بر خوانِ سعدی/ دکتر فرح نیازکار

سعدی شناسی دفتر هجدهم ۴۱ دقیقه مطالعه

بر خوانِ سعدی/ دکتر فرح نیازکار

دانشگاه آزاد اسلامی واحد مرودشت

چکیده:

روابط ساختاری موجود در یک متن ادبی فراتر از مقولۀ روابط دستور زبان پدید می‌آیند و به همین دلیل اگر از سطح معانی زبانی و دستوری موجود در یک اثر ادبی فراتر رفته، روابط ادبی موجود را بیابیم، در آن صورت به معنای مورد نظر نویسنده یا شاعر دست می‌یابیم. با در نظر گرفتن این اصول بنیادی در شناخت یک اثر و به کار بردن آنها، می‌توان از برخی لغزش‌ها در درک متون در امان ماند. با این همه، در هر دوران و بر اساس خوانش‌های جدید از متن نیز می‌توان به درک معانی جدیدی دست یافت. بر این اساس در این مقاله با نگرشی به شرح غزلیات سعدی اثر دکتر خلیل خطیب رهبر به بیان نکاتی در خصوص برخی از ابیات غزلیات اشاره شده است.

کلیدواژه: سعدی، غزلیات سعدی، خطیب رهبر.

سعدی از زمرۀ شاعران توانمندی است که با رویکرد ویژه به مقولۀ زبان و پیوند هنرمندانۀ آن با ظرافت‌های اندیشگی خود، به نبوغی شاعرانه دست یافته و حاصلش خلق آثاری‌ست منحصر به فرد، زیبا، هوشمندانه و ماندگار. آثاری که ریشه در نبوغ زبانی، هنری و فکری او دارد. سعدی با بهره‌گیری از همین مقولات، امکانات زبان شعری را به خدمت گسترۀ ویژۀ کلامی و معانی خویش درمی‌آورد و بدین ترتیب، زبان او تداعی‌های اندیشگی وی را آشکار می‌کند. مهارت در پرورش الفاظ، پویایی و تحرک کلمات و ذوق سلیم آمیخته با اندیشه‌ای فراخ، از ویژگی‌های سخن اوست.

قریحۀ توانمند شاعری او به اندیشه‌های مجرد، تشخّص هنری بخشیده و در قالب زبان فاخر ادبی به جلوه درآمده است. شناخت توانمندی‌های زبان و تبدیل آن از قوه به فعل، همراه با بهره‌گیری از ظرافت اندیشه‌گی در غزل، اندیشه و بیان وی را به وحدت منحصر به فرد هنری تبدیل ساخته است. تأثیر این هنر را می‌توان در بسیاری از غزل‌های وی به فراست بازیافت.

 برای دست‌یابی به مفاهیم و معانی نهفته در غزلیات سعدی، ناگزیر از شناخت «زبان سعدی» هستیم؛ زبانی که با همۀ سهولت، دربردارندۀ ویژگی‌هایی است که پیش از درک آن، قادر به شناخت سخن سعدی نخواهیم شد. زبانی که سعدی در غزل از آن بهره می‌گیرد، دربرگیرندۀ نظامی است که هم بر سنّت توصیفی و برساختۀ گذشتگان استوار است و هم برساختۀ ذهن خلّاق و هنرمندانۀ اوست و از همین روست که چنین تأثیرگذار، ناب و غیرتکراری می‌شود و درک آن نیز نیازمند تأمل و اندیشه است.

روابط ساختاری موجود در یک متن ادبی فراتر از مقولۀ روابط دستور زبان پدید می‌آیند و به همین دلیل اگر از سطح معانی زبانی و دستوری موجود در یک اثر ادبی فراتر رفته، روابط ادبی موجود را بیابیم، در آن صورت به معنای مورد نظر نویسنده یا شاعر دست می‌یابیم. اگر شاعر قادر به بر هم زدن قوانین حاکم بر ارتباط معمولی اندیشه‌ها و زبان معیار نگردد، نمی‌تواند به آفرینش معنا دست یابد. از این روست که شناخت کارکردهای متن ادبی راه را بر فهم معنا و کلام شاعرانه می‌گشاید. «حاصل آن که در یک اثر ادبی ما با نشانه‌هایی سر و کار داریم که در آنها، نشانه‌های زبانی جای لفظ را در زبان گرفته‌اند و روی این نشانه‌های زبانی، اعم از دال، مدلول و دلالت زبانی، یک معنای تازه‌ای آمده و با آن نشانه رابطه دلالتی تازه پیدا کرده است. پس از نظر محتوای نشانه‌ای باید گفت که آثار زبانی و آثار ادبی به کلی از یکدیگر متمایزند». (حق‌شناس،۱۳۸۲: ۱۶۲).

انگارۀ مهم دیگری که در مقوله زبان‌شناسی مطرح است، بستر فرهنگی خاصی است که آن واژه و یا عبارت در آن رشد نموده، بار معنایی خاص خویش را انتقال می‌دهد. «زبان آشنای همگانی، چه گفتاری، چه نوشتاری و ادبی، حاصل بارهای معنایی و ارزشی در بستر فرهنگی خاص است… به عبارت دیگر، معنای سر راستِ واژه یا رومعنای آن (Denotation) براساس زندگی تاریخی هر زبان و فرهنگ وابسته به آن، زیرمعناهایی دارد که به آن «معنای عاطفی» نیز می‌گویند. چنین واژه‌ای حامل معناهای احساسیِ تو در تویی است که بازتابی است از تجربه‌های زیستیِ فردی و قومی». (آشوری، ۱۳۸۷: ۶۶).  و بدین ترتیب است که دامنۀ واژگانی هر شاعر یا نویسنده براساس برداشت‌ها، اندیشه‌ها و ابتکارات خلاقانه‌اش با گسترۀ واژگانی شاعر یا نویسندۀ دیگر متفاوت می‌گردد و این تفاوت مرز زبانی ـ اندیشگی هنرمندان را تعیین می‌نماید.

با در نظر گرفتن این اصول بنیادی در شناخت یک اثر و به کار بردن آنها، می‌توان از برخی لغزش‌ها در درک متون در امان ماند. با این همه، در هر دوران و بر اساس خوانش‌های جدید از متن نیز می‌توان به درک معانی جدیدی دست یافت. این ویژگی ما را به ضرورت بازخوانی متون گذشته و رویکرد دوباره به تحقیقات پیشین فرامی‌خواند؛ تحقیقاتی که اگر چه دانش امروزی ما بر شانه‌های توانمند آن استوار است و با تکیه بر این داشته‌ها می‌توانیم به نوگستری دست یابیم، اما برای رسیدن به شاخصه‌هایی علمی‌تر، با پاسداشت این زحمات، ناگزیر از کندوکاو و کنکاشی دوباره در این متونیم. بر این اساس با نگرشی به شرح غزلیات سعدی اثر دکتر خلیل خطیب رهبر به بیان نکاتی در خصوص برخی از ابیات غزلیات اشاره می‌کنیم.

بازخوانی شرح غزلیات سعدی اثر دکتر خطیب رهبر

* در غزل ۸ ــ ط بیت ۶ آمده:

وقتی در آبی تا میان،دستّی و پایی می‌زدم

اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که «یک روز در آبی که تا کمرگاه من می‌رسید، برای رهایی کوشش می‌کردم، اینک دریای بی‌گذرگاه را به غلط آبی تنک می‌پندارم….» (خطیب رهبر،۱۳۷۷: ج ۱، ۱۵).

