بررسی‌ بسامدی‌ اوزان‌ و بحور غزل‌های‌ سعدی‌ و حافظ‌

مهشید مشیری‌

سعدی‌شناسی دفتر پنجم ۲۱ دقیقه مطالعه
            شیخ‌ سعدی‌ دفتر ارجمند غزل‌ها را مشخصاً به‌ نام‌ صانع‌ پروردگار توانا می‌گشاید که‌ «حی‌» است‌ و«عالم‌»، «مرید» و «قادر» و «سمیع‌» و «بصیر» و «متکلم‌» و برای‌ بیان‌ صفات‌ و اوصاف‌ خداوند، وزن‌ «مفتعلن‌فاعلات‌ مفتعلن‌ فع‌» (بحر منسرح‌ مثمن‌ مطوی‌ منحور) را می‌گزیند. این‌ وزن‌ خصوصاً با آرایش‌ کلمات‌ حایزواکه‌های‌ بلند، کاربردی‌ وزین‌ و سنگین‌ می‌یابد:
اول‌ دفتر به‌ نام‌ ایزد دانا
صانع‌ پروردگار حی‌ّ توانا
اکبر و اعظم‌ خدای‌ عالم‌ و آدم‌
صورت‌ خوب‌ آفرید و سیرت‌ زیبا
از همگان‌ بی‌ نیاز و بر همه‌ مشفق
‌از همه‌ عالم‌ نهان‌ و بر همه‌ پیدا
پرتو نور سرادقات‌ جلالش
‌از عظمت‌ ماورای‌ فکرت‌ دانا
            آیا مفهوم‌ مورد نظر شیخ‌ این‌ وزن‌ را به‌ غزل‌ تحمیل‌ کرده‌ است‌؟
            اصولاً آیا خود شاعر قبای‌ وزن‌ و بحر را بر قامت‌ رعنای‌ اندیشه‌ها می‌پوشاند، یا این‌ که‌ شعر در فرایندجوشش‌ خود به‌ خودی‌اش‌، ظرف‌ مناسب‌ را می‌جوید و در آن‌ تجلی‌ می‌یابد؟ شاید هم‌ قابلیت‌ و ظرفیت‌ زبان‌ وواژگان‌ زبان‌ است‌ که‌ احساس‌ شاعر را به‌ بندِ وزن‌ می‌کشاند.
            وقتی‌ مجموعه‌ غزل‌هایی‌ را که‌ فرضاً سعدی‌ در یک‌ وزن‌ و بحر خاص‌ سروده‌ است‌، یک‌ جا مقابل‌ چشم‌داریم‌، فکرهای‌ جدیدی‌ به‌ ذهن‌ ما متبادر می‌شود که‌ تحلیل‌ و گزارش‌ آن‌، نکات‌ ادبی‌ و ظرایف‌ و ریزه‌ کاری‌های‌جالبی‌ را در کار شیخ‌ اجل‌ می‌نمایاند. مثلاً گاهی‌ خواندن‌ متوالی‌ مطلع‌ها یا پس‌ و پیش‌ کردن‌ آنها قطعه‌ منسجم‌و دلپذیری‌ از کلام‌ سعدی‌ به‌ دست‌ می‌دهد. قطعه‌ای‌ که‌ گویی‌ شاعر التزام‌ کرده‌ است‌ که‌ قافیه‌ و ردیف‌ را درتمام‌ مصراع‌ها و بیت‌ها رعایت‌ کند. برای‌ مثال‌ به‌ مطلع‌ غزل‌های‌ سعدی‌ در وزن‌ «مفتعلن‌ مفاعلن‌ مفتعلن‌مفاعلن‌» (بحر رجز مثمن‌ مطوی‌ مخبون‌) توجه‌ کنید:۱
چشم‌ رضا و مرحمت‌ بر همه‌ باز می‌کنی
‌چون‌که‌به‌ بخت‌ ما رسد این‌ همه‌ ناز می‌کنی‌
(۶۲۲)
روی‌ گشاده‌، ای‌ صنم‌ طاقت‌ خلق‌ می‌بری
‌چون‌ پس‌ پرده‌ می‌روی‌ پرده‌ صبر می‌دری‌
(۵۵۲)
دانمت‌ آستین‌ چرا پیش‌ جمال‌ می‌بری
‌رسم‌ بود کز آدمی‌ روی‌ نهان‌ کند پری‌
(۵۴۹)
گر برود به‌ هر قدم‌ در ره‌ دیدنت‌ سری‌
من‌ نه‌ حریف‌ رفتنم‌ از درِ تو به‌ در هر دری‌
(۵۵۵)
کس‌ نگذشت‌ در دلم‌ تا تو به‌ خاطر منی
‌یک‌ نفس‌ از درون‌ من‌ خیمه‌ به‌ در نمی‌زنی‌
(۶۰۶)
مطلع‌ غزل‌هایی‌ نیز که‌ سعدی‌ در وزن‌ «فاعلاتن‌ فاعلاتن‌ فاعلن‌» (رمل‌ مسدس‌ محذوف‌) سروده‌ است‌، همین‌خصوصیت‌ را دارند:
سرو بالایی‌ به‌ صحرا می‌رود
رفتنش‌ بین‌ تا چه‌ زیبا می‌رود
(۳۹۳)
میل‌ بین‌ کاین‌ سرو بالا می‌کند
سرو بین‌ کآهنگ‌ صحرا می‌کند
(۳۵۵)
هر که‌ با او زندگانی‌ می‌کند
گر نمی‌میرد، گرانی‌ می‌کند
(۳۵۸)
سرو سیمینا به‌ صحرا می‌روی‌؟
نیک‌، بدعهدی‌ که‌ بی‌ ما می‌روی‌
(۶۳۲)
سرو بستانی‌ تو یا مه‌ یا پری‌؟
یا ملک‌ یا دفتر صورتگری‌؟
(۵۵۳)
ای‌ که‌ رحمت‌ می‌نیاید بر مَنَت
‌آفرین‌ بر جان‌ و رحمت‌ بر تَنَت‌
(۲۱۳)
سخت‌ زیبا می‌روی‌ یکبارگی
‌در تو حیران‌ می‌شود نظارگی‌
(۵۹۱)
            آیا می‌توان‌ گفت‌ که‌ سعدی‌ زیباترین‌ غزل‌هایش‌ را به‌ فلان‌ وزن‌ و در فلان‌ بحر سروده‌ است‌؟
            به‌ نظر می‌رسد که‌ مطلع‌ هر غزل‌ فتح‌ باب‌ سخن‌ و به‌ منزله‌ شناسه‌ غزل‌ باشد. خصوصاً در موردغزل‌های‌ حافظ‌ که‌ به‌ آنها تفأل‌ می‌کنند، معمولاً بر مطلع‌ تأکید می‌شود. مثلاً وقتی‌ دیوان‌ حافظ‌ را می‌گشاییم‌ واو خبر می‌دهد:
یوسف‌ گمگشته‌ باز آید به‌ کنعان‌ غم‌ مخور
کلبه‌ احزان‌ شود روزی‌ گلستان‌ غم‌ مخور
و یا:
نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد
عالم‌ پیر دگر باره‌ جوان‌ خواهد شد
به‌ فال‌ نیک‌ می‌گیریم‌ و در دل‌ می‌گوییم‌: «نیّت‌ خیر مگردان‌ که‌ مبارک‌ فالی‌ است‌».
