
از هر چه می رود، سخن دوست خوشتراست
پیـغـام آشـنـا نـفـس روح پـروراسـت
کوروش کمالی سروستانی/ بر تارگ سترگ تاریخ این سرزمین، از پس فراز و فرودهای بسیار، حوادث در هم تنیده ، وقایع انتظار ناکشیده و رویدهای ناخواسته که برخی بر پیشانی کتیبهها به نقش دوام درآمده و برخی بر جریده اوراق مکتوب شده، چه بسیار نارواییهایی که بر خاک زرّین این سرزمین و مردمان بلندآوازهاش روا داشته شده تا شکوه این قامت سترگ، از هر لونی که باشد، در هم فروریزد و آوازهاش، نااستوار، پریشان خاطر و پژمرده خوی، بر سبیل گمنامی در طوفان بلایا از یادها رخت بربندد…
تقدیر اما بر گونهای دیگر شریان جاری حیات را بر آبشخور این سرزمین رقم میزد. میرفت تا مشعل تمدنی سترگ و شکوهی بدیع را فاخرانه به دست مشعلدارانی خوش آوازه در ایران زمین بسپارد که نخست بار منشور آزادی ملل را هم در آنجا به منصّه ظهور رسانیده بودند.
از پس سالیان بسیار ، مردمان این سرزمین به خلق، ابداع، احیاء و حفظ داشتههای فرهنگ غنی ایرانی ـ اسلامی دست یازیده و سروری این قوم نامی را بر حافظه تاریخ حک نمودند.
از آغاز تلاءلوء نخستین طلیعههای علم ، فرهنگ و دانش در این سرزمین، چه بسیار ستارگان درخشانی که بر نیلی آسمان آن درخشیدهاند و چه بسیار رادمردانی که چونان پاسبانان گذشته از جان و مال، به فراخور توانمندی، خرد و گام شوق خویش، در حفظ این داشتهها کوشیدهاند تا بر مانایی و پایایی این فرهنگ و هنر و تمدن، نقش دوام زنند و ما را بر آن دارند که به خاطر بسپاریم تارهای حضور و ثبات امروز را که در پودهای بنیان دیروز و سنن دیرپای این مرز و بوم در هم تنیدهاند.
به خشت خشت این بنا و انگارههای آن که نظر میافکنیم، تار و پود خستهمان دستخوش طعمِ گَس زندگی و شور دوباره روییدن می شود؛ چونان آب زلالی که پیادگان تشنۀ وادی را،راحت جان میآفریند. چه بسیار نقشینههایی که در حریر رنگ رنگ خلاقیت هنرمندان بر صحیفه هستی نقش دوام آنان و هنر ایرانی را رقم زده است تا با گستره ای ژرف ، ما را وامدار هنرهایی نماید که تکریم و تعظیممان را برمی انگیزد.
گویی در لابهلای فصل فصل تاریخ این سرزمین، هر آنچه را که می یابی، سوسوی فانوسی است غریب که غریقان بیطلوع را خورشیدِ شب افروز مینماید.
و بیشک آنچه که در پرتو این همه شکوه ، ما را به مباهات برمیانگیزد، میراثی غنی است از نیاکانمان که در حوزههای فرهنگی و هنری ملی ما پی ریخته شده است. آنان یادمانهایی را آفریدهاند که برخی به عیان در دل میراث فرهنگی ما نقش شده و برخی نیز چونان راز سر به مهری در دل معنویت فرهنگ این سرزمین نهفته است و در هر دورانی خود را در کسوت بلندآوازه خوش نامی چونان دکتر اصغر دادبه به تجلی میرساند.
خردی مردی اندیشمند که خاطر مشوّش و دغدغههای بیانتهایش بر بند بند این خاک ، گستره دالان تاریخ این سرزمین و وسعت جغرافیای خاکی و معنوی آن را دربرمیگیرد. به کسوت ملوکانه معلمی آراسته است و از معدود آموزگارانی که در کار تعلیم از سرآمدان روزگار ما به شمار میآید…
نستوهیاش در عشق به ایران زمین «داستانی است که بر هر سر بازاری هست» ؛گویی این همان هُرم آتشی است که «هرگز نمیرد» ، آتشی که بر خانگاهِ جانش شعله افکنده و نقش دوام میزند.