به نظر می‌رسد آبی که ارتفاع آن تا کمرگاه می‌رسد خطر غرق شدن را در پی نداشته باشد که به خاطرش «برای رهایی کوشش کرد». این دست و پا زدن همان شنا کردن است. در این صورت معنی بیت چنین خواهد بود: روزگاری در آبی که عمقش تا کمرگاه من می‌رسید، شنا می‌کردم و اکنون نیز این دریای بزرگ و عمیق (عشق) را همان آب اندک پنداشتم و بر آن شدم که در این آب شنا کنم (اما این‌گونه نبود).

* در غزل ۱۱ ــ ط بیت ۳ آمده:

دوش ‌ای‌ پسر می ‌خورده‌ای چشمت‌ گواهی‌ می‌دهد

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «دیشب ای جوان باده نوشیده‌ای و خمارآلودگی دیده‌ات شاهد این مدعاست، به هر حال صحبت با آن کن که سّر باده‌گساری تو را پوشیده دارد (نه با ساغر باده که گفته‌اند مستی و راستی). (همان: ۱۹).

اما آنچه که سّر جوان را هویدا ساخته، چشمان اوست که به گفته شاعر گواهی به مستی و خماری می‌دهد نه ساغر باده! بنابراین معنی بیت چنین است: ای پسر! خماری چشمانت گواه بر آن است که دیشب باده نوشیده‌ای، اگر قصد باده‌نوشی داری، هم‌پیاله‌ای را بجوی که رازت را آشکار نکند (نه چشمانت که رازت را آشکار می‌کند).

* در غزل ۲۱ ــ ط بیت ۶ آمده:

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به سر نکوفته باشد درِ سرایی را

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده: «آن‌که در سراسر زندگی سرش از برخورد با درگاه سرای معشوق آسیب نبیند…» (همان: ۳۷).

در حالی که به نظر می‌رسد منظور از «درِ سرایی به سر کوفتن»؛ با تمام وجود طالب چیزی بودن و درمانده شدن باشد.

* در غزل ۲۸ ــ ق بیت ۹ آمده:

صافی چو بشد به دور سعدی

زین پس من و دُردی خرابات

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «چون با گذشت روزگار، سعدی صافی درون شد، از این پس من (سعدی) و ملازمت بر نوشیدن باده دردآلود خرابات مغان که مهبط نور خداست» (همان: ۴۷).

با توجه به معنای صافی: روشن، شفاف، خالص و ناب و نیز دور که ایهام دارد به روزگار و گرداندن جام شراب در مجلس، به نظر می‌رسد معنی بیت از این قرار باشد: حالا که در روزگار سعدی شراب صاف و خالص یافت نمی‌شود، از این پس به همان شراب دُردآلوده خرابات بسنده خواهم کرد و دست از آن نخواهم کشید.

* در غزل ۸۱ ــ ط، ب بیت ۵ آمده:

خداوندان عقل این طرفه بینند

که خورشیدی به زیر سایبان است

خورشید استعاره از معشوق زیباروی است و بیت دو معنا را به ذهن متبادر می‌کند:

 خردمندان این منظرۀ عجیب را نگاه می‌کنند که خورشیدی در زیر سایبان قرار گرفته و یا: خردمندان دیدن خورشیدی در زیر سایبان را عجیب و شگفت می‌پندارند.

که البته در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «خردمندان این کار شگفت را بنگرند که مهر تابان سپهر زیبایی (یار) در زیر پرده جای گزیده است، مقصود آنکه سایۀ حجاب نور شده است». (همان: ۱۲۶).

* در غزل ۱۰۱ ــ ب بیت ۳ آمده:

ای یارآشنا عَلَم کاروان کجاست؟

تا سرنهیم بر قدم ساربان دوست

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «ای آشنای مهربان، درفش کاروان کجاست؟ بازگو تا بر پای شتربان کاروان محبوب جبهه ساییم». (همان: ۱۵۵).

حال آن‌که سر نهادن بر قدم ساربان به معنای جان‌فشانی و نثار کردن جان است نه پیشانی ساییدن بر قدم شتربان.

* در غزل ۱۱۳ ــ ب بیت ۸ آمده:

هزار سرو به معنی به قامتت نرسد

وگر چه سرو به صورت بلند بالایی‌ست

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «هزار سرو به حقیقت و به راستی به پایه بالای موزون تو نمی‌رسد…» (همان: ۱۷۲).

در حالی که به نظر می‌رسد شاعر از قامت معنوی معشوق سخن می‌گوید و این ارزش را مایۀ برتری او بر دیگر خوبرویان می‌داند و بدین ترتیب معنی بیت چنین خواهد بود: قامت کمال معنوی تو به قدری بلند است که هیچ قامت درخت سروی علیرغم بلندی ظاهری، به آن نمی‌رسد.

* در غزل۱۱۷ ــ ط بیت ۶ آمده:

بارها روی از پریشانی به دیوار آورم

ور غم دل با کسی گویم بِهْ از دیوار نیست

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «چه بسا از نابسامانی حال و شوریدگی کار از نومیدی و بی‌کسی روی به دیوار کرده‌ام….» (همان: ۱۷۸).

روی به دیوار آوردن کنایه از خلوت گزیدن و گوشه گرفتن است که در این صورت مصرع اول بیانگر آن است که: بارها از پریشانی و آشفتگی حال، به خلوت و گوشه‌نشینی روی آورده‌ام.

 مصرع دوم نیز بیانگر دو معنای متفاوت است:

اگر از غم دل خود با کسی سخن گویم، آنان همچون صورت بی‌جان دیوار هستند (غمگسار نیستند).

و یا: اگر بخواهم از غم و اندوه دل سخن بگویم، بهتر است تنها آن‌ را در خلوت خود بر زبان آورم و با کسی آن را در میان نگذارم.

* در غزل ۱۳۹ ــ ب بیت ۲ آمده:

خال مُشکین تو از بنده چرا در خط شد؟

مگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «خال مشک‌فام چهره تو از این چاکر چرا رنجه و خشمناک شد…» (همان: ۲۰۷).

در خط شدن کنایه از آزرده شدن است، اما خال در خط شدن اصطلاحی ناشناخته است که یا در دوران سعدی کاربرد داشته و ما امروزه معنای دقیق آن را نمی‌دانیم و یا سهوالقلمی است که در نگارش کاتبان صورت گرفته، اما به هر روی معنای این عبارت نمی‌تواند خشمگین شدن خال!!! باشد.

* در همین غزل در بیت ۴ آمده:

به دم سرد سحرگاهی من باز نشست

هر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «با آه سحری من هر چراغی را که زمین از خم باده برافروخته بود، خاموش شد….» (همان: ۲۰۷).

به نظر می‌رسد منظور شاعر از این بیت آن است که: آه سحرگاهان من روشنایی همه چراغ‌هایی را که همچون شراب، شعلۀ سرخ‌رنگ داشتند، خاموش کرد.

* در غزل ۱۴۵ ــ ب بیت ۱۱ آمده:

مژده از من ستان به شادی وصل

گر بمیرم به درد هجرانت

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «اگر از غم جدایی تو جان سپارم، به مژدگانی، جان را از من بپذیر که شادمانی وصالت در سرای دیگر نصیبم خواهد شد». (همان: ۲۱۵).

با توجه به اینکه در شعر شاعر هیچ اشارتی به سرای آخرت و… ننموده، معنای بیت چنین خواهد بود: اگر در اثر فراق و هجران تو جان بسپارم، چنان خوشحال خواهم بود که گویی به وصالت رسیده‌ام. پس مژدگانی این شادمانی را از من بگیر.

