌ بود دامن‌ صحرا و تماشای‌ بهار
            نقیضه‌ سازی‌ می‌کند که‌:
بامدادان‌ که‌ بود از شب‌ مستیم‌ خمار
پیش‌ من‌ جز قدح‌ بورک‌ پرسیر میار
گوشت‌ باید که‌ مهرّا شده‌ باشد در وی
‌زخم‌هایی‌ که‌ در او خیره‌ بماند ابصار
حبّذا طاق قطایف‌ که‌ ز بوی‌ خوش‌ او
نگشاید ز خجالت‌ در دکان‌ عطّار
            بسحق‌ ترجیع‌ بند سعدی‌ را با برگردان‌
بنشینم‌ و صبر پیش‌ گیرم
‌دنباله‌ کار خویش‌ گیرم‌
            با استقبال‌ از وزن‌ و قالب‌ ترجیع‌، نقیضه‌ سازی‌ می‌کند و بند ترجیع‌ آن‌ را چنین‌ انتخاب‌ می‌کند.
ای‌ گرسنگان‌ سفره‌ پرداز
و ای‌ سوختگان‌ آتش‌ آز
            نمونه‌ای‌ از نقیضه‌ بسحق‌ بر ترجیع‌ بند سعدی‌ چنین‌ است‌:
دادیم‌ صلای‌ سنگریزه
‌بشنو تو نوای‌ سنگریزه‌
از اطلس‌ سرخ‌ گوشت‌ دیدم‌
من‌ دوش‌، قبای‌ سنگریزه‌
از شرم‌ به‌ رو کشیده‌، قیمه
‌خوش‌ وقت‌ حیای‌ سنگریزه‌
ما را همه‌ روغن‌ است‌ بهره
‌هر دم‌ ز سخای‌ سنگریزه‌
در دست‌ رسول‌ می‌شنیدند
اصحاب‌ ثنای‌ سنگریزه‌
بسحاق صفت‌ شوید مشغول‌
دایم‌ به‌ دعای‌ سنگریزه‌
ای‌ گرسنگان‌ سفره‌ پرداز
و ای‌ سوختگان‌ آتش‌ آز
نقیضه‌های‌ منثور بسحق‌
            نثر بسحق‌، به‌ طور کلّی‌ نثری‌ است‌ روایی‌ و با ویژگی‌های‌ فنی‌ مقامه‌ای‌ که‌ نمونه‌ بارز آن‌ را در گلستان‌ سعدی‌ می‌توان‌ دید، اما نثر بسحق‌ نه‌ به‌ استحکام‌ و استواری‌ گلستان‌ است‌ و نه‌ از حیث‌ درونمایه‌ ومعانی‌ به‌ گرد گلستان‌ می‌رسد، ولی‌ به‌ هر حال‌ نثری‌ است‌ دل‌ نشین‌، شاداب‌ و وافی‌ به‌ مقصود که‌ مسلماً فاقداطناب‌ و سخافت‌ در لفظ‌ و معناست‌ و در رساله‌ برنج‌ و بغرا به‌ شیوه‌ روایت‌ گویان‌ و نقالان‌ بسیار نزدیک‌می‌شود و در همه‌ جا روحیه‌ شوخ‌ و طنز ساز و ظریف‌ او در نثر جلوه‌گری‌ می‌کند. بسحق‌ کلمات‌ فارسی‌ راعمداً عربی‌ می‌کند، از آیات‌ و احادیث‌ بهره‌ می‌جوید و همه‌ جا از اشعار شاعران‌ مشهور در ضمن‌ نثر استفاده‌می‌کند و به‌ آنها استناد می‌جوید و طبعاً در بسیاری‌ از بخش‌های‌ مسجّع‌ کلام‌ خود، از سعدی‌ پیروی‌ می‌کند ودر ضمن‌ نثر، همه‌ جا مخصوصاً از ابیات‌ سعدی‌ سود می‌برد:
            «منتو گفت‌: من‌ خود چندان‌ بار قیمه‌ در دل‌ دارم‌ که‌ راه‌ نفس‌ زدن‌ ندارم‌ و از این‌ معارضه‌، بوی‌ عربده‌ای‌عظیم‌ می‌شنوم‌ که‌ گفته‌اند:
اسب‌ لاغر میان‌ به‌ کار آید
روز میدان‌، نه‌ گاوِ پرواری‌»
