امداد رفیقان امداد

مقالات و اخبار ۱۱ آبان ۱۳۸۷ ۵۲ دقیقه مطالعه

                                                                    دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی

امداد رفیقان امداد

اشاره: دو هفته پیش، مجلسی در شیراز برای تکریم از مقام معلمی آقای حسن امداد، معلم تاریخ فارس به عمل آمد. دکتر باستانی پاریزی که در دانشکده ادبیات تهران همدرس و همکلاس امداد بودند نیز در این مجلس شرکت داشتند و سخنانی به زبان آوردند که خلاصه‌ای از آن را در این صفحه خواهیم آورد. آثار منتشرشده استاد امداد عبارتند از: بانگ رحیل یا درای درای، ‌؛۱۳۷۲ انجمن‌‌های ادبی شیراز از اواخر قرن دهم تا به امروز، ؛۱۳۷۲ سیمای شاعران فارس در هزار سال در دو جلد، مشتمل بر یک هزارو۳۰۰ صفحه، ؛۱۳۷۷ جدال مدعیان با سعدی، چاپ اول: ۱۳۷۷، چاپ دوم: ؛۱۳۷۹ تاریخ آموزش و پرورش در فارس «از عهد باستان تا دوره معاصر» در ۲۴۸ صفحه، اسفند ؛۱۳۸۴ فارس در عصر قاجار شامل ۹۴۵ صفحه توسط انتشارات نوید شیراز در دست چاپ است . پنج کتاب دیگر نیز در زمینه تاریخ و ادبیات آماده چاپ دارد.‌

عناوین و افتخارات: عضو هیأت منصفه مطبوعات، عضو انجمن حفاظت آثار ملی، عضو کمیته میراث ملی، عضو کنگره ملی نویسندگان و شعرا در تهران، عضو کنگره هفتصدمین سال درگذشت سعدی و ششصدمین سال درگذشت حافظ، عضو کنگره سیبویه، رئیس شورای فنی نشانهای لیاقت پیشاهنگی استان فارس.‌ حسن امداد در طول ۳۶ سال خدمت در آموزش و پرورش، ۱۴ تقدیرنامه وزارتی و ۱۷ تقدیرنامه از روسا و مدیران کل آموزش و پرورش دریافت داشته است و در سال ۱۳۴۱، در زمان وزارت شادروان دکتر عیسی صدیق اعلم، به دریافت نشان «فرهنگ» مفتخر شد و به پاس تلاشها و کوششها در شناخت و شناساندن شهر شیراز، به گرفتن نشان طلای بنیاد فارس شناسی نایل آمد.

امداد در روزگار بازنشستگی به پاس تالیفات و خدمات فرهنگی، به گرفتن ۱۰ لوح سپاس و یادبود از بنیاد فارس شناسی، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس و سازمان میراث فرهنگی و لوح سپاس و تمبر یادبود ویژه کنگره بزرگ فارس شناسی و جوایز مختلف نایل آمده است .‌

* *‌ *‌

امداد رفیقان امدادخدا بیامرزد پدر مرحوم «گراهام بل» را که وسیله‌ای اختراع کرد تا دوستی صاحب‌کمال مثل کمالی سروستانی از شیراز به تهران زنگ بزند و بگوید: امدادی‌‌ای رفیقان، وقت آمده خدا را. همکلاسهای حسن امداد، بیائید و همه همت کنید و در مراسم تجلیل از ۸۷ سالگی او در شیراز شرکت کنید.‌

اظهارمرحمت کمالی بی دلیل نیست، او لابد می‌‌دانسته است که مخلص پاریزی علاوه بر آنکه خواننده مقالات و کتابهای حسن امداد است، به کسانی که در فارس شناسی، دستی دارند، دست دوستی داده است که گفته‌اند: «الجار، ثم الدار: اول همسایه، بعد خانه.» این نکته هم هست که دوستی من و امداد، سابقه پنجاه‌ساله دارد و من و او در دانشکده ادبیات تهران، روی یک میز نشسته‌ایم و انفاس قرن نوزدهمی استادانی مثل مرحوم عباس اقبال و وحیدالملک شیبانی و رشید یاسمی و سعید نفیسی را درک کرده‌ایم، و به هرحال همکلاس و هم عهد بوده‌ایم، هرچند به قول مشهور:‌

ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون

او به مقصدها رسید و ما هنوز آواره‌ایم‌

علاوه بر همه اینها، من مولف «هشت الهفت» هم هستم که تاکنون چندین بار چاپ شده است؛ بنا براین با ۸۷ سالگی استاد میانه خوبی دارم! این شب نورانی، به خاطر نیم قرن و شاید هم بیشتر، خدمات فرهنگی و آموزشی یک معلم تاریخ – یعنی آقای حسن امداد – در شیراز فراهم آمده است و بزرگواری کرده‌اند و مرا نیز به این مجلس با شکوه فرا خوانده‌اند که به عنوان یک همدرس قدیم، چند کلمه‌ای عرضه دارم و به ایشان تبریک بگویم.‌

چند راه ممکن بود: یکی آنکه خاطرات پنجاه سال پیش دانشکده را ردیف کنم و از منبر پائین بیایم؛ اما چون این کار را دیگران خواهند کرد و سوابق کار و شرح حال استاد را دیگران که اهل‌البیت و شیرازی هستند خواهند گفت، پس من کوتاه می‌‌آیم که صحرائی نمی‌داند زبان اهل دریا را.‌ فکر کردم مناسب‌ترین راه این است که یکی دو موضوع را که مربوط به کار و شغل این استاد عزیز است، مورد بحث قرار دهم و آن، اولا اهمیت درس زبان فارسی در هویت ایرانی است و دیگری اعتنا به درس تاریخ که پایه‌گذار ملیت ماست، و استاد امداد، عمر خود را در همین دو درس گذرانده است . علاوه بر آن، مطلب هم از صورت خصوصی و مدح و ثنای بی‌جا خارج شده، مطلب قابل اعتنایی مطرح خواهد شد که البته با اصل موضوع که تجلیل استاد باشد هم بی تناسب نیست. ‌

سالها پیش، یعنی پیش از انقلاب، در «حماسه کویر»، مطلبی داشتم: یکی از مراکز رسمی ما برآوردی کرده بود از مخارجی که برای یک دانشجوی پزشکی یا فنی یا علوم داده می‌‌شود و نرخ آن را هم بر حسب دلار آورده بود. بعد توضیح داده بود که چنین دانشجویی حداکثر طی بیست سی سال، مخارج خود را بازدهی کند، درحالی‌که یک دانشجوی فلسفه یا تاریخ ویا ادبیات فارسی چنین بازدهی، با این سرعت ندارد. خدا رحمت کند مرحوم دکتر سادات ناصری را که عکس او را هم در میان همکلاسان آقای امداد مشاهده کردید، او بعد از آنکه این گزارش را شنیده بود، گفته بود: «وزارت علوم، بولدوزر گذاشته توی علم.» من وقتی این حرف را شنیدم، در همان وقت این شعر همولایتی فیلسوف شما و شارح شعر حافظ را به زبان آوردم که می‌‌فرماید:‌

مرا به تجربه معلوم شد پس از سی سال‌

که قدر مرد به علم است و قدر علم، به مال!‌

(حماسه کویر، چاپ چهارم، ص ۳۵۲)‌

این مقایسه در سالهای اخیر هم کم و بیش وجود داشته و اغلب به علوم محض توجه بیشتر کرده‌اند و به همین سبب در کنکور، درجات عالی از علوم مثبته است و سهم علوم انسانی که تاریخ و ادبیات و امثال آن باشد و من آن را «علوم چرک تاب» لقب داده‌ام، کم است. (نون جو) بدین دلیل که معمولا آنها که به این علوم می‌‌پردازند، اغلب یقه چرکین‌‌های کرباس پوش قانع هستند. آری سهم آنها چندان قابل اعتنا نیست. اما اگر واقعیت چنین باشد، آیا حقیقت هم همین است؟‌

اول به ادبیات اشاره کنم : این زبانی که رودکی در بخارا با آن نرد عشق باخته، و نظامی در گنجه بدان پنج ‌گنج ساخته، و فردوسی در طوس شاهنامه پرداخته، و سعدی و حافظ و صائب (خواجو را هم بگویم) در شیراز و اصفهان بدان طرح غزل‌‌انداخته‌اند، یک پدیده‌ای است که به قول کارگران ساختمانی، بلاتشبیه و بلانسبت شما، به قول کرمانی‌ها مثل ملاط سیمانی بنایان، طبایع گوناگون هزاران کرد و لر و بلوچ و گیلک و فارس و عرب را به هم جوش داده و ترکیبی از هویت ایرانی ساخته است که هزار سال و بل بیشتر، آنها را روز به روز به هم نزدیک‌تر ساخته است . حالا شما می‌‌گوئید معلمی چنین زبانی، کاربرد اقتصادی ندارد؟

رشته دیگر، تاریخ را بگویم: درست است که طب مرگ آدم را عقب می‌‌اندازد، علوم فنی زندگی را راحت‌تر می‌‌کند؛ چنان که من دیشب در تهران یادداشت برمی‌‌داشتم و امروز بر جناح باد، سلیمان وار به ملک سلیمان آمده‌ام و این یادداشت را در خدمت شما، پشت این میکروفن می‌‌خوانم. پس علوم مثبته هم کار خود را کرده و بار خود را به منزل رسانده‌اند.‌