شاعر در ابیات بسیاری به شادمانی جان‌سپاری از عشق محبوب اشاره کرده:

اینم قبول بس که بمیرم بر آستان

تا نسبتم کنند که خدمتگزار اوست

(سعدی، ۱۳۷۶: ۴۴۶)

نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس

که گر هلاک شوی منّتی ‏پذیر از دوست

(همان: ۴۴۷)

بیا که در قدمت اوفتم و گر بکُشی

نمیرد آن‌که به دست تو روح بسپارد

(همان: ۴۷۱)

روزی ‌اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر

کآن‌که در پای تو میرد، جان ‌به شیرینی سپارد

(همان)

* در غزل ۱۴۶ ــ ط بیت ۲ آمده:

روزِ همه سر بر کرد از کوه و شبِ ما را

سر بر نکُند خورشید، الّا ز گریبانت

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «روز مردم از پس کوهسار برآمد، ولی مهر درخشان در شب ما جز از چاک گریبان تو سر نزند». (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۲۱۷).

در حالی که به نظر می‌رسد در مصرع دوم شاعر ضمن تشبیه مضمر چهره معشوق به خورشید، می‌گوید: برای ما خورشید زمانی طلوع می‌کند که تو چهره چون خورشیدت را بنمایانی.

* در غزل ۱۵۴ ــ ط بیت ۸ و ۹ آمده:

عقل با عشق بر نمی‌آید

جور مزدور می‌برد استاد

آن‌که هرگز بر آستانۀ عشق

پای ننهاده بود، سر بنهاد

در این بیت شاعر چیرگی عشق بر عقل را به تصویر می‌کشد و ناتوانی عقل را در برابر عشق با تمثیلِ تحمل جور استاد (عقل) نسبت به شاگرد و یا مزدورش (عشق) به تصویر کشیده است. دکتر خطیب‌رهبر در شرح این بیت؛ استاد را عشق و شاگرد را عقل دانسته‌اند، چنان‌که آورده‌اند: «خرد حریف پیکار عشق نیست، بلی استاد عشق ستم شاگرد عقل را تحمل می‌کند و از سرکشی او پروا ندارد». (همان: ۲۲۹). اما با توجه به بیت بعد نیز این حقیقت بیشتر آشکار می‌شود که منظور از استاد، عقل است نه عشق. در بیت بعد ضمیر آن‌که، به عقل بازمی‌گردد، یعنی عقل، استادی که هرگز بر درگاه عشق قدم نمی‌نهاد، اینک سر گذاشته و تسلیم است.

* در غزل ۱۵۵ ــ ط بیت ۳ آمده:

شمشیر کشیده‌ست نظر بر سر مردم

چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد؟

با توجه به آنکه شمشیر استعارۀ مصرّحه از مژه است و نظر(به قرینۀ شمشیر کشیدن) استعارۀ مکنیّه و مردم ایهام دارد به انسان‌ها و مردمک چشم و پای داشتن کنایه از پایداری کردن است و سپر از دست فتادن کنایه از تسلیم و عاجز شدن، معنی بیت چنین خواهد بود که: نگاه تو بر سر همه مردم شمشیر کشیده (و آمادۀ اسارت و کشتن آنهاست) من چگونه می‌توانم در برابر شمشیر نگاه تو مقاومت کنم، در حالی‌که سپر از دستم افتاده و عاشق شده‌ام.

اما در توضیحات خطیب رهبر آمده که: «نگاه بر چهرۀ خوبان، تیغ جور گویی بر تارک خلق آخته است….» (همان: ۲۳۱).

* در همین غزل بیت ۹ آمده:

سعدی نه حریف غم او بود ولیکن

با رستم دستان بزند هر که درافتاد

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «سعدی هم‌آورد عشق او نبود، ولی هر که پا در کار عاشقی نهاد، باید بداند که با رستم دستان در پیکار است». (همان).

اما با توجه به آنکه عبارت با رستم دستان بزند «به رستم دستان حمله می‌کند» معنا می‌دهد، به نظر می‌رسد که شاعر می‌گوید: سعدی حریف اندوه عشق او نبود، اما هرکه گرفتار عشق او شد، بی‌پروا، حتی به رستم دستان نیز حمله می‌کند.

* در غزل ۱۷۹ ــ ب بیت ۵ آمده:

مردمِ زیرِ زمین رفتن او پندارند

کآفتاب است که بر اوج برین می‌گذرد

دکتر خطیب رهبر «زیر زمین» را «روی زمین» دانسته، آورده‌اند که: «زیر ظاهراً مصحف «روی» است» و در ادامه بیت را چنین معنی کرده‌اند: «چون یار به رفتار آید، مردم پهنه زمین گمان می‌برند خورشیدی است که بر سپهر برین درگذشت». (همان: ۲۶۵).

 در حالی که منظور از مردم زیر زمین، جّن و دیو و پری‌ست. (سعدالدین وراوینی، ۱۳۶۶: ۷۹).

جمله را نشو و نما و جان از او

یک شده ساکن، یکی جنبان از او

بر روی زمین ز سگ دوان‌تر

وز زیرزمینیان نهان‌تر

(نظامی، ۱۳۷۶: ۱۵۱)

در این صورت معنی بیت چنین خواهد بود: هنگامی که بر روی زمین با تبختر و ناز راه می‌رود، جنیان و پریان گمان می‌برند که آفتاب از بلندترین نقطه آسمان در حال عبور است.

در همین غزل در توضیحات بیت ۹ آمده:

گر کند روی به ما یا نکند، حکم او راست

پادشاهی‌ست که بر ملک یمین می‌گذرد

دکتر خطیب رهبر در توضیح ملک یمین آورده‌اند: «ملک یمین آنچه در قبضۀ تصرف کسی باشد، در لغتنامۀ دهخدا این بیت از خواجو برای شاهد این معنی آمده:

گر چه سخن ملک یمین منست

ملک سخن زیر نگین منست»

(خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۲۶۵).

که البته در این بیت منظور از ملک یمین «عبد و بنده» است. ملک یمین، کنیز است که با خرید آن بر مولای خود حلال و رواست. این نکته برگرفته از سومین آیه از سوره‌ نساء است: «فان خِضتُم الاّ تعدلوا فواحدهً اَوما مَلَکَت اَیمانُکُم ذلک اَدنَی الاّ تعولوا…» و اگر می‌ترسید که مبادا عادلانه رفتار نکنید، فقط به یک تن، یا ملک یمینتان [کنیز] اکتفا کنید؛ این نزدیک‌تر است به اینکه ستم نکنید.

در این صورت معنی بیت چنین خواهد بود: اگر ما را مورد التفات قرار بدهد و یا ندهد، حکم و تصمیم از آنِ اوست. او پادشاهی‌ست و ما بندگان او. هر آنچه که بخواهد با ملک خویش می‌کند.

گر یک نظر به گوشه چشم ارادتی

با ما کنی و گر نکنی، حکم از آنِ توست

(سعدی، ۱۳۷۶: ۴۳۲)

روی ار به روی ما نکنی حکم از آنِ توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

(همان: ۵۷۳)

* در غزل ۱۸۴ ــ ب بیت ۶ آمده:

چه باشد ار به وفا دست گیردم یک بار

گرَم ز دست به یک بار بر نمی‌گیرد

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «اگر یار مرا یکسره از میان بر نمی‌دارد، چه می‌شود اگر یک نوبت به وفاداری به دستگیری من بکوشد؟» (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۲۷۱).

