بشریت به سعدی علاقهمند است… سعدی شاعرِ دوستی، محبت، قهرمانی، ایثار، بخشندگی، صفا و عنایتِ الهی است.»۱
امرسن*
در مقدمه گلستان وقتی سعدی از «صیت سخن خود در بسیط زمین» یاد میکند مینویسد: «رقعه منشآتش را چون کاغذ زر میبرند»۲؛ در حکایتی از باب پنجم آن کتاب نیز میخوانیم که در کاشغر شعر او شهرت داشته است.۳ در این سخنان حق با سعدی است زیرا دیری نمیگذرد که ابنبطوطه(۷۰۳-۷۷۹هـ ق.) در قرن هشتم هجری در چین متوجه میشود خنیاگران بیتی فارسی را به آواز میخوانند که از اشعار سعدی بوده است.۴
بعدها آوازه سخن سعدی از مشرق به مغرب زمین رفت. قریب سیصد و پنجاه سال پیش بود که آندره دوریه ترجمه گزیدهای از گلستان را به زبان فرانسوی انتشار داد.۵ این نخستین معرفی سعدی در اروپا مقبول افتاد چندان که یک سال بعد(۱۶۳۵) فریدریش اکسن با۶ آن را به آلمانی ترجمه کرد و در توبینگن به چاپ رسانید. حتی دیری نگذشت که آدام اولئاریوس۷، سیاح آلمانی(۱۵۹۹-۱۶۷۱م.) ـ که زبان فارسی را در ایران آموخته بود ـ گلستان را بار دیگر به آلمانی ترجمه کرد و در۱۶۵۴م. در شهر شلسویگ۸ به چاپ سپرد. این ترجمه در آلمان با چنان حسن استقبالی روبرو شد که بارها(۱۶۶۰، ۱۶۶۳، ۱۶۷۱، ۱۶۹۶م.) به طبع رسید.۹
به تدریج برخی از آثار سعدی به همه زبانهای زنده دنیا ترجمه گشت. چنانکه بنابر فهرست هانری ماسه در کتاب معروف او ـ که شصت و سه سال پیش انتشار یافته ـ تنها گلستان پنجاه و پنج بار ترجمه شده و هر ترجمه بارها به چاپ رسیده است.۱۰ به علاوه فهرست ترجمه دیگر آثار سعدی و تحقیقات مربوط به آنها در زبانهای مختلف، به نقل کتاب ماسه۱۱ و نیز در شصت سال اخیر، خود موضوع کتابشناسی مفصلی تواند شد.
سعدی بیجهت از حسن قبولآثار خود سخن نمیگفت. دیری نگذشت که دیدرو فیلسوف فرانسوی درباره گلستان مقاله نوشت، ولتر این کتاب را به مطالعه گرفت، بایرون سعدی را با کاتولوس۱۲، شاعر غنایی روم، قیاس میکرد۱۳، گوته در دیوان شرقی و غربی تحت تأثیر سعدی واقع شد. روکرت۱۴ درباره سعدی به آلمانی شعر سرود، هوگو در کتاب «شرقیات» عبارتی از مقدمه گلستان را اقتباس کرد. لافونتز، سن لامبر۱۵، مادام رولان۱۶، هردر۱۷ آلمانی، پیگنوتی۱۸ ایتالیایی، بالزاک، آلفرد دوموسه، اوژن مانوئل۱۹ و دیگران هر یک به نوعی به سعدی توجه داشتهاند و ارنست رُنان در ستایش شاعر شیراز سخن گفت که «سعدی واقعاً یکی از گویندگان ماست»۲۰، همچنانکه ادوین آرنولد۲۱ شاعر انگلیسی(۱۸۳۲-۱۹۰۴) نیز میگفت سعدی هم به جهان قدیم و هم به جهان جدید تعلق دارد۲۲. جیمز تامسن، شاعر اسکاتلندی، نیز در لندن در قرن نوزدهم خود را از شیراز و قرن سیزدهم میلادی چندان دور نمیدید و چنین میانگاشت که با قلب سعدی و چشمهای سعدی وصدای سعدی به سر میبرد.۲۳
در قاره جدید نیز هنری دیوید ثورو۲۴(۱۸۱۷-۱۸۶۲) نویسنده متفکر مینوشت: «من بین سعدی و خود تفاوتی اساسی نمییابم. او فقط ایرانی نیست، گویندهای قدیمی نمیباشد، با من بیگانه نیست. به واسطه همسانی افکار او با افکار من، وی هنوز زنده باقی است».۲۵ امرسن، شاعر و حکیم آمریکایی(۱۸۰۳-۱۸۸۲)، هم سعدی را «شاعر ایده آل» خود میشمرد و در آثار خود سیبار از او نام برده است۲۶. الکت۲۷، فیلسوف آمریکایی(۱۷۷۹-۱۸۸۸)، نیز آثار سعدی را در شمار نوشتههای سقراط و افلاطون و دانته و شکسپیر و میلتن و گوته میخواند۲۸. هنوز هم منتقدان ادبی سعدی شیراز را در بین شاعران کلاسیک ایران، بزرگترین شخصیت ادبی به حساب میآورند و خردمندی جهانی.۲۹
غرض آن که پیشبینی سعدی تحقق یافته است و در همه اقطار عالم نام سعدی، فکر و سخن سعدی معروف است و اهل اندیشه و صاحبنظران به آثار وی علاقهمندند. بدیهی است موجبات شهرت او متعدد است، از آن جمله است: قریحه خداداد، حسنِ ذوق، روشنبینی و دلآگاهی و نکتهیابی، فکر پخته و پرورده و مفاهیم حکیمانه، بیان عواطف گوناگون آدمی و سبک و بیانی در اوج بلاغت و قدرت… درباره آثار متنوع او از شعر و نثر، غزل، مثنوی بوستان، قصاید و مواعظ،ترجیعات، گلستان و مجالس، البته از جهات مختلف میتوان سخن گفت. اما آنچه در این مقاله مورد نظر است بحثی کوتاه در باب کتاب مشهور گلستان است، آن هم فقط از یک نظر، یعنی یکی از مظاهر نفوذ این کتاب در بین فارسیدانان، و رواج اجزایی از آن به صورت امثال و حکم در میان مردم.۳۰
درباره نفوذ شکسپیر در زبان انگلیسی و مردم انگلیسی زبان نوشتهاند که بیش از چهارصد و پنجاه جمله از کلمات او در میان عموم مردم راه یافته و اشخاص درس خوانده و با فرهنگ قریب به دو هزار عبارت و شعر وی را غالباً در سخنان خود میآورند.۳۱ فرهنگی از عبارات و اشعار مورد استشهاد و معروف، هماکنون پیشروی بنده قرار دارد که در آن۱۸۲۵ فقره از آثار مختلف شکسپیر که زبانزد صاحبنظران است نقل شده است.۳۲ در زبان فارسی، سعدی نظیر چنین مقامی را دارد. تأمل در یکی از آثار او، گلستان، این نکته را تأیید می کند که تعداد زیادی از جملات و ابیات او به صورت مَثَل درآمده و شهرت یافته است.
درست است که برخی از اینگونه سخنان، پیش از سعدی رواج داشته است یا مضمون آنها در آثار دیگران نیز دیده میشود و احیاناً ممکن است سعدی از آن آثار و یا از زبان مردم الهام گرفته باشد۳۳، اما در هر حال وقتی میبینیم این مضامین و مفاهیم به آن صورتی که سعدی به عبارت کشیده در بیان مردم فارسی زبان متداول شده است اثری از حسن قریحه و لطف بیان او را نیز در رواج آنها میتوان تشخیص داد.
چه عواملی موجب میشود که سخنی به صورت مَثَلِ سایر درآید و مردم آن را بهکار برند؟ ابوالفضل احمد میدانی مؤلف کتاب معروف مجمعالامثال ـ که در تألیف اثر خود در بیش از پنجاه کتاب تفحص کرده و بیش از شش هزار مثل را در آن گرد آورده است۳۴ـ از قول ابراهیم نظام مینویسد که چهار صفت در مثل جمع میشود که در دیگر انواع سخن به این حد نیست: ایجاز لفظ، استواری و اصابت معنی، حُسن تشبیه، جودت کنایه و این نهایت بلاغت است۳۵.
ایجاز و رواج سخن در بین مردم صفت اساسی مَثَل است. به علاوه مثلها انعکاس تجربه قوم و بیان خرد و حکمت مشترک عموم است که طی نسلها به مفهوم آنها پی بردهاند و آنها را به یکدیگر منتقل کردهاند. از این رو ولتر میگوید: «مردم غالباً در امثال خود محقند».