امداد رفیقان امداد

اما آخر کار که چه؟ شما تلویزیون می‌‌سازید و خوب هم می‌‌سازید؛ اما شب که رسید، باید یک بنانی پیدا بشود و شعر رهی معیری را در آن بخواند؛ بگذریم از اینکه نصف برنامه‌های رادیو و تلویزیون ما را سعدی شما اشغال کرده و نصف آن را حافظ خوش‌خوان شما، و همان طور که یک نفر فرنگی گفته بود: متاسفانه بزرگترین شاعر فرانسه ویکتور هوگوست، من باید اینجا عرض کنم که بازهم متاسفانه، بزرگترین شاعر ما سعدی شیرازی است!‌

حافظ که دیگر جای خود دارد؛ در همه زمینه‌ها جای پای او هست، طردا للباب و برای رفع خستگی عرض می‌‌کنم آن مصراع که در صدر مقال خواندم؛ امدادی ‌‌ای رفیقان وقت آمده خدا را، در خصوص استمداد آقای کمالی برای همکاری در تجلیل دکتر امداد، استقبالی از غزل معروف حافظ است: دل می‌‌رود ز دستم، صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا. غزلی که دهها بار مورد استقبال این و آن قرار گرفته و بسیاری از شعرا برای بیان وصف الحال خود با دیگران، آن را مورد تقلید و تضمین قرار داده‌اند و بهترین خوانندگان ما به صد جور آهنگ، آن‌را خوانده‌اند و آن مصراع که من خواندم نیز از تضمین مرحوم شیخ محمد حسن سیرجانی، معروف به پیغمبر دزدان است، در شرح واقعه‌ای که من به تفصیل در کتاب او آورده‌ام با چند تا از نمونه‌های دیگر استقبال از این غزل. مطلع پیغمبر دزدان این است:‌

امدادی‌‌ای رفیقان، وقت آمده خدا را

دزدان برهنه کردند حاجی غلامرضا را

و با فرستادن این یادداشت پیغمبر دزدان، به سیاه پلاس‌های چار راهی‌‌ها، موجبی فراهم آمده که مقدار زیادی از اموال غارت شده حاج غلامرضا یزدی که از تجار معروف بود، به تجارت‌خانه او بازگردانده شود و من نمی دانم آن را از کرامات حافظ بدانم یا از معجزات پیغمبردزدان. و در همین تضمین غزل حافظ، این ادبیات هم هست :‌

همیان پول حاجی، می‌‌برد دزد و می‌‌گفت :‌

«گفتم تفقدی کن درویش بینوا را»‌

هی بر جناب حاجی، شش پر زدند و گفتند:‌

«نیکی به جای یاران، فرصت شمار یارا»‌

ملا کریم‌داد است سرخیل ما از او پرس‌

«تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا»‌

حاجی برو سلامت بر سارقین دعا کن‌

«کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را»‌

بی‌انصاف حافظ مجال نمی‌دهد که آدم به زبان خودش حتی شکایت دزدی اموال خودش را هم به زبان آورد!

اگر بگویم این تضمین را بیش از هفتاد سال پیش چند تا ایلیاتی کوهستان پاریز، از حفظ برای من خواندند و من آن را همان روزها یادداشت کردم، و هنوز نسخه اصلی پیغمبر دزدان را به دست نیاورده‌ام، شما باور کنید، و البته این را هم در دنباله آن بپذیرید که شعر حافظ و ما تبع آن است که نقل مجلس و نقل محفل یک ایلیاتی گوسفند دار بیابانگرد هست؛ همچنان که دستخوش بزرگ‌ترین خواننده پایتخت هم هست.‌

در این مجلس من کلمه بی‌انصاف را در حق حافظ شب زنده‌دار به کار بردم. دوستان می‌دانند که من آنقدرها بی‌ادب نیستم که در شهر حافظ و در چندقدمی قبر حافظ این اصطلاح ناباب را به زبان آورم. حقیقت آن است که پیش از من، این تعبیر را که البته خیلی هم بی‌ادبانه نیست،‌ بلکه از نوع «واو تحبیب» است در کلام کرمانیان، آری این اصطلاح را پیش از من، یک تن در تاجیکستان به کار برده است.‌

سی سال پیش که کنگره یونسکو در قزاقستان بود، مرحوم شهید دکتر محمد عاصم اوف که پایه‌گذار تاریخ تمدن‌های آسیای مرکزی در یونسکو بود،‌ داستانی به من گفت که می‌ارزد آن‌را در شهر حافظ نقل کنم. او گفت:‌ فلان استاد تاجیک – متاسفانه حافظه ۸۴سالگی من امشب کمک نمی‌کند که اسم آن استاد را به خاطر آورم؛ ولی می‌دانم مطلب کاملا حقیقی است و طرف از استادان نامدار تاجیک بوده است – وقتی از او پرسیده بودند: «چرا اینقدر در نقل خود از حافظ شاهد می‌آوری؟» گفته بود: «این بی‌انصاف حافظ، شش سال مرا در سرمای سی درجه زیر صفر سیبری تبعید کرد»! و در دنباله آن توضیح می‌داد که: «همین بی‌انصاف حافظ، باز کسی است که مرا در سرمای تبعید سی درجه زیر صفر، از مرگ نجات داده است»! و سپس داستان را این‌طور بیان می‌کرد:

– وقتی قرار شد در آسیای مرکزی دو جمهوری معتبر باشد یکی به اسم ازبکستان و یکی به اسم تاجیکستان، و در این تقسیم، شهر بخارا و سمرقند را ترکان سمرقندی به تعبیر حافظ، بردند و سر تاجیک‌ها، بی‌کلاه ماند، عده‌ای از تاجیک‌ها اعتراض می‌کردند، و بسا که شعر حافظ را هم شاهد می‌آوردند. ماموران امنیتی تصمیمات سخت گرفتند که کتابهای فارسی خصوصا آنها که جنبه مذهبی داشت، همه را از خانه‌ها جمع کنند تا زودتر از برنامه، هم خط سریلیک جانشین خط فارسی و عربی شود و هم منابع استفاده نویسندگان در دسترسشان نباشد، با یک اقدام برق‌آسا بسیاری از کتابها و قرآن‌ها جمع شد، و صاحبان آن تحت نظر قرار گرفتند.‌

استادی که از آن یاد کردم، همه کتابهای خود را داده بود، جز یک دیوان حافظ را که مورد علاقه‌اش بود، در جایی امن پنهان کرده بود. دشمنان و حسودان معمولا همه جا هستند و کم هم نیستند،‌ به ادارات امنیتی خبر دادند که فلانی هنوز کتاب خارجی – فارسی – می‌خواند. ریختند و گشتند و حافظ را پیدا کردند، و وقتی از او پرسیدند «که چیست؟» جواب داده بود: «این کتابی است مال حافظ شیرازی، و من همیشه با او راز و نیاز دارم.»گفته بودند: «معلوم می‌شود شما هنوز نمی‌دانید که نگهداری کتابهای ممنوعه چه جریمه‌ای دارد.» او در جواب آنها خوانده بود:

حافظا، در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

یک مامور که لابد ازبک بود، گفت:‌ «وقتی به سیبری رفتی، بنویس به شیراز که همین حافظ، بیاید و تو را از خلوت شبهای تار نجات دهد»! کتاب «حافظ و گزارشها رفت به اداره تامینات.»

مأمور دیگری که لابد روس بود گزارش داده بود که این آدم شب و روز با یک آدم شیرازی (خارجی) به اسم حافظ مربوط است و از او استفاده می‌کند! این مدرک ارتباط با خارجی، تا بتواند خلاف آن ثابت شود، شش سال تبعید سیبری را برای حافظ‌شناس تاجیک در پی داشت.در تنهایی سیبری و کار شبانه‌روزی سنگین زمینهای یخ‌زده و کشیدن لوله گاز و سایر کارها، این مرد ادب را چند بار به آستانه مرگ و قصد خودکشی کشاند؛ اما خود او گفته بود: «باز همین حافظ مرا از مرگ نجات داد.»و وقتی مطلب را از او پرسیدند، گفت:‌ شبها، من قبل از خواب ابیاتی از حافظ را زمزمه می‌کردم تا خوابم ببرد. شبی که قصد خودکشی داشتم، از میان پانصد غزل حافظ، تنها این غزل به خاطرم می‌آمد:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش‌

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید

من که به فال حافظ اعتقاد داشتم، بلافاصله شربت‌های خودکشی را توی بیابان ریختم و با خود گفتم دنیا را چه دیدی؟ فریادرسی می‌آید… و سپس دو سه بیت دیگر را تکرار کردم تا خوابم برد:

هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست‌

هرکس اینجا به طریق هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست‌

اینقدر هست که بانگ جرسی می‌آید

خبر بلبل این باغ مپرسید که من‌

ناله‌ای می‌شنوم کز قفسی می‌آید

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است‌

گو بران خوش که هنوزش نفسی می‌آید‌

یار دارد سر صید دل حافظ،‌ یاران‌

شاهبازی به شکار مگسی می‌آید»

گذشت و گذشت، تا یک روز، خروشچف برآمد و توی سازمان ملل کفش کهنه خود را از پای درآورد و روی میز کوبید تا شنوندگان ساکت شوند. و آنگاه بسیاری از کارهای استالین را زیر سئوال برد، از جمله تبعید آنها که محکومیت زبانی و ملیتی و مذهبی داشتند و یکی از آزادشدگان هم، همان استاد تاجیک بود که من امشب متاسفانه اسم او را فراموش کرده‌ام. او بود که عنوان بی‌انصاف، همین حافظ بود که مرا از خودکشی منع کرد و دلم را پر از امید به آینده کرد… را به کار برد.