با توجه به آن‌که دست گرفتن کنایه از یاری و کمک کردن است، معنی بیت چنین خواهد بود: اگر یار به یک باره مرا مورد یاری و التفات خود قرار نمی‌دهد، چه می‌شود اگر یک بار ( در یک نوبت) به وفاداری مرا یاری دهد و دستگیری کند؟

* در غزل۱۸۶ ــ ط بیت ۳ آمده:

دیدار دلفروزش، در پایم ارغوان ریخت

گفتار جانفزایش، در گوشم ارغنون زد

در شرح غزلیات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده: «چهره دلآرایش، گل ارغوان در قدم من نثار کرد…»!!! (همان: ۲۷۴). سوال این است که چهره دلفروز محبوب چگونه می‌تواند گل ارغوان در قدم عاشق نثار کند؟!!! این در حالی است که در غزل سعدی مقام معشوق بسیار والاتر از عاشق است و به عاشق یا کاملاً بی‌توجه است و یا اگر گوشه چشمی به او بکند، از سرِ استغنا و بی‌نیازی است. اگر بتوان در نسخه‌ای به جای کلمه «پایم» واژه «جانم» را یافت، با توجه به معنای دلفروز ( روشنایی‌بخش دل) می‌توان از این مصرع، معنی زیر را اراده نمود: چهره دلفروز محبوب به مثابۀ شراب ارغوانی است که در جان و وجود من ریخته شده، آن را روشنایی می‌بخشد.

* در همین غزل در بیت ۵ آمده:

یا رب دلی که در وی، پروای خود نگنجد

دست محبت آن‌جا، خرگاه عشق چون زد؟

در توضیحات خطیب رهبر آمده که: «پروردگارا! آن دل که برگ و سامان خودی در آن راه ندارد، نمی‌دانم دست عشق چگونه در آن سراپرده محبت برافراشت؟» (همان: ۲۷۴).

با توجه به این‌که پروا داشتن کنایه از توجه و التفات داشتن است؛

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

(حافظ، ۱۳۶۹: ۵۴۲)

معنی بیت چنین خواهد بود: بار پروردگارا، دلی که صاحبش از حال آن بی‌خبر و نسبت بدان بی‌توجه است، چگونه دست عشق توانسته در آن بارگاه عشق را بنیاد نهد؟

* در غزل ۱۹۰ ــ ب بیت ۷ آمده:

زِ هر نبات که حسنیّ و منظری دارد

به سرو قامت آن نازنین بدن چه رسد؟

دکتر خطیب رهبر در توضیحات خود آورده: «زهر: در لغتنامه دهخدا ذیل «نازنین بدن» با نقل همین بیت به استشهاد «زهی» به جای «زهر» آمده که درست می‌نماید. زهی: از اصوات است برای تحسین و شگفتی». (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۲۷۹).

و بر همین اساس در توضیح بیت آورده است: «چه نیک است آن رستنی که زیبایی و دیدار نکویی دارد، ولی با همه حسن، به سرو بالای آن یار نازک‌اندام نتواند رسید». (همان: ۲۷۹).

در حالی که این عبارت «ز» «هر» یا «از»، «هر» است و گونه یا نوع معنا می‌دهد که در این صورت معنی بیت چنین است: هر گیاهی که صاحب زیبایی و جمال است، نمی‌تواند به موزونی و تناسب قامت یار سرو قد ما برسد. [ هیچ آسیبی از زیبایی آن گیاه به زیبایی قامت یار سرو قد ما نمی‌رسد].

* در غزل ۲۰۹ – ب بیت ۴ آمده:

روی تاجیکانه‌ات بنمای تا داغ حبش

آسمان بر چهرۀ ترکان یغمایی کشد

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «چهره روشن تاجیکی خود را نمایان کن تا فلک داغ سیاهیِ حبشیان بر روی شاهدان یغمای ترکستان بنهد. مقصود آنکه تو چنان زیبا و سپیدرویی که ترکان در برابر چهره تو سیه‌فام نمایند». (همان: ۳۰۸۹)

اما با توجه به اینکه منظور از روی تاجیکانه چهرۀ سپید و زیبای معشوق است و داغ حبشی بر روی نهادن کنایه از بنده و چاکر بودن؛

می‌آید رومی جهانجوی

داغ حبشی کشیده بر روی

(خاقانی، ۱۳۸۶: ۲۰۰)

 و داغ بر چهره کشیدن کنایه از بنده و فرمانبردار گرانیدن است. در این صورت معنی بیت چنین است که: چهرۀ سپید و زیبایت را که مانند دلبران تاجیکی است، به ما نشان بده تا آسمان داغ سیاه حبشی بر صورت ترکان یغمایی بکشد و آنها را (با همه زیبایی‌شان) بندۀ (زیبایی) تو سازد.

* در غزل ۲۲۶ ــ ط بیت ۹ آمده:

مثال راکب دریاست حال کُشتۀ عشق

به تَرک بار بگفتند و خویشتن رستند

در توضیحات خطیب رهبر آمده که: «کار کشتۀ معشوق در ترک تعلق به کشتی نشستگان ماند که هنگام خطر برای سبک شدن کشتی بارها را به دریا می‌ریزند و جان به سلامت می‌برند». (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۳۳۶).

به نظر می‌رسد معنای دقیق‌تر بیت چنین است: حال و وضع کشته شده عشق همچون مسافران کشتیِ میان دریاست که اگر دچار حادثه و طوفان شوند، اسباب خود را به دریا می‌ریزند و تنها جان خود را نجات می‌دهند، عاشق نیز در دریای پرتلاطم عشق از هستی خویش چشم می‌پوشد و از اندوه عشق خود را رهایی می‌دهد.

* در غزل ۲۳۴ ــ ط بیت ۷ آمده:

انگبین رویان نترسند از مگس

نوش می‌گیرند و نشتر می‌زند

دکتر خطیب رهبر در توضیح «انگبین‌رو» آورده: «انگبین‌رو: آن‌که شهد حُسن در رخ وی باشد» (همان: ۳۴۷).

و بر این اساس دربارۀ معنای بیت آورده است: «زیبایان که شهد حسن دارند، از هواخواهان که مگس‌وار بر گرد آنها می‌پرند، باکی ندارند، عاشقان نیکوان را نوش می‌انگارند و حال آن‌که معشوق زیبا نیش می‌زند». (همان: ۳۴۷).

در ضبط یغمایی به جای «انگبین رویان» عبارت «انگبین روبان» به کار رفته:

انگبین روبان نترسند از مگس

نوش می‌گیرند و نشتر می‌زند

که در این صورت معنای بیت چنین خواهد بود: کسانی که در صدد جمع کردن عسل هستند، از نیش زنبور نمی‌ترسند؛ آنها عسل جمع می‌کنند و زنبورها نیش می‌زنند.

با توجه به ضبط فروغی معنی چنین خواهد بود که: محبوبان شیرین از مگس و مزاحمان خود ترسی به دل راه نمی‌دهند. عاشقانِ مزاحم از دیدار محبوب شیرین لذت می‌برند (گویی عسل به دست آورده‌اند) اما معشوقان نیز با تیر غمزه خود به آنها نیشتر می‌زنند.