            به‌ هر حال‌ اگر در مرحله‌ نخست‌ مطلع‌ غزل‌ را مبنا قرار دهیم‌، می‌بینیم‌ که‌ غزل‌هایی‌ که‌ سعدی‌ در وزن‌«مفعول‌ فاعلاتن‌ مفعول‌ فاعلاتن‌» (بحر مضارع‌ مثمن‌ اخرب‌) سروده‌ است‌، بدون‌ استثنا زیبا و سعدی‌وار و درزمره‌ قوی‌ترین‌ و به‌ یاد ماندنی‌ترین‌ غزل‌های‌ اویند:
بگذار تا بگریم‌ چون‌ ابر در بهاران‌
کز سنگ‌ ناله‌ خیزد روز وداع‌ یاران‌
(۴۵۰)
چون‌ است‌ حال‌ بستان‌ ای‌ باد نو بهاری‌؟
کز بلبلان‌ برآمد فریاد بی‌قراری‌
(۵۵۹)
ذوقی‌ چنان‌ ندارد، بی‌ دوست‌ زندگانی‌
دودم‌ به‌ سر برآمد ز این‌ آتش‌ نهانی‌
(۶۱۳)
باز از شراب‌ دوشین‌ در سر خمار دارم
‌وز باغ‌ وصل‌ جانان‌، گل‌ در کنار دارم‌
(۳۸۹)
هرگز حسد نبردم‌ بر منصبی‌ و مالی
‌الّا بر آن‌ که‌ دارد، با دلبری‌ وصالی‌
(۵۹۵)
خفته‌ خبر ندارد سر بر کنار جانان
‌کاین‌ شب‌ دراز باشد، بر چشم‌ پاسبانان‌
(۴۵۵)
صاحب‌ نظر نباشد در بند نیکنامی‌
خاصان‌ خبر ندارند از گفت‌ و گوی‌ عامی‌
(۶۰۰)
عمرم‌ به‌ آخر آمد، عشقم‌ هنوز باقی
‌وز می‌ چنان‌ نه‌ مستم‌، کز عشق‌ روی‌ ساقی‌
(۵۸۸)
            به‌ راستی‌ تأثیر وزن‌ در دلنشینی‌ غزل‌ چقدر است‌؟
            سعدی‌ بیشترین‌ غزل‌ها یعنی‌ شمار ۵۷ غزل‌ از ۷۹۶ غزل‌ مورد بررسی‌ ما را در وزن‌ «مفاعلن‌ فعلاتن‌ فع‌لن‌» (بحر مجتث‌ مثمن‌ مخبون‌ اصلم‌) سروده‌ است‌۲ که‌ مضمون‌ِ غالب‌ این‌ ۵۷ غزل‌ «فراق» است‌ و «صبر»،«حسرت‌ وصال‌» و «قهر یار».۳ مثلاً می‌گوید:
شب‌ فراق نخواهم‌ دواج‌ دیبا را
که‌ شب‌ دراز بود خوابگاه‌ تنها را
(۸)
            سعدی‌ در این‌ وزن‌ فقط‌ یک‌ بار سخن‌ از وصل‌ به‌ میان‌ آورده‌ است‌:
شب‌ است‌ و شاهد و شمع‌ و شراب‌ وشیرینی‌
غنیمت‌ است‌ چنین‌ شب‌ که‌ دوستان‌ بینی‌
(۶۲۵)
            که‌ این‌ یک‌ غزل‌ هم‌ با توجه‌ به‌ محتوای‌ آن‌، در اصل‌، وصالی‌ نیست‌، بلکه‌ میان‌ پرده‌ دو فراق طولانی‌ است‌ واین‌ «فقیر» فقط‌ به‌ رنگ‌ و بوی‌ بهار قانع‌ است‌، چرا که‌:
«باغبان‌ نگذارد که‌ سیب‌ و گل‌ چینی‌»
            بیشترین‌ غزل‌هایی‌ که‌ حافظ‌ سروده‌، یعنی‌ شمار ۴۱ غزل‌ از ۴۹۵ غزل‌ مورد بررسی‌ ما، در وزن‌ «فاعلاتن‌فعلاتن‌ فعلاتن‌ فع‌ لن‌» (بحر رمل‌ مثمن‌ مخبون‌ اصلم‌) است‌.۴ اگر بخواهیم‌ این‌ غزل‌ها را با همان‌ مِلاک‌ مطلع‌ به‌عنوان‌ شناسه‌ مضمون‌ یابی‌ کنیم‌، شاید بتوانیم‌ به‌ این‌ نتیجه‌ برسیم‌ که‌ مضمون‌ِ غالب‌ غزل‌ها «عید» است‌ و«نوبهار»، «جام‌ می‌» و «وصل‌ یار»:۵
رونق‌ِ عهد شباب‌ است‌ دگر بستان‌ را
می‌رسد مژده‌ گل‌، بلبل‌ِ خوش‌ الحان‌ را
(۱۴)
ساقیا آمدن‌ عید مبارک‌ بادت‌
وان‌ مواعید که‌ کردی‌ مرواد از یادت‌
(۲۸)
مژده‌ ای‌ دل‌ که‌ دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش‌ خبر از طرف‌ سبا باز آمد
(۲۳۴)
            تقریباً تمام‌ غزل‌هایی‌ که‌ سعدی‌ با وزن‌ «مفعول‌ مفاعلن‌ مفاعیل‌» (بحر هزج‌ مسدس‌ اخرب‌ مقبوض‌مقصور) سروده‌ است‌، از شیفتگی‌، شادی‌ و شیدایی‌، سرخوشی‌ و ذوق و شوق ناشی‌ می‌شود. مثل‌ زمانی‌ که‌دیگر زمستان‌ گذشته‌ و بهار آمده‌، بادام‌ شکوفه‌ بر سر آورده‌، عطر بهار نارنج‌ همه‌ جا پیچیده‌ و بوی‌ گلزار،گلاب‌ عطار را منسوخ‌ کرده‌ است‌، دیگر موسم‌ گشودن‌ِ درِ سرای‌ِ بستان‌ است‌. می‌گوید:۶