پس معجزه حافظ شما تنها به بازگرداندن اموال حاجی غلامرضای یزدی نیست، او در ماوراءالنهر در مدفن تیمور و سمرقند و بخارا هم اعجاز خود را در برابر استالین نشان می‌دهد. کرامت نه از حافظ است و معجزه نه از پیغمبردزدان . این معجزه زبان فارسی است که جوان عرب بلم ران کارون را به شعر توللی شیرازی مترنم می‌سازد که شعر بابا طاهر لر همدانی را در ساحل کارون به زمزمه وادارد:‌

تو که نوشم نئی نیشم چرائی؟ تو که خویشم نئی، پیشم چرائی؟‌

و در جواب از آن سوی افق با صدایی نرم می‌‌شنود:‌

چه خوش بی مهربانی از دو سر بی‌

که یک سر مهربانی دردسر بی‌

شمال آفریقا و مصر وقتی عرب شد که زبان مرغی را از دست داد و رومیه` ‌الشرق وقتی ترک زبان گردید که از زبان هرودوت پیوند برید، و حتی در قرن اتم، ابخاز روزی کوس جدایی از گرجستان خواهد زد که مردمانش هزاران پاسپورت به زبان روسی داشته باشند. زبان فارسی، واسطه وحدت ترک و لر و عرب و بلوچ و گیلک و فارس است .‌

کمپیوتر را هم توی سر ما نزنید و ما را از اینترنت هم نترسانید. این معجزه قرن هم به زودی با زبان فارسی آشتی خواهد کرد اگر زبان شناسان نامدار؛ مثل دکتر حق شناس فارسی فسائی، دکتر باطنی، دکتر قریب و امثال آن همت کنند و زبان فارسی را با رمز و راز کمپیوتر آشنا کنند، همان کاری که چینی‌‌ها و ژاپنی‌‌ها در مقابله با زبان انگلیسی می‌‌کنند و می‌‌خواهند آن را از سلطه زبان انگلیسی که زبان تسلط امروز کمپیوتر است، درآورند.‌

اتفاقاً کمپیوترها که پیدا شده‌اند، شاید بشود به وسیله آن، در ادبیات فارسی راههای تازه‌ای برای جهانی کردن ادب و شعر فارسی پیدا کرد؛ کاری که این روزها در حق مولانا شروع کرده‌اند و نوبت سعدی و نظامی و بالاخره حافظ – البته در آخر همه آنها – خواهد رسید؛ بدین جهت که زبان حافظ هنوز ترجمه شدنی نیست: این کافر بد کیش، مسلمان شدنی نیست! یک مثل کوتاه بزنم و بگذرم: یک شعر در ادب فارسی هست که به ظاهر، ترجمه آن به هر زبان دیگری خیلی ساده به نظر می‌‌رسد:‌

تا سایه مبارکت افتاد برسرم‌

دولت غلام من شد و اقبال چاکرم‌

بیت کاملا ساده‌ای است، کلمه به کلمه آن در زبانهای اروپایی مثلا فرانسه و انگلیسی و آلمانی و امثال آن وجود دارد و می‌‌شود به تمام معنی آن را ترجمه کرد و خواننده هم ظاهرا معنی آن را می‌‌فهمد؛ اما در این شعر، سیاهی یک سایه نامرئی – مثل قهرمان فیلم معروف «مرد نامرئی» که هزار کار می‌‌کرد ولی خودش پیدا نبود – وجود دارد که در حکم «وجود حاضر غایب» است و هیچ ترجمه‌ای آن سایه را منعکس نمی‌کند این سایه کدام است ؟ ‌

واقعیت این است که در این بیت شاهکاری نهفته است که هرگز در زبان فرانسه یا انگلیسی و شاید هم هیچ زبانی خود را نشان نخواهد داد. چهار کلمه از این هفت هشت کلمه شعر: مبارک است و، دولت است و، اقبال اوست و، بالاخره کلمه غلام. چگونه می‌شود روح بیت را منتقل کرد به یک زبان خارجی که این سه کلمه را تفهیم کند؟ آخر، هم مبارک اسم بنده است و هم اقبال نام غلام است و هم دولت روی غلام و کنیز گذاشته می‌شود، و وقتی این معانی را در این بیت تعقیب کنیم، کل نظام برده‌داری و سیاست سوداگران آبنوس در تاریخ ایران، مثل سایه که در اول شعر آمده، دور و بر همین یک بیت می‌گردد. بعضی‌ها می‌گویند: کمپیوترها که معمولا به زبان انگلیسی کار می‌کنند، کم‌کم زبان و شعر فارسی را به حاشیه خواهند راند. اتفاقا نظر من عکس آن است؛ به عقیده من، تنها یک کمپیوتر می‌تواند در سایت‌های چند وجهی خود، طیفهای گونه‌گون معانی و تفسیر ابیات حافظ و سعدی و دیگران، – مثل همین بیت – را حتی به رنگ‌های مختلف، به بیننده تلقین کند. به عبارت دیگر، شاید کمپیوتر موثرترین وسیله‌ای باشد که در ترجمه شعرهای پرایهام و پرابهام فارسی، به یک صورتی مفهوم‌های گونه‌گون را القاء کند؛ به شرط اینکه ما فارسی زبانان عاقل باشیم و هرچه زودتر، زبان فارسی را با کمپیوتر آشتی دهیم و دروازه‌های بلند آن را بر زبان فارسی بگشاییم. و این کار را زبان‌شناسان و متخصصان ادب و شعر، و زبان‌دانان ما می‌توانند انجام دهند که باید گفت: جای آنها هنوز به صورت انبوه، خالی است! ولی به هرحال، زمین از حجت خالی نخواهد ماند. پس ما را و علوم چرک‌تاب را از کمپیوتر قرن نترسانید.

اما تاریخ: گمان کنم یک وقتی در «نون جو» نوشته باشم که وقتی حادثه‌ای پیش آید و مردمی ناچار به مهاجرت شوند، مثل کشتی‌بان که در طوفان معمولا آخرین کسی است که از کشتی فرار می‌کند و به قایق پناه می‌برد، در جوامع نیز معلم تاریخ، آخرین کسی است که بار سفر می‌بندد و مهاجرت می‌کند. دلیل آن را هم این می‌دانم که این تاریخ علیه ما علیه، ریشه آدمیزاد را در خاک محکم می‌کند؛ خصوصا اگر مملکت کم‌آب، و خشک‌سالی باشد. این ریشه است که هرچه بیشتر در خاک فرو می‌رود تا خود را به آب برساند و نخل کهنسال شاهد ماست:

ریشه نخل کهنسال از جوان افزون‌تر است‌

بیشتر دلبستگی باشد به دنیا پیر را

حالا آن را در همین مجلس، و در نور همین چراغها برایتان نشان می‌دهم و آن، دکتر حسن امداد، معلم تاریخ دبیرستانها و دانشگاه شیراز است که با وجود آنکه بازنشسته است و بیمار است و می‌داند که این‌گونه بیماری‌های پیری را در دیار غرب با امکاناتی که دارند، زودتر و بهتر معالجه می‌کنند، و با اینکه در آنجا، در خانه فرزند خویش است که حداقل، یک «پیتزای دلیوری تنوری» راحت‌تر برایش می‌آورند، با همه اینها از کرانه‌های میسی‌سی‌پی که خودش یک دریاست، چشم می‌پوشد و تنها به ساحل و کناره خشک رود شیراز که یک قطره آب هم برای نوشیدن یک کبوتر تشنه ندارد، آری! به این خشک رود اکتفا می‌کند و می‌آید اینجا همچنان که هفتصد سال پیش همشهری دیگرش سعدی شیرازی، کنار دجله و تیسفون را رها کرد و به خشک‌رود شیراز قانع شد. هرچند خودش می‌دانست:

اگر باران به کوهستان نبارد

به سالی دجله گردد خشک رودی‌

در کتاب «نون جو» که به چاپ ششم هم رسیده، من فصل مفصلی دارم راجع به مهاجرتها، در طول تاریخ. در ضمن آن نوشته ام: …«در مورد فرار مغزها یک نکته هست و آن این است که به طور کلی از قدیم تا امروز، در علوم محض و تکنیک و «علوم مثبته»، اگر کسی به حد قبول عام برسد، در تمام دنیا می‌تواند جای پایی داشته باشد؛ اما یک معلم تاریخ ایران هرچه تخصص او بیشتر شود، تنها در این آب و خاک است که می‌تواند عالی‌ترین مقام این رشته را به دست آورد. و گرنه، در فرانسه یا روسیه یا آمریکا، بحث تاریخ اجتماعی ساسانی یا اقتصاد عصر اشکانی همیشه درس درجه دوم است و «شهروا»ست و قویترین متخصص این بحث، اگر در مملکت خودش گوهرفروش باشد، در آن دیار «پیله‌ور» است و غریب هفتاد پشت غریب. مقصود این است که هر کس بتواند به جایی مهاجرت کند، معلم تاریخ نمی‌تواند؛ مگر اینکه تاکسیرانی در کشور دیگری را بلد باشد؛ زیرا علم او پیوسته وابسته به آب و خاک این دیار است و این پیوستگی علاقه‌ای هم ایجاد می‌کند که کندن از آن سخت مشکل است. همچنان که ادیب انگلیسی اگر «فیتزجرالد» هم باشد، در شهر خیام به حد یغمای خشت مال نیشابوری هم جای پا نخواهد یافت، و شاعر فارسی اگر حسان‌العجم قاآنی فرانسه‌دان هم باشد، در سرزمین ویکتور هوگو جزو صف‌النعال است.»