* در همین غزل بیت ۸ آمده:

در به روی دوست بستن شرط نیست

ور ببندی سر به در بر می‌زند

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «در نسخه بدل به جای «به در» در حاشیه «به دل» آمده که بر متن ترجیح دارد» و بر اساس همین امر در معنای بیت آمده: «در به روی یار نگشادن درست نیست و خلاف پیمان عاشقی است و اگر در بربندی، یار از درِ دل درآید» (همان: ۳۴۷).

اما به نظر می‌رسد که مقصود شاعر چنین است که: بستنِ درِ خانه به روی یار، سزاوار نیست، اما اگر تو (معشوق) این کار را انجام دهی، عاشق با سر بر در می‌زند (کنایه از عجز و لابه)، تا تو در بر او بگشایی.

* در غزل ۲۳۸ ــ ب بیت ۶ آمده:

ماه است رویت یا مَلَک؟ قند است لعلت یا نمک؟

بنمای پیکر تا فلک، مهر از دوپیکر برکند

معنای بیت در توضیحات خطیب رهبر چنین است که: «… صورت زیبای خود را بنمای تا آسمان به دیدار جمال تو خورشید را از برج جوزا بلندترین پایه خود فرو افکند» (همان: ۳۵۲).

جوزا یا دو پیکر از صور دوازده‌گانۀ فلکی در جنوب منطقه‌ٌُ‌البروج است که به شکل دوپیکرِ ایستاده به نظر می‌رسد و سومین برج و برابر با ماه خرداد است. لغت جوزا در اصل به معنای گوسفند سیاه با میان سپید است و چنین گوسفندی در گله گوسفندان سیاه، کاملاً نمودار است؛ برج جوزا نیز نسبت به برج‌های دیگر، ستارگان روشن و در خور توجهی دارد (شمیسا، ۱۳۷۷: ۳۲۷).

نکهت حور است یا هوای صفاهان

جبهت جوزاست یا لقای صفاهان

(خاقانی، ۱۳۷۵: ۴۲۴)

 و در ادب فارسی جوزا مثل اعلای بلندی و شرف است.

واژه مهر نیز ایهام به خورشید و محبّت دارد. بنابراین معنای مصرع دوم چنین خواهد بود: زیبایی خودت را نشان بده تا آسمان خورشید را از صورت فلکی جوزا جدا کند و یا: زیبایی خودت را نشان بده تا آسمان دست از مهر و دلبستگی خود به دو پیکر یا جوزا بردارد.

* در غزل ۲۴۰ ــ ب بیت ۴ آمده:

غرقه در بحر عمیق تو چنان بی‌خبرم

که مبادا که چه دریام به ساحل نکند

در شرح غزل خطیب رهبر آمده که: «تصحیح این بیت ممکن نشد و معنی آن نامعلوم ماند». (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۳۵۴).

در ضبط یغمایی (سعدی، ۱۳۶۱: ۳۷۶) و یوسفی (سعدی، ۱۳۸۵: ۲۱۲) در مصرع نخست به جای «خبر»، «صبر» و در مصرع دوم به جای «چه» حرف «ز» آمده:

غرقه در بحر عمیق تو چنان بی‌صبرم

که مبادا که ز دریام به ساحل نکند

 که در این صورت معنای بیت چنین خواهد بود: در دریای عشق تو چنان غرق شده و از خود بی‌خبر و ناشکیبا هستم که با خود می‌گویم؛ مبادا یار مرا از این دریا به سوی ساحل هدایت نکند!

* در غزل ۲۵۴ ــ ب بیت ۹ آمده:

آه سعدی جگر گوشه‌نشینان خون کرد

خّرم آن روز که از خانه به صحرا آیند

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «ناله سوزناک سعدی گوشه‌گیران محبت را دل‌خون کرد، خوشا روزی که دلبران از خانه به عزم تماشا به صحرا بخرامند» (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۳۷۳).

با توجه به معنای کنایی برخی از عبارات همچون جگر خون کردن: کنایه از به غم و رنج مبتلا کردن و گوشه‌نشینان: کنایه از عارفانی که دست از تعلّقات مادّی کشیده‌اند؛ معنی بیت چنین است: آه سعدی بر جگر گوشه‌نشینان و خلوت‌نشینان اثر کرده، خوشا روزی که عزلت‌نشینان از خلوت خود به صحرا آیند و با مشاهدۀ زیبارویی تو، علت آه جگرسوز سعدی را بدانند.

* در غزل ۲۶۸ ــ ط بیت ۳ آمده:

گفتم: به نیرنگ و فسون‌ پنهان ‌کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

دکتر خطیب رهبر در توضیح بیت آورده که: «… ریش درون را پنهان نمی‌توان داشت؛ چه خون دلم از دیده بر آستانه روان است» (همان: ۳۹۵).

شاید مقصود شاعر از این بیت چنین باشد: گفتم که با حیله و افسون زخم درونی حاصل از عشق را از دیدهها پنهان کنم، اما این کار شدنی نیست؛ چرا که اشک خونین از چشمانم روان است.

* در غزل ۲۸۶ ــ ط بیت ۶ آمده:

دیگری ‌گر همه احسان کند، از من بُخْل است

وز تو مطبوع بود گر همه احراق آید

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «اگر دیگری به من کَرَم کند، بخل (زفتی) می‌شمارم و اگر از تو سوختن و شکنجه آید، دلپذیر باشد» (همان: ۴۲۲).

اما معنی بیت چنین به نظر می‌رسد: اگر فرد دیگری به من نیکی کند، من از او نیکی خود را دریغ می‌دارم (نسبت به او و خوبی‌هایش بی‌توجهم)، اما اگر تو همواره مرا بسوزانی (آزار و اذیت کنی) باز هم برایم شیرین و خواستنی است. (هر چه دوست کند، نیکوست).

* در غزل ۳۰۲ ــ ط بیت ۷ آمده:

سِحْر چشمان تو باطل نکند چشم‌آویز

مست چندان که بکوشند، نباشد مستور

خطیب رهبر در توضیح بیت آورده که: «نقاب، جادوی چشم تو را باطل نمی‌کند، همان‌گونه که هر چه سعی شود مست، پارسا و اهل صلاح و پرده‌نشین نشود». (همان: ۴۴۵).

 با توجه به آن‌که کارکرد نقاب در اصل باطل کردن سحر نیست و چشم‌آویز هم نقاب سیاه و مشبکی است که از موی اسب بافته شده است و زنان جلو چشم می‌آویزند و در این‌جا کنایه از تعویذ و باطل‌کننده سحر است؛ بنابراین معنی بیت چنین خواهد بود: هیچ تعویذی نمی‌تواند جادوی چشمان تو را بی‌اثر و باطل کند؛ همان‌گونه که فرد مست با هیچ کوششی متّقی و پرهیزگار نمی‌شود.

* در غزل ۳۰۶ ــ ب بیت ۹ آمده:

بوسه دهم بنده‌وار، بر قدمت، ور سرم

در سر این ‌می‌رود، بی‌سر و پایی مگیر

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «بر پای تو چاکرانه بوسه می‌زنم و اگر سرم در راه این آرزو از دست برود، دشوار نیست، یک تن بی‌دل خوار و بینوا را به حساب میاور» (همان: ۴۵۰).

حال اگر بی سر و پا بر خلاف معنای امروزی آن در معنای: «بسیار متحیّر» و «بسیار شیفته» به کار رفته باشد، چنان‌که در بیت زیر آمده:

ارباب شوق در طلبت بی‌دلند و هوش

اصحاب فهم در صفتت بی‌سرند و پا

بر این اساس معنای بیت چنین خواهد بود: بر قدم تو همانند بندهای بوسه میزنم، اگر در این راه سرم را از دست بدهم، باز هم مرا از شیفتگان خود مشمار (من از این هم شیفته‌ترم. جانبازی در راه تو کمترین نشان شیفتگی من است).