دلیل دیگر در تأیید این معنی آنکه در امثال ملل مختلف جهان مواردی دیده میشود که مفاهیم آنها شبیه یکدیگر است. این گونه شواهد ممکن است فقط از نوع اقتباس نباشد بلکه نوعی توارد تواند بود، نمودار تجربهها و اندیشههای مشترک اقوام گوناگون در مناطق متفاوت که در قالب الفاظ ثبت شده و رواج یافته است، نظیر:
|
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
|
در پریشان حالی و درماندگی۳۶
|
که در «محاضرات» راغب اصفهانی نیز میخوانیم: دوست تو کسی است که در شدت و سختی مراعات احوال تو را کند، در فراخی همه را اهل مراعات مییابی:
|
صدیقک من یر عاک عند شدیده
|
فکلّ تراه فی الرخاء مُراعیا۳۷
|
فرانسویان هم میگویند:
Le Malheur la Pierre de touche de Lamitie:
یعنی بدبختی محک دوستی است. یا این مثل:
|
که چون بچه شیر نر پرروی
|
چو دندان کند تیز کیفر بری۳۸
|
*
|
یکی بچه گرگ میپرورید
|
چو پرورده شد خواجه بر هم درید۳۹
|
در کتب عربی۴۰ نیز حکایتی آمده است که گروهی از عربها کفتاری را برانگیختند. کفتار به خیمه شیخ قبیله وارد شد… شیخ برای او شیر آورد و به او نوشانید تا جان گرفت. پس روزی شیخ خوابید، کفتار بر او پرید و کُشتش.۴۱ فرانسویان هم میگویند:
Nourris un corbeau, il te crevera I’oeil.
کلاغی را غذا بده، چشمت را کور خواهد کرد.
غرض آن که بسیار امکان دارد مفاهیم مَثَل ـ که «محصول فهم عموم» است۴۲ ـ بین ملل و اقوام گوناگون مشترک باشد.
حالا ببینیم سخنان سعدی در گلستان ـ که حالت مثل یا مثل گونه پیدا کرده ـ از چه قبیل است. شهرت و رواج سخنان او که روزگار قدیم بر زبان مردم جاری شده است و هنوز رواج دارد و به تعبیر قدما «فاش للاستعمال» شدن آنها نمودار آن است که کلام او شرایط و مزایا و نیروی آن را داشته که در شمار امثال و حکم مردم ایران در آید. برتراند راسل مَثَل را حاکی از خرد و حکمت خلقی کثیر و قریحه و لطف بیان فردی واحد۴۳ میانگارد. کلمات و امثال سایر سعدی نیز واجد چنین صفتی است. مثلاً مقدمه سعدی بر گلستان آنقدر پرمعنی و از لحاظ بیان قوی است که هر جمله آن شهرت و نفوذی خاص پیدا کرده و از لحاظ بیان قوی است که هر جمله آن شهرت و نفوذی خاص پیدا کرده و شاید همین مقدمه نیز در ترویج و معروفیت کتاب در حد خود تأثیر داشته است: «منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نَفَسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون برمیآید مفرّح ذات. پس در هر نَفَسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب…»
سخنان مشهور سعدی از لحاظ مفهوم و معنی یا حاوی امثال و حکم پیشینیان است که وی چیکده آنها را در الفاظی دلنشین و مؤثر بیان کرده است و یا حاصل تجربهها و دریافتهای خود اوست که چندان سنجیده و پر مغز و عبرتآموز است که در طی قرون و نسلها جلب توجه عموم را کرده و زبانزد شده است، نظیر: «همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال».۴۴
توجه به فرهگ غنی سعدی سبب شده است که منتقدان فرنگی بنویسند: وقتی اروپا در ظلمت قرون وسطی گرفتار بود، جهان سعدی همه آفتاب مشرق زمین را در دسترس داشت۴۵. از طرف دیگر برخورداری سعدی از تفکر و تخیّل قوی و آوردن تصاویر بدیع و متعدد از برای یک موضوع و روشنی و سادگی سبک او ـ که نظر هانری ماسه را نیز جلب کرده است۴۶ـ از موجبات حسن قبول و رواج سخن اوست. مثلاً یکجا میگوید: «عالِمِ بی عمل درخت بیبر» است و چند سطر بعد، تشبیهی دیگر از برای همین مفهوم میآورد: «عالِم بی عمل به چه مانَد؟ به زنبور بی عسل»۴۷؛ یا: «پنجه با شیرزدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست»۴۸، که دو تشبیه و دو تعبیر است برای پنجه در افکندن با قویتر یعنی کاری نسنجیده و ناخردمندانه.
به علاوه از لحاظ گزینش و زدودگی کلمات و حُسن ترکیب و لطف بیان، قدرت قریحه سعدی شگفتآور است، به حدی که هر اندیشه معروف و معهود را میتواند بهچنان کسوت زیبایی درآورد که پر تأثیر و پایدار بماند. مثلاً وقتی میگوید: «سگِ حقشناس به از آدمیِ ناسپاس»۴۹، بر حقشناسی و وفای سگ تکیه کرده که مسلم و مشهور است؛ بعد در مقابل حقشناسی او، «ناسپاسی» را ذکر کرده که درست در قطب مخالف است. آنگاه «آدمیِ ناسپاس» را فروتر از سگ به شمار آورده که نهایت استخفاف و فروداشت است. بنابراین دو طرف قیاس: سگِ حقشناس و آدمیِ ناسپاس است که به واسطه سجع ر قراین، از لحاظ صوت و موسیقی کلام نیز هر چه مشخصتر شده است و مقایسه با کلمه کوتاه «به از» برگزار شده که حداکثر ایجاز است. به این سبب است که در این جمله هیچ تصرفی نمیتوان کرد که به زیبایی آن لطمهای وارد نیاورد. «حد همین است سخندانی و زیبایی را».
یا در این جمله مشهور: «زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری»۵۰ ـ که نمودار ناسازگاری جوان و پیر است ـ علاوه بر تقابل و تضاد این دو، «پهلو» دارای دو معنی است: یکی «تهیگاه» و دیگری «کنار». «نشیند» نیز دو معنی دارد: اول به معنی «فرو رفتن»، دوم به معنی «جلوس». منتهی پهلو به معنی کنار و نشیند به معنی جلوس، در جمله نیامده و به قرینه حذف شده است، یعنی این هر دو مفهوم مخذوف از عبارتِ «در پهلو نشیند» مذکور، فهمیده میشود. این ایجاز فوقالعاده است که مفاهیم را در قالب الفاظی اندک گنجانده است و زیبایی سخن نه فقط برا ثر ایجاز، بلکه ناشی از حسن ترکیب و تألیف است. تأکیدی که طرفداران اصالت صورت و قالب۵۱ در اثبات نظر خود دارند نیز از همین نکته مایه میگیرد که مفاهیم و معانی چه بسا بدیع و تازه نباشد بلکه قدرت بیان و لطف ترکیب۵۲ و نحوه ارایه و عرضه است که به اثر هنری، جلا و تأثیری خاص میبخشد.