حکمتدانی و فلسفهورزی وی شمولی عام در نگاهش به زندگی بخشیده است؛ چنانکه فردوسی و نظامی و مولانا و سعدی و حافظ را هم از این بحر عمیق مینگرد و چنین است که یافتههایش چه در عرصه حکمت و فلسفه و چه در عرصه ادب، دّر ثمینی است که همگان را دست یازیدن بدان امکان نیست.
بر بساط اندیشهاش از مدارای دینی، بردباری، شفقت عام و مکتب کم آزاری که میراث گرانبهای عارفان و ادیبان ایرانی است، میتوان سراغ گرفت.
فرهنگِ گرانسنگ ایران زمین را بنای عظیم و شکوهمندی میداند که در بنیاد نهادن، برافراختن و آراستن آن، تمام مردم، به ویژه خردمندان قوم نقشی خاص داشتهاند. به باور او « چون نیک بنگریم برخی از گروهها در برافراختن و آراستن این بنا و لاجرم در استمرار و بقای آن چندان مؤثر بودهاند که تأمل کننده احساس میکند که اگر نقش مؤثر آنان نبود، این بنا، برافراشته نمیشد و اگر برافراشته میشد، چندان در خور اعتنا نبود. آشکارا بگویم که نقش تحسینبرانگیز و حیرتآمیز شاعران بزرگ زبان پارسی، چون فردوسی و نظامی و خیّام و مولوی و سعدی و حافظ و… که حکیم و خردمند نیز بودهاند، نقشی است از این دست: از یک سو این فرهنگ پویا و زایای ایران زمین است که سخنورانی این سان، بیمانند زاده و در دامان خود پرورده است و از سوی دیگر این سخنوران بیمانند پارسیگوی ایران زمیناند که فرهنگی انسانِ گرانسنگ خلق کردهاند و پرورش دادهاند و به «آسمان علّیین» بردهاند. این زادن و زاده شدن، این که فرهنگی، در عین زایندگی، خود زاده زادگان خویش است، به هیچ روی، به تعبیر اهل حکمت دور محسوب نمیشود که همانا دادن و ستدنی است خجسته که بر غنای فرهنگ میافزاید».۱
او به فراست دریافته است که :« فرهنگ ایران زمین در مقام زایندگی چونان مادری است که مردان مرد میزاید؛ فردوسی و سعدی و حافظ و… را و این فرزندان، با خلق آثار هنری خود، که بخشی از فرهنگ مهم و ارجمند به شمار میآید، توفیق مییابند تا فرهنگ آفرین شوند و برغنای فرهنگ ایران بیفزایند و بدین سان از یک سو نقش حیرتانگیز و فرهنگ آفرین خود را ایفا کنند و از سوی دیگر حافظ فرهنگی گردند که با همه بیمهریهایی که از سوی خودی و بیگانه نسبت بدان شده است، تا به امروز، سرافراز، پای بر جا مانده و به دست ما رسیده است».۲
نگاه ژرف استاد دادبه، فرهنگ ایران و ارزش های برآمده از آن را منوط به شخصیت های بزرگی میداند که این سرزمین در خود پرورده است؛ شخصیتهایی که جهان به وجود آنها می بالد و پیامهایشان را جهانی و انسانی میخواند. او بر این باور است که:«ارزش های فرهنگی ایران، نه بومی که جهانی است».