من در آن کتاب اضافه کرده ام: …«در روزگار وانفسائی که به برکت اقتصاد نفت و بر اثر پیروزی «فرهنگ کولری» بر «فرهنگ بادگیری»، بقال و سلاخ و زمین‌فروش و مهندس و دکتر و… همه درگیر و دار مهاجرت و خرید و فروش خانه در اینجا و آنجا هستند، ما معلمان تاریخ، هم چنان که به قول فرنگی‌ها «در دریا آخرین نفر کاپیتان است؛» یعنی در دریای طوفانی و هنگام نشست کشتی، پس از آنکه همه جلیقه نجات به گردن افکندند و در آب افتادند، آن وقت آخرین تن، کاپیتان کشتی است که خود را به دریا خواهد افکند، در این روزگار وانفسا هم اگر بنای مهاجرت باشد، آخرین تن، معلم تاریخ و محصل فرهنگ و معارف ایران، یعنی امثال زریاب و زرین‌کوب هستند.» (نون جو، چاپ ششم، ص ۵۱۰).

این حرف را من همراه تعهدنامه‌ای که بعد از انقلاب، وزارت علوم برای خروج از کشور، جهت شرکت در یک کنگره از همه شرکت‌کنندگان؛ ازجمله من خواسته بود، نوشتم. آنها پانصد هزار تومان تضمین می‌خواستند، این امر برای مخلص چند فایده داشت: اول آنکه ارزش وجودی خود را فهمیدم که خیلی از «یک توبره کاه» شیخ عطار پرقیمت‌ترم. در ثانی آنکه وراث هم آن قدرها ما را دست کم نگرفته است، هرچند به قول مرحوم یغمایی:

جز وجود من که گردد قیمتش هر روز کم‌

قیمت هر چیز، در هر روز بالا می‌رود!‌

اما درباره سرمایه‌گذاری علوم انسانی یا علوم چرکتاب هم توضیحی بدهم: این سالنی که ما امشب در آن صحبت می‌کنیم، متعلق به یک بیمارستان مهم شیراز است که به اسم ‌‌M.R.I خوانده می‌شود و مدیر آن یکی از شاگردان امداد بوده که از اطبای نامی این مملکت است. البته «ام‌آر‌آی» عمر متوسط آدم را از چهل سال پیش به حدود هفتاد هشتاد سال امروز رسانده؛ ولی خودمانیم، اگر این عمر طولانی‌تر هم بشود و به کمک وسائل طبی به عمر نوح نزدیک شود، اگر صاحب آن نتواند شعر سعدی را بخواند یا از حافظ شما فال بگیرد یا بینوایان ویکتورهوگو را درک کند و با کوزت و ماریوس دمخور نباشد، آقای دکتر خدادوست، شما که جراحی بزرگی هستید و در این مجلس هم حضور یافته‌اید، به من بگویید چنین عمر طولانی به چه درد می‌خورد؟

پس علوم چرکتاب، کاربرد خود را به طریق دیگر، یعنی از راه غیر اقتصادی ثابت کرده‌اند. نمونه کاربری و بازده اقتصادی معلمی که بزرگترین و طولانی‌ترین سرمایه‌گذاری عالم است – البته با بهره‌ کم – همین مجلس امشب ماست. در این ساختمان معظم، در سالن طبقه یازدهم بیمارستان مهم فارس که لابد بعد از بیمارستان نمازی مهمترین بیمارستان شهر است.

چه کسی این کار را انجام داده و چه انگیزه‌ای باعث شده که یک گروه از اطبا به این کار مهم دست بزنند؟ این اطبایی که امروز بیمار‌هایی از شیخ نشین‌های جنوب خلیج فارس نیز در لیست انتظار دارند، چرا در شیراز مانده‌اند؟ آن حرف که گفتم که تاریخ و خواندن تاریخ، ریشه‌ آدم را در سرزمین خود بیشتر و بیشتر فرو می‌برد و محکم می‌کند، همین جاست و دلیل آن این که مدیر این بخش از این بیمارستان، در سر کلاس تاریخ همین حسن امداد نشسته است.

بسیاری از اعضای موسسه عالی حافظ که نام دانشگاه به خود گرفته، و اصحاب روز یکشنبه که جلسه ادبی شیراز را تشکیل می‌دادند و موسسه دانشنامه فارس و سایر موسساتی که در تشکیل این مجلس شرکت داشته‌اند، بیشتر اعضای آنها شاگردان این پیر معلم قدیمی شیراز بوده‌اند. پس حسن امداد، معلم تاریخ و ادبیات، کار بیهوده نکرده است. او در همین دو رشته درس داده و شاگرد تربیت کرده که بسیاری از آنها امشب در همین مجلس حضور دارند.

از توفیقات من و امداد یکی هم این بوده که در سال‌هایی در پایتخت همکلاس بودیم و روی یک میز می‌نشستیم که از سالهای تاریخ ساز بعد از شهریور بیست این مملکت بوده است. ابتدا عرض کنم که چهار پنج سال، ما و آقای امداد در دو بخش از دانشگاه تهران همقدم بودیم، اول در کلاسهای تاریخ و دروس عمومی مثل روان‌شناسی که دکتر سیاسی می‌گفت و اصول تربیت که مرحوم دکتر محمدباقر هوشیار شیرازی – و در واقع بواناتی – درس می‌داد و در هر جلسه سیصد چهارصد نفر، یعنی همه دانشجویان دانشسرای عالی، از رشته مختلف ادبی و علمی شرکت می‌کردند و حضور و غیاب سخت داشت.

و روزی که مرد، دکتر حمیدی شیرازی شعری در مرثیه او گفت که یک بیت آن این است:

جای تو گل نهند و جای تو نیست

گل به جای تو جز هجای تو نیست ‌

در آن کلاسها استادان بزرگواری بودند؛ مثل مرحوم وحیدالملک شیبانی که در امپراتوری پروس درس خوانده بود. مرحوم ماژور مسعودخان کیهان که وزیر جنگ کابینه کودتای ۱۲۹۹ ش/ ۱۹۲۱م. سید ضیاء بود. مرحوم عباس اقبال آشتیانی شاگرد ماسین یون و صاحب مجله یادگار، مرحوم نصرالله فلسفی صاحب کتابهای زندگانی شاه عباس بزرگ، مرحوم رشید یاسمی مترجم کتاب کریستن سن در امپراتوری ساسانی، مرحوم دکتر احمد مستوفی استاد جغرافیای اروپا، مرحوم دکتر احمد سعادت از احفاد شیخ محمد حسین سعادت و صاحب مدرسه سعادت بوشهر استاد هواشناسی، مرحوم دکتر مجیرالدین شیبانی، مرحوم فاضل تونی استاد عربی، مرحوم حبیب‌الله صحیحی استاد زبان فرانسه، و از میان آن همه استاد، تنها استاد دکتر محمدحسن گنجی حیات دارد که عمرش را خداوند با عمر نوح پیوند دهادکه نوح نیز مثل او استاد هواشناسی و نقشه خوانی بود.

در این میان مرحوم رشید یاسمی، یک جلسه ادبی، عصرهای چهارشنبه داشت که آنان که اهل ذوق و شعر و ادب بودند، در آن شرکت می‌کردند و طبعا باید گفت بیشتر مشتریان این جلسه، فارسی‌ها و شیرازی‌ها بودند و مخلص پاریزی کرمانی نیز در آن بر خورده بود! تا آنجا که به‌خاطر می‌آورم، مرحوم علی اکبر قائد شرقی شیرازی که بعدها به نام زند تغییر فامیلی داد و عضو وزارت خارجه و داماد مرحوم محسن رئیس شد، جلسه ادبی را اداره می‌کرد و طبعا این جناب حسن امداد نیز عضو اصلی آن بود؛ همچنان که مرحوم محمدجواد بهروزی – برادر علینقی بهروزی – صاحب کتابهای متعدد در باب فارس و شیراز و کازرون نیز عضو دائمی آن مجلس بودند. دکتر محمدامین ریاحی، ترک پارسی گوی آذربایجانی نیز این جلسات ادبی را رونق می‌داد و با دعوت از بعضی رجال و بزرگان، مجلس را با شکوه‌تر می‌کرد.

یک نوع جلسات اجتماعی دیگر هم در امیرآباد داشتیم و شب‌های جمعه که معمولا صبح آن، دغدغه شنبه را نداشتیم، تشکیل می‌شد، هرچند گفته‌اند: فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال را! در این جلسه امیرآباد گروه شیرازی مقیم کوی دانشگاه بیشتر بودند و تا آنجا که به خاطر می‌آورم، آقای هاشم جاوید – حافظ‌شناس نامدار – که بسیاری از معضلات کلام لسان الغیب را آشکار کرده است نیز گاهی حضور می‌یافت، چنانکه آقای مزارعی شیرازی، مرحوم دکتر سمسار شیرازی و سردبیران کیهان نیز در آن شرکت می‌کردند. مخلص پاریزی که معمولا روزها یک کاسه ماست – میکی ماست مرحوم فخرالدوله را – از مسیب بقال کوی به قرض‌الپس ‌نده – به قول خودمان – به حجره می‌بردم و به شعر گفتن می‌پرداختم، نیز عضو شعر خوان مجتمع امیرآباد بودم و به خاطر دارم روزی که یک کارگر بیچاره برای کندن بوته و فروش آن برای چهارشنبه سوری، بر اثر برخورد با مین در پشت سیم‌های خاردار امیرآباد مجروح شد. شیرزاد، راننده ارمنی اتوبوس امیرآبادکمک کرد و بچه‌های کوی با زحمت بسیار، او را به بیمارستان رساندند.