اما شهرت و رواج سخن ـ که لازمه امثال و حکم است ـ در مورد کلام سعدی محتاج به گفتگو نیست. قرنها میگذرد که سخنان زبده و پرمغز و موجز او بر زبان فارسیگویان و فارسیخوانان از عارف و عامی و عالی و دانی جاری است، چنانکه این خصیصه نظر دیگران را نیز به خود جلب کرده است.۵۳
نگارنده در اینجا با تأمل در گلستان سعدی آن قسمت از سخنان او را ـ که صورت مثل پیدا کرده و یا به حفظ وضبط فارسیدانانِ کتاب خوانده در آمده و مثل گونه است ـ فراهم آورده که از نظر خوانندگان محترم میگذرد. ممکن است در بین آنها احیاناً سخنانی دیده شود که مورد تأیید مردم روزگار ما نباشد. گلستان سعدی، چنانکه در جای دیگر بحث کردهام۵۴، نموداری است از فراز و نشیبهای دنیا، به خصوص آنگونه که سعدی آن را لمس و تجربه کرده است و پیشینیان و مردم عصر وی با آن روبهرو بودهاند. بنابراین باید نحوه تلقی و برخورد آنان را با هر چیز نیز در نظر داشت. تأمل در این صفحات نمودار نفوذ کلام سعدی در افواه و افکار مردم فارسیخوان در ایران و افغانستان و آسیای صغیر و شبه قاره هندوستان تواند بود:
آ
|
آتش سوزان نکند با سپند
|
آنچه کند دود دل دردمند*
|
ـ آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ـ آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟.
|
آن شنیدستی که در اقصای غور
|
بار سالاری بیفتاد از ستور
|
|
|
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
|
یا قناعت پر کند یا خاک گور
|
|
ـ آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد.
|
آنکه چون پسته دیدمش همه مغز
|
پوست بر پوست بود همچو پیاز
|
|
پارسایان روی در مخلوق
|
پشت بر قبله میکنند نماز
|
|
آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من
|
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری
|
|
آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین
|
گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
|
|
آهنی را که موریانه بخورد
|
نتوان برد از او به صیل، زنگ
|
|
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
|
نرود میخ آهنین در سنگ
|
الف
|
ابر اگر آب زندگی بارد
|
هرگز از شاخ بید برنخوری
|
|
با فرومایه روزگار مبر
|
که از نی بوریا شکر نخوری
|
|
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
|
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
|
|
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
|
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
|
|
ابلهی که او روز روشن شمع کافوری نهد
|
زودبینی کش به شب روغن نباشد در چراغ
|
|
از بدان نیکویی نیاموزی
|
نکند گرگ پوستین دوزی؛
|
رک: گرنشیند فرشتهای بادیو…
|
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
|
کهاین دل هر دو در تصرف اوست
|
ـ از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن.
|
از دست و زبان که برآید
|
که از عهده شکرش به در آید
|
|
از صحبت دوستی به رنجم
|
که اخلاق بدم حسن نماید…
|
|
که او دشمن شوخ چشم ناپاک؟
|
تا عیب مرا به من نماید
|
|
اسب تازی دو تگ رود به شتاب
|
واشتر آهسته میرود شب و روز
|
|
اسب تازی وگر ضعیف بود
|
همچنان از طویلهای خر، به
|
|
اسب لاغر میان به کارآید
|
روز میدان، نه گاو پرواری
|
|
استاد معلم چو بود بی آزار
|
خرسک بازند کودکان در بازار
|
|
اشتر بهشعرعرب، درحالت است و طرب
|
گر ذوق نیست تو را، کژ طبع جانوری
|
ـ …افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست؛ رک: آتش ـ نشاندن و…
|
اگر باران به کوهستان نبارد
|
به سالی دجله گردد خشک رودی؛
|
رک: چو دخلت نیست…
|
اگر حنظل خوری از دست خوشخوی
|
به از شیرینی از دست ترش روی
|
|
اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی
|
برآورند غلامان او درخت از بیخ
|
|
اگر ژاله هر قطرهای دُر شدی
|
چو خر مُهره بازار از او پُر شدی
|
ـ اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی.
|
اگر صد ناپسند آید زدرویش
|
رفیقانش یکی از صد ندانند
|
|
و گر یک بذله گوید پادشاهی
|
از اقلیمی به اقلیمی رسانند
|
|
امشب مگر به وقت نمیخواند این خروس؟
|
عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
|
|
امید هست که روی ملال در نکشد
|
از این سخن که گلستان نه جای دلتنگی است
|
|
اندرون از طعام خالی دار
|
تا در او نور معرفت بینی
|
ـ اندک اندک خیلی شود و قطرهقطره سیلی گردد.
|
انگور نوآورده ترش طعم بود
|
روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد
|
|
اول اردیبهشت ماه جلالی
|
بلبل گوینده بر منابر قضبان
|
ـ اول اندیشه وانگهی گفتار
|
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
|
وز هر چه گفتهاندوشنیدیم و خواندهایم
|
|
مجلس تمام گشت و بهآخر رسید عمر
|
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم
|
|
ای بسا اسب تیزرو که بماند
|
که خر لنگ جان به منزل برد
|
|
ای تهیدست رفته در بازار
|
ترسمت پُر نیاوری دستار
|
|
ای دل عشاق به دام تو صید
|
ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید
|
|
ای سیر! تو را نان جوین خوش ننماید
|
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
|
|
ای کریمی که از خزانه غیب
|
گبر و ترسا وظیفه خور داری
|
|
دوستان را کجا کنی محروم
|
تو که با دشمن این نظر داری؟
|
|
ای که پنجاه رفت و در خوابی
|
مگر این پنج روز دریابی
|
|
ای گرفتار پای بند عیال
|
دیگر آسودگی مبند خیال
|
ـ ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید.
|
ای مرغ سحر عشق زپروانه بیاموز
|
که آن سوخته را جان شد و آواز نیامد
|
|
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
|
که آن را که خبر شد خبری باز نیامد
|
|
این دو چیزم به گناه انگیختند
|
بخت نافرجام و عقل ناتمام
|
|
گر گرفتارم کنی مستوجبم
|
ور ببخشی عفو بهتر که انتقام
|
ـ این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمیبینم.
ـ این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر!.
ب
|
با این همه جور و تندخویی
|
بارت بکشم که خوب رویی
|
|
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
|
در باغ لاله روید و در شورهزار، خس
|
ـ باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همهجا کشیده.
|
با سیه دل چه سود گفتن وعظ
|
نرود میخ آهنین در سنگ؛
|
رک: آهنی را که…
|
باطل است آنچه مدعی گوید
|
خفته را خفته کی کند بیدار؟
|
|
مرد باید که گیرد اندر گوش
|
ور نوشته است پند بر دیوار
|
|
با فرومایه روزگار مبر
|
که از نی بوریا شکر نخوری؛
|
رک: ابر اگر آب زندگی…
|
بالای سرش زهوشمندی
|
میتافت ستاره بلندی
|
ـ با وجودت زمن آواز نیاید که منم.
|
بپرس هر چه ندانی که ذلّ پرسیدن
|
دلیل راه تو باشد به عزّ دانایی
|
|
به تندی سبک دست بردن به تیغ
|
به دندان برد پشت دست دریغ
|
ـ بخت و دولت به کاردانی نیست.
|
بدان را نیک دار، ای مرد هوشیار
|
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند؛
|
رک: فریدون گفت نقاشان…
ـ بدان کرم که تو داری امیدواری هست.
|
به دست آوردن دنیا هنر نیست
|
یکی را گر توانی دل به دست آر
|
|
برآنچه میگذرد دل منه که دجله بسی
|
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
|
|
گرت زدست برآید چو نخل باش کریم
|
ورت زدست نیاید چو سرو باش آزاد
|
ـ برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است.
ـ بر رسولان پیام باشد و بس.
ـ بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم.
|
برگ عیشی به گور خویش فرست
|
کس نیارد زپس، زپیش فرست
|
|
بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند
|
که در دیار غریبش به هیچ نستانند
|
|
بزرگش نخوانند اهل خرد
|
که نام بزرگان به زشتی برد
|
ـ بزرگی به عقل است نه به سال.
|
بسا نام نیکوی پنجاه سال
|
که یک نام زشتش کند پایمال
|
ـ بکوشید یا جامه زنان…: رک: ای مردان بکوشید…
|
بگفت آنجا پریرویان نغزند
|
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
|
|
بگفت احوال ما برق جهان است
|
دمی پیدا و دیگر دم نهان است
|
|
گهی بر طارم اعلی نشینیم
|
گهی بر پشت پای خود نبینیم
|
|
بگفتا نیکمردی کن نه چندان
|
که گردد خیره گرگ تیز دندان
|
|
بمیر تابرهیایحسود کهاینرنجی است
|
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
|
ـ بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود…؛ رک: هر که فریاد رس روز…
|
بنده همان به که زتقصیر خویش
|
عذر به درگاه خدا آورد
|
|
ورنه سزاوار خداوندیش
|
کس نتواند که به جا آورد
|
|
بنی آدم اعضای یکدیگرند
|
که در آفرینش ز یک گوهرند
|
|
چو عضوی به درد آورد روزگار
|
دگر عضوها را نماند قرار
|
|
تو که از محنت دیگران بیغمی
|
نشاید که نامت نهند آدمی
|
ـ بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.