بوی‌ گل‌ و بانگ‌ مرغ‌ برخاست‌
هنگام‌ نشاط‌ و روز صحراست‌
(۶۷)
            این‌ وزن‌ گاهی‌ نیز قالبی‌ است‌ برای‌ بیان‌ سرخوشی‌ سعدی‌ که‌ ناشی‌ از دیدن‌ یار است‌ در گذرگاهی‌، باغ‌ وبستانی‌، جایی‌:
خوش‌ می‌رود این‌ پسر که‌ برخاست
‌سروی‌ است‌ چنین‌ که‌ می‌رود راست‌
(۶۹)
            سعدی‌ گاهی‌ هم‌ از این‌ وزن‌ برای‌ بیان‌ شادمانی‌ خود استفاده‌ کرده‌ است‌، وقتی‌ پیامی‌، نامه‌ای‌، خبری‌ از یاررسیده‌ است‌:
این‌ خط‌ شریف‌ از آن‌ بنان‌ است‌؟
و این‌ نقل‌ حدیث‌ از آن‌ دهان‌ است‌؟
(۱۲۴)
            هم‌ چنین‌ گاهی‌ که‌ سعدی‌ از امید وصل‌ سرمست‌ است‌، یا گمان‌ می‌کند که‌ زمان‌ وصل‌ فرا رسیده‌ و یار،لبخند زنان‌ چو غنچه‌ از پوست‌، از در، درآمده‌ است‌، از این‌ وزن‌ یاری‌ گرفته‌ است‌:
دیدار تو حل‌ مشکلات‌ است‌
صبر از تو خلاف‌ ممکنات‌ است‌
(۸۲)
            غزل‌هایی‌ نیز که‌ سعدی‌ با وزن‌ «مفاعلین‌ مفاعلین‌ مفاعیل‌» (بحر هزج‌ مسدس‌ مقصور) سروده‌ است‌،کمابیش‌ خصوصیات‌ مشابهی‌ دارند. در این‌ وزن‌ باز سخن‌ از باد صبح‌ و بوی‌ نوروز است‌. سخن‌ از کام‌دوستان‌ و بخت‌ پیروز. می‌گوید:
خوشا و خرّما وقت‌ حبیبان
‌به‌ بوی‌ صبح‌ و بانگ‌ عندلیبان‌
(۴۴۸)
            آیا می‌توان‌ گفت‌ بحوری‌ که‌ از ارکان‌ مسدس‌ ترکیب‌ شده‌اند، استعداد بیان‌ طراوت‌ بهار و شور و نشاط‌ رادارند؟ اگر چنین‌ است‌ پس‌ چرا غزل‌هایی‌ که‌ حافظ‌ از این‌ دست‌ بحور سروده‌ است‌، خصوصیات‌ یکسانی‌ ازحیث‌ محتوا در مقایسه‌ با غزل‌های‌ سعدی‌ ندارند؟ مثلاً خواجه‌ در وزن‌ همین‌ «مفاعیلن‌ مفاعیلن‌ مفاعیل‌» (بحرهزج‌ مسدس‌ مقصور) می‌گوید:
ز دست‌ِ کوته‌ خود زیر بارم‌
که‌ از بالابلندان‌ شرمسارم‌
(۴۳۷)
و نیز:
خدا را کم‌ نشین‌ با خرقه‌ پوشان
‌رخ‌ از رندان‌ بی‌ سامان‌ مپوشان‌
(۵۲۵)
            آیا انتخاب‌ وزن‌های‌ متعدد نشان‌ از مهارت‌ شاعر دارد، یا آن‌ که‌ اگر شاعری‌ خود را ملتزم‌ کند که‌ در شمارمحدود اوزان‌ و بحور غزل‌ بگوید ماهرتر است‌؟ آیا می‌توان‌ گفت‌ که‌ هر چه‌ اندیشه‌های‌ سرِ سودایی‌ ومشغولیات‌ دل‌ِ هر جایی‌ بیشتر باشد، تنوع‌ و تعدد اوزان‌ و بحور غزل‌ها بیشتر می‌شود؟
            حافظ‌ در وزن‌ «مفعول‌ مفاعلن‌ مفاعیل‌» (بحر هزج‌ مسدس‌ اخرب‌ مقبوض‌ مقصور) تنها یک‌ غزل‌ دارد که‌مطلع‌ آن‌ چنین‌ است‌:
حسن‌ تو همیشه‌ در فزون‌ باد
رویت‌ همه‌ ساله‌ لاله‌گون‌ باد
            حال‌ آن‌ که‌ این‌ وزن‌ ۲۲ بار در غزل‌های‌ سعدی‌ به‌ کار رفته‌ است‌. چرا حافظ‌ فقط‌ یک‌ بار از این‌ وزن‌ استفاده‌کرده‌ است‌؟
            مولوی‌ می‌گوید: «مفتعلن‌ مفتعلن‌ مفتعلن‌ کشت‌ مرا» و بیشترین‌ بسامد اوزان‌ غزل‌هایش‌ نیز مربوط‌ به‌همین‌ «مفتعلن‌ مفتعلن‌ مفتعلن‌» است‌. چرا سعدی‌ و حافظ‌ این‌ وزن‌ را در غزل‌های‌ خود اختیار نکرده‌اند؟
            مولوی‌ در غزل‌ جاودانه‌ خود، «بنمای‌ رخ‌ که‌ باغ‌ و گلستانم‌ آرزوست‌» می‌گوید:
گوشم‌ شنید قصه‌ ایمان‌ و مست‌ شد