برای او فلسفه فرزند عقل است و حکمت زاده خرد و از سرِ این نگاه تیزبین و دقیق است که جلوگاه زبان و ادب فارسی را بیش از همه در سه قله نامی ادب این سرزمین بازمیجوید؛ خردورزی فردوسی را تقدیس میکند، زبانآوری و حکمتدانی سعدی را میستاید و رندیسرایی های حافظ را تکریم میکند و بر آن است که: « حکمتی که در شاهنامه از آن سخن می رود، حکمت ملی ایران است و آن حکمت اشراقی است که فردوسی در آغاز شاهنامه و نیز جای جای این اثر سترگ از آن سخن می گوید. حکمت ملی ایران؛ حکمت اشراقی به لحاظ نظری و معرفت شناسی مبتنی است بر شهود و به لحاظ عملی، حال و هوای اخلاقی دارد، زیرا دست یافتن به شهود اگر از یک سو مستلزم آموختن است از سوی دیگر مستلزم تزکیه باطن نیز هست و تزکیه باطن جز از طریق در پیش گرفتن شیوه های اخلاقی و میسر نخواهد بود. تامل بر این ابیات، منظر فکری و فلسفی حکیم فردوسی را روشن می سازد و نشان می دهد که او نه فقط زنده کننده زبان پارسی، اساطیر ایرانی و تاریخ ایران زمین که زنده کننده حکمت ملی ایران، یعنی حکمت اشراقی نیز هست».۳
سعدی را سرایندهای میداند که « در عین آنکه عاشقترین است، عاقلترین است و در عین اینکه عاقلترین است، عاشقترین است و این از آن روست که او در شمار برجستهترین برجستگان فرهنگ ایران زمین است؛ فرهنگی گرانسنگ که از «خرد عشق» برآمده است و همین امر است که عاشقترین را عاقلترین و عاقلترین را عاشقترین میسازد. آثار ارجمند سعدی که مسلّمترین و مطمئنترین اسناد ما در سعدیشناسی است، گواه این مدعاست؛ گواه این مدعا که سعدی خردمندی است عاشق و عاشقی است خردمند».۴
حافظ را سردمدار مکتب رندی میداند و معتقد است: «حافظ در مقام بزرگترین نظریه پرداز مکتب رندی، ضمن توجه به نگرش یونانی ماآبانه فیلسوفان اسلامی، با الهام گرفتن از مکتب ایرانی ـ عرفانی موسوم به مکتب عشق یا مکتب عرفان عاشقانه، در برابر مثلث فلسفی فضایل، از مثلث رندانه فضایل سخن میگوید و اعلام میدارد که فضایل سه گانه در اخلاق رندانه عبارتند از: عاشقی، که عین حکمت و معادل حکمت است؛ رندی که عین شجاعت و معادل شجاعت است؛ نظربازی که عین عفت و معادل عفت است و از آنجا که هنر در اصطلاح قدما به معنی فضیلت است، از فضایل سه گانه در مکتب رندی به هنر یا «چندین هنر» تعبیر میکند».۵
بیشک او دل در سودای سخن شاعر فرانسوی، شارل پیر بودلر (۱۸۶۷-۱۸۲۱) دارد که باری گفته است: «روزها میتوان بینان به سر برد، اما بیشعر، هرگز…»!
از باور بدین امر است که استاد دادبه ، کلام سعدی را و اشعار حافظ را در گستره وسیع آن پاسخ به نیازهای عاطفی ما میداند و معتقد است که«سهم نیازهای معنوی ـ نیازهای عاطفیـ در شکلگیری شخصیت انسان نقشی و سهمی است انکارناپذیر، یعنی اگر این نیازها برآورده نشود، آنچه به بار میآید، انسانی است سطحی و دقیقا غیرقابل تحمل که بعید است بتواند به زندگی خویش همچنانکه باید سامان بخشد».
بر همین اساس است که میراث گرانسنگ و بیمانند شعر فارسی را شکوهمند، غرورآفرین، زندگیساز، شخصیتبخش، رهنما و در یک کلام دارای ارزشهای ویژه میداند.
و چنین است که فاخرانه بر آن است که: « شعر فارسی با ویژگیهای خاص خود، در جهان و در جهان شعر و ادب اگر بیمانند نباشد، بیگمان، کممانند است. نهتنها شاعران درجه اول پارسیسرا که حتی شاعران درجه دوم پارسیگوی در قیاس با شاعران در زبانهای دیگر، بسا که بزرگند. شعر پارسی گذشته از ایفای نقش خود، نه فقط وظیفه هنرها، به ویژه هنر موسیقی را برعهده گرفته و جای خالی موسیقی را در جوامع ایرانی- اسلامی پر کرده که اگر نیک بنگریم جانشین فلسفه هم شده است و در کنار رفع نیازهای عاطفی – که وظیفه اصلی اوست- در کار رفع نیازهای عقلانی انسان ایرانی در طول تاریخ نیز نقشآفرین بوده است».