|
بوی پیاز از دهن خوبروی
|
نغزتر آید که گل از دست زشت
|
ـ بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
|
به از روی زیباست آواز خوش
|
که آن حظّ نفس است و این قوت روح
|
|
به تمنای گوشت مردن به
|
که تقاضای زشت قصابان؛
|
رک: ترک احسان خواجه اولیتر…
|
به چشم خویش دیدم در بیابان
|
که آهسته سبق بُرد از شتابان
|
|
سمند باد پای از تگ فرو ماند
|
شتربان همچنان آهسته میراند
|
|
به چه کار آیدت زگل طبقی
|
از گلستان من ببر ورقی
|
|
گل همین پنج روز و شش باشد
|
و این گلستان همیشه خوش باشد
|
ـ به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را.
|
به دریا در منافع بی شمار است
|
وگر خواهی سلامت بر کنارست
|
|
به دست آهن تفته کردن خمیر
|
به از دست بر سینه پیش امیر
|
|
به روزگار سلامت شکستگان درباب
|
که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
|
|
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی
|
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند
|
|
بهعذر وتوبهتوان رستن از عذاب خدای
|
ولیک می نتوان از زبان مردم رست
|
|
به کارهای گران، مرد کاردیده فرست
|
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند
|
|
به نطق آدمی بهتر است از دواب
|
دواب از توبه، گر نگویی صواب
|
|
بیار آنچه داری ز مردیّ و زور
|
که دشمن به پای خود آمد به گور
|
ـ بی هنر را به هیچ کس مشمار؛ رک: گرفریدون شود…
پ
ـ پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاجترند که خردمندان به قربت پادشاهان.
|
پادشاهی پسر به مکتب داد
|
لوح سیمینش بر کنار نهاد
|
|
برسر لوح او نبشته به زر
|
جور استاد به زمهر پدر
|
|
پادشاهی که طرح ظلم افگند
|
پای دیوار ملک خویش بکند؛
|
رک: نکند جور پیشه سلطانی…
|
پارسا را بس اینقدر زندان
|
که بود هم طویله رندان
|
|
پارسایان روی در مخلوق
|
پشت بر قبله میکنند نماز
|
|
پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است
|
تربیت نااهل راچون گردکانبرگنبد است
|
ـ پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد.
|
پشه چو پر شد زند پیل را
|
با همه تندی و صلابت که اوست
|
|
مورچگان را چو بود اتفاق
|
شیر ژیان را بدرانند پوست
|
ـ پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست.
|
پند گیر از مصائب دگران
|
تا نگیرند دیگران به تو پند
|
ـ (حقیقت تصوف): پیش از این طایفهای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان.
ت
ـ تا تریاق از عراق آورده شود مار گزیده مرده بود.
|
تا توانی درون کس مخراش
|
که اندرین راه خارها باشد
|
|
کار درویش مستمند برآر
|
که تو را نیز کارها باشد
|
ـ تا رنج نبری گنج برنداری… .
|
تا مرد سخن نگفته باشد
|
عیب و هنرش نهفته باشد
|
|
ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
|
که اینره که تو میروی به ترکستان است
|
|
ترک احسان خواجه اولیتر
|
که احتمال جفای بوّابان
|
|
به تمنای گوشت مُردن به
|
که تقاضای زشت قصابان
|
|
ترک دنیا به مردم آموزند
|
خویشتن سیم و غله اندوزند
|
|
تشنگان را نماید اندر خواب
|
همه عالم به چشم، چشمه آب
|
|
تندرستان را نباشد درد ریش
|
جز به همدردی نگویم درد خویش
|
|
گفتن از زنبور، بیحاصل بود
|
با یکی در عمر خود ناخورده نیش..
|
|
سوز من با دیگری نسبت مکن
|
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
|
ـ تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید… .
|
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
|
حسود را چهکنم کلو خود بهرنج در است
|
|
توان بهحلق فرو بردن استخوان درشت
|
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف
|
ـ توانگری به هنر است نه به مال.
|
تو پاکباش و مدار ازکس ای برادر باک
|
زنند جامه ناپاک گاز ران بر سنگ
|
ـ تو که از محنت دیگران بیغمی… رک: بنیآدم اعضای…
ـ تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.
تو نیکو روش باش تا بدسگال به نقص تو گفتن نیابد مجال
ـ تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته.
ج
|
جوانمردی و لطف است آدمیّت
|
همین نقش هیولایی مپندار…
|
|
چو انسان را نباشد فضل و احسان
|
چه فرق از آدمی تا نقش دیوار
|
ـ جور استاد به ز مهر پدر؛ رک: پادشاهی پسر به مکتب داد…
ـ جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس.
ـ جوی زر بهتر از پنجاه من زور.
ـ جهاندیده بسیار گوید دروغ.
چ
ـ چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد.
|
چشم بداندیش که بر کنده باد
|
عیب نماید هنرش در نظر
|
|
ور هنری داری و هفتاد عیب
|
دوست نبیند به جز آن یک هنر
|
|
چو از قومی یکی بیدانشی کرد
|
نه کهِ را منزلت ماند نه مِه را
|
|
شنیدستی که گاوی در علف خوار
|
بیالاید همه گاوان ده را
|
|
چو باد اندر شکم پیچید فروهل
|
که باد اندر شکم بار است بر دل
|
|
چوب تر را چنان که خواهی پیچ
|
نشود خشک جز به آتش راست؛
|
رک: هر که در خردیش…
|
چو دخلت نیست خرج آهستهتر کن
|
که میگویند ملاّحان سرودی
|
|
اگر باران به کوهستان نبارد
|
به سالی دجله گردد خشک رودی
|
|
چو در بسته باشد چه داند کسی
|
که جوهر فروش است یا پیله ور؛
|
رک: زبان در دهان ای خردمند…
ـ چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی؛ رک: شنیدم گوسپندی را بزرگی…
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار؛
رک: بنی آدم اعضای…
|
چو کم خوردن طبیعت شد کسی را
|
چو سختی پیشش آید سهل گردد
|
|
و گر تن پرور است اندر فراخی
|
چو تنگی بیند از سختی بمیرد
|
|
چون پیر شدی زکودکی دست بدار
|
بازی و ظرافت به جوانان بگذار
|
|
چو یک بار گفتی مگو باز پس
|
که حلوا چو یک بار خوردند بس؛
|
رک: سخن گرچه دلبند و …
|
چو خوش گفت زالی به فرزند خویش
|
چو دیدش پلنگ افگن و پیلتن
|
|
|
گر از عهد خردیت یاد آمدی
|
که بیچاره بودی در آغوش من
|
|
|
نکردی در این روز بر من جفا
|
که تو شیر مردی و من پیرزن
|
|
|
چه دانند مردم که در خانه کیست
|
نویسنده داند که در نامه چیست
|
|
|
چه غم دیوار امت را کهدارد چون تو پشتیبان
|
چه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح، کشتیبان
|
|
ح
ـ حاجت مشاطه نیست روی دلارام را.
|
حکایت بر مزاج مستمع گوی
|
اگر خواهی که دارد با تو میلی
|
|
هر آن عاقل که با مجنون نشیند
|
نباید کردنش جز ذکر لیلی
|
خ
ـ خانه از پای بند ویران است؛ رک: خواجه در بند نقش…
ـ خانه دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.
ـ خبری که دانی دلی بیازاد تو خاموش تا دیگری بیارد.
ـ خر باربر به که شیر مردم در.
ـ خطا بر بزرگان گرفتن خطاست.
ـ خفته را خفته کی کند بیدار؟ رک: باطل است آنچه مدعی…
|
خلاف رأی سلطان رأی جُستن
|
به خون خویش باشد دست شستن
|
|
خواب نوشین بامداد رحیل
|
باز دارد پیاده را زسبیل
|
|
خواجه با بنده پری رخسار
|
چون درآمد به بازی و خنده
|
|
نه عجب که او چو خواجه حکم کند
|
وین کشد بار ناز چون بنده
|
|
خواجه در بند نقش ایوان است
|
خانه از پای بند ویران است
|
ـ خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند.
|
خوردن برای زیستن و ذکر کردن است
|
تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
|
|
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
|
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند
|
|
دام هر بار ماهی آوردی
|
ماهی اینبار رفت و دام ببرد؛
|
رک: شد غلامی که…
د
ـ دانا چون طبله عطار است خاموش و هنرنمای، و نادان خود طبله غازی؛ بلند آواز و میان تهی.
|
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
|
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
|
|
در بیابان فقیر سوخته را
|
شلغم پخته به که نقره خام
|
ـ در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن.
ـ درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته.