کو قسم‌ چشم‌؟ صورت‌ ایمانم‌ آرزوست‌
            سعدی‌ هم‌ غزلی‌ دارد با مطلع‌ زیر:
از جان‌ برون‌ نیامده‌ جانانت‌ آرزوست‌؟
زنّار نابریده‌ و ایمانت‌ آرزوست‌؟
            وقتی‌ بیت‌های‌ این‌ دو غزل‌ را ترکیب‌ کنیم‌ غزلی‌ با وزن‌ و بحر یکسان‌ «مفعول‌ فاعلات‌ مفاعیل‌ فاعلات‌»(بحر مضارع‌ مثمن‌ اخرب‌ مکفوف‌ مقصور) حاصل‌ می‌شود که‌ به‌ مناظره‌ عارفانه‌ ـ به‌ قول‌ خبرنگاران‌ ـ هدایت‌شده‌ای‌ می‌ماند. مولوی‌ می‌گوید:
جانم‌ ملول‌ گشت‌ ز فرعون‌ و ظلم‌ او
آن‌ نور روی‌ موسی‌ عمرانم‌ آرزوست‌
            سعدی‌ می‌گوید:
فرعون‌ وار لاف‌ اناالحق‌ همی‌ زنی‌
وانگاه‌ قرب‌ موسی‌ عمرانت‌ آرزوست‌؟
            مولوی‌ می‌گوید:
یک‌ دست‌ جام‌ باده‌ و یک‌ دست‌ جعد یار
رقصی‌ چنین‌ میانه‌ میدانم‌ آرزوست‌
            سعدی‌ می‌گوید:
چون‌ کودکان‌ که‌ دامن‌ خود اسب‌ کرده‌اند
دامن‌ سوار کرده‌ و میدانت‌ آرزوست‌؟
            مولوی‌ می‌گوید:
بنمای‌ شمس‌ مفخر تبریز روز شرق
من‌ هدهدم‌، حضور سلیمانم‌ آرزوست‌
            سعدی‌ می‌گوید:
بر در گهی‌ که‌ نوبت‌ ارنی‌ همی‌ زنند
موری‌ نئی‌ و ملک‌ سلیمانت‌ آرزوست‌؟
            مولوی‌ می‌گوید:
بشنیدم‌ از هوای‌ تو آواز طبل‌ باز
باز آمدم‌ که‌ ساعد سلطانم‌ آرزوست‌
            سعدی‌ می‌گوید:
سعدی‌ در این‌ جهان‌ که‌ تویی‌ ذره‌وار باش‌
گر دل‌ به‌ نزد حضرت‌ سلطانت‌ آرزوست‌
            با این‌ حال‌، علاوه‌ بر وزن‌ و بحر یکسان‌، نکته‌ قابل‌ توجه‌ دیگر، شباهت‌ سطوح‌ زبانی‌ این‌ دو غزل‌ از نظرآوایی‌، واژگانی‌ و نحوی‌ است‌. نوعی‌ خصوصیت‌ ممیز در این‌ شباهت‌ها وجود دارد که‌ مخاطب‌ اهل‌ تحقیق‌ به‌واسطه‌ آن‌ تشخیص‌ می‌دهد که‌ کدام‌ بیت‌ از مولوی‌ و کدام‌ از آن‌ِ سعدی‌ است‌. البته‌ زبان‌ هر کس‌ آینه‌ باطن‌اوست‌ و به‌ قول‌ حافظ‌:
ای‌ که‌ طبیب‌ خسته‌ای‌، روی‌ زبان‌ من‌ ببین‌
کاین‌دم‌ و دود سینه‌ام‌، بار دل‌ است‌ بر زبان‌
            بی‌ شک‌، بن‌ مایه‌ سخن‌ همه‌ این‌ مبتلایان‌ «عشق‌» است‌. آیا می‌توان‌ گفت‌ آن‌ چه‌ ریتم‌ یا وزن‌ کلام‌ اینان‌ را ازیکدیگر متفاوت‌ می‌سازد، «ضرباهنگ‌ متفاوت‌ عشق‌» است‌ که‌ بر جان‌های‌ شیفته‌ آنان‌ شعله‌ می‌فکند؟ مثلاًحافظ‌ می‌گوید «که‌ عشق‌ آسان‌ نمود اول‌ ولی‌ افتاد مشکل‌ها» و تجلی‌ همین‌ مضمون‌ در کلام‌ این‌ است‌:
عشق‌ از اول‌ سرکش‌ و خونی‌ بُوَد
تا گریزد هر که‌ بیرونی‌ بود
            اصولاً پیکره‌ ادب‌ فارسی‌ را با هر معیار و از هر منظری‌ طبقه‌ بندی‌ کنیم‌، به‌ اجزا یا زیر مجموعه‌هایی‌می‌رسیم‌ که‌ هر یک‌ به‌ نوبه‌ خود پیکره‌ای‌ است‌ نظام‌مند و منسجم‌. غزل‌های‌ جلیل‌ شیخ‌ و غزل‌های‌ شریف‌خواجه‌ نیز خواه‌ ناخواه‌ در زمره‌ این‌ پیکره‌ها خواهند بود. پیکره‌هایی‌ که‌ به‌ گمان‌ من‌ قابل‌ قیاسند با پیکرانسان‌ و همان‌ طور که‌ فرد انسان‌ از نظر وضعیت‌ جسمی‌ و روانی‌، ویژگی‌هایی‌ خاص‌ خود را دارد، هر پیکره‌زبانی‌ هر چند از ویژگی‌های‌ «کلیّت‌ شامل‌» پیروی‌ می‌کند، ولی‌ به‌ لحاظ‌ صوری‌ و معنایی‌ متمایز از پیکره‌های‌دیگر زبانی‌ است‌.