بسیاری از دانشجویان مقیم بهداری کوی که بعدها دکترهای نامداری شدند؛ مثل مرحوم دکتر محمد جواد نوربخش کرمانی که همین روزها در اکسفورد خرقه تهی کرد، کوشش بسیار برای نجات او کردند؛ اما نتیجه نداد و کارگر درگذشت. من در آخرین مجلس ادبی آن سال که در اسفند ماه تشکیل شد، در سالن غذا خوری، بعد از شام، قطعه‌ای که در این باب سروده بودم، خواندم:

خارکنی در دم تحویل سال

وعده همی داد به اهل و عیال

باید امروز کمی پا فشرد

وین شب عیدی پلوی نغز خورد…‌

تا آنجا که مین منفجر شد و خارکن در دم آخر با خود بگفت:

ما پی شادی شما سوختیم

گرچه به جز خار نیندوختیم

لیک یکی نیست بگوید به من

خار چه سان می‌شود اژدرفکن؟

خار بیابان و چنین سرکشی؟!‌

ریشه سرسبز و چنین آتشی؟!‌

شاخه گل را چه کسی باد داد؟

در دل این خار که آتش نهاد؟

این همه آثار زجنگ است، جنگ

جنگ که برخلق کند کار تنگ

جنگ جهانی شد و ارثی نهاد

عیدی‌اش این است که عیدش مباد

صلح‌گر این است، بگو جنگ چیست؟

قاتل من در بن این سنگ کیست؟

عصر حجر سبزه و گل داشتیم

قرن اتم، مین به زمین کاشتیم‌

(تمام شعر در بازیگران کاخ سبز چاپ شده، ص۴۷۶)

انفجار مین هم به خاطر این بود که در آن چند سالی که امیرآباد، پادگان نیروهای آمریکایی مقیم ایران بود، اطراف امیرآباد را سیم خاردار کشیده بودند و تا پنجاه متر فاصله اطراف آن مین‌گذاری بود و معمولا کسی در آن حدود تردد نمی‌کرد؛ ولی آن کارگر بینوا که کله مرده و کلمه ‌‌danger انگلیسی را نمی‌شناخت، قربانی این حادثه شد.

این چند سالی که مخلص با امداد در تهران همراز و دمساز بود، وقایع بزرگ تاریخ ایران رخ داد که من به سه چهار تای آن اکتفا می‌کنم: آذر ۱۳۲۵ش/ دسامبر ۱۹۴۴م. بعد از آن که قوام‌السلطنه شاهکاری کرد و تکلیف قوای شوروی در آذربایجان را روشن ساخت، ارتش ایران به طرف آذربایجان راه افتاد و من یک روز صبح که از حجره مدرسه شیخ عبدالحسین به طرف دبیرستان، رشدیه در شمس‌العماره می‌رفتم، به خاطر راه بندان ماشین‌های سربازان در خیابان بوذر جمهری، با تاخیر به مدرسه رسیدم.


در بهمن ۱۳۲۶ ش/ فوریه ۱۹۴۸م. محمدمسعود را در برزن کشتند – و من هم گفتم:

بعد از این تا باد فروردین ره گلشن بگیرد

تربت مسعود را در لاله و سوسن بگیرد

در بهمن ۱۳۲۷ش/ فوریه ۱۹۴۹م. در محوطه دانشگاه به طرف شاه تیراندازی شد که نتیجه آن غیرقانونی شدن حزب توده و تشکیل مجلس موسسان و اختیارات شاه در انحلال مجلس و احیای مجلس سنا پیش آمد و باز من گفته بودم:

باستانی پی تاریخ به دانشگه گفت:‌

هدف تیر در اینجا لب آزادی شد

در آبان ماه ۱۳۲۸ش/ نوامبر ۱۹۴۹م. ترور هژیر در مسجد سپهسالار صورت گرفت و در ۹ اسفند ماه ۱۳۲۹/ مارس ۱۹۵۱م. رزم‌آرا، نخست وزیر، در برابر مسجد شاه به خاک غلتید، و در اردیبهشت ۱۳۳۰ش/ آوریل ۱۹۵۱م. دکتر مصدق نخست‌وزیر شد با ۲۹ رای از ۴۳ نفر حاضر در مجلس، و بدین طریق ملی شدن نفت اعلام شد.

در آن سال من فارغ التحصل شدم و به کرمان رفتم و آقای امداد هم به شیراز بازگشته بود(سال پیش) و به بقیه قضایا کاری ندارم؛ در حالی که من در شهریور بیست، عبور رضا شاه را از سیرجان به چشم دیدم که به بندرعباس می‌رفت برای سفر بی‌بازگشت به جزیره موریس. روز بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ ش/ ۱۹ اوت ۱۹۵۳م. هم در تهران و در خیابان لاله زار ناظر توپها و تانکها بودم. و در ۲۶دی ماه ۱۳۵۷ش/ ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹م. شاه را دیدم که بر هواپیمای بی‌بازگشت سوار می‌شد، و اینک در سایه انقلاب اسلامی، در شیراز، در جشن تجلیل از مقام معلمی حسن امداد، نه به پا، بل به سر، از آسمان به زمین شیراز آمده‌ام و هوای شیراز را در آب و هوای جمهوری اسلامی استنشاق می‌کنم. راست گفته‌اند: به گیتی بیش مانی، بیش بینی!

هرکدام از این حوادثی را که طی چهل پنجاه سال، من و امداد به چشم دیده‌ایم، اگر بیهقی حارث آبادی می‌خواست ببیند، برای هرکدام می‌بایست هزار سال انتظار بکشد! من به چشم خود در دانشگاه دیدم که مرحوم کریم پورشیرازی (آل‌ابراهیم می‌گوید او صابناتی بود) باری، من دیدم که او یک قفل بزرگ در دست داشت و در دانشکده ادبیات، کنار اتاق شورا، بچه‌ها را جمع کرده بود و سخنرانی می‌کرد و شعر می‌خواند و خیلی پرشور هم می‌خواند که «شورش» تخلص او بود. من متحیر بودم که اولا این قفل بزرگ را که بیش از نیم متر طول داشت، از کجا پیدا کرده و خریده و در این سخنرانی برایش چه کاربردی دارد. دوران تکاپوی مصدق بود و دوران سخنرانیها و تظاهرات. حرفش که تمام شد، خطاب به جمعیت گفت: راه بیفتید برویم، در بزرگ بانک شاهی (بانک انگلیس) را با این قفل ببندیم، و همه راه افتادند و رفتند. البته من که تنبل بودم، نرفتم و لابد بقیه هم در بین راه در برابر ضربات باتوم، یک‌یک پراکنده شده بودند؛ ولی به هرحال تظاهرات به میدان بهارستان که رسید، مرحوم سردار فاخر حکمت باز هم شیرازی، پادرمیانی کرد و بچه‌ها را بازگرداند، قفل از دست کریم‌پور ساقط شد و این واقعه در بهمن ماه ۱۳۲۷ ش/ فوریه ۱۹۴۹م چند روز قبل از تیرخوردن شاه اتفاق افتاد و البته امتیاز بانک شاهی نیز بعدها، در زمان مصدق لغو شد و بانک بازرگانی آن را خرید، و اکنون یکی از بناهای تاریخی تهران، در میدان توپخانه است. مبارزات دانشجویی در آن روزها در حد اعلای خود بود و آقای دکتر ابوالحسن ضیاء ظریفی که آن روزها دانشجو بود، بخش مهمی از مبارزات دانشجویی را در کتابی تحت عنوان «سازمان دانشجویان ایران» آورده است.

گفتم دیگران در باب امداد هرچه باید بگویند، گفته‌اند و گفتگوی من از خاطرات گذشته هم، چنگی به دل شنوندگان نخواهد زد. علاوه برآن، برای اینکه سخنی که پیش کشیده‌ام «پُر تو خالی» نباشد، دست به یک تروک روستائی می‌زنم و مثل آنها که در بالای چشمه «شش پیر»، یک جو، سوا می‌کنند و آن وقت سانتیمتر به سانتیمتر آن را در دامنه تپه، کنار رودخانه تراز می‌کنند و ذره ذره بر کوه سوار می‌کنند و یک وقت می‌بینید جوی آب آنها به بالای کوه رسیده است، مخلص نیز در اینجا، به قول معروف «شق نهر» می‌کنم و سخن را از امداد به دیگری می‌کشانم، و مطمئنم که خود امداد نیز از این تغییر مقام و آهنگ – به قول موسیقی‌دانها – نه تنها دلخور نیست، بلکه خشنود هم خواهد شد که بحث از تجلیل معلم دیگری است که لابد یک روزی معلم معلم خود امداد هم بود.‌

چون من سوگند یاد کرده‌ام که:«در هیچ سمیناری شرکت نکنم و بر هیچ کتابی مقدمه ننویسم، مگر آنکه در آن مجلس یا مقدمه، به تقریبی یا به تحقیقی، یاد کرمان به میان آید،» امشب هم از جهت انجاح سوگند، یادداشتی را می‌خوانم که هم مطلب را به کرمان رابطه می‌دهد و هم یکی از مقالات استاد امداد را مستندتر می‌کند.