ـ در خواب مستی بی خبر از مُلک هستی.
درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است
ـ در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی.
ـ دروغی مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز.
ـ درویش صفت باش و کلاه تتری دار.
درویش و غنی بنده این خاک درند و آنان که غنیترند محتاجترند
ـ درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست.
ـ دریغ آمدم تربیت ستوران و آینهداری در محلت کوران.
دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس
ـ دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن.
ـ دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد؛ رک: دانی که چه گفت زال…
ـ دَم گرم من در آهن سرد او اثر نمیکند.
دو چیز طیره عقل است دم فرو بستن بهوقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
ـ دو چیز محال عقل است:خوردن بیش از رزق مقسوم، و مردن پیش از وقت معلوم.
ـ دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور.
ـ دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره ، همه دشمنان دوست نمایند.
دوستان را کجا کنی محروم تو که با دشمن این نظر داری؛
رک: ای کریمی که…
|
دوست مشمار آن که در نعمت زند
|
لاف یاری و برادر خواندگی
|
|
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
|
در پریشانحالی و درماندگی
|
|
دوست نزدیکتر از من به من است
|
وینت مشکل که من از وی دورم
|
|
چه کنم با که توان گفت که او
|
در کنار من و من مهجورم
|
|
دوستی با پیلبانان یا مکن
|
یا طلب کن خانهای در خورد پیل
|
ـ دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند.
ـ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بیفایده کردند: یکی آنکه اندوخت و نخورد، و دیگر آنکه آموخت و نکرد.
ـ دوکس مردند و حسرت بردند: یکی آنکه داشت و نخورد، و دیگر آنکه دانست و نکرد.
دولتجاوید یافت هرکه نکونام زیست که از عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
ـ دولت نه به کوشیدن است، چاره کم جوشیدن است.
ـ ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.
ـ دهن سگ به لقمه دوخته به.
|
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی
|
بازار خویش و آتش ما تیز میکنی
|
|
دیر آمدی ای نگار سرمست
|
زودت ندهیم دامن از دست
|
ذ
ـ ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام.
|
راستی موجب رضای خداست
|
کس ندیدم که گم شد از ره راست
|
|
رزق اگر چند بی گمان برسد
|
شرط عقل است جستن از درها
|
|
ور چه کس بیاجل نخواهد مرد
|
تو مرو در دهان اژدرها
|
ـ رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن.
ـ رقعه منشآتش که چون کاغذ زر میبرند.
ز
|
زاهد که درم گرفت و دینار
|
زاهدتر از او یکی به دست آر
|
|
زبان بریده به کُنجی نشسته صم بکم
|
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
|
|
زبان در دهان ای خردمند چیست؟
|
کلید در گنج صاحب هنر
|
|
چو در بسته باشد چه داند کسی
|
که جوهر فروش است یا پیلهور
|
|
زخود بهتری جوی و فرصت شمار
|
که با چون خودی گم کنی روزگار
|
|
زکار بسته میندیش و دل شکسته مدار
|
که آب چشمه حیوان درون تاریکی است
|
|
زمین شوره سنبل بر نیارد
|
در او تخم و عمل ضایع مگردان
|
|
زن بد در سرای مرد نکو
|
هم در این عالم است دوزخ او
|
ـ زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری.
|
زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر
|
گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند
|
|
زود باشد که خیره سر بینی
|
به دو پای اوفتاده اندر بند
|
رک: گرچه دانی که نشنوند…
|
زیبقم در گوش کن تا نشنوم
|
یا درم بگشای تا بیرون روم
|
|
زیر پایت گر بدانی حال مور
|
همچو حال توست زیر پای پیل
|
|
زینهار از قرن بد زنهار!
|
وَ قِنا ربنا عذاب النار
|
س
ـ سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن.
|
سرچشمه شاید گرفتن به بیل
|
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
|
|
سگ اصحاب کهف روزی چند
|
پی نیکان گرفت و مردم شد
|
|
سگ به دریای هفتگانه بشوی
|
که چو تر شد پلیدتر باشد
|
|
خر عیسی گرش به مکه برند
|
چون بیاید هنوز خر باشد
|
ـ سگ حقشناس به از آدمی ناسپاس.
ـ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته.
|
سگ و دربان چو یافتند غریب
|
این گریبانش گیرد آن دامن
|
|
سگی را گر کلوخی بر سر آید
|
زشادی برجهد که این استخوانی است
|
ـ …سلامت بر کنارست؛ رک: به دریا در منافع…
ـ السلامه فی الوحده.
سنگی به چند سال شود لعل پارهای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ
ـ سه چیز پایدار نماند: مال بیتجارت و علم بیبحث و ملک بیسیاست.
ش
|
شاید پس کار خوشتن بنشستن
|
لیکن نتوان زبان مردم بستن
|
|
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
|
رونق بازار آفتاب نکاهد
|
|
شب چو عقد نماز میبندم
|
چه خورد بامداد فرزندم
|
ـ شبه در بازار جوهریان جوی نیرزد.
|
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
|
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
|
|
شد غلامی که آب جوی آرد
|
جوی آب آمد و غلام ببرد
|
|
دام هر بار ماهی آوردی
|
ماهی این بار رفت و دام ببرد
|
|
شنیدستی که گاوی در علفخوار
|
بیالاید همه گاوان ده را؛
|
رک: چو از قومی یکی بیدانشی…
|
شنیدم گو سپندی را بزرگی
|
رهانید از دهان و دست گرگی
|
|
شبانگه کارد در حلقش بمالید
|
روان گوسپند از وی بنالید
|
|
که از چنگال گرگم در ربودی
|
چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی
|
ـ شوی زن زشت روی، نابینا به.
ص
|
صاحبدلی به مدرسه آمد زخانقاه
|
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
|
|
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
|
تا اختیار کردی از آن این فریق را؟
|
|
گفت آن گلیم خویش به در میبرد زموج
|
وین جهد میکند که بگیرد غریق را
|
ـ صبر، تلخ است ولیکن بر شیرین دارد؛ رک: منشین ترش…
ـ صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد.
ع
|
عاشقان کشتگان معشوقند
|
بر نیاید زکشتگان آواز؛
|
رک: گر کسی وصف او…
|
عاقبت گرگزاده گرگ شود
|
گرچه با آدمی بزرگ شود
|
|
عاقبت اندر میان جاهل را
|
مثلی گفتهاند صدیقان
|
|
شاهدی در میان کوران است
|
مصحفی در سرای زندیقان
|
ـ عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل.
ـ عالم ناپرهیزگار، کور مشعله دارست.
|
عام نادان پریشان روزگار
|
به ز دانشمند ناپرهیزگار
|
|
که آن به نابینایی از راه اوفتاد
|
وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد
|
ـ عطای او را به لقای او بخشیدم.
|
علم چندان که بیشتر خوانی
|
چون عمل در تو نیست نادانی
|
|
نه محقق بود نه دانشمند
|
چار پایی بر او کتابی چند
|
|
عمر برف است و آفتاب تموز
|
اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز
|
|
عمر گرانمایه در این صرف شد
|
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
|
ـ عمل پادشاهان چون سفر دریاست: خطرناک سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.
ـ عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد: امید و بیم یعنی امید نان و بیم جان.
غ
|
غرض نقشی است که از ما، باز ماند
|
که هستی را نمیبینم بقائی
|
ـ غم فردا نشاید خورد امروز.
ف
ـ فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدی بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپرورد.
|
فرشتهای که وکیل است بر خزاین باد
|
چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی
|
|
فرق است میان آن که یارش در بر
|
تا آنکه دو چشم انتظارش بر در
|
ـ فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام رزق نهاده است و آن دامن طمع گشاده.
|
فریدون گفت نقاشان چین را
|
که پیرامون خرگاهش بدوزند
|
|
بدان را نیک دار، ای مرد هوشیار
|
که نیکان خود بزرگ و نیکروزند
|
|
فهم سخن گر نکند مستمع
|
قوّت طبع از متکلم مجوی
|
|
فسحت میدان ارادت بیار
|
تا بزند مرد سخنگوی، گوی
|
ق
|
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
|
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت
|
ـ قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردمآزاری.
ـ قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
|
قرار بر کف آزادگان نگیرد مال
|
نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال
|
|
قرص خورشید در سیاهی شد
|
یونس اندر دهان ماهی شد
|
ـ قلم عفو بر گناهم کش.