            قیاس‌ را محدودتر کنیم‌: پزشک‌، به‌ اصطلاح‌ برای‌ «چک‌ آپ‌» کردن‌، پیکر انسان‌ را از جنبه‌های‌ عصبی‌ واسکلتی‌، ریوی‌ و گوارشی‌، قلب‌ و عروق، خون‌ و ادرار معاینه‌ می‌کند، ممکن‌ است‌ نوار قلب‌ و نوار مغزی‌ بگیردو یا فرد را برای‌ پرتونگاری‌ از ریه‌ و کلیه‌ بفرستد و سلامتی‌ یا بیماری‌ هر فرد بستگی‌ به‌ مطالعه‌ و تجزیه‌ وتحلیل‌ تمام‌ این‌ داده‌ها دارد. تصمیمی‌ هم‌ که‌ پزشک‌ در نهایت‌ می‌گیرد فقط‌ در مورد همان‌ فرد اجرا می‌شود ووضعیت‌ فرد دیگر مستلزم‌ آزمایش‌های‌ دیگر و کندوکاوهای‌ دیگر است‌. به‌ همین‌ قیاس‌، شناخت‌ هر پیکره‌زبانی‌ و ادبی‌ نیز مستلزم‌ِ پیش‌ رو داشتن‌ِ اطلاعات‌ دقیق‌ از تمام‌ جنبه‌های‌ صوری‌ و ماهُوی‌ آن‌ پیکره‌ است‌ و به‌طور کلی‌، تا زمانی‌ که‌ این‌ پیکره‌ها را یک‌ به‌ یک‌ نشناسیم‌، نمی‌توانیم‌ درباره‌ سیستم‌ کلّی‌تری‌ که‌ این‌ پیکره‌های‌منسجم‌ و ساختاری‌ را در خود جا داده‌ است‌، قضاوت‌ کنیم‌. به‌ عبارت‌ دیگر شناخت‌ نظام‌ کلّی‌ (یا کلّیّت‌) ادبیات‌فارسی‌، چونان‌ شناخت‌ هر کلّیّتی‌ دیگر تنها از راه‌ شناخت‌ اجزای‌ متشکله‌ آن‌ میّسر است‌ و شناخت‌ اجزا نیزنیازمند ابزار است‌.
            و ظاهراً هنوز هم‌ جای‌ دارد که‌ تأکید کنیم‌ که‌ یکی‌ از ابزارهای‌ مهم‌ و مؤثر در کار تحقیقات‌ زبان‌ وادبیات‌،برنامه‌ ریزی‌ علمی‌ و اجرای‌ صحیح‌ طرح‌ گسترده‌ و همه‌ جانبه‌ بسامدی‌ و تدوین‌ مجموعه‌های‌ گوناگون‌ در این‌زمینه‌ است‌. شکل‌ متداول‌ و شناخته‌ شده‌ مجموعه‌های‌ بسامدی‌، همین‌ فهرست‌هایی‌ هستند که‌ گه‌گاه‌، به‌کوشش‌ محققی‌ در سطح‌ واژگان‌ متن‌ تدوین‌ می‌شوند.
            خوشبختانه‌ فرض‌ بر این‌ است‌ که‌ اهمیت‌ این‌ فرهنگ‌ها که‌ گاهی‌ هم‌ به‌ عنوان‌ «واژه‌ نما» یا «واژه‌ ناب‌» ازآن‌ یاد می‌شود، برای‌ محققان‌ روشن‌ است‌ و تقریباً هر محققی‌ به‌ فراخور نیاز تحقیقاتی‌ خود می‌داند چه‌استفاده‌ای‌ باید از آنها ببرد، ولی‌ هنوز کاربرد عمده‌ این‌ بررسی‌ها دسته‌ بندی‌ و گزارش‌ نشده‌ است‌. قراین‌نشان‌ می‌دهد که‌ ما هنوز پی‌ نبرده‌ایم‌ که‌ پیش‌ رو داشتن‌ واژه‌ها تا چه‌ حد مثلاً در تصحیح‌ علمی‌ متون‌ مؤثرند.طرح‌ جامع‌ بسامدی‌ اصولاً باید با بهره‌گیری‌ از یافته‌های‌ نوین‌ واژگان‌شناسی‌ و نیز روش‌های‌ آماری‌ نوین‌گرایانه‌ علمی‌ از طریق‌ «فرهنگستان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌» و سازمان‌های‌ ذی‌ صلاح‌ اجرا شود. با این‌ همه‌ طرح‌مورد نظر ما، خلاف‌ تصور رایج‌، فقط‌ به‌ متون‌ ادبی‌ و به‌ بسامدگیری‌ واژه‌ها محدود نمی‌شود. باید گام‌هایی‌فراتر از پژوهش‌های‌ متداول‌ و موسوم‌ برداشت‌. طرح‌ گسترده‌ و همه‌ جانبه‌ بسامدی‌ طرحی‌ است‌ فراگیر که‌زبان‌ را نه‌ تنها از جنبه‌ ادبی‌، بلکه‌ به‌ طور اعم‌ و از جمیع‌ جهات‌ بررسی‌ می‌کند و فرهنگ‌های‌ بسامدی‌ رامی‌توان‌ در تمام‌ سطوح‌ زبانی‌، سطح‌ واجی‌، سطح‌ دستوری‌ و سطح‌ واژگانی‌ تدوین‌ کرد. در مجموعه‌ آثارهنری‌ شعر و نثر فارسی‌ بسامد واج‌های‌ به‌ کار رفته‌ در کلام‌ هنرآفرینان‌ ادبی‌، رمزهایی‌ از زبان‌ و زوایه‌ای‌ ازذهن‌ آنان‌ را باز می‌نمایاند. واج‌ها خصوصاً در بافت‌های‌ هنرمندانه‌ شعر و نثر نقش‌ مهمی‌ ایفا می‌کنند و درآفرینش‌ زیبایی‌ مؤثرند. بنابراین‌، در دست‌ داشتن‌ تواتر واج‌ها و واج‌آرایی‌ کلام‌ هر سخنور نیز به‌ نوبه‌ خود مارا در تصحیح‌ متون‌ کمک‌ می‌کند. به‌ ترتیبی‌ که‌ در صورت‌ تساوی‌ تمام‌ شرایط‌، ممکن‌ است‌ ارجحیت‌ و قطعیت‌را به‌ واژه‌ای‌ بدهیم‌ که‌ واجد واج‌هایی‌ است‌ که‌ فراوانی‌ و تواتر بیشتری‌ در پیکره‌ زبانی‌ مورد نظر دارد. بررسی‌بسامد ساختارهای‌ دستوری‌ نیز ما را در افشای‌ رازهای‌ زبان‌ شناختی‌ متون‌ یاری‌ می‌کند. ممکن‌ است‌فرهنگ‌های‌ بسامدی‌ را در سطح‌ ویژگی‌های‌ فنی‌ شعر (مانند موسیقی‌، تخیل‌ و قالب‌) تدوین‌ کرد. فهرست‌کردن‌ و تعیین‌ بسامد و درصدگیری‌ شمار چشم‌ بندی‌های‌ بلاغی‌ نیز به‌ نوبه‌ خود امکان‌ بررسی‌های‌ مقایسه‌ای‌ را فراهم‌ می‌کند.