***
            «از دست‌ قضا تیرها می‌خورم‌ و در شأن‌ خود هیچ‌ تدبیر گمان‌ نمی‌برم‌ و کار خود به‌ تقدیر می‌گذارم‌ و به‌صیقل‌ ماست‌ و مصقل‌ سرکه‌، رنگ‌ از لوح‌ آیینه‌ سینه‌، چنان‌ می‌زدایم‌ که‌ غیر قلیه‌ در آن‌ صورت‌ نمی‌بندد واشارت‌ بدین‌ معنی‌ است‌:
خطی‌ بر صفحه‌ تتماج‌ می‌بینم‌ که‌ تفسیرش‌
کسی‌ داند که‌ هم‌ چون‌ قلیه‌ ذهنش‌ خرده‌ دان‌باشد»
            که‌ بیت‌ آخر نقیضه‌ غزلی‌ است‌ از سعدی‌ به‌ مطلع‌:
سر جانان‌ ندارد هر که‌ او را خوف‌ جان‌باشدبه‌ جان‌ گر صحبت‌ جانان‌ برآید رایگان‌باشد          هر یک‌ از شما که‌ اطلاع‌ از عیب‌ او دارید پا در میان‌ آرید که‌ گفته‌اند:
از صحبت‌ دوستی‌ به‌ رنجم‌
کاخلاق بَدم‌، حسن‌ نماید
کو دشمن‌ شوخ‌ چشم‌ کج‌ بین‌
تا عیب‌ مرا به‌ من‌ نماید»
            و چند سطر بعد می‌گوید: «و به‌ زبان‌ حال‌ با برنج‌ می‌گفت‌:
من‌ خود به‌ چه‌ ارزم‌ که‌ تمنای‌ تو دارم
‌در حضرت‌ سلطان‌ که‌ برد نام‌ گدایی‌»
            که‌ بیتی‌ است‌ از سعدی‌ در غزلیات‌.
            و بلافاصله‌ ادامه‌ می‌دهد: «بلی‌ من‌ سه‌ چهار عیب‌ عجیب‌ در طبیعت‌ سرد و خشک‌ او می‌بینم‌:
سنگ‌ بد گوهر اگر کاسه‌ زرین‌ شکند
قیمت‌ سنگ‌ نیفزاید و زر، کم‌ نشود»
            که‌ بیتی‌ است‌ از قطعه‌ای‌ از سعدی‌ در مواعظ‌.
            و ادامه‌ می‌دهد«… پرگوی‌ و هزره‌ داری‌ است‌ و… حدیث‌ کف‌ علیک‌ هذا، کار نمی‌بندد:
زبان‌ بریده‌ به‌ کنجی‌ نشسته‌ صم‌ بکم
‌به‌ از کسی‌ که‌ نباشد زبانش‌ اندر حکم‌»
            و با فاصله‌ای‌ بیشتر می‌گوید: «قلیه‌ می‌جوشید و با ناله‌ زار، در زیر لب‌ می‌گفت‌:
ای‌ پیک‌ نامه‌ بر که‌ خبر می‌بری‌ به‌ دوست‌
یالیت‌ اگر به‌ جای‌ تو من‌ بودمی‌ رسول‌!!».
            که‌ بیتی‌ است‌ از غزلی‌ از سعدی‌ به‌ مطلع‌:
بی‌ دل‌ گمان‌ مبر که‌ نصیحت‌ کند قبول
‌من‌ گوش‌ استماع‌ ندارم‌، لِمَن‌ یقول‌؟
            «بعد از کبابین‌ به‌ یکدیگر پرداختند. کباب‌ شامی‌ گفت‌:
از ره‌ رسیده‌ای‌ و رسیدن‌ مبارک‌ است
‌بر همگنان‌ جمال‌ تو دیدن‌ مبارک‌ است‌
بر قامت‌ تو خلعت‌ نان‌ها بریده‌اند
و این‌ جامه‌ بر قد تو، بریدن‌ مبارک‌ است‌
            و پیک‌ کباب‌ جواب‌ داد:
المنه‌ لله که‌ نمردیم‌ و بدیدیم
‌دیدار عزیزان‌ و به‌ خدمت‌ برسیدیم‌»
            که‌ بیت‌ اخیر از سعدی‌ است‌.
اسیر بند بلا را چه‌ جای‌ سرزنش‌ است‌
گرت‌ معاونتی‌ دست‌ می‌دهد، دریاب‌
            که‌ بیتی‌ است‌ از سعدی‌ و بلافاصله‌ ادامه‌ می‌دهد:
            «… ما بماندیم‌ و خیال‌ تو به‌ یک‌ جای‌ مقیم‌».