ک
|
کاش کآنان که عیب من جُستند
|
رویت ای دلستان بدیدندی
|
|
تا به جای ترنج در نظرت
|
بی خبر دستها بریدندی
|
|
کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل
|
دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
|
|
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید
|
قضا همی بردش تا به سوی دانه دام
|
|
کجا خود شکر این نعمت گزارم
|
که زور مردم آزاری ندارم
|
|
کرم بین و لطف خداوندگار
|
گنه بنده کرده است و او شرمسار
|
ـ الکریم اذا وعدوفا.
|
کریمان را به دست اندر درم نیست
|
خداوندان نعمت را کرم نیست
|
|
کس نتواند گرفت دامن دولت به زور
|
کوشش بیفایده است وسمه بر ابروی کور
|
|
کس نیاموخت علم تیر از من
|
که مرا عاقبت نشانه نکرد؛
|
رک: یا وفا خود نبود…
|
کس نیاید به زیر سایه بوم
|
ور همای از جهان شود معدوم
|
|
کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید
|
که سایه برش انداخت چون تو سلطانی
|
|
کمال همنشین در من اثر کرد
|
وگرنه من همان خاکم که هستم
|
ـ کوتاه خردمند به که نادان بلند.
ـ کور بهتر که آفتاب سیاه.
ـ کوشش بیفایده است وسمه بر ابروی کور؛ رک: کس نتواند گرفت…
ـ که حلوا چو یک بار خوردند، بس.
ـ که نتوان شستن از زنگی سیاهی؛ رک: ملامت کن مرا…
|
کهن خرقه خویش پیراستن
|
به از جامه عاریت خواستن
|
گ
|
گاوان و خران بار بردار
|
به زآدمیان مردم آزار؛
|
رک: مسکین خر اگر چه…
|
گاه باشد که کودکی نادان
|
به غلط بر هدف زند تیری
|
|
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
|
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم
|
|
گر از عهد خُردیت یاد آمدی
|
که بیچاره بودی در آغوش من
|
|
نکردی در این روز بر من جفا
|
که تو شیر مردی و من پیرزن؛
|
رک: چه خوش گفت زالی…
|
گر از نیستی دیگری شد هلاک
|
مرا(تورا) هست، بط را ز طوفان چه باک؟
|
|
گر بر سر و چشم ما نشینی
|
بارت بکشم که نازنینی
|
|
گربه شیرست در گرفتن موش
|
لیک موش است در مصاف پلنگ
پ پ |
|
گربه مسکین اگر پرداشتی
|
تخم گنجشک از جهان برداشتی
|
|
گرت از دست برآید دهنی شیرین کن
|
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
|
|
گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم
|
ورت زدست نیاید چو سرو باش آزاد
|
رک: برآنچه می گذرد…
|
گر تضرع کنی و گر فریاد
|
دزد، زر باز پس نخواهد داد
|
|
گر تو را در بهشت باشد جای
|
دیگران دوزخ اختیار کنند
|
|
گر تو قرآن بر این نمط خوانی
|
ببری رونق مسلمانی
|
|
گرچه تیر از کمان همی گذرد
|
از کماندار بیند اهل خرد
|
|
گرچه دانی که نشنوند، بگوی
|
هر چه دانی ز نیکخواهی و پند
|
|
زود باشد که خیره سر بینی
|
به دو پای اوفتاده اندر بند
|
ـ گردن بیطمع بلند بود.
|
گر راست سخنگویی و در بند بمانی
|
به زان که دروغت دهد از بند رهایی
|
|
گر فریدون شود به نعمت و ملک
|
بیهنر را به هیچ کس مشمار
|
|
گر کسی وصف او زمن پُرسد
|
بیدل از بینشان چه گوید باز
|
|
عاشقان کشتگان معشوقند
|
بر نباید زکشتگان آواز
|
|
گر نبیند به روز شب پره چشم
|
چشمه آفتاب را چه گناه؟
|
|
گر نشیند فرشتهای با دیو
|
وحشت آموزد و خیانت و ریو
|
|
از بدان نیکویی نیاموزی
|
نکند گرگ پوستین دوزی
|
|
گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج
|
وین جهد می کند که بگیرد غریق را؛
|
رک: صاحبدلی به مدرسه آمد…
|
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
|
یا قناعت پر کند یا خاک گور؛
|
رک: آن شنیدستی…
|
گفتم این شرط آدمیّت نیست
|
مرغ تسبیج گوی و من خاموش
|
ـ گفتم این فتنه است خوابش بُرده به.
|
گفتن از زنبور، بیحاصل بود
|
با یکی در عمر خود ناخورده نیش؛
|
رک: تندرستان را نباشد…
|
گل به تاراج رفت و خار بماند
|
گنج برداشتند و مار بماند
|
|
گل همین پنج روز و شش باشد
|
وین گلستان همیشه خوش باشد؛
|
رک: به چه کارآیدت…
|
گوسپند از برای چوپان نیست
|
بلکه چوپان برای خدمت اوست
|
ـ گهی بر طارم اعلی نشینیم…؛ رک: بگفت احوال ما…
ـ گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست؟
ل
ـ لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش؛ رک: هر که فریاد رس…
ـ لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بیادبان: هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
م
|
ما را بهجهان خوشتر از اینیکدم نیست
|
کز نیک و بد، اندیشهواز کس، غم نیست
|
ـ ما عبدناک حقّ عبادتک.
ـ ما عرفناک حقّ معرفتک.
ـ مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال.
|
مبر حاجت به نزدیک ترشروی
|
که از خوی بدش فرسوده گردی
|
ـ متکلّمان را به کار آید و مترسّلان را بلاغت بیفزاید.
ـ متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد.
|
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
|
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم؛
|
رک: ای برتر…
ـ محال است که هنرمندان بمیرند و بیهنران جای ایشان بگیرند.
ـ محتسب گر میخورد معذور دارد مست را.
ـ مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.
|
مرد باید که گیرد اندر گوش
|
ور نوشتهست پند بر دیوار؛
|
رک: باطل است آنچه مدعی…
ـ مردن به علّت به از زندگانی به مذلت.
ـ مردیت بیازمای وآنگه زن کن.
|
مزن تا توانی به گفتار دم
|
نکو گوی گر دیر گویی چه غم؟
|
|
مسکین خر اگر چه بی تمیزست
|
چو بار همی برد عزیز است
|
|
گاوان و خران بار بردار
|
به زآدمیان مردم آزاد
|
ـ مشک آن است که ببوید نه آنکه عطار بگوید.
ـ مصحفی در سرای زندیقان؛ رک: عالم اندر میان جاهل…
|
معلمت همه شوخیّ و دلبری آموخت
|
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
|
ـ مغز ما بُرد و حلق خود بدرید.
|
مگر صاحبدلی روزی به رحمت
|
کند در کار درویشان دعایی
|
|
مگوی انده خویش با دشمنان
|
که لاحول گویند شادی کنان
|
|
ملامت کن مرا چندان که خواهی
|
که نتوان شستن از زنگی سیاهی
|
|
ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان
|
عقل باور نکند که از رمضان اندیشد
|
|
مورچگان را چو بود اتفاق
|
شیر ژیان را بدرانند پوست؛
|
رک: پشه چو پر شد…
|
مور گرد آورد به تابستان
|
تا فراغت بود زمستانش
|
ـ مناره بلند بر دامن الوند پست نماید.
ـ منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت
|
منشین ترش از گردش ایّام که صبر
|
تلخ است ولیکن بر شیرین دارد
|
|
منعم به کوه ودشت وبیابان غریب نیست
|
هرجا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت
|
|
میان دو کس جنگ چون آتش است
|
سخن چین بدبخت هیزم کش است…
|
|
میان دو تن آتش افروختن
|
نه عقل است و خود در میان سوختن
|
ن
|
نا سزایی را که بینی بخت یار
|
عاقلان تسلیم کردند اختیار
|
ـ ناخوش تر از آوازه مرگ پدر، آوازش.