توضیح آن است در آن سالها که آقای امداد در مقاله تحقیقی خود: «روسای معارف فارس» یاد می‌کنند، مرحوم شیخ‌الملک سیرجانی، سمت ریاست عدلیه شیراز را یافته بود و مرحوم فرصت‌الدوله به عنوان رئیس کابینه عدلیه با او همکاری می‌کرد، و چون آب شیخ سیرجانی – همشهری پیغمبر دزدان – با حاکم وقت شیراز، جعفرقلی‌خان سهام‌الدوله به یک جوی نرفت، رئیس عدلیه از شیراز ناچار شب گریز کرد و به اصفهان رفت، و البته سهام‌الدوله نیز معزول شد و سال بعد شیخ‌الملک، مجدداً به شیراز آمد و این درست همان سالهایی است که آقای امداد از خدمات معارفی مرحوم فرصت‌الدوله یاد می‌کند؛ و این شیخ‌الملک هم آدمی است که همان فرصت‌الدوله در حق او گوید: …« این وجود محترم ‌[‌‌یعنی شیخ‌الملک]‌‌‌ وارد شد و من ‌‌‌[از عدلیه‌]‌‌ به کناری رفتم… وزارت‌عدلیه چنین حکم کرد که گرچه خلاف رسم و قانون است؛ ولی با این وضع که پیش آمده، به خدمتی در عدلیه مختارباشی و در هفته – دو روز – معارف را خدمتگزار…»

شیخ‌الملک در اوائل ۱۳۲۸ه-/ ۱۹۱۰م. دوباره به ریاست عدلیه شیراز گماشته شده بود، و در حالی به عدلیه رفت که به روایت حبل‌المتین: « روز یکشنبه بیست و ششم شوال ‌‌‌[۱۳۲۸‌‌ه-/ ۳۰اکتبر۱۹۱۰ م.]‌‌‌ طرف صبح، یکمرتبه قریب هزار نفر مرد و زن و بچه، فریاد زنان و شیون‌کنان، وارد باغ حکومتی شدند، نعش یک دختر مرده متعفن شده که چندین زخم در بدن داشته و زبانش را بریده بودند، در جلو اتاق عدلیه برزمین نهاده، بنیاد فحاشی و هرزگی نهادند. می‌گفتند این دختر را یهودیها دزدیده و کشته‌اند و الان عدلیه باید قصاص نماید.»

داستان این واقعه را من به تفصیل در مقاله «شیراز، شهر هفت سنگر» در یادواره مرحوم مزارعی – که به همت همین آقای عباس کشتکاران حاضر در جلسه – به چاپ رسیده، نوشته‌ام. و این همان واقعه‌ای است که من از آن به «قالی سرخ، زیر پای ورود شیخ‌الملک» یاد کرده‌ام (زیر چلچراغ، ص ۳۰۲) و همان است که منجر به نابود شدن اولین مدرسه شیراز، یعنی مدرسه اتحاد، شده که توسط مجامع یهودی در شیراز تاسیس شده بود.

آقای امداد در همان مقاله می‌نویسد: «در سال ۱۳۲۰ ‌ق ‌‌‌[۱۹۰۲‌‌م.]‌‌‌ مدرسه آلیانس برای تحصیل فرزندان یهودیان، در شیراز تاسیس یافت و عده‌ای از فرزندان مسلمانان نیز در آن به تحصیل اشتغال می‌ورزیدند، و معلمین آن مدرسه از سوی کمیته مرکزی آلیانس پاریس به شیراز اعزام می‌شدند…» آقای امداد از جهت بعض مخالفتها که شده بود، می‌نویسد: «میرزای محلاتی، مجتهد اعلم شیراز اطلاع یافت و مردم را برحذر داشت؛ اما در سال ۱۳۲۸ ه- .ق ‌‌[۱۹۱۰‌‌م. سال مورد بحث ما]‌‌، گروهی به آن مدرسه هجوم بردند، ناظم آن را کشتند و اسباب مدرسه را غارت کردند و چند روز بعد هم به محله کلیمیان ریختند و ۱۲ کلیمی را به قتل رسانیدند و تمام خانه‌های آنان را – که بالغ بر ۲۲۰ خانه می‌شد – غارت نمودند. میرزای محلاتی، مردم را وادار کرد که به کلیمی‌ها پناه دهند، نان و سایر مواد غذایی دراختیار آنان گذاشتند و خود و قوام‌الملک و مسلمانان نیکوکار در ترمیم خانه‌های آنان مجاهدت کردند…» (مقاله امداد، ص ۱۰، نقل از کتاب تاریخ دو اقلیت مذهبی یهود و مسیحیت در ایران، تالیف دکترمحمدعلی تاج پور).

قصد من این است که امشب، در این مجلس باشکوه، ما از معلمی به نام امداد، با این آرامش، تکریم و تجلیل می‌کنیم و حتی میزبانان مجلس ما را مخیر گزارده بودند که برای آمدن به شیراز هتل سیمرغ را رزرو کنیم یا هما را؟ ما نباید فراموش کنیم که پیشقدمان معارف فارس با چه مشقات و فداکاری، این چاردیواری‌ها را به نام مدرسه برپا داشته‌اند:

قدم‌ها مومی و این راه تفته‌

خدا می‌داند و آن کس که رفته‌

من همیشه دنبال فرصت می‌گردم که در نوشته‌ها و سخنانم دو چیز را رعایت کنم: اول آنکه به مناسبت، سخن را به کرمان بکشانم، دوم آنکه ضمن صحبت، از مسائل و کسانی سخن به میان آورم که دیگران چندان به آن توجه ندارند. و امشب این فرصت دست داد که در مجلس تجلیل یکی از استادان تاریخ فارس، صحبت را به مناسبت به یک معلم بزرگ دیگر فارسی بکشانم که در تاریخ فرهنگ و معارف شیراز، بسیار نامدار است؛ و خوشبختانه برای رسیدن به این مجلس، از خیابان بزرگی به نام فرصت گذشتیم تا به اینجا رسیدیم. اما فرصت در عین حال بسیار مظلوم و گمنام است، و لابد این آقای امداد هم در یکی از همان مدارسی درس خوانده است که آن مرد بزرگ تاسیس کرده بود. اغتنام استفاده از این فرصت هم به توصیه خود مرحوم فرصت است که در یک جا می‌گوید:

وعده کردی که کشی فرصت خود را روزی‌

فرصت ار یافتی، این وعده فراموش مکن‌

این بیت از غزلی است که فرصت سروده و در «بحورالالحان» آورده و اشاره دارد که می‌توان آن را در چهارگاه خواند و آن طور که به یاد می‌آورم، بانو ملوک ضرابی آن‌را در چهارگاه خوانده است؛ غزلی که با غزلیات شیخ، شانه به شانه یا به قول قدیمی‌ها «عنان بر عنان» پیش می‌رود:

زلف، آشفته دگر تا به سر دوش مکن‌

ای مه، امروز پریشان‌ترم از دوش مکن‌

گوهر چشم مرا بین و زچشمم مفکن‌

سخن مدعیان را گهر گوش مکن‌

ای سر زلف سیه، خاطرم آشفته مساز

بیش از این با مه من دست در آغوش مکن‌

تا آنجا که فرماید:« وعده کردی که کشی فرصت خود را روزی/ فرصت ار یافتی…‌» این صفحه جزو صفحات هیز مستر ویس، در آواز چهارگاه و زابل – مخالف و مغلوب توسط مرحوم ضرابی کاشانی خوانده شده – و متاسفانه شعر شاعر در کتاب آقای ساسان سپنتا یادنشده (تاریخ تحول موسیقی، ص ۲۰۷) اما استاد دیگری از آن یاد می‌کند که لازم است امشب از او اسم ببرم. مقصودم مرحوم حسن مشحون است که اولا لیسانسیه تاریخ و جغرافی بود، ثانیا شاگرد اول رشته تاریخ و جغرافیا در نخستین سال افتتاح دانشگاه از دارالمعلمین عالی بود، و ثالثا آن که پیراهن او و استاد امداد در یک آفتاب خشک می‌شده، چه او سالهای اول خدمت را ۱۳۱۴ و ۱۳۱۵ش / ۱۹۳۵ و ۱۹۳۶م در شیراز به عنوان رئیس مدرسه امریکایی شیراز گذرانده است (یادداشت خانم امیربانوی کریمی امیری فیروزکوهی، جمع‌آورنده کتاب تاریخ موسیقی ایران، حسن مشحون)، و همین استاد مشحون است که در کتاب گرانقدر خود در باب خواننده مورد نظر ما می‌گوید: …«یکی از کسانی که در اجرای آهنگهای ضربی شهرت یافته بانو ضرابی است که سالها بی‌رقیب در آسمان هنر موسیقی ایران درخشید» (ص ۶۵۰) بنابراین امشب من با یک تیر نه تنها دونشان، بل چند نشان زدم. و من اگر جای خانم جوادپور که مقدمات این مجلس را فراهم کرده است بودم، همت می‌کردم و برای اینکه مجلس را از سوت و کوری درآورم، این صفحه را از جایی پیدا می‌کردم و می‌آوردم. من خود، حدود هفتاد سال پیش، این غزل را در پاریز از صفحه گرامافون مرحوم حسن سرهنگ‌زاده شنیدم و آنچه نقل کردم، از حافظه بود

اینک در این شب نورانی، این فرصت دست داده است و مخلص پاریزی، با یک تیر، دو نشان می‌زند؛ هم می‌خواهد در تجلیل استاد امداد سهم داشته باشد و هم امداد از حق می‌طلبد تا از یکی از پیشقدمان فرهنگ جدید فارسی سخن به میان آورد:

یکی از مقالات تحقیقی مهم آقای حسن امداد – که در فصلنامه «فارس شناخت» چاپ شده است، مقاله‌ای است تحت عنوان «تاریخ تاسیس مدارس جدید، و تحول فرهنگی در فارس.» این فصلنامه زیرنظر فاضل حی حاضر صاحب مجلس، آقای کوروش کمالی سروستانی منتشر می‌شد و مربوط به شماره بهار ۱۳۸۴ ش/ ۲۰۰۵م است.