            به‌ گمان‌ من‌ مجموعه‌ کامل‌ این‌ فرهنگ‌ها و مقایسه‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ و پردازش‌ نتایج‌ بررسی‌های‌ بسامدی‌گویای‌ واقعیت‌های‌ شگفت‌ انگیزی‌ است‌ که‌ ما را در شناخت‌ اختصاصات‌ سلیقه‌ای‌، ذهنیات‌ و درونی‌های‌شاعران‌ کمک‌ می‌کند و هر گونه‌ اطلاعاتی‌ در هر یک‌ از این‌ جنبه‌های‌ زبان‌ شناختی‌، ادبی‌ و هنری‌، معیاری‌ برای‌سنجش‌ و بازشناسی‌ زبان‌ سخنوران‌ به‌ دست‌ می‌دهد، نوآوری‌ها را نمایش‌ می‌دهد و تکرارها و تقلیدها راافشا می‌کند و در مورد تأثیر پذیری‌ سخنوری‌ از سخنور دیگر نمونه‌های‌ مستند به‌ دست‌ می‌دهد.
            نگارنده‌ این‌ مقاله‌ نیز به‌ تناسب‌ بضاعتش‌ طرحی‌ از برنامه‌ جامع‌ بسامدی‌ تهیه‌ کرده‌ است‌ و تلاش‌ می‌کندکه‌ به‌ تنهایی‌ گام‌هایی‌ در این‌ راه‌ بردارد. حاصل‌، فرهنگ‌هایی‌ است‌ که‌ آخرینشان‌ فرهنگ‌ بسامدی‌ اوزان‌ وبحور غزل‌های‌ سعدی‌ و حافظ‌ است‌ که‌ به‌ دست‌ چاپ‌ سپرده‌ خواهد شد. نکاتی‌ هم‌ که‌ در این‌ مقاله‌ اشاره‌ شد،در واقع‌ نتیجه‌گیری‌هایی‌ است‌ که‌ با پیش‌ چشم‌ داشتن‌ فهرست‌های‌ بسامدی‌ و بررسی‌ِ مقایسه‌ای‌ مدخل‌ها وداده‌های‌ همین‌ فرهنگ‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. این‌ فرهنگ‌ پس‌ از انتشار در اختیار عروض‌ دانان‌، ادیبان‌، زبان‌شناسان‌، حافظ‌ شناسان‌ و سعدی‌ شناسان‌ قرار می‌گیرد که‌ استادان‌ مسَلَّم‌، آنانند و می‌دانند که‌ پردازش‌اطلاعات‌ مربوط‌ به‌ اوزان‌ و بحور و استنباط‌ و استنتاج‌ از آن‌ چگونه‌ باید صورت‌ گیرد و می‌دانم‌ سرانجام‌،فرهنگستان‌ زبان‌ و ادب‌ فارسی‌ با همراهی‌ و همکاری‌ سایر سازمان‌های‌ صاحب‌ صلاح‌، مجموعه‌ کامل‌فرهنگ‌های‌ بسامدی‌ را برنامه‌ ریزی‌ و تدوین‌ خواهد کرد و نیز امیدوارم‌ این‌ دست‌ اقدامات‌ پایه‌، در مورد تمام‌نمونه‌های‌ نظم‌ و نثر فارسی‌ که‌ ما به‌ عنوان‌ سند والای‌ اصالت‌ نژادمان‌ و شاهد رعنای‌ فصاحت‌ زبانمان‌ همه‌جا و همواره‌ به‌ آنها می‌بالیم‌، دست‌ کم‌ در مورد آثار سعدی‌ و غزل‌های‌ حافظ‌ که‌ متولیانی‌ چون‌ دو مرکزمعتبر سعدی‌شناسی‌ و حافظ‌شناسی‌ در شیراز دارند، صورت‌ گیرد.
پی‌ نوشت‌:
۱. دیوان‌ غزلیات‌ سعدی‌ شیرازی‌، به‌ کوشش‌ دکتر خلیل‌ خطیب‌ رهبر، چاپ‌ نهم‌، انتشارات‌ مهتاب‌، ۱۳۷۷.
۲. همان‌.