ـ ناکس به تربیت نشود،ای حکیم، کس.
|
نبشته است بر گور بهرام گور
|
که دست کرم به ز بازوی زور
|
|
نبیند مدعی جز خویشتن را
|
که دارد پرده پندار در پیش
|
|
نبینی که چون گربه عاجز شود
|
برآرد به چنگال چشم پلنگ
|
|
نخورد شیر، نیم خورده سگ
|
ور بمیرد به سختی اندر غار
|
ـ نزدیکان بی بصر، دور؛ رک: دوران با خبر…
|
نشنیدی که صوفیی می کوفت
|
زیر نعلین خویش میخی چند
|
|
آستین گرفت سرهنگی
|
که بیا نعل بر ستورم بند
|
|
نکند جور پیشه، سلطانی
پ |
که نیاید زگرگ، چوپانی
|
|
پادشاهی که طرح ظلم افگند
|
پای دیوار ملک خویش بکند
|
|
نکویی با بدان کردن چنان است
|
که بد کردن به جای نیک مردان
|
ـ نماند از… معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد.
|
نماند ستمگار بد روزگار
|
بماند بر او لعنت پایدار
|
ـ نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت؛ رک: قارون هلاک شد…
ـ نویسنده داند که در نامه چیست؛ رک: چه دانند مردم…
|
نهبراشتریسوارم،نهچو خر بهزیر بارم
|
نه خداوند رعیت، نه غلام شهریارم
پ |
|
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
|
نفسی میزنم آسوده و عمری بهسرآرم
|
|
نه چندان بخور کز دهانت برآید
|
نه چندان که از ضعف جانت برآید
|
|
نه محقق بود نه دانشمند
|
چارپایی بر او کتابی چند؛
|
رک: علم چندان که بیشتر…
ـ نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر.
|
نیک باشی و بدت گوید خلق
|
به که بد باشی و نیکت بینند
|
و
ـ ور ببخشی عفو بهتر که انتقام؛ رک: این دو چیزم…
|
ور چه کس بیاجل نخواهد مرد
|
تو مرو در دهان اژدرها؛
|
رک: رزق اگر چند…
|
ور هنری داری و هفتاد عیب
|
دوست نبیند به جز آن یک هنر؛
|
رک: چشم بد اندیش…
|
وقتی افتاد فتنهای در شام
|
هر کس از گوشهای فرا رفتند
|
|
روستازادگان دانشمند
|
به وزیریّ پادشا رفتند
|
|
پسران وزیر ناقص عقل
|
به گدایی به روستا رفتند
|
ـ وقتی به سلامی برنجند و دیگر وقت به دشنامی خلعت دهند.
|
وگر به چشم ارادت نگه کنی در دیو
|
فرشتهایت نماید به چشم کرّوبی
|
|
وگر بینم که نابینا و چاه است
|
اگر خاموش بنشینم گناه است
|
ـ و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست.
|
وه که گر مرده باز گردیدی
|
به میان قبیله و پیوند
|
|
ردّ میراث سختتر بودی
|
وارثان را زمرگ خویشاوند
|
|
وین شکم بیهنر پیچ پیچ
|
صبر ندارد که بسازد به هیچ
|
ه
ـ هر آن عاقل که با مجنون نشیند…؛ رک: حکایت بر مزاج مستمع گوی..
|
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
|
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
|
|
هر پیسه گمان مبر نهالی
|
باشد که پلنگ خفته باشد
|
ـ هر چه درویشان راست وقف محتاجان است.
ـ هر چه نپاید دلبستگی را نشاید.
|
هر دم از عمر میرود نفسی
|
چون نگه میکنم نماند بسی
|
|
هر کجا چشمهای بود شیرین
|
مردم و مرغ و مور گرد آیند
|
|
هر که آمد عمارتی نو ساخت
|
رفت و منزل به دیگری پرداخت
|
ـ هر که بر زیردستان نبخشاید، به جور زبردستان گرفتار آید.
|
هر که حمّال عیب خویشتنید
|
طعنه بر عیب دیگران مزنید
|
ـ هر که خدای را عزّوجّل بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد.
|
هر که در خردیش ادب نکنند
|
در بزرگی فلاح از او برخاست
|
|
چوب تر را چنان که خواهی پیچ
|
نشود خشک جز به آتش راست
|
ـ هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید
ـ هر که را زر در ترازوست زور در بازوست.
|
هر که زر دید سر فرو آرد
|
ور ترازوی آهنین دوش است
|
|
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
|
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
|
|
بنده حلقه بگوش ار ننوازی برود
|
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه بگوش
|
|
هر که نان از عمل خویش خورد
|
منت حاتم طایی نبرد
|
ـ هر نَفَسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرح ذات.
|
همان به که لشکر به جان پروری
|
که سلطان به لشکر کند سروری
|
|
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد
|
که استخوان خورد و جانور نیازارد
|
ـ همگان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الا به زوال نعمت من
ـ همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال
|
همیگریختم ازمردمان بهکوه وبه دشت
|
که از خدای نبودم به آدمی پرداخت
|
ـ هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده.
ـ هنرمند… هرجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بیهنر لقمه چیند و سختی بیند.
|
هنوزت گر سر صلح است بازآی
|
کزان مقبولتر باشی که بودی
|
ـ هنوز نگران است که ملکش با دگران است.
ی
|
یا به تشویق و غصه راضی باش
|
یا جگر بند پیش زاغ بنه
|
ـ یار شاطر باشم نه بار خاطر.
ـ یا مکن با پیلبانان دوستی…؛ رک: دوستی با پیلبانان…
|
یا وفا خود نبود در عالم
|
یا مگر کس در این زمانه نکرد
|
|
کس نیاموخت علم تیر از من
|
که مرا عاقبت نشانه نکرد
|
|
یکی را که عادت بود راستی
|
خطایی رود، در گذراند از او
|
|
وگر نامور شد به قول دروغ
|
دگر راستباور ندارند از او
|
|
یکی کرده بیآبرویی بسی
|
چه غم دارد از آبروی کسی؟
|
*
آنچه در اینجا بحث شد فقط اشارهای بود به یکی از آثار سعدی یعنی گلستان، آنهم تنها از یک جنبه خاص. اکنون که این سطور را به پایان میبرم مردی روشندل و هندی را به یاد میآورم که چند سال پیش او را بر حسب اتفاق در دهلی دیدم و راهنمای جهانگردان بود. به مجرد آنکه او پی برد ایرانی و فارسی زبانم، پرسید از سعدی چیزی به خاطر داری؟ و خود از حفظ شروع کرد به خواندن سرآغاز دلانگیز گلستان: «منت خدای را عزّوجلّ که طاعتش موجب قربت است…» معلوم شد گلستان را در جوانی به درس خوانده است و بسیاری از سخنان و اشعار شاعر شیراز را به خاطر دارد. همین کلمات و آشنایی با سعدی کافی بود که بین ما تفاهم و انس پدید آورد…، یادآور فرهنگی مشترک که میراث قرنها بود در پهنهای بزرگ از جهان…
آشنایی بیشتر با سعدی و تعمق در آثار او بر ما روشن میکند چرا امرسن، شاعری از دیاری دیگر و با فرهنگ و زبانی دیگر میسرود:
سعدی در میان یک میلیون فرد، تنها و بینظیر است…
خورشیدی که در دل اوست در کلماتش پرتوافکن است…۵۵
پینوشت:
۱. R. W. Emerson, the journals, (Boston: Houghton Mifflin Co., ۱۹۱۲), IX, ۵۶۲, quot ed from john D. Yohannan, Persian poetry in England and America, (Delmar, New York: Caravan Books, ۱۹۷۷), p.۱۳۱.
۲. گلستان، تصحیح محمد علی فروغی، تهران،۱۳۱۶، ص۴.
۳. همان کتاب۱۳۵-۱۳۶. استاد مجتبی مینوی آن را قصهای بیش نمیداند؛ رک: نقد حال۳۳۳.
۴. ابن بطوطه نوشته است: «آنان شعری به فارسی میخواندند. چند بار… آن شعر را تکرار کردندچنانکه من از دهانشان فرا گرفتم و آن آهنگ عجیبی داشت و چنین بود:
|
تا دل به محنت دادیم
|
در بحر فکر افتادیم
|
|
چون در نماز ایستادیم
|
قوی به محراب اندری»
|
صورت صحیح این بیت را شادروان محمد قزوینی پیدا کردهاند که جزء غزلی از طیبات سعدی است از این قرار:
|
تا دل به مهرت دادهام در بحر فکر افتادهام
|
چون در نماز استادهام گویی به محراب اندری
|
رک: سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۳۷، ص ۶۷۶-۶۷۷.
۵. Gulistan ou L’ empire des roses, tr. par andre du Ryer, (Paris: Ant. De Somma ville, ۱۶۳۴), H.Masse, infra, pp. ۲۶۴-۲۶۵, XXIV.