استاد امداد تاریخچه فرهنگ جدید را در فارس نوشته، و امشب می‌خواهم اشاره‌ای بکنم به فداکاری کسانی که در صد سال پیش، دست به ایجاد مدارس جدید زده‌اند؛ درحالی که واقعا دست تهی داشته‌اند. و این نکته، مخصوصا در این جشن باشکوه که برای تجلیل از یکی از محصلان قدیم همان مدارس و استادان امروز، یعنی حسن امداد برگزار می‌شود، قابل توجه است و این مقایسه ما را به اهمیت راهی که طی شده است، آگاه می‌کند.

آقای امداد، در مقاله تحقیقی خودتحت عنوان «تاریخ تأسیس مدارس جدید و تحول فرهنگی در فارس» می‌نویسد:« … در سال ۱۳۲۶ ق [۱۹۰۸م.] فرصتالدوله، از مشاهیر دانشمندان، به سمت رئیس معارف فارس منصوب شد، و تا سال ۱۳۲۹ ه- .ق [۱۹۱۱ م. ] با کمال علاقه وظایف محوله را بدون دریافت دیناری انجام داد؛ تمام هزینه‌های اداره را از جیب خود می‌پرداخت. وزارت معارف به پاس خدمات فرهنگی او، یک قطعه نشان علمی درجه اول، برای او فرستاد….»

در سال ۱۳۲۹ق [۱۹۱۱ م] عبدالعلی تهرانی، مدیر مدرسه، به ریاست معارف گماشته شد، در سال ۱۳۳۰ هـ .ق [۱۹۱۲م.] که حاج مخبرالسلطنه هدایت به والی گری شیراز آمد، هدایت قلی خان هدایت [پسر عموی مخبرالسلطنه]را از تهران خواست و ریاست معارف را به او داد… و بعد از او، شادروان میرزا عبدالله رحمت وصال به ریاست معارف فارس گمارده شد. [۱۳۳۴ ق/۱۹۱۶ م.] ( فارس شناخت، شماره ۲، ص ۱۴ )‌

مرحوم شیخ الملک بعد از عدلیه فارس، به مالیه کرمان رفت و با بلژیکی ها کار کرد و سپس از سیرجان وکیل شد و به نمایندگی مجلس دوره سوم به تهران رفت.‌

مجلس سوم شورای ملی که از سرنوشت‌سازترین مجالس ایران است،‌در ۱۷ محرم ۱۳۳۳ه- / ۶ دسامبر ۱۹۱۴م – سال شروع جنگ بین‌المللی اول و شش سال قبل از کودتای سوم حوت ۱۲۹۹ش تشکیل شد؛ ولی دوران قدرت یا به قول کرمانیها دوران «هان هانی» آن بیش از یک سال طول نکشید مجلسی را که احمدشاه نوجوان افتتاح کرده بود، بر اثر حوادث عالم و ورود نیروهای روس و انگلیس و عثمانی به ایران و اولتیماتوم روس خیلی زود پایان یافت و وکلای آن مجبور به مهاجرت به قم و بختیاری و کرمانشاه و بعضا اسلامبول شدند، و اختتام مجلس در ۶ محرم ۱۳۳۴ق / ۱۴ نوامبر ۱۹۱۵م در عین فقر و قحط و بیماریهای همه‌گیر اعلام شد، و سپس دوران نیمه‌دیکتاتوری ناصرالملک پیش آمد که به «دوران فترت» معروف است و مجلس بعدی در اول تیر ۱۳۰۰ش / ۱۵ شوال ۱۳۳۹ق یک سال بعد از کودتا شروع به کار کرد که دیگر شیخ‌الملک در آن حضور نداشت.‌

اما به هرحال شیخ‌الملک محمدحسن سیرجانی (توضیحا اشاره کنم که در کتاب بسیار پر ارج مرحوم خانم زهرا شجیعی، نام او شیخ محمدحسین نوشته شده که باید اصلاح شود) فرزند درویش عباسعلی سیرجانی معروف به حاج درویش بود، باری هم در همان اوان ورود شیخ‌الملک به تهران حتی قبل از ورود او به قم،‌ مرحوم فرصت‌الدوله کاغذی به او نوشته است که از جهت مسائلی که گفتیم و مشکلات کار او، حائز اهمیت است و امیدوارم شنوندگان مجلس اجازه دهند قسمتهائی از آن را بخوانم و فتوکپی آن‌را تقدیم آقای امداد می‌کنم.

مرحوم فرصت در این نامه ضمن گلایه از برگزیده شدن مرحوم رحمت به معارف فارس، می‌نویسد: «قربان حضور مبارکت گردم. حق جل و علا وجود مسعود عاقبت محمود بندگان حضرت اجل عالی را از بلیات مصون و محروس دارد. امیدوارم که این عید سعید بر حضرت اجل و بستگان، مبارک و میمون بوده باشد. رقیمه کریمه که از قم مرقوم داشته و بشارت تشریف‌فرمایی طهران داده بودید، واصل گردید. مدتها بود می‌خواستم درد دل خود را حضور مبارک عرضه بدارم، به کرمان بفرستم، بیم آن بود که حرکت فرموده باشید، اما اکنون که مقر اقامت معلوم است، عرض می‌کنم. مستدعی آنکه سرفراغت عرایضم را قرائت بفرمائید، یک یک بلایا و مصائب خود را عرضه می‌دارم .‌

اولا مبلغ یکصد و شصت تومان مواجب و مستمری می‌داشتم که نصف کردند. دو سال هم هشتاد تومان را دادند، بعد، آدم خوش ذات نجیبی که نمی‌دانم به جهت عداوت، صد را چهل کرده بود، مدتی در کشمکش بودیم، هر چند ثابت کردم که حق به جانب بنده است؛ ولی در طهران، به خرج چهل رفته بود. بالاخره قرار شد سالی بیست تومان بدهند. بعد از آن هم حکایت تومانی دو ریال در میان آمد، خلاصه دردسر ندهم که آن هم از میان رفت. مواجب و مستمری از دیوان دیگری هم ندارم.» ‌

این چند جمله عیناً از نامه مرحوم فرصت نقل شد تا اولا مقاله آقای امداد مستند شده باشد، آنجا که نوشته‌اند: «فرصت با کمال علاقه وظایف محوله را بدون دریافت دیناری انجام داد»، ثانیاً مایه عبرتی باشد برای امثال ما که وقتی دعوتمان می‌کنند که برای مجلس تجلیل از استاد گرانمایه به شیراز بیاییم، در تردید می‌مانیم که میان بلیت هواپیمایی گران‌قیمت شرکت آسمان یا شرکت هما، کدام یک را سبک سنگین کنیم و بعد برگزینیم!‌

باز آقای امداد می‌نویسد: «تمام هزینه‌های اداره را از جیب خود می‌پرداخت.» برای تایید، به جمله‌ای دیگر از همان نامه استناد می‌کنم، مرحوم فرصت می‌نویسد: «آمدیم بر سر معارف. ریاست آن با بنده بود؛ ولی بی حقوق. مدت سه سال مخارج یک نفر منشی و یک فراش را از کیسه، با خانه فروشی ماهی نه تومان دادم. مخارج هفته‌ای دو جلسه را هم دادم. بعد قوه نداشتم، منشی و فراش را جواب داده، خود متحمل آن کار بودم تا حضرت اجل[یعنی مرحوم شیخ‌الملک‌] تشریف آوردند و عدلیه هم که ملاحظه فرمودید، چیزی نبود تا ایالت حلیله [‌مخبرالسلطنه] تشریف آوردند، آقای هدایت قلی خان را برای معارف آوردند و بنده به گوشه رفتم. فرستادند بنده را برده، فرمودند و هم نوشتند که: من هدایت قلی خان را برای تقویت تو آوردم. باری! دوباره مشغول شدم؛ ولی میل داشتم ریاست به اسم ایشان باشد؛ ولی زحمات با بنده بود، باز هم حقوقی در کار نبود. ‌

ضمناً تشکیل روزنامه دادند، ماهی پنجاه تومان برای این کار معین شد. در هر هفته ده تومان، دوازده تومان مخارج روزنامه می‌شد که در هر ماه این پنجاه تومان به خرج می‌رفت، بلکه به علاوه. اما وجه آبونه مشترکین به شصت تومان در سال نمی‌رسید؛ چرا که بسیاری پول نمی‌دادند و بسیاری را مجانی می‌دادیم و تمام به اختیار ایالت کبری بود. از این راه هم سودی نبردم و نمی‌برم. ملکی، آسیابی، دکانی، باغ و بستانی هم که ندارم .‌