            … در کلمات‌ مسافران‌ از غایت‌ مبالغت‌، نوعی‌ کذب‌ می‌باشد… که‌ گفته‌اند:
غریبی‌ گرت‌ ماست‌ پیش‌ آوردد
و پیمانه‌ آب‌ است‌ و یک‌ چمچه‌ دوغ‌
اگر راست‌ می‌خواهی‌ از من‌ شنو
جهان‌ دیده‌ بسیار گوید دروغ‌».
            «… نسبت‌ سه‌ چهار عیب‌ به‌ آن‌ حضرت‌ کرده‌اند که‌ در معنی‌ هر یک‌ هنری‌ است‌:
چشم‌ بداندیش‌ که‌ بر کنده‌ باد
عیب‌ نماید هنرش‌ در نظر
ور هنری‌ داری‌ و هفتاد عیب
‌دوست‌ نبیند مگر آن‌ یک‌ هنر»
            که‌ از سعدی‌ است‌ در گلستان‌.
            «اکنون‌ لوزینه‌ برایش‌ بنویسید و سپند قند بر او افشانید، باشد که‌ به‌ خیر بگذرد یعنی‌ در گلو.
یا چهره‌ بپوش‌ یا بسوزان
‌بر روی‌ چو آتشت‌ سپندی‌»
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌ در غزلیات‌.
            «نان‌ گفت‌… تو گرد خرمن‌ نان‌ گشته‌ای‌ و پنج‌ دانه‌ چیده‌ای‌ تا فربه‌ شده‌ای‌ و این‌ بیت‌ بخواند:
کسی‌ بچّه‌ گرگ‌ می‌پرورید
چو پرورده‌ شد، خواجه‌ را بردرید»
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌ در گلستان‌.
            «ناله‌اش‌ بشنید، دل‌ نازکش‌، بر جان‌ برنج‌ زار زار بسوخت‌ و زود زود بَرق حلوای‌ صابونی‌ دوید و گفت‌:
نه‌ طریق‌ دوستان‌ است‌ و نه‌ شرط‌ مهربانی‌
که‌ به‌ بند و غصّه‌ میرند و تو را خبر نباشد»
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌ ولی‌ مصراع‌ دوم‌ آن‌ چنین‌ است‌: «که‌ ز دوستی‌ بمیریم‌ و تو را خبر نباشد».
            «… و به‌ زبانی‌ در بیان‌ گرسنگان‌ معرفت‌ می‌راند که‌ تو را حوصله‌ شنفتن‌ آن‌ نباشد…
تا مرد سخن‌ نگفته‌ باشد
عیب‌ و هنرش‌، نهفته‌ باشد»
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌ در گلستان‌.
            «… بعد از آن‌ به‌ بغرا گفت‌: یک‌ بیت‌ که‌ مشتمل‌ بر دو نصیحت‌ است‌ از ما یادگیر و باید که‌ هرگزت‌ فراموش‌نگردد:
یکی‌ آن‌ که‌ در نفس‌ خودبین‌ مباش‌
دگر آن‌ که‌ در جمع‌ بدبین‌ مباش‌»
            که‌ بیت‌ از قطعه‌ای‌ است‌ دو بیتی‌ از سعدی‌ در گلستان‌ که‌:
مرا شیخ‌ دانای‌ مرشد شهاب
‌دو اندرز فرمود بر روی‌ آب‌
            «… اکنون‌ برخیزید و بر آغوشی‌ زنید که‌ ما به‌ شیرین‌ کاری‌ ایستاده‌ایم‌:
چه‌ خوش‌ بود دو دلارام‌ دست‌ در گردن‌
به‌ هم‌ نشستن‌ و حلوای‌ آشتی‌ خوردن‌»
            که‌ مطلع‌ غزلی‌ است‌ از سعدی‌.