* درغزل ۳۳۰ ــ ط بیت ۶ آمده:

چند خواهی چو من بر این لبِ چاه

متعطش بر آب حیوانش؟

در شرح غزل خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «تا کی قصد داری مانند من در برِ چاه زنخدان وی سخت تشنه‌کام، در کنار چشمۀ نوش لبش درنگ کنی؟» (همان: ۴۸۳).

اما شاید در نگاهی سعدیانه‌تر معنی بیت چنین باشد: چند نفر چون منِ تشنه‌کام را میخواهی که بر لب آب حیاتبخش او به انتظار ایستاده باشند؟

* در غزل ۳۵۶ ــ ق بیت ۸ آمده:

در آبگینه‌اش آبی که گر قیاس کنی

ندانی آب کدام است و آبگینه کدام

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «در آینه جمال او روشنی و تابی بود که اگر درست بیندیشی، آب را از آبگینه باز نتوانی شناخت؛ به کنایه مقصود آن است که درنتوانی یافت که وی روح مجسم است یا جسم…» (همان: ۵۲۳).

با توجه به ابیات پیشین و پسین این بیت اگر «آب» استعاره از «شراب» باشد، در این صورت معنی بیت چنین خواهد بود: در جام بلورینش شرابی‌ست که از شدت شفافیت نمی‌توانی تشخیص دهی کدام شیشه بلورین است و کدام شراب ناب.

صاحب بن عّباد در این باره می‌گوید:

رقّ الزّجاج وَ رقَّت الخَمرُ

فَتشابَها وَ تشاکَلَ الاَمرُ

فکانّما حَمرٌ و لاقدح

فکاّنما قدحٌ و لاخمرُ

(محفوظ، ۱۳۷۷: ۲۱۱)

از صفای می و لطافت جام

در هم آمیخت رنگ جام و مدام

همه جام است، نیست گویی می

یا مدام است، نیست گویی جام

(عراقی، ۱۳۸۶: ۱۳۳ـ۱۳۲)

* در غزل ۳۵۹ ــ خ بیت ۴ آمده:

خاطر سعدیّ و بار عشق تو

راکبی تند است و مرکوبی جمام

دکتر خطیب رهبر «جمام» را «مست» معنی کرده و در معنای بیت آورده: «داستان دل سعدی و بار گران عشق تو قصه اسبی مست است که از کشیدن بار گران تندخویی سوار پروایی ندارد.» (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۱، ۵۲۷).

اما واژه «جمام» به معنای استراحت کرده و تازه‌ نفس است، بنابراین در این حالت معنی بیت چنین خواهد بود: حکایت سعدی و سنگینی بار عشق تو همانند حکایت سواری تندرو و اسبی تازه نفس است.

* در غزل ۳۶۲ ــ ط بیت ۱۰ آمده:

بر آتش غم سعدی کدام دل که نسوخت؟

گر این سخن برود در جهان نمانَد خام

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «… اگر این گفتار در گیتی نشر یابد، همه پخته و تجربه آموخته شوند» (همان: ج ۲، ۵۳۲).

منظور شاعر از خام نماندن، پختگی و تجربه آموختگی نیست، بی‌خبر نماندن از عالم عشق است یعنی؛ اگر این سخن در جهان گسترده شود، دیگر هیچ انسان بی‌خبر از عشقی باقی نخواهد ماند.

* در غزل ۳۶۵ ــ ط بیت ۲ آمده:

کجا روم؟ که بمیرم بر آستان امید

اگر به دامن وصلت نمی‌رسد دستم

در شرح غزل خطیب رهبر آمده: «اگر وصال تو میسّر نمی‌شود، به کجا روی آورم که بر درگاه سرای امید جان سپارم» (همان: ج ۲، ۵۳۶).

به نظر می‌رسد معنای بیت چنین باشد: من که از وصلت محرومم، به کجا بروم که در آن‌جا آستانۀ امیدی بیابم و بر آن آستانه جان دهم؟

* در غزل ۳۷۲ ــ خ بیت ۹ آمده:

روز دیوان جزا دست من و دامن تو

تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم

دکتر خطیب رهبر در توضیح معنای بیت آورده: «روز رستخیز که دادگاه پاداش یزدانی گشایش یابد، دست من بر دامن تو باد…» (همان: ج ۲، ۵۴۷).

اما به نظر می‌رسد که منظور از «دست من و دامن تو» چنین است که: در روز قیامت دامنت را میگیرم.

* در غزل ۳۹۵ ــ ط بیت ۱ آمده:

گر من ز محبتت بمیرم

 دامن به قیامتت بگیرم

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «اگر از عشق تو جان سپارم، در رستاخیز دست در دامن تو زنم تا بدانند که من کُشته معشوقم» (همان: ج ۲، ۵۸۲).

منظور از دامن به قیامت گرفتن، دادخواهی کردن است؛ یعنی در قیامت از تو دادخواهی می‌کنم.

در پاورقی ضبط فروغی، در مورد واژه «بگیرم» آمده است که: «به اتفاق نسخ قدیم و در نسخ چاپی «نگیرم» و ظاهراً صحیح‌تر است». اگر به جای واژه «بگیرم» واژه «نگیرم» به کار رود، در این صورت بیت از نظر معنایی کمال عشقِ عاشق را به تصویر می‌کشد؛ چرا که در مکتب سعدی، عاشق به دادخواهی برنمی‌خیزد و کمال وجودی‌اش در برابر معشوق و هر آنچه که با او می‌کند، رضایت و تسلیم است.

* در غزل ۴۰۰ ــ ط،ق بیت ۵ آمده:

با تو یاران همه در ناز و نعیم

من گنهکارم از آن می‌سوزم

در توضیح این بیت دکتر خطیب رهبر هیچ اشاره‌ای به «گنهکار» بودن عاشق و علت محرومیت او نکرده و آورده‌اند: «همه دوستان در صحبت تو غرقۀ ناز و نعمت باشند، من که عاشق توام، در آتش محرومی و جدایی می‌گدازم» (همان: ج ۲، ۵۸۹).

در حالی‌که در تفکر عاشقان وارسته، هستی بردن به پیشگاه معشوق، گناهی نابخشودنی است. شاعر در این بیت نیز به همین نکته اشاره می‌کند: من هستی دارم و به گناه هستی آلوده‌ام و هنوز نیست نشده‌ام که لایق عشق پاک و مجرّد تو باشم.

* در غزل ۴۰۳ ــ ط بیت ۷ آمده:

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن

وگر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «بیت با تخلص سعدی الحاقی است و معنی مستقیمی ندارد» (همان: ج ۲، ۵۹۴).

استاد واجد در مقاله «احتجاجات و سوالات و توضیحات» (یغما، سال یازدهم، شماره دوم، شماره مسلسل ۱۱۸) درباره این بیت آورده: «به سوی تو باشم، درست نیست و در اصل «نه سوی تو باشم» بوده، یعنی اگر این دعوی از روی حقیقت نباشد، من متوجه به تو که غایت سلوک و کعبه مقصود هستی، نباشم و این بالاترین جزایی است که بر شرط مترتب داشته، زیرا در مقامی که باید همه توجۀ سالک به مقصود نهایی باشد، اگر رو به سوی دیگری آورد، عین ضلالت و سقوط در هاویۀ شقاوت خواهد بود. تنها یک التفات بدیع از متکلم به خطاب در کلمۀ «سعدی» به کار رفته که اگر ذوق سلیم بتواند آن را بپذیرد، دیگر اشکالی باقی نخواهد ماند».