در این اثنا، بخت برگشته، اخویی داشتم که به رحمت خدا رفت. امروز پنجاه روز است. از او باقی مانده: صد و پنجاه تومان قرض – این به جهنم – هفت نفر اولاد دارد: ده ساله، هشت ساله، هفت‌ساله، پنج ساله، سه ساله، دو ساله و یکی هم مادرش حامله هست. [ای قانون نظام خانواده، جایت همیشه سبز است!] تمام اینها به جان من بد بخت افتاده. پنج شش نفر هم خودم داشتم؛ از همشیره‌زاده‌ها [‌ توضیح بدهم که مرحوم فرصت خود زن و بچه نداشت و یکتا زندگی می‌کرد، این برای عبرت آنهایی است که زن نمی‌گیرند تا راحت بمانند.] و یک خدمه و یک نوکر. روی هم ده پانزده نفر می‌شود، این ده پانزده نفر – به والله العلی العظیم – شب و روزی دوازده قران نان خالی می‌خواهند تا چه رسد به چیزهای دیگر. این هم بماند…»‌

خیلی به ضجه زاریهای او توجه نکنید با این همه گرفتاریها، فرصت کاملا با دنیای جدید همراه بود، با کمال دست‌تنگی که داشت و عیال‌وار بود،‌ در آن روزگاران، یکی از همان خواهرزاده‌ها را فرستاده بود به مسکو که تحصیل نماید، و چون خود فرصت طبیب زاده بود که معمولا می‌گویند بچه حلال‌زاده به دایی می‌رود، خواهرزاده‌اش هم در مسکو طبیب شد و به ایران بازگشت (همه این‌ها را از حافظه می‌گویم). این طبیب دو دختر داشت. یکی آذر ابتهاج است که او هم طبیب بود و رشتی‌ها هم نگذاشتند به شیراز برسد بین راه همسر ابوالحسن ابتهاج شد که یکی از اقتصاددانان بزرگ بود. فامیل خود خانم صنیع است (روایت خانم فاتحی کرمانشاهی در یک انجمن ادبی)، او خانه‌ای بزرگ در لندن دارد؛ ولی خانه شوهرش در خیابان وزرا تبدیل به مسجد شد:ببین کرامت میخانه مرا ای شیخ که چون خراب شود، خانه خدا گردد!

هوشنگ ابتهاج – سایه – برادرزاده همان ابتهاج است. (روایت از مرحوم دکتر خورومی طبیب جراح چشم). مقصودم از این صغری کبری چیدن‌ها، در این شب، این است که این صنار سه‌شاهی ذوق و حالی که در اشعار هوشنگ ابتهاج – سایه- می‌بینید، بازهم برمی‌گردد به شیراز جنت‌طراز و البته همان حافظ علیه ما علیه،‌و حافظ سایه هم،‌زیر سایه‌بان همان خورشید شمس‌الدین شیراز است!

مرحوم فرصت در آخر نامه‌اش می‌نویسد: «حالا استدعایی که دارم؛ هیچ نمی‌خواهم الا اینکه با آن زبانهای حق گویی که دارید، یک کلمه به مهندس الممالک ‌‌‌‌[او آن روزها وزیر علوم بود] بفرمایید: فرصت بیچاره چه کرده بود که پس از هفت سال، او را معزول و دیگری را که شغلی معین دارد، منصوب فرمودید؟بیش از این زحمتی ندارم، اگر مثلا بنده باید معاون باشم، کو دستخط معاونی؟ کو حقوق یا تعیین حقوق؟ چشمم به هم خورده، تارهم که بود، اگر لایقرء است، عفو بفرمایید. تصدق حضورت فرصت.»‌

آقای امداد در باره مرحوم فرصت مرقوم داشته‌اند: «وزارت معارف به پاس خدمات فرهنگی او، یک قطعه نشان علمی درجه اول برای او فرستاد.»‌

قبل از آنکه درباره نشان فرصت صحبتی کنم، محض تفریح دوستان و همشهریان فرصت که خسته هم شده‌اند، داستانی از قول مرحوم محمد پروین گنابادی، استاد فاضل عضو لغت نامه دهخدا و وکیل مجلس بعد از شهریور بیست و مترجم کتاب مقدمه ابن خلدون عرض کنم. یک روز که با هم در لغت‌نامه بودیم؛ یعنی کار می‌کردیم، می‌گفت: در خراسان، وقتی گوسفندی را می‌خواهند قربانی کنند، چشم و ابروی او را سرمه‌ می‌کشند، و پشتش گل سرخ می‌مالند یک آینه توی پیشانی‌اش می‌بندند و سپس با لوله آفتابه آب می‌دهند، و بقیه قضایا… می‌گویند، یک روز بره‌ای به بره دیگر که او را به قربانگاه می‌بردند، گفت: خوشا به حالت که سرمه و رنگ و خال و زلم زیمبو به تو می‌زنند و اینها همه تلافی آن لحظه که تیغ برگردنت است، می‌کند. بره قربانی جواب داد: حرف تو درست است، آن سوزش تیغ بران و آن مشت پس… را می‌توان تحمل کرد، چیزی که مرا آتش می‌زند، آن سیبی است که بعد از کشتن، زیر دمبه بره قربانی می‌گذارند و تا لحظه آخر هم ‌ می‌ماند که مردم ببینند، درد این یکی، سیب سرخ، از هزار کارد بران بدتر است! ‌

حالا برای مستندکردن این بخش از یادداشت آقای امداد که در خصوص مرحوم فرصت می‌فرمایند: «وزارت معارف به پاس خدمات فرهنگی او، یک قطعه نشان علمی درجه اول برای او فرستاد»، بخشی از نامه دیگری که مرحوم فرصت برای شیخ‌الملک به کرمان فرستاده است و مورخ ۱۲ شهر شعبان است، نقل می‌کنم: «تصدقت بروم، حق جل و علا، وجود محترم بندگان حضرت اجل عالی را از جمیع آفات محفوظ و محروس دارد. چنانچه جویای حال این گمنام بوده باشید، روزگاری به صدمات فوق‌العاده می‌گذرد؛ به خصوص بیست روز است به واسطه مرض مزمن نقرس زمین‌گیرم، در حالتی که سیزده نفر را باید نان بدهم، و یک دینار حقوق دیوانی و اداری، ابدا ندارم. چندی قبل دستخطی از مرکز آمد که ریاست «تجارت و فوائد عامه» با توست. سه چهار روز به اداره نشسته، کاری می‌کردم. پس از آن به واسطه – چه عرض کنم؟ – اداره پیچیده شده، نه معزولم و نه منصوب. به هرحال ابدا کاری ندارم، با کمال پریشانی روزگاری می‌گذرد. اینها را که عرض کردم، نخواستم اظهار فقر کنم، خواستم وضع مملکت را ملاحظه فرمایید؛ از طرفی کاری می‌دهند، از طرف دیگر همراهی ندارند. مبادا کار کس، این‌گونه مشکل!‌

در باب نشان این بی نشان، از طرف ایالت جلیله فارس چیزی نوشته بودند به حضرت اقدس والا، نصره‌`السلطنه [‌عموی احمد شاه]‌‌‌، نشان را حضرت معظم له توسط ایالت فارس فرستادند – الآن در منزل ایالت است – پاکتی هم از طرف حضرت شاهنشاه‌زاده اعظم آمد که در کابینه نوشته بودند، مشعر بر اینکه نشان را فرستادم؛ ولی افسوس که خودم همراه نشد که بیاورم و به تو بدهم و بعض اظهار مراحم بسیار. آنگاه در ذیل آن پاکت و خط کابینه، به خط مبارک خودشان، چند سطری مرقوم داشته بودند به مرکب آبی. عین عبارت را نقل می‌کنم، این است:« …لیاقت و شئونات شما مستلزم این بود که این نشان، خیلی زودتر از این به شما برسد. خیلی متاسفم از اینکه این حق، مدتی نزد من تاخیر شد. منتظرم با آن طبع شیرینی که دارید، به چند فرد از اشعار خودتان خوشوقتم نمایید. نصره`‌السلطنه.»‌

مرحوم فرصت ادامه می‌دهد: «باری در همان شب، در عرض دو ساعت، قصیده[ای] در مدح حضرت معظم له عرض نمودم. هفته قبل نوشته، در پاکت بزرگ رجستری [‌یعنی سفارشی‌] کرده، فرستادم. البته به نظر مبارک حضرت اجل هم خواهند رسانید…»‌

فکر می‌کنم در مجلس تجلیل از امداد، گفتگو از یکی از معلمان قدیمی شیراز، و مستند کردن مقاله تحقیقی ایشان با یک سند به خط خود فرصت، مورد علاقه و شوق خود صاحب این مجلس نیز بوده باشد.‌پایان سخن است، و «آب به کرد آخر»، لابد پلوهای مجلس تجلیل، دیگر دم کشیده و ته‌چین‌ها تبدیل به ته دیگ شده.

مطلب جالبی هم در باب کتاب آثار العجم – که شاهکار فرصت است – و حق‌التالیف او، دارم که ان‌شاءالله می‌ماند برای مجلس دیگر که لابد دوستان شیرازی، از جمله آقای کشتکاران و سایر اهل قلم، تشکیل خواهند داد، و اگر عمری بود در آنجا به عرض خواهد رسید. پدرم، مرحوم حاج آخوند پاریزی که خطیبی دل آگاه بود، خدایش رحمت کناد همیشه می‌گفت:«فرزند، هرچه در چنته داری، همه را در یک منبر خرج مکن، یک چیزکی هم بگذار. هستند مؤمنینی که اشکهایی برای منبر بعدی ذخیره دارند.