نویسنده این سطور در زمینه ترجمه آثار سعدی به زبانهای اروپایی از کتاب زیر بهره برده است:
Henri Masse, Essai sur le poete Saadi, (Parsi: Librairie Paul Geuthner, ۱۹۱۹)
در مقاله سعدی در اروپا نوشته آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب، در کتاب: یادداشتها و اندیشهها، چاپ دوم، تهران، جاویدان؛ علمی، ۱۳۵۵، ص۱۷۷ به بعد نیز این مطالب منعکس است.
۶.Friedrich Ochsenbach
۷.Adam Olearius
۸. Schlesswig
۹. در باب این ترجمه، رک:
H.Masse. op. cit., p. XXV.
B.spuler, “Der deutsche Beitrag zur Iranforschung, “A Locust’s Leg, (London: Percy Lund, Humphries & co. Ltd., ۱۹۶۲), p. ۲۳۵.
دکتر عبدالکریم گلشنی، گلستان شیخ سعدی از نظر ادام اولئاریوس، مقالاتی درباره زندگی و شعر سعدی، به کوشش دکتر منصور رستگار، دانشگاه شیراز،۱۳۵۰، ص ۲۷۸-۲۸۵.
۱۰. رک: H. Masse, op.cit., pp. XXIV-XXXII
۱۱. رک: ibid., p.I, ff..
۱۲.Catullus
۱۳. J.D. Yohnnan, op. cit., p. ۴۰.
۱۴. Rukert
۱۵. Saint-Lambert
۱۶. Mme Roland
۱۷. Herder
۱۸.Pignotti
۱۹.E.Manuel
۲۰. H. Masse, op. cit., pp. ۲۶۵, LIII-L VII.
۲۱.Edwin Arnold
۲۲. J.D. Yohannan, op. cit., p. ۱۸۲.
۲۳. James Thomson, ‘The “Divan” of Goethe, “Review of National Literature, vol.
II, No.۱, ۱۹۷۱, p-۱۱۳.
۲۴.Henry David Thoreau
۲۵. J.D. Yohannan, op-cit.,.pp. ۱۳۷-۱۳۸.
۲۶. ibid., pp. ۱۲۷, ۱۲۸, ۱۱۶.
۲۷.Amos Bronson Alcott
۲۸. ibid., p. ۱۴۱.
۲۹. G.M. Wickens, “Parsian Literature as an Affirmation of National Identity. “R.N.L., op, cit., p. ۴۳.
۳۰. نویسنده این سطور در کتاب: دیداری با اهل قلم، چاپ دوم، دانشگاه مشهد،۱۳۵۷، ج۱، ص۲۴۷-۲۸۴؛ درباره گلستان سعدی به شرح بحث کرده است.
۳۱. مجتبی مینوی، پانزده گفتار، چاپ دوم، دانشگاه تهران، ۱۳۴۶، ص۱۵۴.
۳۲. J.M. and M.J. Cohen, The Penguin Dirctionary of Quotations. (England: Pen-guin Books, ۱۹۷۵)
۳۳. نظیر اینگونه موارد:
|
ز ناپاک زاده مدارید امید
|
که زنگی به شستن نگردد سفید
|
فردوسی
|
* ملامت کن مرا چندان که خواهی
|
که نتوان شستن از زنگی سیاهی
|
گلستان ۱۴۱
|
ور بما یرقد ذو غره
|
اصلبحَ فی اللحد و لم یسقمِ
|
|
یا واضعَ المیتِ فی قبره
|
خاطبک القبرُ وَ لم تفهمِ
|
ابواسحق غزی، تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر فیاض، مشهد، ۱۳۵۶، ص ۵۸۶.
|
* شخصی همه شب بر سر بیمار گریست
|
چون روزآمد بمرد و بیمار بزیست
|
گلستان، ص۶۴
«دانش از نادان نیز بباید آموخت از آن که هر هنگام که به چشم دل در نادان نگری و بصارت عقل بر وی گماری آنچه تو را از وی ناپسندیده آید دانی که نباید کرد.» عنصر المعالی، قابوسنامه، تصحیح غلامحسین یوسفی، چاپ دوم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۲، ص۳۴.
E «لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت: از بی ادبان. هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.»
گلستان، ص۶۷
|
از رعیت شهی که مایه ربود
|
بُن دیوار کند و بام اندود
|
سنایی، حدیقهالحقیقه، تصحیح مدرس رضوی، چاپ دوم، دانشگاه تهران، ۱۳۵۹، ص۵۷۳.
|
ـ پادشاهی که طرح ظلم افگند
|
پای دیوار ملک خویش بکند
|
گلستان، ص۲۲
ربّ رمیه من غیر رام، ابوالفضل میدانی، مجمع الامثال، تهران،۱۲۹۰هـ..ق.، ص۲۶۴.
|
ـ گاه باشد که کودکی نادان
|
به غلط بر هدف زند تیری
|
گلستان، ص۱۱۳
|
فَعَینُ الرّضا عن کلّ عیب کلیله
|
وَلکنَ عین السُخط تُبدِی المساویا؟
|
|
ـ چشم بد اندیش که بر کنده باد
|
عیب نماید هنرش در نظر
|
|
ور هنری داری و هفتاد عیب
|
دوست نبیند مگر آن یک هنر
|
گلستان، ص۱۲۶
قالالاصمعی دخلت علی الخلیل و هو جالس علی حصیر صغیر فأشار الی بالجلوس فقلت اضیق علیک فقال مه ان الدنیا باسرها لا تسع متباغضین و ان شبرا فی شبریسع متحابین، ربیع الابرار زمخشری، نسخه خطی آستان قدس، «باب الاخاء و المحبه»، به نقل از: دکتر عبدالحسین زرین کوب، نه شرقی، نه غربی ـ انسانی، تهران، امیر کبیر، ۱۳۵۳، ص۲۰۵.
E «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند.»، گلستان، ص۱۷:
آقای دکتر عبدالحسین زرین کوب در یادداشتهای حاشیه گلستان، همان، ص۱۹۶-۲۳۱، برخی از اینگونه موارد را آوردهاند که نویسنده این سطور نیز از آنها بهره برده است.
۳۴. مجمعالامثال، ص۷.
۳۵. همان، ص۸؛ نیز درباره «مَثَل» و اهمیت و کیفیت آن، رک: احمد بهمنیار، داستاننامه بهمنیاری، دانشگاه تهران، ۱۳۶۱، ص«یا» به بعد.
۳۶. گلستان، ص۳۲.
۳۷. محاضرات الادباء، بیروت، منشورات دار مکتبه الحیاه، ۱۹۶۱م.، ج۳، ص۱۵.
۳۸. فردوسی، شاهنامه، تهران، ۱۳۱۳، ج۳، ص۵۸۸.
۳۹. بوستان سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۱۳۵۹، ص۱۹۱.
۴۰. نظیر: ثمارالقلوب، ص۳۲۰، المزهرا، ص۱/۴۹۴، المستطرف، ص۱/۱۷۰، المحاسن و الاضداد، ص۳۰، به نقل از: دکتر حسین علی محفوظ، المتنبی و سعدی، تهران، ۱۳۳۶، ص۱۶۷-۱۶۸.
۴۱. رک: بوستان سعدی، ص۴۴۱-۴۴۲.
۴۲. Dictionary of World Literary Terms, ed. Joseph T Shipley, (London: George Allen & Unwin Ltd., ۱۹۵۵), p. ۳۲۷.
۴۳. The Wisdom of many and the wit of one.
۴۴. گلستان، ص۱۸۵.
۴۵. J. D. Yohannan, op, cit., p. ۱۱۳, quoted from North American Review, vol. CII (Jan., ۱۸۶۶), ۲۶۰ ff.
۴۶. H.Masse, op-cit., ۲۳۷-۲۴۰.
۴۷. گلستان، ص۱۹۷.
۴۸. همان، ص۱۸۹.
۴۹. همان، ص۲۰۱.
۵۰. همان، ص۱۴۸.
۵۱.formalists
۵۲.composition
۵۳. از جمله، رک:
J. D. Yohannan, op. cit., ۲۳۳; H. Masse, op. cit., pp. ۲۵۰. ۲۶۵.
۵۴. رک: دیداری با اهل قلم، ص۱/۲۵۸-۲۶۴.
۵۵. The works of Ralph Waldo Emerson, (Roslyn, New York: Black’s Readers Ser-vice), p. ۴۶.