            بسحق‌ رساله‌ ماجرای‌ برنج‌ و بغرا را چنین‌ پایان‌ می‌دهد که‌:
            «… ما ایما کردیم‌ و الحرّ یکفیه‌ الاشاره‌:
نگویند از سر بازیچه‌ حرفی‌
کز آن‌ پندی‌ نگیرد صاحب‌ هوش‌
وگر صد باب‌ حکمت‌ پیش‌ نادان‌
بخوانند آیدش‌ بازیچه‌ در گوش‌»
            که‌ دو بیت‌ اخیر از سعدی‌ است‌ و آخرین‌ بیت‌ این‌ رساله‌ نیز چنین‌ است‌:
هر چه‌ در دیگ‌ شریعت‌ در کلامم‌ پخته‌نیست
‌زان‌ پشیمانم‌ کنون‌ استغفرالله العظیم‌
            که‌ این‌ بیت‌ نیز به‌ اقتفاء و استقبال‌ غزلی‌ است‌ از سعدی‌ آن‌ جا که‌ گوید:
سعدیا بسیار گفتن‌، عمر ضایع‌ کردن‌ است
‌وقت‌ عذر آوردن‌ است‌ استغفرالله العظیم‌
            بسحق‌ در رساله‌ رؤیای‌ صادقه‌ نیز اشاره‌ای‌ به‌ سخنی‌ از شیخ‌ دارد:
            «… سلام‌ کردم‌ و این‌ بیت‌ خواندم‌:
پیش‌ رویت‌ دگران‌، صورت‌ بر دیوارند
نه‌ چنین‌ صورت‌ و معنی‌ که‌ تو داری‌، دارند».
            که‌ بیت‌، مطلع‌ غزلی‌ است‌ از سعدی‌ و بلافاصله‌ ادامه‌ می‌دهد:
            «به‌ غایت‌ او را خوش‌ آمد، فرمود که‌ بیت‌ دیگر بخوان‌، مرا هم‌ این‌ سخن‌ شیخ‌ به‌ خاطر آمد:
سر تا به‌ پای‌ تو همه‌ مطبوع‌ طبع‌ ماست‌
گویا برای‌ خاطر مات‌ آفریده‌اند»
            در فرهنگ‌ اطعمه‌ نیز چند بیت‌ از سعدی‌ مورد استفاده‌ بسحق‌ قرار گرفته‌ است‌:
            «… کشک‌ خشک‌ است‌ و گردکان‌ کنک‌ و سیر گنده‌ و پُدُنک‌ ناشسته‌ و دایم‌، در شکست‌ نان‌ باشد.
سنگ‌ بد گوهر اگر کاسه‌ زرین‌ شکند
قیمت‌ سنگ‌ نیفزاید و زر کم‌ نشود».
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌ در گلستان‌.
            «و در آن‌ میان‌، نان‌ گِرده‌، بینی‌ که‌ قصد می‌کند که‌ خود را در ظلمت‌ حبشی‌ اندازد:
چندین‌ چراغ‌ دارد بیراهه‌ می‌رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای‌ خویش‌».
            که‌ بیت‌ از سعدی‌ است‌.
            «اکنون‌ تو تأمل‌ کن‌ که‌ آن‌ چشم‌ چون‌ بیند، چه‌ ناظری‌ و چه‌ منظوری‌؟!
هر آن‌ ناظر که‌ منظوری‌ ندارد
چراغ‌ صحبتش‌ نوری‌ ندارد».
            بیتی‌ از غزل‌ سعدی‌ است‌.
            «و شخصی‌ بینی‌ که‌ در حالت‌ سیری‌ از آن‌ سختو، یک‌ گز و یک‌ گز، به‌ هوس‌ بخورد و از ادخال‌، باک‌ ندارد.
بر سایبان‌ نان‌ تنک‌ اعتماد نیست‌
سختو مگر به‌ باطن‌ پاک‌ شما رود».
پی‌ نوشت‌:
۱. بخشی‌ از مقدمه‌ دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ که‌ به‌ وسیله‌ نویسنده‌ این‌ مقاله‌، تصحیح‌ و تحشیه‌ شده‌ است‌و مرکز میراث‌ مکتوب‌ در کار چاپ‌ آن‌ است‌.
۲. هرمان‌ اته‌، تاریخ‌ ادبیات‌ فارسی‌، ترجمه‌ رضا زاده‌ شفق‌، تهران‌، ۱۳۳۷، ص‌ ۱۸۸.
۳. بسحق‌ اطعمه‌، دیوان‌ مولانا بسحق‌ اطعمه‌، کتابفروشی‌ معرفت‌ شیراز، بهار ۱۳۶۰، چاپ‌ دوم‌، ص‌ ۱۰۹.
۴. همان‌، ص‌ ۴.
۵. همان‌، ص‌ ۹۶.
۶. همان‌، ص‌ ۳۴.
۷. همان‌، ص‌ ۱۲۰.
۸. همان‌، ص‌ ۵۰.