شاعر در این بیت بر آن است که: هزار راه دشوار رفتن با تو بسیار آسان و سهل است، اما سعدی! (آرایه التفات) اگر به تو روی کنم، یعنی خودپرستی پیشه کنم، راه را به اشتباه رفته‌ام.

و یا: هزار راه دشوار رفتن با تو بسیار آسان و سهل است، اما اگر در تحمل سختی‌ها مخالفت و اعتراضی بکنم، سعدیا هم‌چنان متوجه خودخواهی خود هستم و به فنای از خود و بقای دوست نرسیده‌ام و هنوز در بند خویشتنم.

* در غزل ۴۰۸ ــ ط بیت ۹ آمده:

آزرده‌ام از فراق چونانک

دل باز نمی‌دهد وصالم

استاد خطیب رهبر در توضیح بیت آورده: «چنان از دست جدایی رنجه‌ام که وصل هم دل رمیده مرا به من باز نمی‌گرداند» (همان: ج ۲، ۶۰۲).

در مصرع دوم شاعر بر آن است که: حتی وصال هم نمی‌تواند از من دلجویی کند و آزردگی خاطرم را از بین ببرد.

* در غزل ۴۱۸ ــ ب بیت ۱۷ آمده:

هرکس به زمان خویشتن بود

من سعدی آخرالزمانم

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «هر کس در عصر کوتاه خود شهرتی داشت و من سعدی نامبردار پایان روزگارم که نهایتی ندارد» (همان: ج ۲، ۶۱۸).

با توجه به معنای آخرالزمان؛ یعنی پایان روزگار؛ «مفهوم‌ آخرالزمان‌ در توصیف‌ اسامی‌ بعضی‌ از اشخاص‌ معاصر با سعدی‌ هم‌ به‌ کار رفته‌ و این‌ امر منحصر به‌ او نبوده‌ است‌. چنین‌ تعبیرهایی‌ از آن‌ رو بوده‌ است‌ که‌ بعضی‌ از مردم‌ آن‌ روزگار از اواخر قرن‌ ششم‌ تا پاره‌ای‌ از قرن‌ هفتم‌ را آخرالزمان‌، قیامت‌ و ختم‌ کار جهان‌ پنداشته‌اند. این‌ باور سابقه‌ای‌ پیش‌ از این‌ زمان‌ نیز داشته‌ است‌، چنآن‌که‌ زرتشتیان‌ بر این‌ باور بودند که‌ سه‌ گزند به ‌ایرانشهر خواهد رسید و یکی‌ از آن‌ سه‌ را تقریباً در همین‌ زمان که‌ قریب‌ حمله‌ مغول‌ بوده‌ است‌، دانسته‌اند» (خیراندیش، ۱۳۸۱: ۶۱). در این حالت معنی بیت چنین خواهد بود: شاعران دیگر فقط در زمان خود شناخته شده‌اند، اما من تا آخرالزمان شناخته خواهم ماند؛ و یا: شاعران دیگر در زمان خویش شناخته شده‌اند و من در آخرالزمان شناخته خواهم شد.

* در غزل ۴۲۴ ــ ط بیت ۷ آمده:

نه هاونم که بنالم به کوفتی از یار

چو دیگ بر سر آتش نشان! که بنشینم

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «هاون نباشم که از یار به آسیب و زخم ناله کنم، مرا مانند دیگ بر بار بنه تا بر سر آتش بمانم و جوش از سینه برآرم» (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۲، ۶۲۶).

شاید معنی دقیق‌تر بیت چنین باشد: من همانند هاون با ضربه خوردن از یار به ناله و فریاد درنمی‌آیم. مرا مانند دیگی بر سر آتش بگذار و ببین که آرام و بی‌جوش و خروش خواهم بود.

هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود

تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی

(سعدی، ۱۳۷۶: ۸۰۶).

هاونا گفتم از چه می‌نالی

وز چه فریاد می‌کنی هموار

گفت: خاموش چون شوم سعدی

کاین همه کوفت می‌خورم از یار

(همان: ۸۲۸).

 * در غزل ۴۲۷ ــ ط بیت۱ آمده:

من از این جا به ملامت نروم

که من این جا به امیدی گروم

در شرح غزل خطیب‌رهبر آمده: «… چه در آن‌جا من گروگان امید وصالم» (خطیب رهبر، ۱۳۷۷: ج ۲، ۶۳۰).

از واژه « گروم» می‌توان دو معنا را اراده نمود: گِرُوم: در گِرُو امیدی هستم/ گِرَوم: به امیدی دل‌ بسته‌ام.

* در غزل ۴۴۱ ــ ط بیت ۴ آمده:

نتوان رفت مگر در نظر یار عزیز

ور تحمل نکند زحمت ما تا نرویم

استاد خطیب رهبر حرف «تا» را در معنای «زنهار» گرفته و آورده‌اند: «… اگر یار بار صحبت ما را به دوش نکشد، زنهار بداند که ما به درگاه دیگری روی نمی‌آوریم» (همان: ۶۵۰).

اما «تا» حرف ربط در معنای «که» است. بنابراین معنای بیت چنین خواهد بود: به هیچ کجا مگر آن‌جا که محل نظر و تماشای یار است، نمی‌توانیم برویم و اگر  که حضور ما برایش مزاحمت باشد، به آن‌جا هم نمی‌رویم.

* در غزل ۴۴۴ ــ ط بیت ۱۳ آمده:

نطفۀ شبنم در ارحام زمین

شاهد گل گشت و طفل یاسمن

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «شبنم نطفه‌وار در زهدان‌های زمین به زیباروی گل و کودک یاس بدل گشت» (همان: ۶۵۴).

به نظر می‌رسد منظور شاعر این است که: قطرۀ شبنم مانند نطفه وارد زِهدان‌های زمین (عمق خاک) شد و تبدیل به گل زیبا و غنچۀ یاسمن شد.

* در غزل ۴۸۳ ــ خ بیت ۱۰ آمده:

وین ‌‌قبای‌ صنعت‌ سعدی ‌که ‌در وی ‌حشو نیست

حدّ زیبایی ندارد خاصه بر بالای تو

در توضیحات خطیب رهبر آمده: «و این قبای هنر سعدی که حشو و آگنه ندارد، به آن اندازه از نصاب حسن بهره‌اش نیست که به ویژه زیبندۀ قامت تو باشد» (همان: ۷۰۹).

حد زیبایی نداشتن به معنای بی‌بهره‌گی از حسن نیست؛ بلکه شاعر برآن است که: زیبایی سخن و هنر سعدی بی‌اندازه است

* در غزل ۵۷۲ ــ ط بیت ۴ آمده:

مویت از پس تا کمرگه‌ خوشه‌ای ‌بر خرمن است

زینهار آن خوشه پنهان کن که ‌خرمن می‌بری

استاد خطیب رهبر در توضیح «خرمن می‌بری» آورده: «حاصلِ خرمن به دست آوری، در این‌جا مقصود سود بردن است» و بر همین اساس در توضیح بیت آورده: «گیسوان از پشت تا کمرگاه چون خوشه‌ای‌ست بر بالای خرمن تو، همانا خوشه را نهان دار که سود بری و حاصل یابی» (همان: ۸۳۳).