۳. مطلع‌ بعضی‌ از غزل‌هایی‌ که‌ سعدی‌ در وزن‌ «مفاعلن‌ فعلاتن‌ مفاعلن‌ فع‌ لن‌» (بحر مجتث‌ مثمن‌ مخبون‌ اصلم‌)سروده‌ و مضمون‌ِ غالب‌ آنها «فراق» است‌ و «صبر»، «حسرت‌ وصال‌» و «قهریار»:
اگر تو فارغی‌ از حال‌ دوستان‌ یارا
فراغت‌ از تو میسر نمی‌شود ما را
***
شب‌ فراق نخواهم‌ دواج‌ دیبا را
که‌ شب‌ دراز بود خوابگاه‌ تنها را
***
کمان‌ سخت‌ که‌ داد آن‌ لطیف‌ بازو را؟
که‌ تیر غمزه‌ تمام‌ است‌ صید آهو را
***
تفاوتی‌ نکند قدر پادشایی‌ را
که‌ التفات‌ کند کمترین‌ گدایی‌ را
***
چو نیست‌ راه‌ برون‌ آمدن‌ ز میدانت
‌ضرورت‌ است‌ چو گوی‌ احتمال‌ چوگانت‌
***
که‌ می‌رود به‌ شفاعت‌ که‌ دوست‌ باز آرد؟
که‌ عیش‌ خلوت‌ بی‌ او کدورتی‌ دارد
***
گر از جفای‌ تو روزی‌ دلم‌ بیازارد
کمند صلح‌ کشانم‌ به‌ صلح‌ باز آرد
***
تو را ز حال‌ پریشان‌ ما چه‌ غم‌ دارد؟
اگر چراغ‌ بمیرد صبا چه‌ غم‌ دارد؟
***
گر آن‌ مراد شبی‌ در کنار ما باشد
زهی‌ سعادت‌ و دولت‌ که‌ در کنار ما باشد
***
کسی‌ که‌ روی‌ تو دیده‌ است‌ حال‌ من‌ داند
که‌ هر که‌ دل‌ به‌ تو پرداخت‌ صبر نتواند
***
به‌ حسن‌ دلبر من‌ هیچ‌ در نمی‌باید
جز این‌ دقیقه‌ که‌ با دوستان‌ نمی‌پاید
***
فراق را دلی‌ از سنگ‌ سخت‌تر باید
مرا دلی‌ است‌ که‌ با شوق بر نمی‌آید
***
مرا چو آرزوی‌ روی‌ آن‌ نگار آید
چو بلبلم‌ هوس‌ ناله‌های‌ زار آید
***
اگر آن‌ عهد شکن‌ با سر میثاق آید
جان‌ِ رفته‌ است‌ که‌ با قالب‌ مشتاق آید
***
تو را سری‌ است‌ که‌ با ما فرو نمی‌آید
مرا دلی‌ که‌ صبوری‌ از او نمی‌آید
***
شکست‌ عهد مودت‌ نگار دلبندم
‌برید مهر و وفا یار سست‌ پیوندم‌
***
شب‌ دراز به‌ امید صبح‌ بیدارم‌
مگر که‌ بوی‌ تو آرد نسیم‌ اسحارم‌
***
من‌ آن‌ نیَم‌ که‌ دل‌ از مهر دوست‌ بردارم
‌وگر ز کینه‌ دشمن‌ به‌ جان‌ رسد کارم‌
***
من‌ از تو صبر ندارم‌ که‌ بی‌ تو بنشینم
‌کسی‌ دگر نتوانم‌ که‌ بر تو بگزینم‌
***
میان‌ باغ‌ حرام‌ است‌ بی‌ تو گردیدن‌
که‌ خار با تو مرا به‌ که‌ بی‌ تو گل‌ چیدن‌
***
بیا که‌ در غم‌ عشقت‌ مشوّشم‌ بی‌ تو
بیا ببین‌ که‌ در این‌ غم‌ چه‌ ناخوشم‌ بی‌ تو
***
دریچه‌ای‌ ز بهشتش‌ به‌ روی‌ بگشایی‌
که‌ بامداد پگاهش‌ تو روی‌ بنمایی‌
***
چه‌ جرم‌ رفت‌ که‌ با ما سخن‌ نمی‌گویی‌؟
جنایت‌ از طرف‌ ماست‌ یا تو بدخویی‌؟
***
تو خون‌ خلق‌ بریزی‌ و روی‌ در تابی
‌ندانمت‌ چه‌ مکافات‌ این‌ گنه‌ یابی‌
***
چه‌ باز در دلت‌ آمد که‌ مهر برکندی‌؟
چه‌ شد که‌ یار قدیم‌ از نظر بیافکندی‌؟
***
خلاف‌ شرط‌ محبت‌ چه‌ مصلحت‌ دیدی‌؟
که‌ برگذشتی‌ و از دوستان‌ نپرسیدی‌؟
***
مگر دگر سخن‌ دشمنان‌ نپوشیدی‌؟
که‌ روی‌ چون‌ قمر از دوستان‌ نپوشیدی‌؟
***
مرا دلی‌ است‌ گرفتار عشق‌ دلداری
‌سمن‌ بری‌، صنمی‌، گلرخی‌، جفا کاری‌
***
من‌ از تو روی‌ نپیچم‌ گَرَم‌ بیازاری‌
که‌ خوش‌ بود ز عزیزان‌ تحمل‌ خواری‌
***
امیدوارم‌ اگر صد رَهَم‌ بیاندازی‌
که‌ بار دیگرم‌ از روی‌ لطف‌ بنوازی‌
***
تو خود به‌ صحبت‌ امثال‌ ما نپردازی
‌نظر به‌ حال‌ پریشان‌ ما نیاندازی‌
***
چرا به‌ سرکشی‌ از من‌ عنان‌ بگردانی‌؟
مکن‌ که‌ بی‌ خودم‌ اندر جهان‌ بگردانی‌
***
ندانم‌ از من‌ خسته‌ جگر چه‌ می‌خواهی
‌دلم‌ به‌ غمزه‌ ربودی‌، دگر چه‌ می‌خواهی‌؟
۴. دیوان‌ غزلیات‌ حافظ‌ شیرازی‌، به‌ کوشش‌ دکتر خلیل‌ خطیب‌ رهبر، چاپ‌ بیست‌ و هفتم‌، انتشارات‌ صفی‌علیشاه‌، ۱۳۷۹.