۹. همان‌، ص‌ ۱۰۸.
۱۰. همان‌، ص‌ ۱۶۹.
۱۱. براون‌، تاریخ‌ ادبیات‌، از سعدی‌ تا جامی‌، ترجمه‌ علی‌ اصغر حکمت‌، ص‌ ۴۵۸.
۱۲. دولتشاه‌ سمرقندی‌، تذکره‌ الشّعرا، محمد رمضانی‌، چاپخانه‌ خاور، تهران‌، ۱۳۳۸، ص‌ ۲۷۶.
۱۳. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۲۸ و ۱۲۹.
۱۴. نظام‌ قاری‌، دیوان‌ البسه‌، به‌ اهتمام‌ محمد مشیری‌، شرکت‌ مؤلّفان‌ و مترجمان‌ ایران‌، تهران‌، ۱۳۵۹، ص‌ ۵۳.
۱۵. صفا، دکتر ذبیح‌الله، تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌، جلد چهارم‌، ص‌ ۲۴۵.
۱۶. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۳۲.
۱۷. همان‌، ص‌ ۹۶.
۱۸. براون‌، تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، از سعدی‌ تا جامی‌، ترجمه‌ علی‌ اصغر حکمت‌، ص‌ ۴۶۰.
۱۹. دیوان‌ اطعمه‌، ص‌ ۷۴.
۲۰. همان‌، ص‌ ۶۹.
۲۱. همان‌، ص‌ ۱۸۶.
۲۲. همان‌، ص‌ ۷۵.
۲۳. همان‌، ص‌ ۷۳.
۲۴. همان‌، ص‌ ۸۱.
۲۵. همان‌، ص‌ ۱۸۶.
۲۶. همان‌، ص‌ ۷۷.
۲۷. همان‌، ص‌ ۸۸.
۲۸. تذکره‌ الشّعراء، ص‌ ۲۷۶.
۲۹. تاریخ‌ ادبیّات‌ ایران‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۴۸.
۳۰. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۰۳.
۳۱. تذکره‌ الشّعرا، ص‌ ۲۸۰.
۳۲. همان‌، ص‌ ۲۷۶.
۳۳. تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌، جلد چهارم‌، ص‌ ۲۴۷.
۳۴. همان‌.
۳۵. دیوان‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۵۲.
۳۶. همان‌، ص‌ ۱۲۱.
۳۷. همان‌، ص‌ ۱۸۳.
۳۸. همان‌، ص‌ ۷۵.
۳۹. همان‌، ص‌ ۵.
۴۰. همان‌، ص‌ ۵.
۴۱. همان‌، ص‌ ۱۵.
۴۲. همان‌، ص‌ ۳۷.
۴۳. همان‌، ص‌ ۳۸.
۴۴. همان‌، ص‌ ۷۲.
۴۵. همان‌، ص‌ ۴۲.
۴۶. همان‌، ص‌ ۱۰۹.
۴۷. همان‌، ص‌ ۱۱۶.
۴۸. تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، ص‌ ۲۴۷.
۴۹. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۰۸.
۵۰. همان‌، ص‌ ۱۸۴.
۵۱. همان‌، ص‌ ۱۷.
۵۲. همان‌، ص‌ ۳۶.
۵۳. همان‌، ص‌ ۴۹.
۵۴. همان‌، ص‌ ۶۴.
۵۵. همان‌، ص‌ ۸۷.
۵۶. همان‌، ص‌ ۶۸.
۵۷. همان‌، ص‌ ۷۴.
۵۸. همان‌، ص‌ ۸۱.
۵۹. همان‌، ص‌ ۹۶.
۶۰. همان‌، ص‌ ۱۰۸.
۶۱. تاریخ‌ ادبیات‌ در ایران‌، صفا، ۲۵۰/۴، تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، هرمان‌ اته‌، ترجمه‌ دکتر رضازاده‌ شفق‌، ص‌ ۱۸۸.سعید نفیسی‌، تاریخ‌ نظم‌ و نثر در ایران‌، ص‌ ۲۹۶ـ۲۹۷ و ۳۲۰.
۶۲. تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، ادوارد براون‌، از سعدی‌ تا جامی‌، ترجمه‌ علی‌اصغر حکمت‌ شیرازی‌، ج‌ ۱، ص‌ ۴۵۸ وآثار عجم‌ از فرصت‌ الدوله‌ شیرازی‌ با تصحیح‌ دکتر منصور رستگار فسایی‌، امیر کبیر، تهران‌، ص‌ ۷۹۲.