اگر «خرمن می‌بری» در معنای غارت دل‌های بسیار باشد، معنای بیت چنین خواهد بود: گیسویت از پشت سر تا کمرگاهت همانند خوشه‌ای (از زیبایی تو) بر خرمن (مجموعه زیبایی تو) است. خوشۀ موهایت را پنهان کن که داری خرمنی از دل‌های عاشق را غارت می‌کنی و با خود به همراه می‌بری.

* در غزل ۵۷۸ ــ خ بیت ۶ آمده:

وگر هلاک مَنَت در خور است باکی نیست

قتیل عشق شهید است و قاتلش غازی

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون مصرع نخست آمده که: «و اگر نابودی تو را سزاوار است….» (همان: ۸۴۲).

به نظر می‌رسد که معنای درست این مصرع چنین باشد: اگر کشتن من در خور و شایستۀ توست، مرا از آن بیمی نیست

* در غزل ۵۹۶ ــ ط بیت ۸ آمده:

نگویمت که گُلی بر فراز سرو روان

که آفتاب جهان‌تاب بر سر عَلمی

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون مصرع دوم آمده که: «… بلکه مهر گیتی‌فروز بر فراز درفشی افراشته باشی» (همان: ۸۶۸).

در این بیت «عَلَم» اشاره به قامت افراخته و بلند محبوب دارد نه درفش. در این صورت معنای بیت چنین خواهد بود: نمی‌توانم تو را گل سرخی بخوانم که بر فراز سرو قرار گرفته؛ چرا که تو همانند خورشیدی بر سر علم (قامت بلندت) هستی.

* در غزل ۶۲۲ ــ ط بیت ۶ آمده:

گفتم: اگر لبت گزم، می خورم و شکر مزم

گفت: خوری اگر پزم، قصه دراز می‌کنی

در شرح غزل خطیب رهبر آمده که: «به یار گفتم اگر لب تو را به دندان بخایم، باده بنوشم و قند بچشم. یار پاسخ داد: اگر از من تمتع یابی و برخوردار شوی، داستان را به درازا می‌کشی و پرگویی می‌کنی». (همان: ۹۰۹).

شاید معنای دقیق‌تر این بیت چنین باشد: به محبوب خویش گفتم که: اگر لبت را ببوسم گویی شراب نوشیده‌ام و شکر خورده‌ام. گفت: اگر من چنین اجازه‌ای دهم و چنین خوانی بگسترانم، تو به کامت می‌رسی، پس پرگویی مکن.

* در غزل ۲۳ ــ ط بیت یک آمده:

شرف نفس به جود ‌است ‌و کرامت به سجود

هرکه این هر دو ندارد عدمش به که وجود

در توضیحات خطیب رهبر پیرامون بیت آمده که: «بزرگی قدر آدمی به دهش و بخشش است و ارجمندی و عزّت او به روی نهادن به فروتنی برای پرستش خدا بر خاک، هر کس این دو صفت را نداشته باشد، نیستی او بهتر از هستی است.» (همان: ۹۶۶).

اگر از بیت خوانش دیگری داشته باشیم شاید معنای سعدیانه‌تری را بتوانیم ارایه کنیم؛ یعنی:

شرف نفس به جود است و کرامت، نه سجود

در این صورت سعدی، شرف را مبتنی بر این اصل می‌داند؛ که شرافت انسان به ذکر و دعا نیست، بلکه به جود و کرامت است.

که البته صحت این مدعا را باید در نسخ خطی بازجست.

………………………

منابع:

۱.آشوری، داریوش (۱۳۸۷). زبانِ باز: پژوهشی درباره زبان و مدرنیت، تهران: نشر مرکز.

۲.حافظ، شمس‌الدین محمد (۱۳۶۹). دیوان خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، به اهتمام محمد قزوینی و قاسم غنی. تهران: زوار.

۳.حق‌شناس، علی محمد (۱۳۸۲). زبان و ادبیات فارسی در گذرگاه سنّت و مدرنیته، تهران: نشر آگه.

۴.خاقانی، بدیل بن علی (۱۳۷۵). دیوان خاقانی شروانی، ویراستۀ جلال‌الدین کزازی، تهران: مرکز، ۲ ج.

۵.ــــــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۶). ختم‌الغرایب (تحفه‌العراقین)، مقدمه، تصحیح و تعلیقات یوسف عالی عباس‌آباد، تهران: سخن.

۶.خیراندیش، عبدالرسول (۱۳۸۱). «سعدی آخرالزمان»، سعدی شناسی: دفتر پنجم، به کوشش کوروش کمالی‌سروستانی، شیراز: مرکز سعدی‌شناسی، ص ۶۷ ـ۶۰.

۷.سعدی، مصلح بن عبدالله (۱۳۶۱). غزلیات سعدی، به تصحیح حبیب یغمایی، تهران:‌ مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

۸.ـــــــــــــــــــــــــ  (۱۳۷۶). کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، تهران: امیرکبیر.

۹.ـــــــــــــــــــــــــ  (۱۳۷۷). دیوان غزلیات استاد سخن سعدی‌ شیرازی با معنی واژه‌ها و شرح ابیات و ذکر وزن…، به کوشش دکتر خلیل خطیب‌رهبر، تهران: مهتاب، ۲ ج.

۱۰.ـــــــــــــــــــــــ (۱۳۸۵). غزل‌های سعدی، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران: سخن.

۱۱.شمیسا، سیروس (۱۳۷۷). فرهنگ اشارات ادبیات فارسی (اساطیر، سنن، آداب، اعتقادات، علوم…)، تهران: فردوس، ۲ ج.

۱۲.عراقی، ابراهیم بن بزرگمهر (۱۳۸۶). مجموعه آثار فخرالدین عراقی: غزلیات، قصاید، قطعات…، به تصحیح و توضیح نسرین محتشم (خزاعی)، تهران: زوار.

۱۳.محفوظ، حسین‌علی (۱۳۷۷). متنبی و سعدی و ماخذ مضامین سعدی در ادبیات عربی، تهران: روزنه.

۱۴.نظامی، الیاس بن یوسف (۱۳۷۶). لیلی و مجنون، به تصحیح حسن وحید دستگردی و به کوشش سعید حمیدیان، تهران: قطره.

۱۵.واجد، محمدجعفر (۱۳۳۷). «احتجاجات و سوالات و توضیحات»، یغما، سال یازدهم، شماره دوم، شماره مسلسل ۱۱۸، ص ۹۶ـ۹۳.

۱۶.سعدالدین وراوینی (۱۳۶۶). مرزبان‌نامه، با معنی واژه‌ها و شرح بیت‌ها و جمله‌های دشوار و…، به کوشش خلیل خطیب‌رهبر، تهران: صفیعلیشاه.

نوشتارهای سعدی شناسی دفتر هجدهم

همهٔ دفترهای سعدی‌شناسی ←
  1. سنّت و شگرد نوآوری در آثار سعدی/کوروش کمالی سروستانی
  2. سعدی؛ متجدد معتدل/دکتر سیروس شمیسا
  3. سعدی؛ کهن‌گرای نوآور/ دکتر میرجلال‌الدین کزازی
  4. تصوف و سعدی و آرای سعدی در باب تصوف/ دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان
  5. بررسی تطبیقی تعالیم اخلاقی در گلستان سعدی و قصه‌های کنتربری/ طاهری و مرتضایی کمری