۵. مطلع‌ بعضی‌ از غزل‌هایی‌ که‌ حافظ‌ در وزن‌ «فاعلاتن‌ فعلاتن‌ فعلاتن‌ فع‌ لن‌» (بحر رمل‌ مثمن‌ مخبون‌ اصلم‌)سروده‌ و مضمون‌ غالب‌ غزل‌ها «عید» است‌ و «نوبهار»، «جام‌ می‌» و «وصل‌ یار»:
رونق‌ِ عهد شباب‌ است‌ دگر بستان‌ را
می‌رسد مژده‌ گل‌، بلبل‌ِ خوش‌ الحان‌ را
***
ساقیا آمدن‌ عید مبارک‌ بادت
‌وان‌ مواعید که‌ کردی‌، مرواد از یادت‌
***
نفس‌ باد صبا مُشک‌ فشان‌ خواهد شد
عالم‌ پیر دگر باره‌ جوان‌ خواهد شد
***
روز هجران‌ و شب‌ فرقت‌ یار آخر شد
زدم‌ این‌ فال‌ و گذشت‌ اختر و کار آخر شد
***
مژده‌ ای‌ دل‌ که‌ دگر باد صبا باز آمد
هدهد خوش‌ خبر از طرف‌ سبا باز آمد
***
سحرم‌ دولت‌ بیدار به‌ بالین‌ آمد
گفت‌: برخیز که‌ آن‌ خسرو شیرین‌ آمد
***
اگر آن‌ طایر قدسی‌ ز درم‌ باز آید
عمر بگذشته‌ به‌ پیرانه‌ سرم‌ باز آید
***
مژده‌ وصل‌ تو کو کز سر جان‌ بر خیزم‌؟
طایر قدسم‌ و از دام‌ جهان‌ برخیزم‌
***
گر من‌ از سرزنش‌ مدعیان‌ اندیشم‌
شیوه‌ مستی‌ و رندی‌ نرود از پیشم‌
***
حالیا مصلحت‌ وقت‌ در آن‌ می‌بینم‌
که‌ کشم‌ رخت‌ به‌ میخانه‌ و خوش‌ بنشینم‌
***
خوش‌تر از فکر می‌ و جام‌ چه‌ خواهد بودن‌؟
تا ببینم‌ که‌ سرانجام‌ چه‌ خواهد بودن‌
***
ای‌ که‌ در کوی‌ خرابات‌ مقامی‌ داری‌
جم‌ وقت‌ خودی‌ ار دست‌ به‌ جامی‌ داری‌
***
نو بهار است‌ در آن‌ کوش‌ که‌ خوشدل‌ باشی
‌که‌ بسی‌ گل‌ بدمد باز و تو در گِل‌ باشی‌
***
ای‌ دل‌ آن‌ دم‌ که‌ خراب‌ از می‌ گلگون‌ باشی
‌بی‌ زر و گنج‌ به‌ صد حشمت‌ قارون‌ باشی‌
***
زان‌ می‌ عشق‌ کز او پخته‌ شود هر خامی
‌گرچه‌ ماه‌ رمضان‌ است‌ بیاور جامی‌
۶. مطلع‌ بعضی‌ از غزل‌هایی‌ که‌ سعدی‌ در وزن‌ «مفعول‌ مفاعلن‌ مفاعیل‌» (بحر هزج‌ مسدس‌ اخرب‌ مقبوض‌مقصور) سروده‌ است‌ و اغلب‌ نشان‌ از شیفتگی‌، شیدایی‌، سرخوشی‌ و ذوق و شوق دارد:
بوی‌ گل‌ و بانگ‌ مرغ‌ برخاست
‌هنگام‌ نشاط‌ و روز صحراست‌
***
این‌ باد بهار بوستان‌ است‌
یا بوی‌ وصال‌ دوستان‌ است‌؟
***
باد آمد و بوی‌ عنبر آورد
بادام‌ شکوفه‌ بر سر آورد
***
آمد گه‌ آن‌ که‌ بوی‌ گلزار
منسوخ‌ کند گلاب‌ عطار
***
برخیز که‌ می‌رود زمستان
‌بگشای‌ در سرای‌ بستان‌
***
خوش‌ می‌رود این‌ پسر که‌ برخاست
‌سروی‌ است‌ چنین‌ که‌ می‌رود راست‌
***
آن‌ ماه‌ دو هفته‌ در نقاب‌ است
‌یا حوری‌ دست‌ در خضاب‌ است‌؟
***
آن‌ کیست‌ که‌ می‌رود به‌ نخجیر؟
پای‌ دل‌ دوستان‌ به‌ زنجیر
***
این‌ خط‌ شریف‌ از آن‌ بنان‌ است‌؟
و این‌ نقل‌ حدیث‌ از آن‌ دهان‌ است‌
***
دیدار تو حل‌ مشکلات‌ است‌
صبر از تو خلاف‌ ممکنات‌ است‌
***
سرمست‌ درآمد از دَرَم‌ دوست
‌لب‌ خنده‌ زنان‌ چو غنچه‌ در پوست‌

نوشتارهای سعدی‌شناسی دفتر پنجم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. دیباچه‌
  2. سعدی‌ و حکومت‌
  3. گفته‌ سعدی‌ دگر است‌
  4. بسحق‌ اطعمه‌ شیرازی‌ و سعدی‌۱
  5. سعدی‌ آخرالزمان‌
  6. سعدی‌ و امرسون‌
  7. جادوی‌ شعر گذشتگان‌
  8. غزل‌ سعدی‌: بنای‌ تحوّل‌ و تجلّی‌ در غزل‌ فارسی‌
  9. نکاتی‌ پیرامون‌ ساختار ادبی‌ ـ اندیشه‌ای‌ حکایت‌های‌ گلستان‌
  10. خِرَدورزی‌ در غزلیّات‌ سعدی‌
  11. سرو قامت‌ یار
  12. ساموئل‌ جانسون‌ و سعدی‌
  13. نگاهی‌ گذرا بر انسان‌ در گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌
  14. کارنامه‌ سعدی‌ پژوهی‌ ۱۳۸۰