۶۳. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌.
۶۴. بیت‌ بعد از این‌ در دیوان‌ بسحق‌ چنین‌ است‌:
وز ره‌ اخلاص‌، الحمدی‌ به‌ روح‌ ما فرست‌ز آن‌ که‌ دارم‌ حق‌ّها ای‌ لوت‌ خواران‌ بر شما
۶۵. بهروزی‌، علی‌ نقی‌، بناهای‌ تاریخی‌ و آثار هنری‌ جلگه‌ شیراز، فرهنگ‌ و هنر فارس‌، آبان‌ ۱۳۴۹، ص‌ ۶۴.
۶۶. فرصت‌ الدوله‌ شیرازی‌، آثار عجم‌، جلد دوم‌، تصحیح‌ و تحشیه‌ دکتر منصور رستگار فسایی‌، امیر کبیر،تهران‌، چاپ‌ اول‌، ۱۳۷۷، ص‌ ۷۹۲. و زک‌: ریاض‌العارفین‌ از رضاقلی‌ خان‌ هدایت‌، کتابفروشی‌ محمودی‌، تهران‌،ص‌ ۵۸ و میرزا یف‌، ابواسحق‌ و فعالیت‌ ادبی‌ او، انستیتوی‌ شرق شناسی‌، دوشنبه‌، ۱۹۷۱، ص‌ ۵. ومجمع‌الفصحاء هدایت‌، به‌ تصحیح‌ مظاهر مصفا، جلد چهارم‌ ص‌ ۱۵.
۶۷. دیوان‌ بسحق‌ حلاج‌ شیرازی‌، جلد ۱.
۶۸. تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، از سعدی‌ تا جامی‌، ص‌ ۴۶۲.
۶۹. تذکره‌ دولتشاه‌ سمرقندی‌، ص‌ ۲۷۹.
۷۰. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۱۳۹.
۷۱. همان‌، ص‌ ۱۵۹.
۷۲. همان‌، ص‌ ۱۰۹.
۷۳. از سعدی‌ تا جامی‌، ص‌ ۳۱۲.
۷۴. یادداشت‌های‌ قزوینی‌، جلد ۴، ص‌ ۱۲۲.
۷۵. فن‌ شعر، ترجمه‌ زرین‌ کوب‌، ص‌ ۲۱.
۷۶. همان‌، ص‌ ۱۲۶ و ۱۲۷.
۷۷. مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ (م‌. امید) نقیضه‌ و نقیضه‌ سازان‌، به‌ کوشش‌ ولی‌الله درودیان‌، چاپ‌ اول‌، تهران‌، بهار۱۳۷۴.
۷۸. همان‌، ص‌ ۳۱.
۷۹. همان‌، ص‌ ۳۲.
۸۰. همان‌، ص‌ ۱۲۰.
۸۱. همان‌، ص‌ ۱۲۰ و ۱۲۱.
۸۲. همان‌، ص‌ ۱۳۵.
۸۳. همان‌.
۸۴. همان‌، ص‌ ۱۳۶.
۸۵. همان‌، ص‌ ۱۳۸ و ۱۳۹.
۸۶. همان‌ جا، ص‌ ۱۴۲.
۸۷. تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌، ج‌ ۴، ص‌ ۲۵۰.
۸۸. دیوان‌ بسحق‌ اطعمه‌، ص‌ ۵.

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر پنجم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه‌
  2. سعدی‌ و حکومت‌
  3. گفته‌ سعدی‌ دگر است‌
  4. سعدی‌ آخرالزمان‌
  5. سعدی‌ و امرسون‌
  6. جادوی‌ شعر گذشتگان‌
  7. غزل‌ سعدی‌: بنای‌ تحوّل‌ و تجلّی‌ در غزل‌ فارسی‌
  8. بررسی‌ بسامدی‌ اوزان‌ و بحور غزل‌های‌ سعدی‌ و حافظ‌
  9. نکاتی‌ پیرامون‌ ساختار ادبی‌ ـ اندیشه‌ای‌ حکایت‌های‌ گلستان‌
  10. خِرَدورزی‌ در غزلیّات‌ سعدی‌
  11. سرو قامت‌ یار
  12. ساموئل‌ جانسون‌ و سعدی‌
  13. نگاهی‌ گذرا بر انسان‌ در گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌
  14. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۸۰