باورهایش را که وا میکاوی بیش و پیش از همه او را در ستایش و ثنای «خرد عشق» و « خرد ایرانی» بازمییابی؛ شاخصهای که تنها از ذهن فلسفیاندیشی ادیب میتراود و حاصل خجستهاش ، اندیشههای نابی است که در آثارش با ما در میان مینهد.
امروز، ایران زمین به همت نادره مردانی چون استاد اصغر دادبه میبالد. طلایهدارانی که با قدم شوق در راستای اعتلای این سرزمین و پاسِ داشتههایش کوشیدهاند. او بخشی انکارناپذیر از امتداد بیپایان دالان تاریخ علم و ادب این سرزمین است که در آن عشق به ایران را با همه داشتههای فلسفی، ادبی و هنری به تصویر کشیده است. همو که سهم زیستن خویش را وقفِ کنکاشِ داشتهها و خلقِ یافتهها نموده تا ضمن ادای دین به میراث نیاکانمان، بازماندگان را طرحی نو دراندازد.
به قضاوت تاریخ، استاد اصغر دادبه با خلق آثارگرانمایهاش، چهره ماندگار روزگار ماست و اگر بر جریده تاریخ معاصر این سرزمین « چهره ماندگار»ش میخوانند، تنها به قدر همّت خویش نه به والایی شانش، این حدیث میکنند.
کارنامه پربار استاد اصغر دادبه افتخاری است برای همه فرهنگوران ایران زمین. ما و تمامی دوستداران فرهنگ و تمدن غنی این سرزمین به این گنجینه دوستداشتنی و تکرارنشدنی، مدیونیم. همو که چون زمردی پربها بر خاتم فرهنگ این سرزمین میدرخشد و با ما از درازای علم و ادب در راهگذار تاریخ سخن می گوید.
او چونان نگینی است خوش تراش که بازتاب سبزینههای اندیشهاش را ، اندیشهای که در خانِگاهِ جانش آشیان دارد، به شیوایی و زلالی ، در جاری نگاشتههایش در بازشناخت انگارههای علمی و ادبی این سرزمین روان داشته و ما مردمان این مرز و بوم به بهرهمندی از غنای دانش و بینش او بر خود میبالیم.
بر ماست که در پیشگاه این استاد ارجمند کلاه تعظیم به نشانه تکریم از سر بر گیریم و دوامش را ، مانایی اش را و پویایی اش را از خداوندگار بزرگ خواستاریم. تا باد چنین بادا!
………………………………………………….
شرح عکس:
عکس اول: دکتر دادبه در سعدیه
عکس دوم:بزررگداشت استاد در دانشگاه یزد؛ اسفندماه ۹۳
……………………………….
پینوشت:
۱.دادبه، اصغر(۱۳۸۶). «سعدی و حب وطن»، سعدی شناسی دفتر دهم، به کوشش کوروش کمالی سروستانی، شیراز: مرکز سعدی شناسی، ص۲۷.
۲. دادبه، اصغر(۱۳۹۱). «چرا به فردوسی حکیم می گوییم؟»، گفت و گوی فریبا دانشور با استاد اصغر دادبه، برگرفته از: وبسایت «خرد ایرانی».
۳. همان.
۴. دادبه، اصغر(۱۳۸۶). «سعدی؛ خردمندی عاشق یا عاشقی خردمند»، سعدی شناسی دفتر هفتم، به کوشش کوروش کمالی سروستانی، شیراز: مرکز سعدی شناسی با همکاری بنیاد فارس شناسی، ص۱۶۶.
۵. حافظ(زندگی و اندیشه) (۱۳۹۱). زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی، به اهتمام اصغر دادبه، تهران: مرکز دایرهالمعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۱۴.